*اولین روز بهمن به خیر...

خواهان آن‌م که ضربان قلب‌ت، به لبخندهای مکرر تکرار شود و هر آنچه به دل آرزویش را داری، به بهانه‌ای از آن تو باشد.

دعایتان می‌کنم به خیر، نگاه‌تان می‌کنم به پاکی.

یادتان می‌کنم به خوبی.

هر جا هستید، بهترین‌ها را برایتان آرزو دارم.

فقط از او بخواهید...

خودش بهتر می‌داند...

لحظه‌های زمستان‌ت به خیر

لباتون خندون، دل‌تون شاد ، روز و شب‌هایتان پر از عشق...

چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

 

سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*از کنارِ من افسرده‌ی تنها تو مرو

دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو

اشک اگر می‌چکد از دیده، تو در دیده بمان

موج اگر می‌رود ای گوهرِ دریا تو مرو

ای نسیم از برِ این شمع، مکش دامن ناز

قصه‌ها مانده، من سوخته را با تو. مرو

ای قرار دل طوفانی بی‌ساحلِ من

بهرِ آرامش این خاطرِ شیدا تو مرو

سایه‌ی بخت منی. از سر من پای مکش

به تو شاد است دل خسته. خدا را تو مرو

ای بهشت نگه‌ت، مایه‌ی الهام سرشک

از کنار من افسرده‌ی تنها تو مرو...

سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*قسمت اول. اعلام رسالت و ازدواج حضرت نوح (ع): سرکرده‌های بت‌پرستان، هفتاد هزار نفر بودند و نوح (ع) از جانب پروردگار مأموریت یافت برای ارشاد ایشان در روزی که آنها به منظور بزرگ‌داشت بت‌ها جشن گرفته بودند، به نزد آنها برود.

نوح با توکل بر اراده‌ی الهی، قدم در آتشکده گذاشت و ندا کرد: لا اله الا الله و آدم برگزیده‌ی خداست  ادریس بلندکرده‌ی خداست٬ ابراهیم خلیل خداست٬ موسی کلیم خداست، عیسی مسیح از روح‌القدس خلق خواهد شد و محمد مصطفی (ص) رسول الله و خاتم النبیین است. پس از بیان این سخنان، بت‌ها همگی لرزیدند و آتشکده‌ها خاموش شدند و هرکس آنجا حضور داشت چنان خوف و هراسی بر آنها مستولی شد که جملگی لرزه بر اندام‌شان افتاد.

گفتند: او کیست که این‌گونه سخن می‌گوید.

نوح گفت: من‌م بنده‌ی خدا و او مرا فرستاده است برای هدایت شما گمراهان.

سپس با صدای بلند گریه کرد و گفت: می‌ترسانم شما را از عذاب الهی به واسطه‌ی همراه شدن با شیطان.

اولین کسی که در آن جمع به حضرت نوح ایمان آورد، دختری بود به نام عموره. ضمران پدر ش وقتی دختر را منقلب دید و مبهوت سخنان نوح٬ ا‌و را برحذرداشت و گفت: چطور سخن نوح یک‌مرتبه در تو این‌گونه اثر کرد! می‌ترسم بزرگان تو را بکشند؛

عموره گفت: کجا شد عقل تو٬ فضل و علم تو پدرجان؟ نوح مردی تنها و ضعیف است. مگر امکان دارد بی آنکه از جانب خدا مأمور باشد، اینطور در میان ما سخن بگوید. سخنانی که همه را هراسان کرده؛ مگر لطف خدا شامل حال او شده باشد٬ من به او و گفته‌هایش و خدایش ایمان آوردم.

ضمران برای تنبیه دختر و برگرداندن عقیده‌اش به بت‌پرستی، او را زندانی کرد.

 بت‌پرستی در بین مردم بسیار رسوخ کرده بود و حتی مؤعظه‌های حضرت هم نتوانست آن سبک‌مغزان را وادار کند که دست از لجاجت و سرسختی بردارند. (اولین کسی که دین حضرت آدم ر ازیر پا گذاشت و آتش‌پرستی و بت‌پرستی و... را بین مردم آورد، قابیل بود)

حضرت نوح می‌گفت: چطور نمی‌بینید نشانه‌های عظمت و حکمت خدا را در اطراف‌تان در آسمان و زمین، در وجود خودتان و آیا این بت‌های بی‌توان و بی‌مقدار که با دست خود ساخته‌اید، چه ارزشی دارند؟

اما هیچ اثری مگر در عده‌ی اندکی نمی‌کرد. ضمران دخترش را به مدت یک سال زندانی کرد بدون آب و غذا. بعد از یک سال به واسطه‌ی گریه و زاری و التماس‌های مادر ش او را آزاد کرد. وقتی عموره بیرون آمد، حال او را نیکو یافتند و نوری عظیم در او مشاهده کردند و متعجب از او پرسیدند چگونه بدون آب و غذا زنده مانده است!؟

عموره که زنی صالحه و پاکدامن و بافضیلت بود، گفت: من استغاثه کردم به پروردگار نوح و نوح به اعجاز برایم آب و غذا می‌آورد.

بعد از شنیدن این جریان، پدر ش اجازه داد بر دین خود بماند و عموره با حضرت نوح ازدواج کرد و ثمرهی این ازدواج، سام و یافث و حام بودند که همگی مردان باایمان و صالح نیز شدند.

نوح پیغمبر، دارای دو همسر بود: یکی عموره که از او نسل پیامبران ادامه یافت و دیگری داغله که مادر کنعان بود.

آزار و اذیت حضرت نوح و نفرین قوم: با توجه به عمر طولانی و توقف زیاد حضرت نوح (ع) در میان مردم و افراد اندکی که به دین او روی آوردند و علاقه‌ی زیادی که قوم‌ش به بت‌پرستی داشتند٬ می‌توان حدس زدکه این پیغمبر بزرگوار تا چه اندازه آزار و اذیت دید و خون جگر خورد. گذشته از ناسزاهای زیادی که به او می‌گفتند و دیوانه و گمراه و جن‌زده‌اش می‌خواندند٬ انواع شکنجه‌های بدنی و آزار جسمی را هم به او می‌رساندند.

امام صادق (ع) فرمودند: حضرت نوح صدها سال شاید سیصد و یا نهصد سال، شب و روز مردم‌ش را به سوی خدا دعوت می‌کرد٬ ولی سخنان وی در آنها اثری نداشت که هیچ٬ گاهی آنان آنقدر او را می‌زدند که بی‌هوش می‌شد و وقتی به هوش می‌آمد، می‌گفت: خدایا این قوم را هدایت کن که از روی نادانی این‌گونه رفتار می‌کنند.

آنها برتری و فضیلت را در پول و ثروت می‌دانستند و به نوح می‌گفتند: این چند نفری که پیرو تو شدند، فرومایگانی بیش نیستند که بدون تأمل در سخنان‌ت ٬ دعوت تو را پذیرفته‌اند؛ شما گمراهید و تو دروغگویی بیش نیستی!

نوح می‌گفت: ای مردم! من گمراه نیستم بلکه با دلایل روشن و آشکار برای هدایت شما از سوی پروردگار جهانیان آمده‌ام. حضرت در مقابل رفتارهای ناشایست و آزار و اذیت کفار، صبر و شکیبائی زیادی به خرج می‌داد و تحمل می‌کرد و حتی به خداوند اظهار می‌داشت که این کار آنها از روی غفلت و نادانی‌ست. نمی‌دانند و نمی‌فهمند. اما دیگر کار به نهایت شدت و سختی رسید و در این موقع بنا بر بعضی روایات، سیصدسال از رسالت نوح گذشته بود تا اینکه تاب و تحمل حضرت نوح تمام شد و بالاخره شبی تصمیم گرفت آنها را نفرین کند.

صبح بعد نماز بر سر سجاده‌اش نشست به این قصد. ناگهان هزاران ملائکه از آسمان بر او نازل شدند و گفتند: ای پیامبر خدا! چه می‌کنی!؟ گفت: قوم فاسق خود را نفرین خواهم کرد.

گفتند: به تو التماس می‌کنیم این کار را نکنی و تأخیرکنی در نفرین بر این قوم زیرا که این اولین غضب و عذاب الهی است بر زمین اگر نازل شود.

نوح قبول کرد و باز سیصد سال دیگر به موعظه و نصیحت قوم‌ش پرداخت و آنها نیز همچنان به سرکشی و نافرمانی خود ادامه دادند. حضرت به تنگ آمد و تصمیم به نفرین گرفت. ملائک دوباره بر او نازل شدند٬ سلام کردند و همان درخواست قبل را از نوح طلب کردند و نوح سیصد سال دیگر نفرین را به تأخیر انداخت.

این بار شیعیان به تنگ آمدند و به حضور نوح رسیدند و گفتند: کفار و سلاطین جور آزار شان به حد نهایت رسیده است. دعا کن تا خداوند ما را فرجی ببخشد.

نوح ایشان را اجابت کرد و به درگاه حق تعالی استغاثه کرد و گفت: خدایا یک نفر از کافران را هم زنده مگذار زیرا که بندگان‌ت را گمراه می‌کنند و نسلی کافر را به وجود می‌آورند.

جبرئیل نزد نوح آمد و گفت: خداوند دعای تو را مستجاب نمود. همراه با کسانی که به تو ایمان آوردند، خرما بخورید و هسته‌ی آن را بکارید و مواظبت کنید تا آن درختان، میوه دهند. چون به میوه رسند، فرج نزدیک است.

پس این کار را کردند و میوه‌ها را نزد نوح بردند و وفا به وعده را به او یادآور شدند. نوح دعا کرد٬ جبرئیل نزد او آمد و گفت: به ایشان بگو باز خرماها را بخورند و هسته‌ی آن را بکارند٬ چون میوه دهد فرج نزدیک است.

عده‌ای این جریان را حمل بر خلف وعده دانستند و از دین برگشتند و به گروه کافران پیوستند و بقیه دوباره این کار را کردند. درختان به بار نشست و میوه‌ها را نزد نوح آوردند٬ باز خداوند وحی کرد به نوح میوه‌ها را بخورند و هسته‌ها را بکارند.

اینجا نیز عده‌ای دیگر به شک افتادند در صدق گفتار نوح و او را دیوانه خواندند و مرتد شدند. عده‌ی کمی باقی ماندند و به گفته‌ی نوح عمل کردند.

سپس نوح دعا نمود به درگاه حق و گفت: خدایا از اصحاب‌م به جز عده‌ی اندکی باقی نماندند. بیم آن دارم آنها نیز صراط مستقیم و راه خدا را گم کنند. خداوند به او وحی نمود: «بیم‌ناک مباش ای نوح! صبح نورانی حق از شب ظلمانی باطل هویدا خواهد شد. هدف من از این امتحان این بود که هرکس طینت‌ش خبیث و بد است و در دل، شک و تردیدی به پیغمبری تو و وجود من دارد، مشخص شود و مؤمنان خالص که هم در زبان و هم در دل، به رسالت تو و یکتائی من ایمان واقعی دارند، باقی بمانند. زیرا که آن عده‌ای که به جمع کفار پیوستند، به علت ضعف یقینی که داشتند٬ تصور می‌کردند بعد از فرج من  پادشاهی را به مؤمنان خواهم داد و دشمنان‌شان را هلاک خواهم کرد٬ پس به پشتوانه‌ی من خلافتی در زمین خواهند داشت و سپس نفاق بین آنها و بنده‌های خالص واقعی به وجود می‌آمد و محاربه و مجادله می‌نمودند با آنان و فتنه‌ها و جنگ‌ها در می گرفت.»

نوح شکر کرد پروردگار را به سبب این موهبت و آنجا بود که حق تعالی امر کرد نوح را که کشتی بسازد.‌ بین نفرین نوح تا فرمان ساخت کشتی، پنجاه سال فاصله افتاد.

سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*اولین باری که ترس رو حس کردم، شاید مثلا 5-4 سال‌م بود. دقیق نمی‌دونم.
یه کتاب نقاشی داشتم از اینا که این طرف‌ش عکس‌ه. اون طرف‌ش نقاشی سفید. باید بچه خودش رنگ‌ش کنه.
خدا از سر تقصیرات تصویرگر اون کتاب بگذره! یه گرگ ترسناک نقاشی کرده بود که سایه‌ی بلند ش افتاده بود روی دیوار. چشم‌م که به اون عکس افتاد، انقد ترسیدم که حتی جرات نداشتم نقاشی‌ش رو رنگ کنم.

کلا هم بچه‌ی خیلی ساکتی بودم. اهل شکایت‌کردن و حرف‌زدن هم نبودم. به کسی نگفتم که اون عکس، چقدر من رو می‌ترسونه. یه بار که توپ‌م افتاده بود توی اتاق و رفتم بیارم‌ش، برق قطع بود. اون زمان، برق زیاد قطع می‌شد. چیز عجیبی نبود.

من هم عادت داشتم از ترس‌م هی تصویر اون گرگ رو توی ذهن‌م تجسم کنم که الان سایه‌ش میفته روی دیوار و ... خودم، خودم رو می‌ترسوندم. خلاصه از ترس گرگ‌ه، بدوبدو می‌رفتم توی اتاق، وسایل‌م رو می‌آوردم بیرون.

کلاس پنجم که بودم، یه دوستی داشتم اسم‌ش الهه بود. فکر کنم بچه‌ی آخر خانواده بود و چند تا خواهر و برادر بزرگتر از خودش داشت. برعکس من که بچه‌ی اول بودم و کلا تعطیل، الهه همیشه چیزایی بلد بود که من به گوش‌م نخورده بود حتی. عادت هم داشت همه‌چیز رو با آب‌وتاب تعریف کنه. کلا راوی خوبی بود.

یه روز با ذوق از اعداد منفی می‌گفت و اینکه حالا بریم راهنمایی، می‌فهمیم چطور میشه از 5 تا مثلا 6 تا کم کرد. یه روز همه رو جمع می‌کرد و داستان‌های ترسناک می‌گفت از روح و جن و قبرستون و اینا. همیشه هم می‌گفت اینا رو از کتاب داستان راستان! می‌خونه - آره؟ - یا اینکه فیلم ترسناک توی خونه دیده بودن و این میومد تعریف می‌کرد برای ما. بعد پدر و مادر من دل‌شون خوش بود توی خونه فیلم ترسناک نداریم که مثلا من توی ذهن‌م نمونه و ترسو نشم!

خلاصه یه بار که الهه همه رو دور خودش جمع کرده بود، ماجراهایی خیلی ترسناکی تعریف کرد طوری که همه‌مون حسابی ترسیده بودیم و جرات نداشتیم بقیه‌ش رو گوش بدیم حتی. یادم نیست دقیقا چی بود ماجراش اما این رو می‌دونم که قشــــــــنگ استارت ترسیدن من از همون‌جا زده بود. حالا هر قدر هم بخوای منطقی فکر کنی، باز هم یه وقتایی فکر و خیال میاد سراغ‌ت مخصوصا که بفهمی بعضی از اون ماجراها متاسفانه دروغ نبوده‌ن و مثلا ممکن‌ه کسی واقعا با عوالم دیگه‌ای به نحوی ارتباط بگیره و درگیر مسائلی بشه که حتی به چشم هم دیده نمیشن.

یه مدت هم خودم به ژانر وحشت علاقمند شده بودم و فیلم ترسناک تماشا می‌کردم انقدر که دیگه بعضی صحنه‌هاش به نظرم خنده‌دار میومد و اصلا نمی‌ترسیدم. گاهی هم حس می‌کردم الان‌ه که سکته کنم از بس قلب‌م تند می‌زد یا یهو شوکه می‌شدم نیم‌متر می‌پریدم هوا. اما در تمام این احوال، اصولا روی سایلنت بودم و از سنگ صدا میومد، از من نه!

تا اینکه دیشب توی تاریکی برای خودم نشسته بودم مطابق معمول خیلی شب‌ها. و خب 1 ساعت قبل‌ش خان‌داداش رفته بود بخوابه... که یهو یکی آروم، از وسط تاریکی صدا م کرد: مریم! و من برای اولین بار در عمر م بلند جیغ کشیدم! تا نیم ساعت هم قند خون‌م کف پا م بود و واقعا هنوز هم نمی‌دونم چرا اونقدر ترسیدم.

خلاصه اینکه سر جد تون توی تاریکی تردد نکنید بقیه رو نترسونید. یه چراغی، نوری، سروصدایی، هشداری چیزی... ملت سکته می‌کنن خب...
دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*حضرت نوح (ع) نام: عبدالغفار
لقب: نوحمدت
عمر: ۱۰۰۰سال یا ۲۵۰۰ سال
نام پدر: لمکنام
مادر: قیوش
نسب: نوح بن لمک بن متوشالح بن ادریس بن یارابن مهلائیل بن قینان بن انوش بن شیث بن آدم
محل دفن: نجف، کنار قبر حضرت علی (ع)

نام اصلی حضرت نوح، عبدالغفار بود. خداوند در سن نود سالگی، او را به لمک بخشید و حضرت نوح در پانصد سالگی، پدرش را از دست داد. او بسیار شکرکننده و توبه‌کننده بود اما به دلیل کثرت نوحه و گریه‌ای که می‌کرد، به خاطر جهل و نادانی مردم ، به نوح مشهور گشت.

نوح (ع) به هشت واسطه به آدم ابوالبشر می‌رسید. مورخان نوشته‌اند: او مردی گندم‌گون و دارای چهره‌ای باریک و قامتی کشیده و رشید بود و چشمانی درشت داشت.

در بعضی روایات، عمر او هزار سال و در بعضی حتی دو هزار و پانصد سال عنوان شده است. عده‌ای گفته‌اند: او نهصد و پنجاه سال فقط به ارشاد قوم‌ش پرداخت که بی‌نتیجه بود. او پدران را هدایت می‌کرد و بعد از آن، فرزندان‌شان را و فرزندان فرزندان‌شان را... اما مردم دست از بت‌پرستی برنمی‌داشتند. آنها به حدی گمراه بودند که حتی پدران، دست فرزندان خود را می‌گرفتند و نزد نوح می‌آمدند و می‌گفتند: ای پسر! بعد از من، اطاعت این دیوانه مکن و به فرزندان‌ت نیز بگو.

به هرحال آنچه مسلم است، عمر او از دیگر پیغمبران بیشتر بوده است.

نوح بسیار اطاعت خداوند را می‌کرد و گوشه‌ی عزلت گزیده بود٬ از مردم بت‌پرست دوری می‌کرد. روزی جبرئیل نزد او آمد و گفت: چرا از خلق کناره گرفتی!؟ نوح گفت: چون قوم من خدا را نمی‌شناسند، از آنها دوری کردم.

جبرئیل گفت: با آنها جهاد کن.
فرمود: طاقت مقاومت ایشان را ندارم و اگر بدانند بر دین ایشان نیستم، مرا خواهند کشت.

جبرئیل گفت: اگر قوتی بیابی، با ایشان جهاد خواهی کرد؟
گفت: ای کاش می‌یافتم. تو کیستی؟!

جبرئیل گفت: من‌م آنکه با پدران‌ت آدم و شیث و ادریس بوده‌ام و از سوی پروردگار ت آمده‌ام برای رساندن سلام حق تعالی به تو. خداوند تو را سلام می‌رساند و بشارت‌ها برایت آورده‌ام. این جامه‌ی شکیبائی و یقین و رسالت و پیغمبری‌ست. خدا تو را برگزید برای این مقام که تو بسیار شایسته بودی. با توکل بر خدا و تکیه بر او به میان قوم‌ت برو و آنها را از مقام‌ت و رسالت‌ت باخبر کن و به یکتاپرستی و صراط مستقیم دعوت کن ایشان را که همانا خدا با توست.

و آن روز دهم محرم (روز عاشورا) بود و روز عید بت‌پرستان که همگی برای برگزاری جشن در آتشکده‌های بت‌هایشان گرد هم آمده بودند.
دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله‌ی دلخواه را دریغ، بر خاک ریختیم!

جان من و تو تشنه‌ی پیوند مهر بود؛

دردا که جان تشنه‌ی خود را گداختیم!

 

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین‌ درد ساختیم.

 

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت.

 

با آن همه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه‌ی من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو بازآمدم ولی

هر بار دیر بود...

 

اینک من و توییم دو تنهای بی‌نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

گم‌کرده همچو آدم و حوا، بهشت خویش...

 

هوشنگ ابتهاج

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*به خاطر این 11 سال بودن ازتون ممنون‌م.

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*یه زمانی دنیای مجازی رو خیلی دوست داشتم اما الان دیگه نه. حداقل اندازه‌ی قبل، نه.

دقیقا نمی‌دونم چرا. شاید چون چند وقتی‌ه کلا حال‌م خوب نیست و هیچ چیزی رو خیلی دوست ندارم

شاید چون دیده‌م مردم چقدر بدهن و بی‌نزاکت شده‌ن.

همین مردمی که توی عکس پروفایل‌شون دارن لبخند می‌زنن.

همین مردمی که معمولا همدیگه رو عزیزم خطاب می‌کنن.

همین مردم، کافی‌ه عکسی مطلبی چیزی ببینن که خوش‌شون نیاد ازش.

کافی‌ه منطق تو با اونها فرق کنه.

کافی‌ه سوال‌شون رو که برای بار بیستم داره مطرح میشه، با بی‌حوصلگی جواب بدی.

اون وقت همین مردم، چنان بهت حمله می‌کنن که از خودت می‌پرسی اینها کجا بزرگ شده‌ن که انقدر پر از عقده و کینه و نفرت‌ن؟ چرا بلد نیستن منطقی و متمدنانه صحبت کنن؟

چرا ما انقد راحت فحش میدیم؟ چرا انقد بد شدیم؟ به خدا آدم‌های وحشتناکی شدیم فقط خودمون حالیمون نیست. ادعای فرهنگ و هنر و تمدن چند هزار ساله هم داریم ولی همه‌ش ادعا ست فقط. لباس‌های سنتی می‌پوشیم. روی شال‌مون نستعلیق کار می‌کنیم. اسم‌های ایرانی اصیل برای خودمون انتخاب می‌کنیم. فکر هم می‌کنیم اینجوری دیگه با اتیکت و موجه جلوه می‌کنیم ولی خدا اون روز رو نیاره که با کسی حرف‌مون بشه. قشنگ میخوایم تیکه‌پاره‌ش کنیم. عین یه گرگ وحشی بهش حمله‌ور میشیم. البته اون گرگ‌ه اندازه‌ی ما ادعا نداره!

اگه شما اینجوری نیستی، اگه وقتی عصبانی میشی خودت رو کنترل می‌کنی، خیلی خانومی! خیلی آقایی! قدر خودت رو بدون. خدا رو شکر کن که سایه‌ی خانواده‌ای بالای سر ت بوده که 2 تا بزنن پس سر ت تا یاد بگیری کی کجا چطوری صحبت کنی. جدی میگما.

من نفهمیدم توی این سرزمین، فحش‌دادن کی عادی شد؟ کی هنر شد؟ کاش فقط خود طرف رو فحش بدیم. کاش رفتار ش رو تقبیح کنیم. کاش از برخورد ش ایراد بگیریم. کاملا شخصیت‌ش رو می‌بریم زیر سوال. به خانواده‌ش فحش میدیم. دیدین توی اینستاگرام مردم چقد با هم دعوا می‌کنن؟ دیدین توی گروه‌ها چقد جوک! میذارن که تو ش توهین‌های فجیعی هست مخصوصا خطاب به مادر طرف مقابل؟ اینا شوخی‌ه؟ منطقی‌ه؟ مودبانه‌ست؟ انسانی‌ه اصلا؟ جریان چی‌ه که من نمی‌فهمم؟

گاهی نباید عنان عقل‌مون رو بسپاریم خشم. بهتر ه یه کم فکر کنیم اگر جای طرف مقابل بودیم، دوست داشتیم باهامون چه برخوردی بشه؟ به بعضیا این رو که میگی، میگن ول کن بابا! فوق‌ش فحش میده. من هم فحش‌های بدتری بلدم بهش میگم! بعضیا هم این رو نمیگن ولی رفتار شون گویای همین تاکتیک‌ه. اعصاب خودشون هم داغون میشه. شب از حرص‌وجوش خواب‌شون نمی‌بره ولی حاضر نیستن به رفتار شون کمی فکر کنن. ما که مثلا مودب بار اومدیم، اینیم. وای به نسل بعد از ما که این رفتارها رو بامزه و مد روز می‌دونن.

این ماجرا تحلیل روان‌شناختی هم داره البته. مثلا اون آدم در زندگی روزمره‌ش جرات نداره توی خونه به کسی اعتراض کنه. دست‌ش به دنیای مجازی که می‌رسه، با اولین جرقه، هرچی رو به سایر مخاطبین نتونسته بگه، می‌نویسه و برای این و اون ارسال می‌کنه. بهش میگن مکانیزم جابه‌جایی.

یا اینکه آدم‌ها وقتی گروه میشن، وقتی امکان لو رفتن هویت واقعی‌شون خیلی کم‌ه، وقتی نقاب به چهره دارن، وقتی می‌دونن به احتمال زیاد، شناسایی نمیشن و مجازاتی در انتظارشون نیست، رفتارهایی ازشون سر می‌زنه که در زندگی روزمره احتمالا کاملا بعید ه ازشون. ممکن‌ه شیشه‌ی مغازه‌ها رو بشکنن یا برن پیج فلان آدم معروف دعوا راه بندازن.

من می‌تونم تحلیل کنم رفتار دیگران رو ولی این دلیل نمیشه دل‌م به درد نیاد. و قانون دنیا این‌ه که یکی بزنی، دو تا می‌خوری! حداقل اگه به دیگران رحم نمی‌کنید، به فکر دنیا و آخرت خودتون باشید.

چند روز پیش دوستی با یه ایمیل مثلا ناشناس باهام تماس گرفت. من کلا آدم گیجی‌م ولی دیگه بعضی چیزا خیلی معلوم‌ن. نمیشه نبینی‌شون. من هم تظاهر کردم متوجه نشده‌م اون طرف خط، کی داره برام می‌نویسه. گفتم لابد دل‌ش خواسته با من تماس بگیره احوال‌پرسی کنه.

دیروز هم دوست دیگه‌ای بعد مدت‌ها تماس گرفت. آخرین بار سر اینکه ایدئولوژی‌مون خیلی تفاوت داشت، قرار شده بود به کار هم کاری نداشته باشیم. آدم نمی‌تونه از کسانی که دوست‌شون داره راحت بگذره. تظاهر کردم چیزی یادم نمیاد و خیلی معمولی جواب‌ش رو دادم.

تنهایی‌ه دیگه. گاهی آدم جوگیر میشه یه تصمیمی می‌گیره. بعد انقدر با هجوم آدم‌های بی‌ربط و بی‌عشق روبرو میشه که ترجیح میده برگرده با همون دوست‌های جان، صلح کنه. می‌دونم که اینجا رو می‌خونین. من برای آشتی آماده‌م. فقط الان حال‌م خوب نیست. این قسمت‌ش رو ببخشید.

شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*مرا تو بی سببی نیستی.
به راستی صلت کدام قصیده‌ای ای غزل؟

ستاره‌باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه‌ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می‌بندد. خوشا نظر بازیا که تو آغاز می‌کنی!

پس پشت مردمکان‌ت، فریاد کدام زندانی است که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی پرتاب می‌کند؟

ورنه این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز می‌کنی!

پ.ن: برام حرف درنیارید صلواااات
جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*تی‌وی سریالی پخش می‌کنه به اسم "همه‌چیز آنجاست!" حالا اینکه اونجا یعنی کجا رو من دقیقا نفهمیدم ولی کلا سریال‌های خانوادگی رو دوست دارم. داستان، درباره‌ی یه پدر و پسری‌ه - با بازی امین زندگانی - که کارگاه تولید کفش داشته‌ن و با واردات کفش‌های ارزون و بی‌کیفیت چینی و کلاه‌برداری یه نفر ازشون، ورشکست میشن.

پسره هم کارگاه رو طی ماجرایی می‌فروشه و پول پیش خونه‌ش رو هم میذاره رو ش تا بتونه بدهی‌ها رو بپردازه. این وسط یه سری ماجرا برادر کوچیکه‌ش ایجاد می‌کنه، یه سری خواهر ش - با بازی حدیث میرامینی -، یه سری مادر ش و زن‌ش، که حالا بماند. یه سری هم با خاندان پدری‌شون داستان دارن که اونا هم مفصل‌ه و منظور صحبت من هم نیست.

برادر کوچیکه‌ی ایشون، پسر دانشجویی‌ه که ترک تحصیل کرده، سربازی نرفته، بیکار ه، و چون می‌خواسته یک‌شب‌ه پولدار بشه، از سر نادونی برای گرفتن وامی کلان، دست به جعل امضای برادر ش می‌زنه و یه کارهایی می‌کنه که فکر می‌کنه آب از آب تکون نمی‌خوره و مشکلی پیش نمیاد ولی خب گند ش درمیاد اساسی و حالا قرار ه زندان هم بره! فهرست کمالات رو ملاحظه فرمودین؟

حالا: ایشون توی دانشگاه به یه دختری علاقمند شده که از قضا خیلی دختر خوب و دانایی‌ه. 2 تا هم خواهر داره. خواهر کوچیکه‌ش، دختر نادونی‌ه که خیلی قرتی‌ه و هر روز دنبال عمل زیبایی و ور رفتن به سر و کله‌ش‌ه. خواهر بزرگه‌ش خیلی عاقل‌ه چون علیرغم مخالفت والدین‌ش با مردی ازدواج کرده که پولدار نیست ولی مرد زندگی‌ه. یه بچه دارن و الان باز هم دوقلو باردار ه.

همینجوری که دارم تعریف می‌کنم، پیام‌های اخلاقی رو می‌گیرین دیگه؟

این رو هم بگم که این پسر کوچیک‌ه که قراره بره زندان، یه روز تنهایی بلند شد رفت خواستگاری دختر دانای قصه. پدر دختر هم عصبانی شد گفت شما نباید تنها میومدی خواستگاری! ضمن اینکه شرایط مد نظر من رو نداری.

بعد از مدتی، یک شب، ناگهان پدر و مادر این دخترها متحول میشن و میگن دختر بزرگ‌مون که خوشبخت شد و دختر کوچیک‌مون اگر متاهل بود، اصلا وقت و انگیزه‌ای نداشت برای اینکه انقدر به عمل زیبایی اقدام کنه و بدتر چهره‌ش رو خراب کنه. متاهل‌ها معمولا از این کارا نمی‌کنن. پس بهتر آن است که دختر وسطی رو شوهر بدیم تا به جای اینکه مثل خواهر کوچیکه‌ش بره دنبال عمل زیبایی، مثل خواهر بزرگه‌ش بچه‌دار بشه و بشینه سر خونه و زندگی‌ش.

حالا ایناش باز منطقی بود. یک صحنه‌ی جالب‌ش این بود که پدر دختر ه که کلا پسر ه رو همینجوری‌ هم هیچی حساب نمی‌کرد، یه دفعه گفت اشکالی نداره که این ترک تحصیل کرده و شرایط‌ش به ما نمی‌خوره و تنهایی اومده خواستگاری، گوشی رو بدین من تلفن بزنم به بابا ش، بگم بیان خواستگاری!!!

خب درست‌ه که اینجا هدف، فرهنگ‌سازی برای ازدواج آسان بوده ولی دیگه پدر کدوم دختری خودش تلفن می‌زنه به خانواده‌ی پسر بگه پاشین بیایین خواستگاری؟ به نظر م بهتر بود مثلا به دختر ش بگه خودت تلفن بزن به پسر ه بگو پدر م رو راضی کردم. حالا تماس بگیر اجازه بخواه. نه؟

یه صحنه‌ی دیگه‌ی سریال که خیلی به یاد ماندنی بود، مربوط می‌شد به ماجرای برخورد عروس این خانواده - با بازی الهام حمیدی - با مادرشوهر ش - با بازی مهرانه مهین‌ترابی - . اینا وقتی پول پیش خونه‌شون رو دادن برای بدهی‌ها، عروس‌ه گفت بریم طبقه‌ی بالای خونه‌ی مادرم اینا که خالی‌ه زندگی کنیم. اونا هم خوشحال میشن. صد بار هم گفته‌ن. تو قبول نکردی. پسر ه هم دادوبیداد که من داماد سرخونه نمیشم! بیا بریم توی یکی از اتاق‌های خونه‌ی کوچیکی که پدر و مادر م و خواهر م و برادر م اونجا تازه ساکن شده‌ن، زندگی کنیم.

عروس‌ه هم با اخم و دلخوری رفت. طبیعتا هر روز هم بین‌شون برخورد پیش میومد. هرجا هم می‌خواست بره، مادر شوهر ش که زور ش به بچه‌های خودش هم نمی‌رسید، این رو سین‌جیم می‌کرد. عروس‌ه هم تندتند جواب مادرشوهره رو می‌داد و کلا به طرز فجیعی رو شون به هم باز شده بود. تا اینکه مادر شوهره گفت اگر فلان جا بری، دیگه حق نداری برگردی اینجا. عروس‌ه هم گفت باشه دیگه اینجا نمیام.

مدتی که گذشت و آب‌ها از آسیاب افتاد، عروس‌ه یهو به شوهرش گفت نمیخوام مادر ت ازم ناراحت باشه. بیا بریم بچه‌مون رو که تازه به دنیا اومده ببریم ببینه. اون رو ببینه، خوشحال میشه دیگه من رو می‌بخشه!!! و ماجرا تموم میشه. بعد هم که رفتن، مادرشوهره باز قیافه گرفته بود. انگار نه انگار رسما عروس‌ه رو بیرون کرده. عروس‌ه هم گفت ببخشید و من منظوری نداشتم!!! ده ثانیه بعد مادرشوهره گفت یه بچه کم‌ه‌ها! - انگار نون بربری‌ه - یکی دیگه باید بیاری! پسره هم گفت آره. اصلا یه بچه خوب نیست. من دوست دارم چند تا بچه داشته باشم اینها با هم بازی کنن و بزرگ شن. بعد هردوشون برگشتن به عروس‌ه نگاه کردن تو گویی دستگاه زیراکس‌ه ایشون!

بعد همین عروس‌ه رو در برخورد با خواهرشوهرش ببینین، دقیقا انگار داره با بچه‌ش حرف می‌زنه و نصیحت‌ش می‌کنه. این وسط خان‌‌داداش میگه مریمی! الهام حمیدی رو هر بار دیدم، یاد تو افتادم. خیلی شبیه توئه. گفتم ازش خوش‌م میاد کلا ولی به نظر م شبیه من نیست.


یادم بندازین بعدا درباره‌ی رودرواسی و صحنه‌ی دیگه‌ای از این سریال یه چیزی براتون تعریف کنم. الان خیلی حرف زدم خسته شدم دیگه
پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*چند روز پیش یکی از دوستان در اقدامی ناگهانی! دل‌ش برای من تنگ شد و البته هنوز 1 دقیقه از سلام‌ش نگذشته بود که شروع کرد به آه و ناله کردن از زمین و زمان. چند دقیقه بعد هم براش کاری پیش اومد و کلا تلفن رو قطع کرد و رفت به کار ش برسه. من هم خوشحال و خندان بودم از اینکه میون این همه شلوغی، دوست‌م چقدر هوای من رو داشته!

 

ولی این خوشی دیری نپایید چون چند ساعت بعد ایشون تماس گرفت و چند تا سوال پرسید و بعد هم با جملاتی دستوری که سعی می‌کرد درخواست محترمانه به نظر بیان، ازم خواست براش کاری انجام بدم! 

 

چند بار به زبون‌م اومد بگم پس دل‌ت تنگ نشده بود و کار م داشتی، گفتم ول‌ش کن! 

من هم با همون لحن خونسرد مهربون بهش گفتم که وقت ندارم براش کاری انجام بدم و بهتر ه خودش کارهاش رو انجام بده.

 

من ذاتا آدم مهربونی‌م اما یاد گرفته‌ام با هر کسی باید چطوری برخورد کنم. والاااااا

 

چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*چشم‌های من

این جزیره‌ها که در تصرف غم است

این جزیره‌ها که از چهارسو محاصره است

در هوای گریه‌هایی نم‌نم است.

گرچه گریه‌های گاه‌گاه من، آب می‌دهد درخت درد را

برق آه بی‌گناه من، ذوب می‌کند سد صخره‌های سخت درد را.

فکر می‌کنم عاقبت

هجوم ناگهان عشق

فتح می‌کند پایتخت درد را...

سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*این عکس‌، هدیه‌ی یک دوست نادیده‌ست. موج‌ش خوب‌ه. نه؟

دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت: گوش کن، می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت…

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرف‌ت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یا نه؟
گفت: کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی، واقعیت دارد؟گفت: نه… من فقط آن را شنیده‌ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‌ای یعنی چیزی را که می‌خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‌ام می‌شود.

گفت: دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

- بسیار خوب. پس اگر مرا خوشحال نمی‌کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده رد شده است. آیا چیزی که می‌خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می‌خورد؟

- نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال‌‌کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموش‌ش کنی.

پ.ن: تحلیل علمی به سبک مریمی: حالا هی چس‌ناله فوروارد کنیم واسه هم
یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*سیستم پرشین‌بلاگ چند وقتی‌ه خیلی بد شده! ارسال مطلب رو می‌زنی، یهو کل‌ش می‌پره. از اول مجبوری یوزر-نیم و پسورد وارد کنی. اگه متن رو کپی نکرده باشی، کل‌ش حذف شده!

موقع جواب دادن به کامنت‌ها هم همینجور ه البته اگه کسی بتونه کامنت بنویسه!

جهت رفاه حال همه‌مون، به زودی میرم یه جای دیگه. لینک میدم بهتون. ضمنا اونجا هوشمند ه. آی‌پی بعضی افراد! و کلمات کلیدی! رو بهش میدی تا فیلـ.ـتر شون کنه و دیگه روی ماه‌شون رو نبینی.

ایشالا به زودی بهتون خبر میدم. شایدم لینک ندم به همه. اینجوری اون عده‌ای که اسما اینجا رو نمی‌خونن ولی رسما هر روز چک‌ش می‌کنن، ناچار میشن چند دقیقه‌ای دنبال‌م بگردن. طوری تنظیم می‌کنم که نهایتا پیدا م کنن. فقط میخوام بدونن عاشق‌شون‌م که انقدر گرفتار من‌ن نیشخند خوب‌ه مریمی بد ه و اینجوری رفتار می‌کنن. خوب بودم چی کار می‌کردن پس؟

پ.ن: بیایید اینجا:  http://merrymiriam.blogsky.com/

پ.پ.ن: گل روی عزیزان دل‌م، اینجا آدرس گذاشتم. بقیه! رو هم هیچی حساب نمی‌کنم قاعدتا. لطفا اینجا کامنت نذارید دیگه. نمی‌تونم چک کنم. ممنون. همگی بیایین اون‌طرف.

یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*در یکی از پیج‌های اینستاگرام - که دوست‌م منشن‌م کرد ببینم - حرف بود از شاهکار جدید و کم‌نظیر کسی که نمیخوام اسم‌ش رو بیارم! نوشته بودن که او خیلی شجاع است! خط‌شکن است! هنرمند است! اینجا قدر ش رو ندونستن! بعدها حالیتون میشه و فلان. کلی هم تهدید نوشته بودن که هر کس بی‌احترامی کنه، بلاک میشه. حالا نظر بدین.

براش نوشتم کدوم زن شریفی در طول تاریخ برای اهداف والا ش! از تن‌ش مایه گذاشته تا حالا؟ هر وقت خواهر شما این کار رو کرد و براش سوت و کف زدی و با افتخار، خط‌شکن لقب‌ش دادی، اون وقت ماجرا فرق داره.

والللللااااااا. میخوان هیزی کنن نمی‌فهمن چی دارن میگن دیگه. همه‌جای دنیا عنوان این آدم‌ها مشخص‌ه. بعد ما بهشون بگیم هنرمند؟ لـ.ـخت‌شدن هنر ه؟

پ.ن: زین پس هر کس توی کامنت‌ش بی‌احترامی کنه، با ادبیات خودش جواب‌ش رو میدم تا حسابی متوجه منظورم بشه. به لطف 11 سال وبلاگ‌نویسی و سروکارداشتن با یک سری انسان‌نمای بی‌نزاکت، خوب یاد گرفته‌م این رو! پس به نفع‌شون‌ه درست حرف بزنن یا کلا سکوت اختیار کنن.

اینجا وبلاگ من‌ه و نظر شخصی‌ش رو می‌نویسم. هر کس براش ناخوشایند ه می‌تونه از عقل سلیم‌ش - اگر موجود هست البته - استفاده کنه و اینجا رو نخونه. این خیلی بدیهی‌ه دیگه. نه؟

جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع:
Share

پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. وقتی آدم و حوا به همراهی ملائک وارد بهشت شدند٬ توصیه شدند به استفاده از تمامی نعمت‌های بهشتی و منع شدند از خوردن میوه‌ی یک درخت.

در مورد اینکه این چه نوع درختی بود نیز اقوال متفاوتی در روایات بیان شده: درخت انگور٬ عناب٬ گندم٬ سیب و... امام رضا (ع) فرمودند: آن درختی بود مخصوص که میوه‌ای متفاوت با طعمی خاص داشت. جمیع میوه‌ها و طعم‌ها در آن بود و در میان درختان بهشتی ممتاز بود که خداوند آن را مختص حضرت محمد (ص) و آل طاهر ش قرار داده بود.

در روایات آمده است زمانی که رسول مکرم اسلام (ص)٬ امام علی (ع)٬ فاطمه (س)، امام حسن و حسین (ع) طعام خودرا به مسکین و یتیم و اسیر بخشیدند و خود روزه به روزه بردند٬ حق تعالی مائده‌ی بهشتی از آن شجره‌ی طیبه برایشان نازل کرد.

خداوند به آدم و حوا فرمود: «از تمام نعمات بهشتی استفاده کنید اما نزدیک آن درخت نشوید که آفریدم آن را برای مخلوقات خاصی که افضلند بر دیگر انسان‌ها و درجه و مقام بالایی هستند.»

آدم و حوا پرسیدند: این انسان‌های  بافضیلت چه کسانی هستند!؟

خداوندفرمود: «بسیار گرامی‌ند اهل این منزلت و محبوب‌ند نزد من و بسیار شریف و بزرگوارند٬ خزینه‌داران علم من‌ند٬ امین‌ند بر رازهای من و برترین مخلوقات‌م هستند. پس زنهاربه سوی ایشان به دیده‌ی حسد نظر نکنید که از ستم‌کاران خواهید بود.»

شیطان که دشمن آدم شده بود٬ زیرا که او را باعث رانده‌شدن‌ش از درگاه حق می‌دانست، قصد کرد به هر طریقی آدم را فریب دهد از اطاعت پروردگار. خواست داخل بهشت شود اما خازنان جنت مانع او شدند. سپس نزد هر یک از حیوانات بهشت رفت و التماس کرد که او را باخود به آنجا ببرند٬ قبول نکردند.

تا اینکه نزد مار آمدوگفت: اگر مرا داخل بهشت کنی، من متعهد می‌شوم که منع کنم ضرر فرزندان آدم را از تو و درامان باشی.

مار قبول کرد و شیطان را مابین دو نیش خود جای داد و وارد بهشت شدند.
مار خوش‌صورت‌تر و خوش‌رنگ‌تر ازجمیع حیوانات بود و دارای چهار دست و پا ولی به سبب واردکردن شیطان به بهشت این نعمت از او گرفته شد.

شیطان پنهان‌شده در دهان مار به سراغ آدم رفت و گفت: آیا می‌دانی چرا خداوند تو و همسر ت را نهی کرد از خوردن میوه‌ی آن درخت؟
آدم که گمان می‌کرد مار با او سخن می‌گوید، گفت: این درخت برای عالّین آفریده شده و ما از آن نهی شده‌ایم.

شیطان گفت: خداشما را نهی کرد ازخوردن میوه‌ی این درخت که از جاودانان و ملائکه نباشید. قسم می‌خورم به خدا که من خیرخواه شما هستم و اگر تناول کنید، عمری جاودان خواهید داشت و از غیب، آگاه می‌شوید.

آدم گفت: ای مار! این فریب شیطان است! چگونه تو تعظیم خدا می‌کنی و قسم یاد می‌کنی به او در صورتی که حق تعالی خیرخواه ماست و من مرتکب نمی‌شوم به امری که خداوند مرا از آن نهی کرده است!

وقتی مار از فریب آدم مأیوس شد، به سراغ حوا رفت و به او گفت: ای حوا! آن درختی که  خوردن میوه‌اش برشما حرام شده بود٬ حلال شد. چون شما تعظیم خدا کردید و اطاعت امر او کردید. به خدا قسم که من خیرخواه شما هستم. اگر بخورید عمری جاودان و مقامی عظیم خواهیدیافت.

حوابه فکر فرورفت. در دل به مقام پنج تن و فاطمه زهرا حسد ورزید و آرزو می‌کرد آن جایگاه را داشته باشد.

سپس شیطان گفت: بدان که اگر تو زودتر از آدم تناول کنی، تا همیشه بر او مسلط خواهی شد. حوا قصد کرد که از میوه تناول کند. ملائک همگی به دلهره و تکاپو افتادند٬ خواستند مانع او شوند اما خداوند به آنها وحی نمود: «من او را قدرت تعقل و تشخیص درست و نادرست را داده‌ام و او را مختار گردانیدم. او را واگذارید به اندیشه‌ی خودش تا تصمیم بگیرد.»

و حوا تناول کرد. هیچ تغییری در خود نیافت. پس به آدم گفت: یا آدم! آیا می‌دانی درختی که بر ما حرام شده بود، حلال شد. من از میوه‌ی آن خوردم و هیچ تغییری نیافتم.

و به این سبب آدم نیز فریب خورد و از میوه‌ی آن درخت تناول نمود. ناگهان تمامی زیورآلات و جامه‌های بهشتی از آنان دور شد و عورت‌هایشان نمایان گشت. آدم وحوا با عجله، برگ‌های درختان را به هم وصل می‌کردند تا خود را بپوشانند.

پروردگار ندا کرد: «آیا نهی نکردم شما را از خوردن میوه آن درخت و نگفتم به شما که شیطان برایتان دشمنی بزرگ است؟» پس شرم کرد آدم و تضرع وزاری فراوان کرد.

گفتند: رَبَّنا ظَلمْنا اَنْفُسنا و اِنْ لَم تَغفِرلَنا وَ ترحَمْنا لَنَکونَّن مِنَ الخاسرین. پروردگارا ظلم کردیم بر خودمان و اگر نیامرزی ما را و رحم نکنی، ما هر آینه از زیانکاران خواهیم بود.

آدم از بهشت خارج شد و بسیار گریست در حالی که سر ش بر دری از درهای آسمان بود و آنقدر گریه کرد که اهل آسمان با او گریستند و آمرزش‌ش را از خداوند طلب کردند.

امام صادق فرمودند: هیچ‌کس به اندازه‌ی این پنج نفر در طول عمر ش گریه نکرده است: آدم (برای آمرزش گناه‌ش)٬ یعقوب (در فراق فرزندش)، یوسف (در زندان در فراق پدر)، فاطمه زهرا (در ظلمی که در حق او و پدر و همسر ش کردند) و امام سجاد (ع) (در عزای شهدا و واقعه‌ی کربلا)

خداوند به آنها فرمود: «فرود آئید به زمین که جایگاه شما دیگر درگاه الهی و در بهشت نیست .» که این خطاب شامل چهار تن بود: آدم، حوا٬ شیطان و مار.

حضرت محمد (ص) فرمودند: تمام زمانی که آدم وحوا در بهشت بودند، شش ساعت بیشتر نبود و آنها یک شب هم در بهشت به صبح نرساندند.

دراین هنگام شیطان به واسطه‌ی از دست دادن درگاه الهی، ناله‌ای عظیم سرداد.

امام (ع) فرمودند: شیطان در چهار زمان ناله سر داد: اول زمانی که ملعون شد.

دوم‌ روزی که به زمین فرستاده شد.

سوم روزی که محمد (ص) مبعوث شد.

چهارم روزی که سوره‌ی حمد نازل شد.

خداوند به آدم و حوا فرمود: «به زمین فرود آئید. زین پس به زندگی دیگری وارد می‌شوید که همه‌ی شئون آن بر سر دوراهی هدایت و ضلالت و ایمان و کفر و رستگاری و خسران قراردارد.
هرکس در این دوراهی، راه هدایت و صراط مستقیمی که خداون دمعین کرده است بپیماید٬ قطعا ترسی از وسوسه و اغوای شیطان نخواهد داشت.»

فرودآمدند به زمین و خداوند آن‌ها را در طلب طعام و معاش به خود واگذاشت.

روایات متعددی بیان شده که محل فرود آمدن آن‌ها کجا بوده. بعضی گفته‌اند آدم بر کوه صفا و حوا بر کوه مروه فرود آمدند. ولی بعضی گفته‌اند آدم در هند بر کوه سراندیب و حوا در جده فرود آمدند و جبرئیل از طرف خداوند مأمور شد که آدم را به سوی حوا و مکه محلی که بنای کعبه قرار بگیرد، ببرد تا آدم در زمین، خانه‌ای بنا کند تا هم خود و همه‌ی گنهکاران بعد از او به آن پناه ببرند و به صیقل استغفار، تن و جان را پاک نمایند.

آدم پس از هبوط به زمین، بسیار زاری کرد و گریست که نزدیک بود روح از بدن‌ش خارج شود و افسوس بهشت و نعمت‌هایش و درگاه خداوند و قرب به او را می‌خورد.

بدن‌ش سیاه شده بود و آدم از دیدن بدن سیاه شده‌اش، غمگین و افسرده بود.

ملائکه از آن همه تضرع و زاری او گریستند و به خداوندگفتند: خدایا خلقی را آفریدی و از روح برگزیده‌ی خود در او دمیدی. حال به یک گناه او ٬سفیدی او را به سیاهی مبدل کردی! پروردگارا بیامرز و ببخش او را که تو بسیار آمرزنده‌ای!
سپس منادی ندا داد: «ای آدم! امروز را برای پروردگار ت روزه بدار و آن روز سیزدهم ماه بود.
ثلث سیاهی برطرف شد.

روز چهاردهم باز منادی ندا داد امروز را نیز روزه بدار. پس دوثلث از سیاهی برطرف شد.

روز پانزدهم نیز به همان ترتیب و کل سیاهی از بدن‌ش زایل گشت. به این سبب این سه روز از هرماه را ایام‌البیض می‌گویند و روزه گرفتن در این سه روز و پاکی به واسطه‌ی آن از آنجا نشأت گرفت.

بعداز آن، آدم از روی اندوه نشست و سر را میان زانو گذاشت. اندوهگین و غمناک.
سپس خداوند جبرییل را فرستاد. گفت به او: ای آدم! چرا تو را اندوهگین و غمناک می‌بینم؟

آدم گفت: پیوسته چنین غمگین خواهم بود به واسطه‌ی ظلمی که در حق خود و فرزندان‌م کردم و نافرمانی امر پروردگار نمودم.

جبرئیل گفت: خداوند فرمودند: «حیاک الله وبیاک»
یعنی خداوند تو را زنده بدارد و خندان گرداند.

سپس آدم در دل، آرامشی احساس کرد و سجده‌ی شکر به جا آورد.

خداوند اراده کرد که توبه‌ی شما را بپذیرد. پس درخواست کن از خدا به حق نام‌هایی که بر عرش نوشته شده بود تا حق تعالی توبه‌ی تو را بپذیرد و آدم این‌گونه توبه کرد:

«یا حمیدُ به حق محمد٬ یا عالیُ به حق علی، یا فاطرُ به حق فاطمه، یا محسنُ به حق حسن٬ یا قدیمَ الاحسان به حق الحسین»َْ

و خداوند غفار و بخشاینده، توبه‌ی او را قبول کرد و آدم را بخشید و او دوباره پاک و بی‌گناه دور از هرگونه سیاهی شد. سپس جبرئیل به آدم وضوگرفتن و نمازخواندن را آموخت.

پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده‌ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار می‌داد:حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از همه استانداردهای بین‌المللی برخوردار بود.

این زندان، همه‌ی امکاناتی که باید یک زندان طبق قوانین بین‌المللی برای رفاه زندانیان داشته باشد را دارا بود. این زندان با تعریف متعارف، تقریباً محصور نبود و حتی امکان فرار نیز تا حدی وجود داشت. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می‌شد.

در آن از هیچ‌یک از تکنیک‌های متداول شکنجه استفاده نمی‌شد اما... اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. عجیب اینکه زندانیان به مرگ طبیعی می‌مردند. با این که حتی امکانات فرار وجود داشت اما زندانیان فرار نمی‌کردند. بسیاری از آنها شب می‌خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی‌شدند.

آنهایی که مانده بودند، احترام درجات نظامی را میان خودشان و نسبت به هم‌وطنان خودشان که مافوق آنها بودند، رعایت نمی‌کردند و در عوض عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می‌ریختند. دلیل این رویداد، سال‌ها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه‌ی تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:

در این اردوگاه، فقط نامه‌هایی که حاوی خبرهای بد بود را به دست زندانیان می‌رساندند و نامه‌های مثبت و امیدبخش تحویل نمی‌شد.

هر روز از زندانیان می‌خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده‌اند یا می‌توانستند خدمتی بکنند و نکردند را تعریف کنند.

هر کس که جاسـ.ـوسی سایر زندانیان را می‌کرد، سیگار جایزه می‌گرفت اما کسی که در مورد ش جاسوسی شده بود و معلوم شده بود خلافی کرده، هیچ نوع تنبیهی نمی‌شد.

در این شرایط همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستان‌شان نداشت) عادت کرده بودند. تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه‌ی مرگ رسانده است چرا که:

با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می‌رفت.

با جاسـ.ـوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می‌شد و خود را انسانی پست می‌یافتند.

با تعریف خیانت‌ها، اعتبار آنها نزد هم‌گروهی‌ها از بین میرفت. و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه‌ی زندگی و مرگ‌های خاموش کافی بود.

این سبک شکنجه، شکنجه‌ی خاموش نامیده می‌شود.

نتیجه: اگر این روزها فقط خبرهای بد می‌شنویم، اگر هیچ‌کدام به فکر عزت نفس‌مان نیستیم و اگر همگی در فکر زدن پنبه‌ی همدیگر هستیم، به سندرم «شکنجه‌ی خاموش» مبتلا شده‌ایم.

این روزها همه خبرهای بد را فقط به گوش‌مان می‌رسانند و ما هم استقبال می‌کنیم: دلار گران شده... طلا گران شده... کار نیست... مدرسه‌ای آتش گرفت... عده‌ای در جاده کشته شدند... زورگیری در ملاءعام...

این روزها هیچ‌کس به فکر عزت نفس ما نیست! شما چطور فکر می‌کنید؟

ما ایرانی‌ها دزدیم!

ما ایرانی‌ها همه کارهایمان اشتباه است.

ما ایرانی‌ها هیچی نیستیم!

ما ایرانی‌ها از زیر کار درمی‌رویم!

ما هیچ پیشرفتی نکردیم!

ما ایرانی‌ها هیچ هنری نداریم!

ما ایرانی‌ها آدمِ حسابی نداریم!

ما ایرانی‌ها هر عیبی که یک انسان می‌تواند داشته باشد را داریم!

چقدر بادلیل و بی‌دلیل به خودمان بد می‌گوییم و لذت می‌بریم. به خودمان فحش می‌دهیم و کیف می‌کنیم و می‌خندیم. اقوام مختلف ایرانی را مسخره می‌کنیم و همه با هم کل ایران را! بزرگان علمی٬ هنری٬ ادبی و دینی کشور خودمان را وسیله‌ی خنده و تفریح کرده‌ایم و هیچ‌کس هم نباید فکر کند اینها نقشه است.

این همان جنگ نرم است. تهاجم فرهنگی فقط از طریق بی‌حجابی و فیلم‌های خراب نیست. این روزها همه در فکر زیرآب‌زدن بقیه هستند، شما چطور؟

این روزها همه احساس می‌کنند در زندانی بدون دیوار، دوران بی‌پایان محکومیت خود را می‌گذرانند. شما چطور؟

این روزها همه شبیه زندانیان جنگ آمریکا و کره، منتظر مرگ خاموش هستند. شما چطور؟

بیاییم از خواندن و شنیدن اخبار منفی فاصله بگیریم و تا می‌توانیم به خود و اطرافیان‌مان امید بدهیم، احترام بگذاریم و در هر شرایطی شاد زندگی کنیم. شاید اینگونه راهی برای گریز از زندانی که از طریق رسانه‌ها برایمان ایجاد شده است، بیابیم.

پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*شنیده‌م که سال‌ها پیش در یک فیلم تلویزیونی وطنی، یک آقایی دست یک خانومی رو گرفته! از اون صحنه تا آخر فیلم، دائم زیرنویس اومده که اینها زن و شوهر هستن. گیر نده کسی. با این حال، نمایش چنین صحنه‌ای از تی‌وی ما برای خیلی از مردم، عجیب و حتی ناخوشایند بوده.

حالا چند وقتی هست جهت ترغیب جوانان به امر خطیر ازدواج، یک سری برنامه تولید میشه به اسم مهمونی! خانواده‌ها رو دعوت می‌کنن - ترجیحا با بچه‌هاشون - تا بیان بشینن بگن چقدر با هم خوشبخت‌ن!

من که می‌دونید هیچ برنامه و فیلمی رو درست‌وحسابی تماشا نمی‌کنم اما چند موردی که چشم‌م خورد و دیدم، یا بچه توی رودرواسی ناچار شد از والدین‌ش تشکر کنه - فضای جالب و دلچسبی نبود کلا - یا زوجین در حال تشکر از هم بودن یا بچه‌ها از سر و کول‌شون بالا می‌رفتن. یک مورد هم بود که با ذوق تعریف می‌کردن که زمان ازدواج‌شون، آقا سرباز بوده و خانوم، بچه‌مدرسه‌ای! حالا اینکه ازدواج یه بچه‌مدرسه‌ای کجاش قشنگ‌ه رو من تا به این لحظه متوجه نشده‌م.

چند موردی هم بود که اینها دست هم رو گرفته بودن و هی به هم لبخند می‌زدن و از خودشون عشق در می‌کردن! نیشخند والا من که خیلی ترغیب شدم: کلی خدا رو شکر کردم که شوهر چندش و بچه‌ی اعصاب‌خوردکن ندارم.

بقیه‌ش رو هم نمیگم که نیازی به قندشکن نباشه زین‌پس!

چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*قسمت اول. دوم. گفتگوی خداوند با شیطان: پس از آنکه شیطان از خداوند، اجر  و پاداش هزاران سال عبادت‌ش را درخواست کرد٬ خداوند به او فرمود: «بگو چه می‌خواهی تا به تو عطا کنم!»

اولین چیزی که شیطان از خداوند درخواست کرد این بود که تا روز قیامت، زنده بماند. گفت: تا روز قیامت مرا مهلت ده. خداوند فرمود: «عطا کردم»

سپس گفت :چنان کن که جاری شوم در قلب و رگ و ریشه‌ی فرزندان آدم. خداوندفرمود: «بخشیدم»

باز گفت: به ازای یک فرزند آدم  من دو فرزند بیاورم. خداوندفرمود: «عطاکردم»

گفت: من ایشان را ببینم و ایشان مرا نبینندو به هرصورت که خواهم بر ایشان مصور شوم. خداوند فرمود: «بخشیدم٬ از درگاه من و از صف ملائک خارج شو که لعنت من و بندگان‌م تا قیامت بر توست.»

شیطان گفت: پروردگارا به عزت تو قسم می‌خورم همه‌ی بندگان‌ت را گمراه خواهم کرد و از هر جایی که بتوانم سر راه‌شان قرار خواهم گرفت تا از عبادت و بندگی تو بازدارم ایشان را مگر بندگان مخلص تو را.

سپس آدم به پروردگار گفت: خدایا شیطان را بر فرزندانم مسلط ساختی و او را مانند خون در رگ ایشان جریان دادی! پس به من و فرزندان‌م چه عنایت می‌کنی؟!

حق تعالی فرمود: «به ازای هر گناه٬ یک کیفر و به ازای هر حسنه و کار خیر، ده برابر به تو و فرزندان‌ت پاداش می‌دهم.» آدم گفت: باز هم اضافه فرما!

خداوند فرمود: «در توبه را بر ایشان باز می‌گذارم تا هر وقت که توبه کنند از صمیم قلب مورد بخشش قرارگیرند حتی وقتی لحظه‌ی آخر عمرشان رسیده باشد. زمانی که نفس به حلق رسد اگر توبه کنند به درگاه حق، بخشیده خواهند شد. و آدم گفت :همین نعمت که دادی برای من و فرزندان‌م در مقابل شیطان رجیم بس است.

امام صادق فرمودند: شیطان از خداوند تا روزقیامت مهلت خواست اما حق تعالی فرمود: «من تو را مهلت می‌دهم تا روز وقت معلوم » و آن روزی‌ست که نبی اکرم اسلام پس از رجعت او را بر روی سنگی که در بیت‌المقدس است ذبح خواهد کرد.

سپس خداوند به آدم فرمود: برو به نزد ملائک و بگو «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» آدم رفت در محضر فرشتگان و به ایشان سلام کرد و ملائک جملگی در پاسخ او گفتند: «علیک السلام و رحمة الله و برکاته» پس از تحیت وسلام بین آدم و ملائک، خداوند خواب را بر آدم غالب گردانید. 

سپس اراده کرد و از نو خلقی را پدید آورد چون فرمود: «موجود باش» آفریده شد. در مورد آفرینش حوّا روایات متعددی به جا مانده که صحت و سقم هر کدام را خدا بهتر می‌داند.

در بعضی روایات آمده که حوّا به این دلیل حوّا نامیده شد که از حیّ آفریده شد٬ یعنی از بدن آدم.  از آخرین دنده‌ی چپ او. در بعضی روایات آمده که پس از این که خداوند، آدم را خلق کرد٬ از گل او مقداری باقی ماند. سپس خدا از اضافی گل آدم٬ حوّا را آفرید.

اما در جایی دیگر گفته شده که خداوند بی‌نیازاست از این نوع آفرینش و آفریدن حوّا از آدم با قدرت لایتناهی پروردگار منافات دارد. خداوند قادر، هر زمان در هر مکان به هر صورتی که بخواهد چون اراده کند، می‌آفریند. پس تصمیم گرفت به خلق حوا و او را آفرید.

ومعنای آیه‌ای که خدا فرمود: «خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها» این است که از همان طینت آدم، جفت‌ش را آفریدم نه اینکه منظور، خلق حوّا از بدن آدم باشد. الله اعلم.

خداوند حوا را در کنار آدم آفرید.٬ وقتی حوا به حرکت درآمد٬ آدم از تکان خوردن حوا از خواب بیدار شد. ندارسید به حوا: «دور شو از آدم» پس چون آدم نظر ش به حوا افتاد٬ خلق نیکوئی را دید که شبیه به خودش  اما ماده است. دردل‌ش احساس آرامش٬ شعف و امید کرد. سپس شروع کرد با حوا به سخن گفت.

گفت: تو کیستی؟! حواگفت: من خلقی‌ام که خدا مرا آفریده است چنان که می‌بینی.

سپس آدم به خداوند گفت: این خلق نیکوئی که قرب و نزدیکی با او، سبب آرامش من گردیده و نظر کردن به سوی او مرا از وحشت تنهایی بیرون آورده کیست؟! حق تعالی فرمود: «این بنده‌ی من حواست. آیا می‌خواهی همدم و مونس تو باشد، با تو سخن گوید و همراه و هم‌خانه‌ی تو گردد؟»

آدم گفت: بلی ای پروردگار من و من تو را به این سبب، شکر خواهم کرد تا زنده باشم. خداوند فرمود: «پس از او خواستگاری کن.»

آدم گفت: پروردگارا او را از تو خواستگاری می‌کنم. پس به چه چیز در مقابل این نعمت که به من عطا کردی راضی می‌شوی!؟‌

پروردگار فرمود: «رضای من در آن است که آموزه‌های دین را که به تو تعلیم نمودم به او نیز بیاموزی.» آدم گفت: خواهم آموخت به او هر آنچه به من تعلیم نمودی.

حق تعالی فرمود: «او را به تو تزویج نمودم. او را به سوی خود ببر.» آدم به حوا گفت: بیا به سوی من.

حوا گفت: تو بیا نزد من! سپس حق تعالی امر کرد به آدم که برخیزد و به نزد حوا برود. و این رسم تا به امروز  بر جا ماندکه مردان به خواستگاری زنان بروند.

به این ترتیب، اولین ازدواج عالم به اراده‌ی خدا انجام گرفت. سپس ملائکه، آدم و حوا را به بهشت بردند و خداوند به آنها فرمود: «یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة» «ای آدم ساکن شو تو و جفت‌ت در بهشت. از طعام‌های بهشت بخورید که گوارا و گشاده است بر شما ولی به آن درخت نزدیک نشوید که اگر از میوه‌ی آن بخورید از زیانکاران خواهید بود.»

چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*قسمت اول. دوم. پادشاهی ضحاک

ضحاک، هزار سال پادشاهی کرد و این زمان، جزو بدترین دوران ایران بود که فرزانگان به کنج عزلت افتاده و جاهلان همه جا بودند. دیوان هم دست‌شان در همه جا باز شد و همه جا تخم بدی می‌ریختند.

جمشید دو خواهر داشت به نام‌های شهرناز و ارنواز که ضحاک آنها را از آن خود کرد. علاوه برآن هر روز دو مرد جوان را کشته و مغزشان را به شاه می‌دادند.

در این زمان، دو مرد پاک‌نژاد به نام‌های ارمایل و کرمایل تصمیم گرفتند که تحت عنوان آشپز، نزد شاه روند تا شاید کاری از دست‌شان ساخته باشد. حیله‌ی آنها این بود که مغز سر یک جوان را گرفته با مغز سر گوسفندی می‌آمیختند و جوان دیگر را از مرگ می‌رهانیدند و بدین‌سان هر ماه، سی مرد از مرگ نجات می‌یافت و وقتی تعدادشان به دویست رسید، آشپزان به آنها چند بز و میش داده و آنها را روانه‌ی صحرا می‌کردند تا کسی به آنها دست نیابد و اکنون کردها همه از نژاد همان مردانند.

در این حال، ضحاک همچنان به عیش و عشرت خود مشغول بود و برای تفریح به یکی از مردان جنگی همیشه دستور می‌داد که با دیو کشتی بگیرد و یا دختران زیبارو را انتخاب می‌کرد تا از آنان کام دل بگیرد.

زمان سپری می‌شد و حدود چهل سال تا پایان پادشاهی‌ش مانده بود. شبی در کنار ارنواز خوابیده بود که خواب دید سه مرد جنگی کارآزموده که یکی جوان‌تر بود، به جنگ ضحاک می‌آیند و جوان، گرز را به سر او می‌کوبد و او تا دماوند گریخت و آنها نیز همچنان به دنبال‌ش بودند و بالاخره او را کشتند و او از خواب پرید و فریاد کشید.

ارنواز گفت: شاها چه شده؟ از چه ترسیدی؟ ضحاک از گفتن خواب‌ش خودداری کرد اما ارنواز پافشاری می‌کرد و بالاخره مجبور شد داستان را تعریف کند.

ارنواز او را دلداری داد و گفت: موبدان و ستاره‌شناسان را احضار کن تا خواب‌ت را تعبیر کنند. شاه نظر او را پسندید. موبدان آمدند و تفحص کردند اما می‌ترسیدند حقیقت را بگویند و شاه به آنان خشم گیرد. بالاخره یکی از آنها به شاه گفت که عاقبت همه مرگ است و تو هم همیشه بر تخت نخواهی بود و بعد از تو شخصی به نام آفریدون به تخت می‌نشیند. البته او هنوز به دنیا نیامده است.

ضحاک پرسید: او چه دشمنی با من دارد؟ موبد پاسخ داد: او به کین‌خواهی پدر ش که تو او را کشتی، با تو دشمن است.

ضحاک وقتی این سخنان را شنید، از ترس از هوش رفت و از آن به بعد همه جا سراغ فریدون را می‌گرفت و به دنبال او می‌گشت تا او را بکشد...


اندر زادن فریدون

نام پدر فریدون، آبتین بود. روزی ماموران شاه او را دیدند و برای غذای شاه، او را به آشپزخانه سلطنتی برده و کشتند. در این زمان، فریدون به دنیا آمده بود. مادر فریدون که فرانک نام داشت، از موضوع آگاه شد و او را به نزد نگهبان مرغزار برد و گفت: این کودک را با شیر گاو بپرور و نزد خود نگاهدار.

سه سال فریدون، نزد آن مرد با شیر گاو پرورده شد و ضحاک همچنان در جستجوی او بود. فرانک از ترس شاه تصمیم گرفت فریدون را با خود به هندوستان و فراسوی کوه البرز ببرد.

در کوه، مرد پاک‌دینی می‌زیست که فرانک، پسر را به او سپرد و او به پرورش فریدون همت گمارد. از آن سو، ضحاک از جایگاه اولیه‌ی فریدون آگاهی یافت اما وقتی به مرغزار رسید، او را نیافت. پس هر انسان و چارپایی که آنجا بود، کشت و آنجا را به آتش کشید.

وقتی فریدون شانزده ساله شد، از البرز به سوی مادر ش آمد و از نام و نشان و پدر ش پرسید. فرانک گفت: پدر ت آبتین، از نژاد طهمورث بود. ضحاک او را کشت تا برای مارهایش غذا فراهم کند. بعد از آن همچنان به دنبال تو بود و من تو را مخفی نمودم.

فریدون دل‌ش پر از درد شد و در پی انتقام برآمد اما مادر او را بر حذر می‌داشت.

تو را ای پسر! پند من یاد باد / به جز گفت مادر دگر باد باد 

داستان ضحاک و کاوه

روزها می‌گذشت و ضحاک، همچنان در اندیشه‌ی فریدون بود. او تصمیم گرفت لشکری از مردم و دیوان به وجود آورد و همچنین سندی تهیه کند و موبدان پای آن را امضا کنند بدین قرار که شاه تا کنون جز به نیکی عمل نکرده است.

در این بین که سند تهیه می‌شد، ناگاه صدایی در کاخ بلند شد. مردی به نام کاوه به نزد شاه برای دادخواهی آمد و گفت که از هجده پسرم همگی برای تو کشته شده‌اند. لااقل این آخری را مکش.

پادشاه پذیرفت و به کاوه گفت که او هم از گواهان محضر او باشد. وقتی کاوه سند را خواند، برآشفت و گفت: اینها جز دروغ و یاوه نیست و به همراه پسر ش از کاخ بیرون رفت و در کوی و برزن بانگ زد:

کسی کاو هوای فریدون کند / سر از بند ضحاک بیرون کند

پس درفش کاویان بر سر نیزه کرد و گفت: بیایید تا به نزد فریدون رویم و از او کمک بخواهیم. سپاه بزرگی اطراف کاوه را گرفت و به سوی فریدون رفتند و از او کمک خواستند. فریدون به نزد مادر رفت:

که من رفتنی‌ام سوی کارزار  / تو را جز نیایش مباد ایچ کار

مادر به گریه افتاد و او را به خدا سپرد.

وی دو برادر بزرگتر به نام‌های کیانوش و پرمایه داشت. به آنها گفت: به نزد مهتر آهنگران روید و بگویید گرز سنگینی به سان گاومیش برای من بسازد.

به تدریج سپاه و لوازم جنگی همگی آماده شد و سپاهیان فریدون، مهیای کارزار می‌شدند.

رفتن فریدون به جنگ ضحاک

فریدون و سپاهیان‌ش حرکت کردند تا به سرزمین تازیان و یزدان‌پرستان رسیدند و شب را در آنجا ماندند. وقتی شب فرا رسید، سروشی از بهشت به نزد فریدون آمد تا نیک و بد را به او بازگوید و آگاه‌ش کند.

فریدون آن شب را با خوشحالی جشن گرفت و وقتی خواب بر او مستولی شد، دو برادر ش که از حسد در فکر از بین بردن او افتاده بودند، از بالای کوه سنگی به سمت او سرازیر کردند اما به فرمان ایزد از صدای سنگ، فریدون بیدار شد و سنگ هم دیگر از جایش تکان نخورد.

فریدون مطلع بود که برادران‌ش قصد جان‌ش را داشتند اما به روی خود نیاورد. سپیده‌دم، سپاه حرکت کرد و کاوه‌ی آهنگر، پیشاپیش سپاه بود. به راه افتادند تا به اروندرود و دجله رسیدند و در کنار دجله و شهر بغداد ماندند.

در آنجا فریدون از نگهبان رود خواست تا با کشتی، سپاهیان‌ش را به طرف دیگر ببرد ولی او نپذیرفت و دست‌خط ضحاک را طلب کرد. فریدون خشمگین شد و با اسب گلرنگ‌ش به آب زد و سپاهیان نیز به دنبال‌ش روان شدند تا به خشکی رسیدند و کاخ ضحاک نمایان شد.

فریدون گرز گاوسر خود را برداشت و به سوی کاخ روان شد و نگهبانان را تارومار کرد تا به کاخ رسید. در آنجا خواهران جمشید شاه را دید و با آنان به صحبت پرداخت. آنها از نام و نشان او پرسیدند و سپس ارنواز گفت: ما از بیم شاه با او همراه شدیم. تو چگونه می‌خواهی با او بستیزی؟

فریدون گفت: اگر دست‌م به او رسد، جهان را از وجود ش پاک می‌کنم. شما باید جای او را به ما نشان دهید. گفتند: او به هندوستان رفته است تا بی‌گناهان دیگری را به خاک و خون بکشد. از وقتی درباره‌ی تو شنیده، در رنج و عذاب است و آسایش ندارد ولی زیاد نمی‌ماند و به زودی بازمی‌گردد.

در زمان غیبت ضحاک، وکیل او کندرو به کارها رسیدگی می‌کرد. وقتی به کاخ آمد و فریدون را دید که برتخت نشسته است و همه مطیع او شده‌اند، او نیز بدون ناراحتی در برابر فریدون تعظیم نمود و به ستایش او پرداخت.

فریدون تا صبح بساط جشن به پا نمود. بامداد که همه در خواب خوش بودند، کندرو بر اسبی نشست و به سوی ضحاک رفت و ماجرا را باز گفت. ضحاک پریشان شد و از بیراهه به سوی کاخ آمد و با سپاهیان فریدون درگیر شد. در میانه‌ی جنگ که مردم نیز به یاری سپاهیان فریدون آمده بودند، ضحاک ناشناس به طرف کاخ رفت در حالی که سرتاپا پوشیده در زره و خود بود. در آنجا دید شهرناز در کنار فریدون است و به نفرین ضحاک لب گشاده است. از خشم خنجر کشید تا او را بکشد اما فریدون، گرز گاوسر را بر سر او کوبید.

سروش غیبی ندا داد که او را به کوه ببر و در بند کن. پس ضحاک را دست‌بسته و با خاری بر پشت هیونی به کوه بردند. فریدون خواست سر ش را ببرد که سروش غیبی ندا داد که او را تا دماوند کوه ببر و آنجا در بند کن. پس او را به دماوند برد و به کوه آویخت. واین بود پایان سرنوشت شوم ضحاک پلید .

بماند او برین‌گونه آویخته / وزو خون دل بر زمین ریخته

سه‌شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*یه چیزی رو هی میگم یادم باشه بیام تعریف کنم. هی میام اینجا، یادم میره چی بود!

تنها چیزی که الان یادم‌ه این‌ه که اگر خواهر، برادر، دوست، آشنا، فامیل، همسایه‌ی دوقلو یا چندقلو دارین می‌تونین بهشون بگید در صورت تمایل، عکس‌هاشون رو به مجموعه‌ی عکس دوقلوهای ایران در پیج اینستاگرام irantwins بفرستن.

پ.ن: جدی چی می‌خواستم تعریف کنم؟ متفکر

دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*قسمت اول. گفتگوی خدا با آدم: حق تعالی به آدم فرمود: «مرا حمد کردی. به عزت و جلال خود سوگند می‌خورم که رحمت‌م بر غضب‌م سبقت بگیرد برای تو و اگر آن دو بنده نبودند که می‌خواهم ایشان را خلق کنم در آخرالزمان تو را خلق نمی‌کردم.»

آدم گفت: پروردگارا نام ایشان چیست؟

خطاب رسید نظر کن به آسمان. چون به عرش نگاه کرد، دو سطر دید به نور بر عرش نوشته: «لا اله الا الله محمد نبی الرحمة و علی مفتاح الجنة» نیست خدایی جز خدای یکتا. محمد پیغمبر رحمت و علی کلید بهشت است.

و در سطر دوم نوشته بود: «اِنّی آلیتُ عَلیٰ نفسی اَنْ اَرْحََم مَنْ والاهُما و اعَذِّبَ من عاداهُما»من بر خودم قسم یاد نموده‌ام که دوست‌داران این دو را رحم نمایم و دشمنان‌شان را عذاب کنم.

سپس خداوند بعد از آدم، ذریه‌ی او همگی را خلق کرد تا پیمان بگیرد از آنها به پروردگاری خود و پیغمبری هر رسولی و اولین پیمان پیغمبری را که گرفت، محمد ابن عبدالله بود.

بعد به آدم فرمود: «نگاه کن چه می‌بینی؟» آدم به سوی ذریه‌ی خود نگاه کرد. ذراتی بودند که آسمان را پر کرده بودند. آدم گفت :چه بسیارند فرزندان من و مطمئنا برای امر مهمی ایشان را خلق کرده‌ای! پروردگارا به چه سبب پیمان از آنها گرفتی؟

خداوندفرمود: «از برای اینکه مرا عبادت کنند و چیزی را شریک من نگردانند و به پیامبران ایمان آورده و پیروی ایشان کنند.»

آدم گفت :چرا بعضی از آنها را ذرات بزرگتری می‌بینم از دیگران و بعضی نور بسیاری دارند و بعضی کم‌نورند و عده‌ای بی‌نور!؟ خداوند فرمود :زیرا امتحان کنم ایشان را در همه‌ی حالات.

آدم گفت: پروردگارا مرا رخصت می‌دهی تا سخنی بگویم؟ خداف رمود: «سخن  بگو»

آدم گفت : روردگارا اگر همگی را خلق می‌کردی به یک شکل و یک مقدار و یک طبیعت و یک خلقت و یک رنگ و یک عمر و یک روزی، شاید دیگر بعضی بر بعضی ظلم نمی‌کردند و میان ایشان حسد و دشمنی و اختلاف در هیچ چیز به وجود نمی‌آمد! پروردگارفرمود: «به روح برگزیده‌ی خود سخن گفتی و به ضعف طبیعت خود سخنی تکلم کردی که تو را به آن علمی نیست و من‌م خالق علیم و به علم خود میان خلقت ایشان اختلاف قرار دادم. مشیت من و امر من  در میان‌شان جاری می‌شود و بازگشت همه به سوی تدبیر و تقدیر من است. خلق نکرده‌ام جن و انس را مگر برای اینکه عبادت کنند مرا و بهشت را آفریدم برایشان مگر کافر شوند و معصیت‌کار و تابع رسولان نباشند که آتش جهنم جایگاه آنهاست.

تو و فرزندان‌ت را آفریدم بی آنکه احتیاجی داشته باشم و خلق نکردم شما را مگر برای اینکه بیازمایم شما را که کدام‌یک در زندگی دنیا  نیکوکارترید و علم من احاطه به جمیع احوالات شما دارد. صورت‌ها و بدن‌ها و رنگ‌ها و عمرها و روزی‌ها مختلف گردانیدم و در میان ایشان، شقی و سعادتمند، بینا و نابینا، کوتاه و بلند، خوش‌رو و بدرو، دانا و نادان، مالدار و پریشان، صحیح و بیمار، دردمند و بی‌درد قرار دادم تا نظر کند صحیح به بیمار و مرا حمد کندبرای اینکه او را عافیت دادم و نظر کند بیمار به انسان سالم و از من سؤال کند و دعا کند که او را عافیت دهم و بر بلای من صبرکند تا او را ثوابی عظیم عطا کنم.

پریشان به مالدار نظر کند و مرا بخواند و دعا کند و غنی به پریشان نظر کند و حمد و سپاس گوید. مؤمن به کافر نظر کند و مرا حمد کندکه او را هدایت کرده‌ام. پس برای این آفریدم ایشان را که امتحان کنم آنها را در خوشحالی و بدحالی و در عافیتی که به ایشان می‌بخشم و در بلائی که مبتلا می‌کنم ایشان را و در آنچه به آنها عطا می‌کنم و در آنچه از ایشان منع می‌کنم.

اینجا همان عالم ذر بود و به این دلیل به این نام خوانده شد که تمامی ذریه‌ی آدم در آن عالم  با خدا به اصول دین (توحید، عدل، نبوت، امامت، معاد) و.... عهد و پیمان بستند و ذر از ذریه گرفته شده است. شاید علت اینکه وقتی انسان ، فرد ناشناسی را می‌بیند و می‌اندیشید که چقدر چهره‌اش آشناست و قبلا جایی دیگر او را دیده است، همان دیداری بوده که همه‌ی انسان‌ها در عالم ذر داشته‌اند.

علیم اسماء به آدم و سجده‌ی ملائکه: و عَلَّم آدَمَ الاسٰماء ُکُلها. آموخت خدا به آدم همه‌ی نام‌ها را . حق تعالی همه‌ی اسماء و نام‌ها را آنچه موجود بودند و آنچه در آینده مقدر شده بود که خلق شوند: انواع مایحتاج انسان از جامدات تا مایعات و گازها و...، خواص و کیفیت مواد و صنعت‌ها و چگونگی استخراج سنگ‌ها از زمین، به عمل آوردن طعام و دواها، ساخت عمارت‌ها و نام انسان‌ها و گیاهان و درختان و کوه‌ها و وادی‌ها و... را به آدم تعلیم داد.

مهم‌ترین نام‌هایی که آدم آموخت، جمیع اسامی پیغمبران الهی و چهارده معصوم  و پنج تن و سایر ائمه‌ی طیبین و بزرگان و برگزیدگان دین بود. سپس خداوند به ملائکه فرمود: «حال شما مرا به آنچه به آدم تعلیم نمودم، خبر دهید.»و جمیع فرشتگان عاجز بودند از علم آدم نتوانستند و گفتند: خدایا منزهی تو. ما چیزی نمی‌دانیم مگر آنچه تو به ما آموختی.

(امام صادق (ع) فرمودند: پرودگار این همه اسامی را به صورت اجمالی به آدم تعلیم نمود و آدم با قدرت تعقل و استنباطی که خدا در ضمیر ش قرار داده بود، می‌توانست درک کند اما ملائکه این توانایی را نداشتند و گفتند ما علم آدم را نداریم و فقط چیزهایی را می‌دانیم که تو به تفضیل به ما آموختی!)

سپس حق تعالی به آدم فرمود: «ای آدم خبر ده ایشان را به آنچه آموختی» و آدم همه را گفت و ملائکه یقین کردند بر برتری آدم بر فرشتگان.

سپس خداوند فرمود: «بر آدم سجده کنید.» ملائکه جملگی اطاعت امر کردند الا یکی از ملائک که شیطان بود. سجده برای غیر خدا کفر است و این سجده به معنای متعارف آن نبود بلکه خضوع و خشوع در برابر آدم و تواضع فرشتگان بود نه سجده‌ی عبادت و پرستیدن که آن فقط مختص ذات اقدس الهی است.

در روایات آمده است نام شیطان در ابتدا عزازیل بود و او از جنیان بود در روی زمین و چون آنها د رروی زمین بسیار فسادمی کردند، او از خدا درخواست کرد به فرشتگان‌ بپیوندد و خداوند نیز به واسطه‌ی عبادت زیادی که انجام می‌داد، درخواست‌ش را اجابت کرد و با ملائکه. به آسمان بالا رفت. شش هزارسال پیوسته عبادت خدا کرده بود اما بعد از این نافرمانی به این نام خوانده شد.

شیطان از مصدر شطن به معنای دورشده از خیر است. خداوند به او فرمود: «چه چیز باعث شد که تو ازسجده‌کنندگان نباشی؟!» شیطان گفت :چطور برای بشری که خلق کرده‌ای او را از گل و لجن گندیده سجده کنم؟! من از او برترم زیرا که مرا آفریدی از آتش. پروردگارا مرا معاف دار از سجده‌ی آدم. اگر این درخواست را بپذیری تو را عبادتی کنم که هیچ ملک مقرب و پیغمبر مرسلی نتواند عبادت کند.

حق تعالی فرمود: «مرابه عبادت تو احتیاجی نیست. تو مرا آنگونه عبادت کن که من می‌خواهم بندگی کنی نه آنطور که خودت طالبی!» اما شیطان تکبر نمود و سرکشی کرد و از اطاعت دستور الهی سر باز زد.

امام صادق (ع) فرمودند: اول کسی که تکبر ورزید و اول کسی که دست به مقایسه زد، شیطان بود که قیاس‌ش هم به خطا رفت. هرکس بخواهد بر اساس رأی و نظرخود در دین دست به قیاس بزند، همنشین شیطان خواهدشد.

یکشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*اینجا

شنبه ۱۳ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

قسمت اول: گفتگوی خداوند با فرشتگان درباره‌ی خلقت آدم

و به یادآر آنگاه که پروردگار ت به فرشتگان فرمود: می‌خواهم روی زمین، خلیفه‌ای قرار دهم. فرشتگان گفتند: آیا می‌خواهی کسی را خلیفه قراردهی که در زمین فساد کند و خونریزی نماید؟ و حال آنکه ما خود تو راتسبیح و تقدیس می‌کنیم!

خداوند فرمود: من سری از اسرار خلقت بشر می‌دانم که شما نمی‌دانید. سوره‌ی بقره - آیه ۳۰ تا.۳۳ 

در مورد اینکه چگونه فرشتگان فهمیدند که آدم روی زمین به فساد می‌پردازد، روایات و نقل قول‌های مختلفی است. امام باقر (ع) فرمودند: پس از هفت هزار سال که طایفه‌ای از جن به نام نسناس روی زمین زندگی کردند٬ خداوند از آسمان‌ها پرده برداشت و به فرشتگان فرمود: به آفریده‌های من در روی زمین بنگرید.

وقتی که ملائکه نگاه کردند ٬ دیدندکه آنها به معصیت و گناه مشغولند. اعمال آنها بر ملائک گران آمد ٬به پروردگار گفتند:خدایا تو عزیز و توانایی و این مخلوقات‌ت ضعیف و ناتوان هستند. رزق و روزی تو می‌خورند و معصیت و گناه می‌کنند درحالی که از آنها انتقام نمی‌گیری و مجازات نمی‌کنی و بعد از اینکه خداون دفرمود: «می‌خواهم روی زمین، خلیفه و جانشین قراردهم که حجت من روی زمین باشد.» فرشتگان گفتند: آیا می‌خواهی مانند این آفریدگان‌ت (جن و نسناس) که روی زمین فساد می‌کنند، کسی را خلیفه قرار دهی که گناه و معصیت کند!؟ خدایا جانشین‌ت را از ما قرار بده که همیشه تو را تسبیح و تقدیس نموده‌ایم و هرگزمعصیت تو نکرده‌ایم.

خلقت آدم: وقتی خداوند تصمیم به خلقت آدم گرفت، به جبرئیل دستور داد به زمین برود و از آن چهار نوع خاک جمع کرده و با خود بیاورد٬ یعنی خاک سرخ٬ خاک سیاه٬ خاک رنگ و خاک سفید. آن خاک‌ها هم از نوع نرم باشند و هم ازنوع سفت.

حق تعالی به زمین شناساند که از او خلقی خواهد آفریدکه بعضی از ایشان، اطاعت خدا را خواهند کرد و بعضی نافرمانی. زمین بر خود لرزید و از خداوند طلب شفقت کرد و درخواست نمود نسازد از او کسی را که نافرمانی پروردگار کند و داخل جهنم شود.

جبرئیل که آمد تا ازخاک زمین برگیرد٬ زمین گفت پناه می‌برم به خدا از آنکه چیزی از من برداری! پس جبرئیل برگشت. خداوند میکائیل را فرستاد. باز زمین تضرع و زاری کرد و او نیز برگشت. سپس خداوند اسرافیل را فرستاد.باز زمین استغاثه کرد به درگاه خد.٬ اسرافیل نیز بازگشت و گفت: خدایا پناه به تو برد.

این بار خداوند عزرائیل را فرستادتا از زمین خاک برگیرد٬. وقتی زمین باز به خدا پناه برد٬ عزرائیل گفت: من نیز به خدا پناه می‌برم از آنکه دست خالی نزد حق تعالی برگردم. خواه تو را خوش آید خواه بد آید. پس مقداری از خاک زمین برگرفت چنانچه خداوند امر فرموده بود و برد به سوی آسمان و در جایگاه خود ایستاد.

در این لحظه خداوند به او وحی نمود: «حال که طینت آدم را از زمین قبض کردی، از امروز تا روز قیامت هر که را مقدر به مرگ کردم، روح‌ش را تو قبض خواهی کرد.

سپس خداوند به جبرئیل امر فرمود چهار نوع آب نیز بیاورد یعنی آب شور٬ آب شیرین٬ آب تلخ و آب بدبو و فاسدشده. خداوند در خاک آدم، طبایع چهارگانه که عبارتند از: سودا  صفرا٬ خون و بلغم را قرارداد.

از ناحیه‌ی سودا، دوستی زنان٬ آرزوهای دراز و حرص در او به وجود آمد.

ازجانب بلغم، دوست داشتن غذا٬ نوشیدنی، نیکی و احسان و بردباری در او پدید آمد.

از ناحیه‌ی صفرا، غضب٬ شیطنت ٬ سرکشی٬ عجول بودن ٬ گستاخی و تکبر به وجود آمد.

و از سوی خون ٬ دوستی زن٬ شهوت و لذت‌ها شکل گرفتند. (علت تکرار عشق به زن به دلیل ارتباطی است که خون و سودا با هم دارند.)

پس از آن، خداوند امر فرمود به ملائکه مخلوط کردند خاک و آب را و خمیر کردند. پروردگار با قدرت لایتناهی خود خلق کرد شکلی که صاحب وجهی زیبا و دست و پا و جوارح و اعضا و پیوندها بود.

آنگاه ملائکه مقداری از آب شور در چشم‌هایش، مقداری از آب شیرین در گلویش، کمی از آب تلخ در گوش ش و کمی از آب فاسد و بدبو در بینی‌اش ریختند و خشک کردند آن جسم گلی را تا محکم شد و سخت گردید که مانند سفال صدا می‌کرد.

چهل سال آنجا بود و هرگاه ملائکه از آنجا عبور می‌کردند می‌گفتند: برای امر عظیمی آفریده شده‌ای!

تا اینکه اراده‌ی الهی بر آن قرار گرفت که روح در بدن‌ش قرار بگیرد. و خداوند از روح برگزیده‌ی خود در او دمید و به این ترتیب آدم٬ اشرف مخلوقات‌ را خلق کرد. انسانی صاحب اندیشه‌ها که به جولان در می‌آورد آنها را و صاحب فکری که تشخیص می‌دادحق را از باطل.

صاحب جوارحی که فرمان می‌داد آنها را و صاحب شناسایی که با آن تفاوت شادی و غم و خشکی و تری و حرارت و برودت و رنگ‌ها و شکل‌ها و چشیدنی و بوئیدنی را درک می‌کرد و...

امام صادق فرمودند: او آدم نامیده شد زیرا که خاک‌ش از طبقه‌ی چهارم زمین که نام‌ش اَدیم الارض است، برداشته شد. حق تعالی روح را از پاهای آدم در بدن‌ش دمید. همین که به سر زانوهایش رسید، سعی کرد از جای برخیزد اما نتوانست و افتاد.

خداوند فرمود: «خلق الانسان من عجولا» آفرید شد انسان شتاب‌کننده. (آدمی عجول است) پس روح به دماغ آدم رسید و عطسه کرد و گفت: الحمدالله رب العالمین. حق تعالی به او خطاب کرد: «یرحمک الله» و همین‌جا بود که تا همیشه رحمت خدا شامل حال آدم شد.

فرشتگان خود را برتر از جن و انس می‌دیدند چون همیشه فرمان‌بردار و ثناگوی خداوند بودند. امیرالمؤمنین (ع ) در مورد ملائکه فرمودند: دسته‌ای ازفرشتگان صافات هستند٬ فقط صف بسته‌اند و حمد و ستایش خدا می‌کنند.

گروهی دائم در رکوعند. گروهی دائم در سجده‌اند. عده‌ای مشغول رفت و آمدند هرگز از وظیفه‌شان غافل نشده خطا نکرده و اعتراض نیز نمی‌کنند.

دلیل دیگر اینکه ملائک به آفرینش آدم اعتراض کردند این بود که گفتند عنصر وجودی انسان از خاک است. پس خودخواهی کوه٬ غرش دریا ٬ سختی سنگ و... را داراست. بنابر این با این خصوصیات، احتمال جنگ و خونریزی و فسادخواهدبود. ولی ملائک غافل از این بودند که اگر تمام این خصوصیات در اختیار عقل قرار بگیرند، باعث ایجاد صفاتی پسندیده و مقبول نظیر شجاعت٬ عزت نفس، اقتدار٬ استقامت و... خواهد شد.

خدا به آنها گفت :«من چیزی را می‌دانم که شما نمی‌دانید. من آدم را خلق می‌کنم و از ذریه‌ی او پیامبران و امامان و بندگان صالح را قرار می‌دهم و ایشان را جانشین خود قرار می‌دهم و زمین را از نسناس پاک می‌گردانم و جنیان سرکش را در میان زمین و آسمان در گوشه‌ای سکنی داده و بین آنها و انسان، حجاب قرار می‌دهم.»

فرشتگان وقتی از اسرار خلقت و عظمت وجودی و مقام آدم آگاه شدند گفتند: خدایا آنچه اراده کرده‌ای انجام بده که تو توانا و حکیمی. و آن مقام همان مقامی بود که در شب معراج، وقتی حضرت محمد (ص) به همراه جبرئیل عروج کرد، به آن رسید (هنگامی که پیامبر با جبرییل طبقات را طی می‌کردند، به آسمان هفتم رسیدند. جبرئیل گفت من دیگر نمی‌توانم بالاتر بیایم زیرا که بال‌هایم می‌سوزد. ظرفیت آن را ندارم. آنجا عرش الهی است و جایگاه شماست.

حضرت محمد به بالا می‌روند و به اندازه‌ی قاب قوسین (فاصله‌ی دو سر کمان) با خدا فاصله پیدا می‌کنند. آری مقام آدم به جایی می‌رسد که حتی ملائک هم اجازه‌ی شرف‌یابی ندارند.

بعد از اعتراض فرشتگان (احتمالا دو فرشته بودند) حق تعالی پانصد سال آنها را از عرش دور کرد و آنها بسیار تضرع و فروتنی کردند. خداوند نیز ایشان را مورد رحمت خود قرار داد و بیت‌المعمور را در عرش بر ایشان قرار داد و فرمود طواف کنید. این خانه مکان توجه است برای اهل آسمان و خداوند به موازات آن کعبه را برای اهل زمین قرار داد.

جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*قسمت اول.به نام خداوند جان و خرد / کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای  / خداوند روزی‌ده رهنمای

خداوند کیهان و گردان سپهر / فروزنده‌ی ماه و ناهید و مهر    

پادشاهی کیومرث

داستان شاهنامه با پادشاهی کیومرث آغاز می‌شود که در حدود سی سال پادشاهی کرد. او پادشاه خوبی بود و همه دد و دام و جانوران و هرچه در گیتی بود مطیع اوامر او بودند. وی پسر زیبایی به نام سیامک داشت که خیلی مورد توجه و علاقه‌ی پدر بود. اهریمن بر آنها حسادت آورد. پسر اهریمن به ادعای تاج و تخت شورید و با سیامک جنگید و در این جنگ، سیامک کشته شد.

فکند آن تن شاهزاده به خاک  /  به چنگال کردش جگرگاه پاک

کیومرث وقتی خبر مرگ پسر ش را شنید، به سختی متالم شد و به سوگواری پرداخت و همچنان کینه‌ی کشته شدن پسر ش را در دل داشت. سیامک پسری داشت به نام هوشنگ که کیومرث او را چون فرزند ش دوست می‌داشت و او راب ه خونخواهی پدر ش تشویق نمود. هوشنگ به جنگ اهریمن رفت و او را شکست داد.

کشیدش سراپای یک سر دوال / سپهبد برید آن سر بی‌همال

کیومرث چون به آرزویش رسید، بعد از مدتی روزگارش سرآمد و مرد و هوشنگ پادشاه شد.


پادشاهی هوشنگ

پادشاهی هوشنگ هم سر رسید و پسرش طهمورث به جای پدر نشست. وی پادشاهی سخاوتمند و عادل بود و در حدود چهل سال پادشاهی کرد. در زمان او آبادانی‌های زیادی به وجود آمد. آهن شناخته شد و آهنگری به عنوان پیشه‌ای به وجود آمد. کشت و زرع بوجود آمد و تا پیش از آن مردم جز میوه چیزی نمی‌خوردند و لباس‌شان برگ درختان بود.

همچنین در زمان هوشنگ، آتش شناخته شد بدین ترتیب که یک روز شاه به سوی کوه در حرکت بود. از دور چیزی دید سیاه و تیره مانند مار که به طرف او می‌آمد. سنگی برداشت و به سوی او پرتاب کرد و سنگ به سنگ دیگری خورد و آتش پدیدار گشت. هوشنگ از کشف آتش خوشحال شد و معتقد بود که این فروغ ایزدی است و اهل خرد باید آن را بپرستند. او جشن گرفت و این جشن، سرآغاز جشن سده بود.

همچنین در زمان هوشنگ از پوست بعضی حیوانات، لباس درست کردند و گوشت‌شان به مصرف خوراک و تغذیه می‌رسید.

پادشاهی طهمورث

طهمورث سی سال پادشاهی کرد. در زمان او پیشرفت‌های دیگری به وجود آمد از جمله بخ وجود آمدن نخ از مو و پشم میش و بره و از نخ‌ها، پارچه به وجود آمد. طهمورث وزیری پاک‌نهاد به نام شیداسپ داشت. اما در این زمان، دیوان دوباره به گردن‌کشی پرداختند و طهمورث به جنگ آنها رفت و آنها را تارومار کرد. بعضی از آنها به التماس و لابه افتادند که ما را مکش تا هنری به تو بیاموزیم. پادشاه پذیرفت و دیوان به او نوشتن به سی زبان را یاد دادند از جمله :رومی. تازی. پارسی. سغدی. چینی  پهلوی.

بالاخره روزگار طهمورث هم سرآمد و پسرش جمشید بر تخت تکیه زد.

پادشاهی جمشید

پادشاهی جمشید به هفت‌صد سال می‌رسد و جهان از عدالت او در آسایش و داد بود. در این زمان، لوازم و ابزار جنگ پیشرفت کرد و آهن را نرم کرده و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و درع و برگستوان به وجود آوردند و این حدود پنجاه سال طول کشید.

زکتان و ابریشم و موی و قز / قصب کرد پرمایه دیبا و خز

و بدین‌سان ریسیدن و بافتن را آموختند.

جمشید گروهی را معروف به کاتوزیان از میان مردم انتخاب کرد که کار آنان، پرستش بود و کوه را جایگاه آنان کرد.

گروهی دیگر را برای جنگ برگزید و آنان را نیساریان نام نهاد.

گروهی دیگر نسودی نام داشتند که می‌کاشتند و می‌درویدند و از دسترنج‌شان می‌خوردند. آزاده بودند و سرزنش کسی را نمی‌شنیدند.

گروه چهارم اهنوخشی نام داشت که اهل اندیشه و بینش بودند.

جمشید به هر گروه، جایگاه ویژه‌ی خود را داد. بعد به دیوان دستور داد آب را به خاک آمیخته، خشت بسازند و دیوار کشند و کاخ و گرمابه درست کنند. از سنگ خارا، آتش به وجود آورند. در زمان او، یاقوت و بیجاده و سیم و زر به چنگ آمد. بوهای خوش چون بان و کافور و مشک و عود و عنبر و گلاب به وجود آمد. پزشکی شکل گرفت. کشتی ساخته شد. جمشید تختی ساخت و گوهرهایی را زینت آن کرد و مردم به دور تخت او حلقه زدند و شادی کردند و جشن نوروز از آن زمان به وجود آمد.

به جمشید بر گوهر افشاندند /  مرآن روز را روز نو خواندند

دیوان تخت جمشید را در حالی که جمشید بر روی آن نشسته بود بلند می‌کردند و از هامون بر روی ابرها می‌بردند. مرغان به فرمان او بودند. بدین‌سان سی‌صد سال گذشت و مرگ‌ومیر هم از بین رفت. پادشاه مغرور شد و سر از رای یزدان پیچید و ناسپاسی کرد.

چنین گفت با سالخورده جهان / که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید / چو من تاجور تخت شاهی ندید

جهان را به خوبی من آراستم /  چنان گشت گیتی که من خواستم

و خلاصه اینکه آرامش و خور و خواب شما از من است و دیهیم شاهی سزاوار من و جز من پادشاهی نیست. من بودم که مرگ‌ومیر را از جهان برداشتم. پس هرکس به من نگرود، اهریمن است.

گر ایدون که دانید من کردم این /  مرا خواند باید جهان آفرین

چون این سخنان گفته شد، فر ایزدی از او گسسته شد و عده‌ی زیادی از او روی برگرداندند. سپاه پراکنده شد و روزگار جمشید تیره گشت. از کار ش پشیمان و نادم شد و از دیده خون گریست.

داستان ضحاک با پدر ش

در بین شاهان آن دوره از دشت سواران نیزه‌دار عرب، نیک‌مردی به نام مرداس بود که خیلی محتشم و اهل بخشندگی و داد و سخا بود. او پسری داشت دلیر اما ناپاک به نام ضحاک که به پهلوی، بیورسپ خوانده می‌شد.

روزی ابلیس نزد او آمد و جوان گوش به گفتار او سپرد و با ابلیس، پیمان دوستی بست که فقط از او سخن بشنود. ابلیس به او گفت که پدر ت را بکش و صاحب جاه و حشمت او شو. ضحاک ترسید و گفت این شایسته نیست اما ابلیس قبول نکرد و گفت: ترسو! تو سوگند خوردی. ضحاک به ناچار پذیرفت و طبق گفته‌ی ابلیس، رفتار نمود بدینسان که : در سرای شاه، بوستانی بود که شاه شب‌ها بی‌چراغ به آنجا می‌رفت و تن می‌شست. دیو بچه به آنجا رفت و چاهی کند و روی آن را با خار و خاشاک پوشاند. پادشاه شب به سوی باغ آمد و در چاه افتاد و مرد و ضحاک بر جای او نشست.

پسر کو رها کرد رسم پدر  /  تو بیگانه خوانش! مخوانش پسر

بعد از این ماجرا روزی ابلیس خود را به شکل جوانی درآورد و نزد ضحاک رفت و خود را آشپز ماهری معرفی کرد. در آن زمان، کمتر از حیوانات برای پخت و پز استفاده می‌شد و بیشتر غذایشان از رستنی‌ها بود ولی اهریمن از هر گونه مرغ و چارپایی خورش‌های رنگارنگی درست کرد.

ضحاک که خیلی از دست‌پخت او خو‌شش آمده بود گفت: هر چه از من بخواهی به تو خواهم داد. ابلیس گفت : تنها حاجت‌م این است که اجازه فرمایی کتف تو را ببوسم. ضحاک پذیرفت. ابلیس پس از بوسیدن کتف شاه ناپدید شد و بر جای بوسه‌ی او دو مار سیاه رویید.

ضحاک ابتدا ترسید و هر دو را از ته برید اما دوباره به جای آن دو مار سیاه دیگر رویید. همه‌ی پزشکان احضار شدند ولی کاری از دست‌شان ساخته نبود. دوباره ابلیس خود را به شکل پزشکی درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت: تنها علاج این مسئله، سازش با مارها است و باید آنها را سیر نگهداری و غذایشان هم مغز سر مردم است.

در این زمان مصادف بود با شورش مردم بر علیه جمشید شاه ایران.

مردم سپاهی درست کرده و به سمت تازیان رفتند و ضحاک را شاه ایران نامیدند. ضحاک به تخت جمشید آمد و در آنجا تاج‌گذاری کرد. جمشید نیز فرار کرد و تا صد سال کسی او را ندید و در سال صدم روزی در دریای چین پدیدار شد و ضحاک هم او را دستگیر کرد و با اره او را به دو نیم نمود.

چنین است کیهان ناپایدار / تو در وی به جز تخم نیکی مکار

دلم سیر شد زین سرای سپنج /  خدایا مرا زود برهان ز رنج 

پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*دست‌نوشته‌های دوست‌ عزیزم، هنگامه: سلام دوستان. امشب با فردوسی و جریان زندگی‌ش آشنا میشید البته به صورت گزیده. و برای شب‌های دیگه سعی می‌کنم یه داستان از شاهنامه براتون انتخاب کنم و بذارم که لذت ببرید.

حکیم ابوالقاسم فردوسی

شاهنامه اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، حماسه‌ای منظوم در بحر متقارب مثمن محذوف و شامل حدود ۶۰٬۰۰۰ بیت و یکی از بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین حماسه‌های جهان است که سرایش آن سی سال به طول انجامید. محتوای این شاهکار ادبی، اسطوره‌ها، افسانه‌ها و تاریخ ایران از ابتدا تا فتح ایران توسط اعراب در سده‌ی هفتم است که در چهار دودمان پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان و ساسانیان خلاصه می‌شوند و به سه بخش اسطوره‌ای (از عهد کیومرث تا پادشاهی فریدون)، پهلوانی (از قیام کاوه آهنگر تا مرگ رستم) و تاریخی (از پادشاهی بهمن و ظهور اسکندر تا فتح ایران توسط اعراب) تقسیم می‌شود.

زمانی که زبان دانش و ادبیات در ایران، زبان عربی بود، فردوسی با سرودن شاهنامه موجب زنده‌شدن و احیای زبان پارسی شد. یکی از مأخذ مهمی که فردوسی برای سرودن شاهنامه از آن استفاده‌ کرد، شاهنامه ابومنصوری بود. شاهنامه، نفوذ بسیاری در ادبیات جهان داشته‌ است و شاعران بزرگی مانند گوته و ویکتور هوگو از آن به نیکی یاد کرده‌اند.

شاهنامه، بزرگ‌ترین کتاب به زبان پارسی است که در همه جای جهان مورد توجه قرار گرفته و به همه‌ی زبان‌های زنده‌ی جهان بازگردانی شده‌ است. نخستین بار، بنداری اصفهانی شاهنامه را به زبان عربی بازگردانی‌ کرد و پس از آن، بازگردانی‌های دیگری از شاهنامه (از جمله بازگردانی ژول مل به فرانسوی) انجام‌ گرفت.

فردوسی، زمانی شاهنامه را سرود که زبان پارسی دچار آشفتگی بود و او از آشفتگی و افزونی آن جلوگیری کرد. فردوسی در سرودن شاهنامه از پارسی سره بهره‌ نبرد و از پارسی دری استفاده‌ کرد و شمار واژگان عربی در شاهنامه ۸۶۵ است.

۲۵ اسفند ۱۳۸۸ پایان هزارهٔ سرایش شاهنامه بود که به این مناسبت، جشن جهانی هزارهٔ شاهنامه با حضور نمایندگان ۱۹۲ کشور عضو یونسکو در پاریس، فرانسه (مقر یونسکو) با همکاری بنیاد فردوسی بر‌گزار شد. هم‌چنین آیین بزرگداشت هزاره‌ی شاهنامه در کشورهای گوناگون به بهانهٔ ثبت آن در یونسکو از جمله برلین، آلمان بر‌گزار شد.

*توضیح: فارسی دری : فارسی جدید. زبان ایرانی که بعد از اسلام رواج یافت و زبان رسمی و ادبی گردید.

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی در دهکدهٔ پاژ یا باژ در طابران توس دیده به جهان گشود. فردوسی نخستین کسی نبود که به آفرینش حماسه‌ی ملی ایران دست‌ زد. مسعودی مروزی قسمتی از شاهنامه را به وزن ترانه‌های ساسانی ساخته‌ب ود که از آن فقط چند بیت از سرگذشت کیومرث باقی مانده‌ است. پس از او، دقیقی توسی سرگذشت گشتاسپ و ظهور زرتشت را به نظم آورد و چون به دست برده‌ای کشته‌ شد، شاهنامه‌ی او ناتمام ماند. (در روایات مختلف آمده است که دقیقی بسیار بداخلاق بوده و با غلام خود به تندی رفتار می‌کرده است که در نهایت، توسط غلام کشته می‌شود.)

فردوسی که پیش از مرگ دقیقی و حتی پیش از زمانی که او به سرایش شاهنامه دست‌ بزند، در اندیشه‌ی سرایش شاهنامه بود، اثری در حدود پنجاه برابر کار دقیقی به وجود آورد و زمانی که به داستان گشتاسپ رسید، هزار بیت دقیقی را در شاهنامه‌ی خود نقل‌کرد. آنگاه بزرگان زمان مانند حیی قتیبه و علی دیلم او را تشویق‌ کردند و او پس از سی سال در حدود «پنج هشتاد بار از هجرت» (سال چهارصد هجری قمری) سرایش شاهنامه را به پایان رساند.

او در مورد مدت سرایش شاهنامه چنین می‌سراید:

بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی


(نکته‌ای که خوب است در اینجا به آن اشاره شود، همسر فردوسی است که در کتب آمده است زنی از نجیب‌زادگان بوده و سواد بالایی داشته و در سرایش شاهنامه کمک شایانی به فردوسی کرده است و در جمع آوری و گوشزدکردن کلمات پارسی به او کمک کرده است.)


خوب است بدانیم پدر فردوسی از ملاکین طوس بوده و از مقام و موقعیت خوبی برخوردار بوده است و فردوسی تمام سال‌هایی را که به نگارش شاهنامه مشغول بوده از ثروت خود، گذران زندگی می‌کرده تا اینکه در اواخر کار به تهی‌دستی دچار می‌شود.


درباره‌ی انتهای کار فردوسی و ماجرایش با سلطان محمود غزنوی داستان‌های بسیاری گفته شده است اما آن را که بیشتر برآن تاکید شده نقل می‌کنم :

فردوسی، شیعه مذهب بوده است و از سویی در سراسر شاهنامه از جنگاوری مردم سرزمین ایران و غلبه‌ی آنها بر توران که همان ترک‌ها هستند، سخن می‌گوید. فردوسی شاهنامه را در دوره‌ی حکومت سامانیان سرود ولی در پایان کار او غزنویان بر سر کار آمده بودند که اتفاقا ترک بوده‌اند و در تضاد با روحیه‌ی ایرانی فردوسی.


از سویی فردوسی نیز به تهی‌دستی گرفتار شده بود و می‌دانست که تنها راه نجات و بقای کتاب‌ش این است که آن را به سلطانی تقدیم کند.


از سویی رقبا و حسودان فردوسی در دربار سلطان بیکار نمانده و بدگویی او را می‌کنند و از محتوای کتاب او سخن‌ها می‌رانند و همچنین مذهب او را یادآوری و برایش دشمن‌تراشی می‌کنند.


حال به سراغ فردوسی برویم، با توجه به مطالبی که ذکر کردم، ابیاتی را در وصف سلطان محمود اضافه کرده و به امید کمک او، راهی دربار می‌شود.

تن شاه محمود آباد باد   / سر ش سبز بادا، دلش شاد باد
چنانش ستودم که اندر جهان / سخن ماند از آشکار و نهان
مرا از بزرگان ستایش بُوَد / ستایش ورا در فزایش بُوَد

اما نیرنگ‌های رقبا و حاسدان به ثمر نشسته بود. به گفته‌ی خود فردوسی، سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشی را که مورد انتظار فردوسی بود، برایش نفرستاد. از این واقعه تا پایان عمر، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه اضافه کرد که بیشتر به اظهار ناامیدی و امید به بخشش بعضی از اطرافیان سلطان محمود از جمله «سالار شاه» اختصاص دارد.

چون شاهنامه، مطابق ذوق درباریان و اطرافیان سلطان نبود و مورد پسند محمود هم قرار نگرفت، او که قبلاً وعده داده بود به ازای هر بیت، یک دینار طلا بدهد، به جای آن بیست هزار درهم نقره به فردوسی داد. شاعر نامدار به شدت از این موضوع ناراحت شد و تمام مبلغ را به یک حمامی و یک فقاع فروش بخشید. حتی به خاطر شیعه بودن او را بددین خواندند.

روایتی نیز در این باره وجود دارد که سلطان محمود به فردوسی گفته است که شاهنامه چیزی جز شرح احوال رستم نیست، در حالی که در سپاه من امثال رستم بسیارند. و فردوسی به او می‌گوید که خداوند تا به حال مانند رستم را نیافریده و نخواهد آفرید و از دربار بیرون می‌رود.

پس از اندکی محمود به یکی از نزدیکان‌ش می‌گوید «این مردک، مرا به تعریض دروغ‌زن خواند» و تصمیم به قتل او می‌گیرد ولی فردوسی فرار می‌کند. و از غزنه به هرات و سپس به طبرستان (مازندران) گریخت و آتش درون خود را به اشعار هجایی تسکین داد:

ایا شاه محمود کشورگشای / ز کس گر نترسی، بترس از خدای!
که بددین و بدکیش خوانی مرا / منم شیر نر، میش خوانی مرا.
یکی بندگی کردم ای شهریار / که ماند ز تو در جهان یادگار
چو بر باد دادند گنج مرا / نبُد حاصلی سی و پنج مرا
شنیدم که شَه، مطبخی‌زاده است /به جای طلا نقره‌ام داده است
اگر شاه را، شاه بودی پدر / به سر برنهادی مرا تاج زر
و گر مادر، شاهبانو بدی / مرا سیم و زر تا به زانو بدی
پرستارزاده نیاید به کار / وگرنه چند دارد پدر شهریار

فردوسی دربار محمود را با خاطری رنجیده گذاشت و رفت. بر اساس روایتی پس از اینکه سال‌ها از این ماجرا گذشت و سلطان محمود به هند حمله برده بود و در آنجا قلعه‌ای را محاصره کرده بود، پیکی پیش یاغی محصور فرستاد و به وزیر ش گفت که نمی‌دانم چه پاسخی از درون قلعه خواهد آمد. و وزیر این بیت از شاهنامه را برای او خواند:

اگر جز به کام من آید جواب / من و گرز و میدان افراسیاب

سلطان می‌پرسد این شعر از کیست که در آن روح مردانگی وجود دارد؟ در پاسخ گفته می‌شود که متعلق به فردوسی است. محمود ناراحت می‌شود و می‌گوید من او را از خودم آزردم، ولی در بازگشت به غزنه جبران خواهم کرد. هنگامی که سلطان محمود به غزنه باز می‌گردد، دستور می‌دهد که معادل ۶۰ هزار دینار *امتعه بار شتران دولتی کنند و به طابران - نزد فردوسی - ببرند و از او عذرخواهی و دلجویی کنند. اما هنگامی که کاروان، هدیه‌ی سلطان از یکی از دروازه‌های شهر موسوم به رودبار داخل گردید، پیکر فردوسی را از دروازهٔ رزان شهر، به بیرون می‌بردند. دختر فردوسی از گرفتن هدیه محمود خودداری می‌کند. جامی در پنج سده بعد به این موضوع اشاره کرده است:

خوش است قدر شناسی که چون خمیده سپهر / سهام حادثه را عاقبت کند قوسی
برفت شوکت محمود، در زمانه نماند / جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی

ناگفته نماند که فردوسی در طول زندگی خود، رنج‌های بسیاری را متحمل شد و در دوران زندگی رنج از دست دادن پسر ش را نیز به دوش کشید و از سویی هیچ‌گونه پاداش و تشویقی را از سوی هیچ مقامی در طول زندگی‌ش برای چنین اثر ماندگاری دریافت نمی‌کند و با دلی شکسته این دنیای فانی را بدرود می‌گوید، هر چند که قصد او از نگارش شاهنامه، یادآوری گذشته‌ی پرشکوه ایران برای ایرانیان و زنده کردن زبان پارسی بود که نه تماما ولی در هدف‌ش موفق شد.


متاسفانه جنازه‌ی فردوسی، اجازه‌ی دفن در قبرستان مسلمانان را نیافت و او را در زمین‌هایی که جز املاک شخصی وی بود به خاک سپردند.


مردان نیکی چون فردوسی در روزگار ما کم نبوده‌اند. مردانی که افتخار این مرز و بوم‌اند. نامشان جاودانه و راهشان مستدام.

*امتعه : ج ِ متاع. کالاها و متاع‌ها. (ناظم الاطباء): یاقوت و مرجان و جامه و همه عروض از اقمشه ...

چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

قسمت اول. دوم. سوم. چهارم. پنجم.  حضرت سلیمان سال‌های زیادی با عدل و داد بر مردم حکومت کرد و آنها در آسایش و آرامش زیستند. اوحدود چهل سال رسالت پیغمبری را بر عهده داشت. سال آخر حکومت‌ش تصمیم گرفت بنای مسجد بیت‌الـ.ـمقدس را به اتمام برساند. مورخان نوشته‌اند مردم در زمان داوود (ع) به طاعونی سخت دچار گشتند و چون قبلا حضرت داوود مشاهده کرده بود که از مکان فعلی مسجدالاقـ.ـصی، فرشتگان به آسمان بالا می‌روند، مردم را برداشته و به منظور دعا به آنجا آورد و برای رفع طاعون به درگاه خداوند دعا کرد و پروردگار، بیماری را از مردم برطرف نمود. از آن پس حضرت داوود تصمیم گرفت در آن مکان، مسجدی بسازد اما اجل مهلت‌ش نداد و این وصیت را به پسر ش سلیمان کرد که این کار را انجام دهد.

حضرت سلیمان ابتدا شروع به ساخت شهر بیت‌الـ.ـمقدس کرد. به جنیان دستور داد این شهر را از سنگ‌های مرمر و سفید بنا کنند و سپس، ساختمان مسجد را شروع کرد با ستون‌هایی از سنگ‌های مرمر بلورین و سقف و دیوارهای آن را به انواع جواهرات مزین ساخت که بعدها دراثر حملات مصریان و رومیان، همه‌ی آنها به یغما رفت.

ساخت مسجد ادامه داشت. روزی حضرت از داخل قصر آبگینه‌ی خود، مشغول تماشای جنیان و آدمیان  که در حال کار بودند، شد. ناگهان جوانی خوش‌رو و خوش‌لباس را دید که به سمت‌ش می‌آید. سلیمان گفت تو کیستی؟ به اذن چه کسی به اینجا آمده‌ای؟

گفت من کسی هستم که از شاهان نمی‌ترسم و از کسی هم رشوه نمی‌گیرم. من فرشته‌ی مرگ‌م  و به  فرمان خداوند آمده ام برای قبض روح تو! حضرت از او مهلت خواست تا کارهای عقب‌مانده و نیمه‌تمام‌ش را انجام دهد. ملک‌الموت گفت یک لحظه هم نمی‌توانم به تو مهلت دهم. این بگفت و فورا روح مبارک‌ش را قبض کرد.

حضرت ایستاده و درحال تکیه بر عصایش جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و مرگ او نزدیک به یک سال بر کارکنان حکومت‌ش به خاطر مسایل و مصالح حکومتی، مخفی ماند. کارکنان همانند روزگار حیات سلیمان، مشغول کار بودند و به او می‌نگریستند و می‌پنداشتند که او به فکر فرو رفته است و به نقطه‌ای خیره شده ولی جرأت پیش آمدن نداشتند. پس از یک سال و اتمام بنای مسجد، عده‌ای گفتند: او در این مدت نه افتاد، نه خورد، نه خوابید، نه آشامید! پس حتما او پروردگار ما ست! واجب است او را بپرستیم. گروهی گفتند او جادوگر است و به جادو در دیده‌ی ما چنین می‌نماید! مؤمنان گفتند او بنده و پیغمبر خداست. حق تعالی به هر نحوی که بخواهد او را تدبیر می‌کند.

خداوند که اختلاف را در میان‌شان دید، موریانه‌ها را مأمور کرد تا از داخل، عصای او را جویدند و پیکر مبار‌ک‌ش به زمین افتاد و فوت‌ش بر همه آشکار شد.

نکته‌هایی از زندگی سلیمان (ع): حضرت سلیمان ختنه کرده آفریده شد.

او اول کسی بود که خانه‌ی کعبه را جامه‌ی بافته پوشانید.

وقتی مردم از او خواستند پسرش را به عنوان جانشین منصوب کند، گفت او صلاحیت این منصب را ندارد.

امام رضا (ع) فرمودند سلیمان به سبب پادشاهی دنیا بعد از همه‌ی پیغمبران وارد بهشت خواهد شد.

هدهد یکی از مهم‌ترین پرندگان همراه با بساط سلیمان در سفرها بود زیرا که آب را زیرزمین می‌دید و به حضرت می‌گفت.

پس از او دیگر خداوند به هیچ احدی این همه ثروت و مال و جاه و جلال نداد.

محل دفن او دربیت‌المـ.ـقدس، کنار قبر مبارک پدر ش داوود (ع) می‌باشد.

منابع:

حیات‌‌القلوب. جلد اول. تالیف علامه مجلسی

تاریخ انبیا از هبوط آدم تا پیغمبر اسلام. تالیف احمد امیری‌پور

ناسخ‌التواریخ. تالیف لسان‌الملک میرزا محمدتقی سپهر

دست‌نوشته‌های وحیده‌ی عزیز

چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*و ما با شوری وصف‌ناپذیر، شاد از اتمام تقریبی ساخت‌وساز خانه‌ی روبرویی، فرش‌ها و پرده‌ها را شستیم و هنوز دمی نیاسوده بودیم که صداهای بلندی به گوش‌مان رسید که همانا ناشی از تخریب خانه‌ی کناری خانه‌ی روبرویی بود.

آیکون خیره‌شدن به سقف

چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*این عکس رو ببینید:

دوست‌م می‌گفت دقیقا این ماجرا برای من پیش اومده. تا میگم کی فلانی رو می‌گیره؟! - با تاکید و دقت روی فعل گرفتن! نیشخند - چند روز بعد قیافه‌م همین شکلی میشه.

خلاصه دور همی کلی خندیدیم و قرار شد هر روز به من بگه کی تو رو می‌گیره؟ برای اینکه تکراری نشه، خودش هر روز یه جمله‌ی خلاقانه میگه. یه روز 6 صبح پیام میده مریم چقد می‌خوابی. خب معلوم‌ه هیچکی تو رو نمی‌بره. فردا ش میگه بیخودی نرو آرایشگاه. کسی تو رو نمی‌بره. چند تای دیگه‌ش هم قابل پخش نیست ولی کلا هر روز یه مدل بسیار خنده‌داری این رو توی جمع میگه. منم بهش قول داده‌م حرف‌ش که گرفت، بهش کلی کادو بدم.گاهی هم یادآوری می‌کنم که سهم امروز من رو نگفتی. یادت نره!

یه روز داشتم میومدم خونه. دیدم کوچه پایینی‌مون دقیقا سر کوچه، پایین دیوار یه خونه‌ای که محرم هر سال اونجا هیات هست و نذری میدن و اینا، نوشته شده:

روبروی اون خونه هم - یعنی باز میشه سر همون کوچه - مغازه هست و شلوغ‌ه همیشه. برای دوستان که تعریف کردم، گفتن کاش بتونی عکس بگیری ما هم ببینیم.

اینکه من چهره‌ی مردم رو نمی‌بینم ولی نوشته‌ی پایین دیوار رو می‌بینم چیز عجیبی نیست اما اینکه چرا کسی باید با رنگ و کلیشه این جمله رو زیر دیوار بنویسه، حکایت دیگه‌ای‌ه...

سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. چهارم. سلیمان و مور: حضرت سلیمان برای رسیدگی به امور، قصد سفر کرد.٬ به این منظور، جنیان و آدمیان و مرغان و... همگی را احضار کرد تا آماده‌ی سفر شوند.

سفر آغاز شد. پس از طی مسافتی رسیدند به وادی موران. ناگهان مورچه‌ای که از دور، حضرت سلیمان و سپاهیان عظیم‌ش را دید، به  مورچه‌های دیگر گفت به خانه‌های خود بروید تا سلیمان و لشگر ش از روی ناآگاهی، شما را پایمال نکنند زیرا که حیوانات شعور دارند و همدیگر را در مواقع خطر خبر می‌کنند. باد، سخن او را به گوش حضرت رساند. تبسمی کرد و مورچه را احضار کرد. وقتی مورچه نزد حضرت آمد، به او گفت مگر نمی‌دانی که من پیغمبر خدایم و به احدی ظلم نمی‌کنم؟

گفت بله می‌دانستم. حضرت فرمود پس چرا مورچه‌ها را از ظلم من ترسانیدی و گفتی داخل خانه‌های خود شوید؟! مورچه گفت ترسیدم که چون نگاه آنها بر زینت و شوکت و عظمت تو بیفتد، مسخ شوند. خود را در مقابل تو حقیر پندارند و ناسپاسی به درگاه خداوند به جا آورند.

سخنان مورچه در نظر حضرت معقول آمد. سپس مورچه گفت ای سلیمان! می‌دانی چرا خدا باد را از میان تمام مخلوقات‌ش مسخر تو گردانید!؟ حضرت سلیمان گفت نمی‌دانم. مورچه گفت از برای آنکه بدانی ملک تو بر باد است و به آن اعتمادی نیست. همچنان که باد در دست کسی نمی‌ماند اگر تمام دنیا به فرمان تو باشد، باز همه از دست خواهند رفت.

حضرت سلیمان از شنیدن سخنان مورچه تبسمی کرد و گفت پروردگارا! مورچه‌ای ضعیف را واعظ سلیمان با این شٵن و منزلت کردی! مرا توفیق عنایت کن تا شکر کنم تو را به واسطه‌ی این همه نعمتی که به من ارزانی داشتی که می‌توانم سخنان موری را بشنوم و از آن پند بگیرم.

سلیمان و گنجشک: روزی گنجشک نری به ماده‌ی خود گفت چرا نمی‌گذاری با تو جفت شوم؟ مرا دست کم نگیر. اگر بخواهم می‌توانم تخت سلیمان را به منقار خود بکنم و به دریا افکنم. باد، سخن او را به سمع شریف حضرت سلیمان رسانید. حضرت تبسمی کرد و حکم فرمود هر دو را حاضر کنند. سپس به گنجشک نر خطاب فرمود: آیا آن دعوی که کردی، به عمل می‌توانی کرد؟ گفت نه یا رسول الله! ولیکن عاشق را ملامت نمی‌توان کرد بر آنچه بگوید. من هم مثل آدمی خواستم با غلو، خود را زینت دهم و عظیم گردانم نزد معشوق خود. پس حضرت به گنجشک ماده خطاب فرمود چرا با او مضایقه می‌کنی در آنچه می‌خواهد حال آنکه او دعوی عشق و محبت تو می‌کند!

گنجشک ماده گفت ای پیغمبرخدا! او دوست من نیست. دروغ می‌گوید و ادعای باطلی دارد زیرا که با من، دیگری را دوست می‌دارد. سخن گنجشک به شدت در دل سلیمان اثر کرد. بسیار گریست و تا چهل روز از معبد خود بیرون نیامد و دعا می‌کرد که حق تعالی دل او را از لوث محبت غیر خدا پاک گرداند و مخصوص محبت خود کند.

سلیمان و نهنگ: آمده است که  مقرری خوراک هر روزه‌ی حضرت سلیمان و خدمه‌اش هفت تن بود. مقدار بسیار زیادی آذوقه که جمع کثیری ازخدمه‌ی او شامل جنیان و آدمیان آن را آماده می‌کردند. در قرآن آمده است که خداوند چشمه‌ای را از زمین مسخر سلیمان ساخت که از آن، مس گداخته بیرون می‌آمد و جنیان با این مس گداخته، ظرف‌های بزرگی برای خوردن غذا و دیگ‌های سنگین برای پخت آن می‌ساختند.

روزی حیوان عظیم‌الجثه‌ای از حیوانات دریا بیرون آمد و گفت ای سلیمان! امروز مرا ضیافت کن. حضرت دستور داد آذوقه‌ی یک ماهه‌ی لشگر خود را برای او حاضر کردندکه در کنار دریا مانند کوه عظیمی شد. سپس آن نهنگ سر از دریا بیرون آورد و همه‌ی آن آذوقه را خورد و گفت تمام قوت من همین بود؟! این مقدار کمی از قوت یک‌روزه‌ی من بود.

حضرت سلیمان متعجب شد و از او پرسید آیا در دریا مثل تو جانوری به این بزرگی هست!؟ گفت هزار گروه مثل من هستند. حضرت سلیمان متحیر ماند از قدرت خدا که چگونه هزاران هزار نهنگ غول‌پیکر را در دریا سیر می‌کند و روزی‌شان را می‌رساند و فرمود: "سبحان الله الملک العظیم"

سلیمان و کاکل‌به‌سر: کاکل‌به‌سر نر و ماده‌ای قصد کردند فرزندی بیاورند که ذکر حق تعالی کند. ماده خواست تخم بگذارد. نر از او پرسید که کجا می‌خواهی تخم بگذاری؟ ماده گفت به دوردست‌ها می‌روم تا از گزند خطرات به دور باشم. پرنده‌ی نر گفت لازم نیست دور شوی! همینجا تخم بگذار. هر کس از اینجا عبور کند، نمی‌داند که تو تخم گذاشته‌ای بلکه خیال می‌کند برای برچیدن دانه آمده‌ای.

پس پرنده‌ی ماده، تخم گذاشت و روی آن نشست. وقتی نزدیک متولد شدن جوجه‌ها شد، ناگهان شوکت سلیمانی هویدا شد و با لشگر عظیم‌ش نزدیک می‌شد. پرنده‌ی ماده به همسر ش گفت لشگر سلیمان چه نزدیک است به ما برسد! من درامان نیستم و حالا تخم‌هایم پایمال می‌شود. نرگفت سلیمان مرد رحیمی است. آیا نزد تو چیزی هست که برای جوجه‌های خود پنهان کرده باشی؟ گفت ‌بله ملخی دارم که برای جوجه‌ها پنهان کرده بودم. آیا توچیزی داری؟ نرگفت بله دانه خرمایی دارم که از تو پنهان کرده بودم برای جوجه‌ها.

ماده گفت پس تو دانه‌ی خرمایت را بردار و من هم ملخ را. می‌رویم بر سر راه سلیمان و این هدیه‌ها را به خدمت‌ش می‌گذاریم. نر، خرما را به منقار گرفت و ماده، ملخ را به پا و پرواز کردند به سمت تخت سلیمان. چون نگاه مبارک سلیمان به آنها افتاد‌، دست‌هایش را باز کرد تا بر آن بنشینند و از احوال ایشان سؤال کرد. وقتی مشکل را گفتند، حضرت هدیه‌ی آنان راقبول کرد و دست مبارک خود را بر سر شان کشید و لشگر خود را به جانب دیگر گردانید تا آسیبی به تخم‌های پرنده نرسد و دعای برکت بر ایشان خواند. نام این پرنده، تا قبل ازا ین هوجه بود و این تاج عزت که بر سرشان به وجود آمد، از برکت دست مبارک حضرت بود که بعد ازین کاکل‌به‌سر نام گرفتند.

سه‌شنبه ٩ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. آصف بن برخیا، وزیر و وصی حضرت سلیمان بود. دلیل این درخواست حضرت سلیمان از او این نبود که خودش در انجام این کار ناتوان است بلکه می‌خواست برتری و فضیلت آصف را بر آدمیان و جنیان ظاهر کند تا به امر خدا، حجت و خلیفه باشد در میان مردم بعد از او و در امامت‌ش اختلاف نکنند.

امام باقر (ع) فرمودند: اسم اعظم الهی، هفتاد و سه حرف است که هفتاد و دو حرف آن به امر خدا نزد ما اهل بیت است و تنها یک حرف است که مختص ذات اقدس الهی است که خداوند آن را به احدی تعیلم نفرموده است و آصف بن برخیا با دانستن یک حرف در دستگاه سلیمان چنین قدرت‌نمایی کرد. گرچه آگاهی و توان او نسبت به علم علی (ع) مثل مقدار آبی است که بر بال مگس باشد نسبت به دریا! چنانچه روزی حضرت علی (ع) فرمودند: با علمی که خداوند نزد ما اهل بیت گذاشته است٬ اگر بخواهم می‌توانم از همین جا پای خود را بردارم و در شام به سینه‌ی معاویه بزنم و او را از تخت و پادشاهی‌ش سرنگون کنم! اما مصلحت و تقدیر الهی در این امر قرار نگرفته است.

در روایات آمده است که حضرت سلیمان یکی از حروف اسم اعظم خداوند را به آصف تعلیم فرموده بود و او با به زبان آوردن آن، تخت را در محضر سلیمان حاضرکرد. وقتی حضرت تخت را دیدگفت: این از فضل و احسان پروردگار است تا امتحان کند مرا که آیا شاکر هستم؟ و بسیار پروردگار را ستود و تسبیح گفت. سپس دستور داد ظاهر تخت را تغییردادند تا ببینند ملکه‌ی سبا متوجه می‌شود که این تخت از آن اوست!

وقتی فرستاده‌های ملکه‌ی سبا همراه با هدایا به سرزمین‌شان برگشتند و عظمت و شوکت و جاه و جلال حضرت سلیمان را برای او بیان کردند، بلقیس فهمید که توان برابری و مقاومت مقابل سلیمان را ندارد و خدای سلیمان که این همه موهبت و نعمت و توانایی به او عطا کرده بر حق است و خدای همه‌ی جهان و جهانیان.

بلقیس تصمیم گرفت فرمانبردار حضرت سلیمان و خدایش شود و از روی اطاعت و انقیاد رهسپار سرزمین سلیمان  شد. حق تعالی آمدن بلقیس را به حضرت سلیمان خبر داد و فرمود به نزدیک رسیده است. حضرت به وزیران و جنیان و شیاطین گفت: کدامیک از شما می‌توانید تخت ملکه‌ی سبا را قبل از اینکه او به اینجا برسد نزد من بیاورید؟! یکی ازجنیان گفت: من آن تخت می‌آورم پیش از آن که تو از جایت برخیزی!

حضرت گفت: از این زودتر می‌خواهم. آیا کسی هست؟ در این هنگام، آصف بن برخیا خواهرزاده‌ی حضرت که مردی بسیار مؤمن و خداجو و راست‌کردار بود گفت: من می‌آورم آن تخت را نزد تو قبل از اینکه پلک‌ت را بر هم بزنی!

ورودبلقیس: وقتی آصف بن برخیا در یک چشم برهم زدن، تخت ملکه‌ی سبا را در محضر سلیمان آورد٬ حضرت بسیار خداوند را سپاس گفت و امرکرد ظاهر تخت را تغییر دهند تا ببیند آیا بلقیس با زیرکی از دانستن این معجزه هدایت می‌یابد یا از گمراهان خواهدبود؟

هنگامی که بلقیس به قصر سلیمان رسید، با احترام و اکرام با او رفتار کردند. این از خصوصیات سلطنت حضرت سلیمان بود. او از میهمانان کافر هم به نیکوئی پذیرایی می‌کرد و با آنان با حسن خلق رفتار می‌کرد و از صنعت و امکانات مادی برای هدایت آنها استفاده می‌نمود.

جنیان قصری ساخته بودند از شیشه و آبگینه که زیر کف شیشه‌ای آن، نهر آبی زلال روان بود. هنگامی که بلقیس وارد قصرشد شگفت‌زده به زیر پایش نگاه کرد. پنداشت نهر آبی است. جامه‌اش را بالا زد تا از آب بگذرد و کمی از ساق پایش نمایان شد. حضرت سلیمان گفت: این آب نیست بلکه بلوری صاف و شفاف است. بلقیس حیرت‌زده و متعجب در قصر قدم برمی‌داشت و مات و مبهوت توانایی سلیمان و خدای قادرش شده بود.

به نزدحضرت که رسید در کنار حضرت، تختی خالی را دید و در نگاه اول دانست آن تخت متعلق به خودش است. حضرت سلیمان به او گفت: آیا این تخت را می‌شناسی؟ بلقیس گفت: آری و این از عظمت و شوکت و توانایی منصب پیامبری توست. پیش از این نیز معجزه‌ی علم پیامبری تو و بر حقی تو و خدایت بر ما نمایان شده بود.

دراین لحظه بلقیس گفت: پروردگارا من ستم کردم بر خودم که غیر خدا را می‌پرستیدم و اینک با سلیمان برای خداوندی که پروردگار عالم است اسلام آوردم. حضرت سلیمان از بلقیس خواستگاری کرد و او مشتاق از این وصلت، پاسخ مثبت داد و حضرت او را به عقد خود در آورد.

حضرت با او به زبان خودش سخن می‌گفت زیرا که یکی دیگر از توانائی‌های سلیمان، علم دانستن تمامی لهجه‌ها بود. در مجلس دیوان به زبان رومی سخن می‌گفت. در خلوت با زنان خود به زبان سریانی حرف می‌زد. در محراب عبادت با پروردگار ش به زبان عربی. هنگام جنگ به زبان فارسی  و چون بر مسند قضا می‌نشست به زبان عبری سخن می‌گفت.

حضرت دستور داد به جنیان که ماده‌ای آماده کنند تا مو از بدن بلقیس زایل گرداند زیرا زمان ورود او به قصر، وقتی جامه‌اش را بالا کشید٬ موی بسیاری بر ساق پایش نمایان شد. و جنیان با ترکیب مواد مختلف، نوره را ساختند. همانطورکه در دعای نوره می‌خوانیم: خدایا رحمت فرست بر سلیمان ابن داوود که نوره را برای ما به وجودآورد و امرکرد ما را به استفاده از آن... و این بود داستان ملکه‌ی سبا.

دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*بعضی برخوردها خیلی خوب‌ن. شاید هیچ توضیح و کلام خاصی نگی و نشنوی ولی حس خوبی برات دارن.

3 مورد ش رو یادم‌ه: یکی‌ش آقایی بود از مشهد که برای یه خانومی، گوشواره‌ی انار طبیعی می‌خواست. گفت هزینه‌ش برام مهم نیست اما حتما میخوام‌ش. بدون هیچ حرف و سخن اضافی.

بعد هم که بسته رو تحویل گرفت، ایمیل زد و تشکر کرد.خیلی براش مهم بود اون هدیه‌...

دومی‌ آقایی بود که یه گردنبند خاص برای خودش می‌خواست. بهم یه عکس نشون داد پرسید می‌تونم بسازم‌ش یا نه. براش ساختم و فرستادم. وقتی تحویل‌ش گرفت با خوشحالی نوشت مرسی. رسید. عالی‌ه. دست‌ت طلا! ذوق‌ بین کلمات‌ش جالب بود برام.

سومی هم آقایی بود از اصفهان که یه گردنبند سنتی می‌خواست. گفتم اصفهان جینگیلجات زیاد ه. چرا اینترنتی بخرین؟ گفت میخوام هدیه بدم. شبیه این رو جایی ندیده‌م. همون روزی که رسیده بود هدیه داد ش فکرکنم. فرداشب‌ش خانومی که هدیه رو گرفته بود ایمیل زد برام یه عکس فرستاد. عکس رو گذاشتم توی صفحه‌ی اینستاگرام‌م. هردوشون خیلی به من لطف داشتن.زیر عکس برام یادداشت گذاشنن.

این حس‌های خوب رو فراموش نمی‌کنم...

یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

شنبه ٦ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

جمعه ٥ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*قسمت اول. دوم. قسمت سوم:

سلیمان و زبان حیوانات:

یکی دیگر از نعمت‌هایی که خداوند به حضرت سلیمان عطا کرده بود، علم دانستن زبان حیوانات بود. از عظیم‌ترین در عمق دریا تا کوچک‌ترین‌شان روی هوا. حضرت سلیمان به واسطه‌ی داشتن این نعمت، پیوسته خداوند را شاکر بود. او می‌دید بندگان خدا از کنار آواز پرندگان یا صدای حیوانات، بی‌اعتنا عبور می‌کنند٬ نمی‌فهمند که هرحیوانی٬ هر پرنده‌ای و هر جنبده‌ای با هر صدایی که تولید می‌کند، سخنی می‌گوید و او به وضوح می‌شنود و می‌فهمد و چه حکمت‌هایی که به واسطه‌ی این علم آموخت و به امت‌ش تعلیم داد.‌

روزی حضرت سلیمان بر بساط‌ش، مشغول رسیدگی به امور بود که پرنده‌ای گرد او به پرواز درآمد. به نیکویی آواز می‌خواند٬ حضرت به وزیران و درباریان گفت می‌دانید او چه می‌گوید؟ گفتند: نه  ای سلیمان نبی! حضرت گفت: می‌گوید سلام بر تو ای پادشاه مسلط بر جن و انس! خدای سبحان به تو کرامت عنایت کرده و تو را بر دشمن‌ت تسلط بخشیده. من به نزد جوجه‌هایم می‌روم تا برایشان غذا ببرم و بازمی‌گردم.

پس او به زودی به نزد ما بازخواهدگشت. مدتی بعد پرنده برگشت و باز آواز سرداد. حضرت فرمود: او می‌گوید ای پیغمبر بزرگ! اگر می‌خواهی به من اجازه بده تا مدتی به شما خدمت کنم! و حضرت این توفیق را به او عطا کرد.

در روایات آمده است که حضرت سلیمان با جنیان و آدمیان برای طلب باران به صحرا رفت. در آنجا مورچه‌ی لنگی را دید که بال‌های خود را پهن کرده بود بر زمین و دست به سوی آسمان بلند کرده بود و می‌گفت:  ما خلقیم از مخلوقات تو و محتاجیم به روزی تو. پس ما را مؤاخذه ننما و هلاک مکن به گناهان فرزندان آدم و باران را از برای ما بفرست. حضرت سلیمان با شنیدن راز و نیاز مورچه با خدا بسیار منقلب شد و سر تعظیم فرود آورد و به اصحاب‌ش گفت برگردید که شفاعت مورچه‌ای در حق ما نزد حق تعالی مقبول افتاد و خداوند برایمان به برکت دعای او باران خواهدفرستاد.

اطرافیان از حضرت پرسیدند هر پرنده‌ای به طریقی آواز می‌خواند. برای ما بگو آنها در این آوازها چه می‌گویند!؟ حضرت فرمود: طاووس در آواز ش می‌گوید: همانطور که عمل می‌کنید، عکس‌العمل آن را خواهید دید. مرغ گنجشک‌خوار می‌گوید: ای گنه‌کاران به درگاه خدا استغفار کنید. هدهد می‌گوید: هر کس رحم نکند، مورد ترحم قرار نمی‌گیرد. طوطی می‌گوید: هر زنده‌ای می‌میرد و هر تازه‌ای کهنه می‌گردد. پرستو می‌گوید: نیکی کنید تا نیکی ببینید. کبوتر می‌گوید: منزه است خدای بلندمرتبه که آسمان و زمین را پر کرده است. قمری می‌گوید: منزه است پروردگار عالی‌رتبه‌ی من (سبحان ربی الاعلی) کلاغ بر مالیات‌گیرانی که اموال مردم را به ناحق می‌گیرند، نفرین می‌کند‌. شـ.ـب‌پره می‌گوید: همه چیز جز وجه خدا نابود شدنی است (کل شیء هالک الا وجهه) مرغ سنگ‌خوار می‌گوید: هر کس سکوت کند، سالم می‌ماند. سبزقبا می‌گوید: وای بر کسی که همت او به قدر تحصیل دنیا مصروف باشد. قورباغه می‌گوید: منزه است پروردگار بسیار مقدس (سبحان ربی القدوس) طوطی کوچک می‌گوید: نصیب هر کس از دنیا به قدر همت اوست‌. واعجبا! بارالها پرندگان با آوازشان پیوسته درحال ستایش تو هستند. این توفیق را به ما نیز عطا کن.

سلیمان و ملکه‌ی سبا: حضرت سلیمان بر تخت خود می‌نشست و جمیع مرغان که حق تعالی مسخر او گردانیده بود، حاضر می‌شدند و بر سر حضرت و هر که در محضر ایشان بود٬ سایه می‌افکندند.

روزی حضرت متوجه شد که نور آفتاب بر لباس‌ش افتاده است. به بالا نگاه کرد و جای هدهد را خالی دید. از حاضران پرسید: هدهد کجاست؟! هیچ‌کس از او اطلاعی نداشت. حضرت فرمود: باید برای غیبت‌ش دلیل محکمی بیاورد.

وقتی هدهدآمد ٬ حضرت از او پرسید تو بی‌خبر کجا رفته بودی؟ هدهد گفت: خبری برایت آوردم از سرزمین سبا که تو از آن بی‌خبری! پادشاه آن سرزمین را زنی یافتم که بر تخت عظیمی تکیه داده بود. او داراست از هر چیز که پادشاهان به آن محتاجند ولی شیطان اعمال‌شان را در نظرشان آراسته و از راه حق بازداشته است زیرا که آنان خورشید را می‌پرستند و برای آفتاب سجده می‌کنند.

حضرت سلیمان گفت نامه‌ای می‌نویسم برای او که تو ماموری ببری آن را به سوی ایشان بینداز و پنهان شو. پس ببین در این مورد چه می‌گویند.

هدهد نامه را برد و در دامن ملکه‌ی سرزمین سبا که نام‌ش بلقیس بود انداخت . بلقیس نامه را خواند و ترسید. رؤسای لشگر ش را جمع کرد و گفت: نامه‌ای با کرامت برای من آمده است از طرف سلیمان و در ابتدای آن نوشته است: «بسم الله الرحمن الرحیم»

درمضمون نامه آمده است که به من برتری نجوئید٬ تسلیم حق و مطیع اسلام باشید و مسلمان نزد من آئید. بلقیس گفت بزرگواران به من کمک کنید تا تصمیم درست بگیرم. چه باید کرد؟

سرکرده‌های لشگر او که سیصدودوازده نفربودند (هر یک امیر هزار نفر)گفتند ما صاحب قوت و شجاعتی عظیم هستیم و توان مقابله با او را داریم. اما بلقیس با جنگ و خون‌ریزی مخالف بود؛ گفت وقتی پادشاهان به سرزمینی حمله می‌کنند، اهل آن را ذلیل می‌گردانند و هرج‌ومرج و فساد آنجا را فرا می‌گیرد. از طرفی اگر دعوی سلیمان  درست باشد و از جانب خدا، پس ما توان مقاومت در برابر او را نداریم.

عده‌ای را مأمور کرد که هدایایی نفیس و سنگ‌هایی گرانبها، درخشنده و زیبا آماده کنند و رسولانی را انتخاب کرد تا اینها را برای سلیمان ببرند. بلقیس به وزیران‌ش گفت اگر او هدیه‌ی ما را قبول کند، معلوم می‌شود پادشاهی‌ست که میل به دنیا دارد. پس قدرتی ندارد که بر ما غالب شود.

سپس در میان آن همه هدایا، گوهری را انتخاب کرد و به رسولان گفت به سلیمان بگوئید که بدون آهن و آتش، آن را سوراخ کند‌. مأموران به راه افتادند و به سرزمین حضرت سلیمان رسیدند و هدایا را به خدمت او بردند. حضرت بادیدن آنها گفت آیا ملکه‌ی شما مرا محتاج به این جواهرات و هدایا می‌داند؟ آنچه خدا به من عطا فرموده است در برابر این هدایا بسیار عظیم‌تر وبزرگتر است.

سپس کرمی را مأمور به سوراخ کردن آن گوهر ریز کرد و کرم، رشته‌ای را به دهان گرفت و آن دانه را سوراخ کرد و رشته را از طرف دیگر آن بیرون آورد. حضرت گوهر سوراخ‌شده را به آنان داد و گفت بروید با هدایایتان؛ به زودی به سوی شما خواهم آمد با لشگری بزرگ که تاب مبارزه با آن را ندارید و با ذلت و خواری همنشینان شیطان را از آن سرزمین بیرون خواهم کرد...

جمعه ٥ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

پنجشنبه ٤ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

چهارشنبه ۳ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*دوست‌م کلی توضیح داد که کرم‌ش این شکلی‌ه. تیوب‌ش انقدری‌ه. رو ش این رو نوشته. قیمت‌ش هم انقدر ه.

من در داروخانه چی تحویل گرفته باشم خوب‌ه؟ تیوب کوچیک‌تر، رنگ کاملا متفاوت، قیمت کمتر.

درونیات‌م: لابد تیوب کوچیک‌تر ش رو دارن اینجا!

من جلوی آینه‌ی اتاق: چقد بوی این کرم شبیه بوی کرم فلان! هست که دوست‌ش ندارم. آیکون لبخند عمیق.

10 ثانیه بعد با چشم‌های گرد، خیره به تیوب: این دقیقا همون کرم فلان! هست.

دوست‌م مونده بود حیرون که من چطور یه چیزی رو جای چیز دیگه خریده‌م که هیچی‌ش بهش شبیه نیست.

سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*در داستان قبل تاجایی که امکان داشت، تخت سلیمان را توصیف کردیم. یکی دیگر از مهم‌ترین موهبت‌هایی که تحت فرمان آن حضرت شد، باد بود.

خداوند در قرآن می‌فرماید: «مسخر گردانیدیم باد را برای سلیمان در حالی که بسیار تند و سخت بود. گاهی با سرعت و گاهی نرم و آرام همچون نسیم بساط او را راه می‌برد.» و نیز خداوند به سلیمان وحی نمود: «در میان زمین و آسمان بر پادشاهی‌ت افزودم که هرگاه کسی سخنی بگوید، باد از برای تو بیاورد.» و این‌گونه بود که هرگاه حضرت سلیمان توسط باد می‌شنید که در سرزمینی پادشاهی ظلم و ستم می‌کند و یا شرک می‌گیرد برای خدا و مردم سرزمین‌ش را گمراه می‌کند، لشگریان را احضار می‌کرد: آدمیان و جنیان و چهارپایان در مقابل‌ش صف می‌کشیدند و آلات و اسباب جنگی را برمی‌داشتند بر بساط گذاشته و همگی سوار می‌شدند و باد آنها را از زمین بلند می‌کرد و به هوا می‌برد.

ابتدا که باد می‌خواست بساط را بلند کند، تند و سریع حرکت می‌کرد و وقتی به راه می‌افتاد، نرم و هموار می‌شد. ساعتی نمی‌کشید که به کشور یاغی می‌رسیدند و حضرت سلیمان بر سر پادشاه می‌رفت. اگر با موعظه و نصیحت راضی می‌شد، او را به یکتاپرستی و نیکی به خلق دعوت می‌کرد. اگر نه، با جنگ و پیروزی، سرزمین‌ش را فتح می‌کرد و به دین خود درمی‌آورد.

حق تعالی باد را می‌فرستاد تا در خدمت حضرت سلیمان باشد. باد نیز تخت و حضرت را با بساط‌ش و جمیع شیاطین و مرغان و آدمیان و چهارپایان به هوا می‌برد به هر جایی که حضرت اراده می‌کرد و می‌خواست: صبح در مدائن بودند و از آنجا به شام می‌رفتند برای سرکشی به کشورهای تحت سلطه. باز صبح روز بعد به جزیره‌ای در اقیانوس می‌رفتند. وقتی از روی اقیانوس رد می‌شدند، حضرت سلیمان امر می‌کرد به باد که نزدیک  آب رود و آنقدر پایین می‌آمدند که پاهای همه به آب می‌رسید در حالی که در حرکت بودند. درآن حال، بعضی از آنان می‌گفتند: آیا هرگز پادشاهی و سلطنتی به این عظمت دیده بودید!؟ پس ملکی از آسمان ندا می‌کرد: «ثواب یک سبحان الله گفتن برای خدا بزرگتر است از این پادشاهی که می‌بینید زیرا که این پادشاهی و عظمت و شوکت تمام خواهد شد ولی ثواب آن تسبیح باقی‌ست.»

حضرت سلیمان انگشتری داشت بسیار زیبا و درخشنده که هر وقت آن را به دست می‌کرد، جمیع جن و انس و شیاطین و مرغان هوا و وحشیان صحرا نزد او حاضر می‌شدند. نقش نگین آن انگشتری این بود: «سبحان من الجم الجن بکلماته»  یعنی منزه است خداوندی که لجام کرد جنیان را به کلمات خود (نام‌های بزرگ خداوند) که  هم‌اکنون انگشتر سلیمان به همراه عصای موسی و پیراهن آدم  قرآن دست‌خط علی (ع) و تورات و انجیل واقعی بدون تحریف و تمام میراث پیغمبران نزد وجود مبارک امام زمان (عج) می‌باشد.

یکی دیگر از نعمت‌های تحت سلطه و فرمان حضرت سلیمان، مسخرشدن جنیان و شیاطین بود. خداوند آنها را مطیع و رام حضرت کرده بود. شهرها٬ قصرها، بناهای رفیع٬ باغ‌های معلق٬ استخرها و حوض‌های بزرگ، متحرک و عجیب را با صنعت‌های جدید و غریب از دید مردمان آن زمان برای سلیمان  می‌ساختند.

حضرت سلیمان با علم الهی که پروردگار به او عطا کرده بود، از محل دقیق گنج‌های پنهان، معادن طلا و نقره و سنگ‌های قیمتی باخبر بود. امر می‌فرمود به جنیان که آنها را از عمیق‌ترین مکان‌ها برایش بیاورند و آنها فرو می‌رفتند به دریاها و اقیانوس‌ها و دل کوه‌ها و غارها و سنگ‌های قیمتی و نفیس را بیرون می‌آوردند.

حضرت سلیمان امر فرمود به جنیان برایش قصری معلق روی آب بسازند از آبگینه (شیشه) و حضرت داخل آن قصر می‌شد و به نماز و طاعت و عبادت می‌پرداخت  و زبور و تورات تلاوت می‌کرد. جنیان در برابر او خدمت می‌کردند. او آنها را می‌دید و ایشان  نیز حضرت را می‌دیدند. همچنین آنها برای حضرت، قلعه ‌ای ساخته بودند که در آن هزار حجره بود و در حجره‌ای یک زن (هفتصد کنیز قبطی و سیصد زن نکاحی) حق تعالی قوت چهل مرد را در مجـ.ـامعت با زنان به حضرت عطا کرده بود. (مفسرین معتقدند به این دلیل بسیاری از پیامبران همسران زیادی اختیار می‌کردند که مقدر بوده از نسل پاک و نیک‌سرشت آنها انسان‌های زیادی پا به عرصه‌ی وجود بگذارند.)

خداوند ملکی را موکل گردانیده بود که اگر هر کدام از جنیان، نافرمانی و سرکشی می‌کرد و امر خدا و پیامبرش را اجرا نمی‌کرد٬ آن ملک با تازیانه‌ای از آتش سوزنده و افروخته‌ی آخرت که در دست داشت، بر او می‌زد تا کار ش را درست انجام دهد.

شخصی از امام صادق (ع) پرسید: چگونه شیاطین به آسمان بالا می‌روند و حال آنکه ایشان مانند مردمند در خلقت و کثافت و اگر چنین نبودند، چطور برای حضرت سلیمان، عمارت‌ها و کاخ‌ها را می‌ساختند و کارهای دشوار می‌کردند که فرزندان آدم از آن عاجز بودند!؟

حضرت فرمود: ایشان اجسام لطیف‌ند و غذای ایشان نسیم است.  به این سبب بی نردبان به آسمان بالا می‌توانند رفت ولیکن  زمانی که حق تعالی ایشان را مسخر حضرت سلیمان گردانید٬ ایشان را غلیظ و کثیف گردانید که آن کارها را توانستند بکنند.

حضرت سلیمان در عین تمکن مالی و شوکت و جلال و عظمت، بسیار افتاده و خرابه‌نشین بود. وقتی صبح می‌شد حضرت نظر می‌کرد به مردم. از توانگران و اشراف عبور می‌کرد. چون به فقرا می‌رسید با آنها می‌نشست و می‌گفت من مسکینی هستم که با مساکین نشسته‌ام و پادشاهی را فقط برای آن طالب‌م که بر پادشاهان کافر غالب شوم و به یکتاپرستی و دین‌داری درآورم.

سه‌شنبه ٢ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

 *دوستی دارم که از روی دست‌نوشته‌های کلاس قرآنی که می‌رفته و چندین کتاب، داستان زندگی حضرت سلیمان رو برامون خلاصه کرده و نوشته. ضمن تشکر از وحیده‌ی عزیز، یادداشت‌هاش رو میذارم اینجا تا دیگران هم استفاده کنن:

زندگینامه‌ی حضرت سلیمان (ع) (زندگی‌نامه)

نام: سلیمان

لقب: حشمت الله

نام پدر: حضرت داوود (ع)

نام مادر : برسبا

تاریخ ولادت : ۴۳۹۱سال بعد از هبوط

بعثت: فلسطین

مدت عمر: ۵۳ سال

محل دفن: بیت‌المقدس در قریه‌ی داوود در کشور فلسطین

نسب: سلیمان بن داوود بن ایشی بن عوید بن باعز بن سلمون بن نحشون بن عمی نادب بن رام بن حضرون بن فارص بن یهودا بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم

تعداد فرزندان : ۴۳ دختر و۲۷ پسر

معنای اسم: سلیمان یعنی پراز سلامت

نام حضرت سلیمان در۷ سوره و۱۶  آیه‌ی قرآن ذکر گردیده است: انبیاء، ص٬ سباء و...

او فرزند حضرت داوود بود و یکی از پیامبران یـ.ـهود که جانشین و وصی پدرش شد. هنگامی که که داوود (ع)  او را به جانشینی خود منصوب کرد، از عمر سلیمان سیزده سال بیشتر نگذشته بود.

علمای بنی اسرائیل مخالفت کردند و گفتند: داوود می‌خواهد جوانی نورس را بر ما خلیفه گرداند در حالی که در میان ما بزرگتر و پخته‌تر از او وجود دارد.

خداوند به داوود وحی کرد که مجلسی ترتیب دهد و عصاهای کسانی که مدعی جانشینی او هستند و چوب دستی سلیمان را در اتاقی قرار دهد و روز بعد، عصاها را بیرون آورند. هر کدام که سبز شده بود٬ صاحب آن عصا جانشین داوود می‌شود.

وقتی این کار را کردند و روز بعد به اتاق رفتند، دیدند چوب دستی سلیمان سبز شده است و بدین ترتیب، سلیمان جانشین پدر شد.

سلیمان دارای برادران دیگری  بود که از طرف مادری از سلیمان جدا بودند و چون عمرشان از او بیشتر بود، خود را به جانشینی پدر و پادشاهی بنی اسرائیل سزاوارتر می‌دانستند. آبشالوم یکی از آنها بود که درصدد مخالفت با پدر برآمد و با گروهی از طرفداران‌ش به جنگ با پدر شتافت که عاقبت با لشگری روبرو شد و به دست یکی از فرماندهان کشته شد.

دیگری ادوینا نام داشت. او نیز راه به جایی نبرد و با جنگیدن با لشگریان حضرت داوود فقط جان خود را از دست داد و پایه‌های سلطنت سلیمان در میان بنی اسرائیل مستقرگردید.

خداوند، سلیمان را مانند پدرش داوود به نعمت‌های بسیار متنعم  ساخت و موهبت‌های فراوانی به او عنایت فرمود مانند نبوت، سلطنت٬ علم منطق الطیر٬ علم قضاوت٬ حکمت٬ فرزانگی، تسخیر باد٬ جنیان و دیوان و بسیاری توانایی‌های دیگر. گرچه مفسرین معتقدند با این اطلاعات، باز هم  هنوز ذره‌ای از سلطنت بزرگ سلیمان نبی را نمی‌دانیم و در پرده‌ای از ابهام قرار دارد ولی آنچه مسلم است عظمت سلطنت و سیطره‌ی پادشاهی او بالاتر از حد تصور است. فرمانروایی او بر کشورهای حاصلخیز و پهناوری از مشرق تا مغرب زمین گسترده شده بود و به وسیله‌ی جنیان و نیروی باد که تحت اختیار و در تسخیر ش بود، به همه جای قلمرویش احاطه داشت.

وقتی سلیمان بعد از پدر، پیغمبر و پادشاه شد، امر فرمود تختی برای او ساختند بسیار زیبا و عجیب: جنس آن از عاج فیل بود و با یاقوت و زمرد و مروارید و زبرجد مرصع کردند. دور آن، چهار درخت از طلا ساختند که خوشه‌های آن از یاقوت سرخ و زمرد سبز بود و بر سر دو درخت، دو طاووس از طلا تعبیه کردند و بر سر دو درخت دیگر، دو کرکس از طلا و بر آن چهار درخت، درختان تاک از طلای سرخ بسته بودند که سایه می‌افکندند بر تخت آن حضرت.

وقتی حضرت سلیمان می‌خواست از تخت بالا برود، چون قدم به پله‌ی اول می‌گذاشت، تخت شروع به گردش می‌کرد. کرکس‌ها و طاووس‌ها بال‌های خود را می‌گشودند و شیرها دستان خود را بر زمین پهن می‌کردند. وقتی بر روی تخت قرار می‌گرفت، طاووس‌ها از دهان خود مشک و عنبر بر آن حضرت می‌پاشیدند.

سپس کبوتری که از جواهرات گرانبها در پایین تخت، تعبیه شده بود تورات را به دست حضرت می‌داد و سلیمان آن را برای مردم می‌خواند. علمای بنی‌اسرائیل بر هزار کرسی طلا سمت راست او و علمای جنیان بر هزار کرسی از نقره در سمت چپ او می‌نشستند. پس مرغان بر بالای سر ایشان، بال می‌گستراندند و سایه می‌افکندند.

زمانی که  مردم   به شکایت و دعوی نزد حضرت می‌آمدند، تخت با هر چه در آن بود به گردش می‌افتاد و شیرها دم‌ها را بر زمین می‌زدند و مرغان مرسع بال‌ها را می‌گشودند و به این ترتیب در دل مدعیان و شهود، رعب و وحشتی به وجود می‌آمد که هرگز خلاف واقع نمی‌توانستند بگویند.

دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers