*می‌دانستم همه چیز روزی تمام می‌شود ولی باور نداشتم. حالا باز من مانده‌ام و سایه‌ام. حالا باور م را به دل‌م سنجاق کرده‌ام در جایی که دیگر دلی نمانده و خالی‌ست. دیگر دلی برای سپردن به دیگری نیست...

پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*به نسیمی همه راه به هم می‌ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌پندارم

که به این سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق، سنگی‌ست که بر سنگ دگر می‌چینند

گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل، به یک عمر به دست آورده‌ست

عشق یک لحظه‌ی کوتاه به هم می‌ریزد...

چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*از مزایای رنگ موی فانتزی این‌ه که باعث میشه همچون منی که همیشه موهاش توی صورت‌ش ولوئه، حسابی باحجاب بشه. خب این موی آبی رنگ رو کجای دل‌م بذارم؟

سه‌شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*اسم امسال رو گذاشته‌م سال اقدامات یهویی.

مثلا امروز مث همیشه رفتم بیرون و وقتی برگشتم، موهام این شکلی بود!

قسمت هیجان‌انگیز ش - جز سورپرایز شدن اطرافیان - این‌ه که خودت یاد ت میره هی، بعد که میری جلوی آینه، برات جالب‌ه.

شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شادی یعنی
Share

علت سکوت مشکوک شما چیست؟متفکر

جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*به روایت تاریخ، امشب اینجانب 31ساله میشم!

متفکر نظر خاصی ندارم. ولی خوشحال‌م که سالی که گذشت، برام سال خوبی بود. یک سری تنبلی‌ها رو کنار گذاشتم و از هر چیزی می‌ترسیدم، خودم رو با سر پرت کردم تو ش!

تصمیم گرفته‌م به همین روال ادامه بدم: به جای فکرکردن، ضربتی عمل کنم و خلاص!

امشب دوستان‌م و دوستان دوستان‌م با صدای خودشون برام "تولدت مبارک" رو خوندن و با واتس‌اپ فرستادن. تنی چند از دوستان، از اول ماه تبریک گفتن مبادا یادشون بره. عزیزان دیگری، هر روزی یادشون افتاد تبریک گفتن - روز دقیق‌ش که مهم نیست - و من الان شاد م از داشتن این همه دوست خوب و مهربون.

جای چند نفر اینجا خیلی خالی‌ه ولی. می‌ترسم اسم ببرم، بعد یکی از قلم بیفته و دل‌ش بگیره. اگه خودت می‌دونی منظورم به توئه، برام یه یادداشت بذار. ممنون.

 

پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تولدم مبارک
Share

*ماجرا از اونجا شروع شد که مریمی و دوستان، در اینستاگرام مقادیری ژله‌ی رولی دیدن در رنگ‌های مختلف و تصمیم گرفتن برن درست کنن ببینن چطوری‌ه. همه هم دفعه‌ی اول کلا زدن خراب‌ش کردن حسابی.

طی تحقیقات به عمل آمده مشخص شد که اول باید کف ظرف مسطح بزرگ و مستطیلی‌تون رو سلفون بکشید. بعد 1 بسته ژله‌ی رنگی رو در 1 لیوان آب داغ کاملا حل کنید. بعد 1 لیوان بستنی وانیلی لیتری بهش اضافه کنید و هم بزنید در حدی که فقط حل بشه. لازم نیست 2 ساعت هم بزنید.

بعد می‌ریزیدش داخل همون ظرف بزرگ مستطیلی سلفون‌کشیده‌شده و می‌گذارید 45-40دقیقه توی یخچال بمونه تا تقریبا ببنده. کاملا نه‌ها. تقریبا. یعنی اگه یادتون بره و بیشتر بمونه، میشید مث من! حالا خود دانید نیشخند

بعد نوبت رول‌کردن می‌رسه. مواد داخل ظرف رو 2سانت 2سانت برش می‌زنین و با احتیاط رول می‌کنید. بعد دوباره میذارید توی یخچال که کاملا سفت بشه. نتیجه چیزی شبیه این میشه که داد می‌زنه آماتوری‌ه، دستور ش رو طبق معمول دستکاری کرده‌م و هزار تا شاهکار دیگه.

با کمی تمرین و ممارست دست‌تون میاد که دقیقا چطور رول کنین که خراب‌کاری نشه. منتها من این فاجعه رو به کسی توصیه نمی‌کنم چون به دردسر ش نمی‌ارزه و چیز خیلی خوشگل و خوشمزه‌ای هم نمیشه. فقط دیدن‌ش برای اولین بار هیجان‌انگیز ه وگرنه قاطی‌شدن طعم ژله و بستنی چیزی نیست که بهتون توصیه‌ش کنم. به نظرم جداجدا خوشمزه‌تر ن.

این هم یک عکس هیجان‌انگیز از ژله رولی. البته ایشون نوشته‌ن که سه‌چهارم لیوان آب ریخته‌ن - یعنی ژله‌شون غلیظ‌تر و پررنگ‌تر از همیشه درمیاد - و به جای بستنی هم 2 بسته‌ پف‌پفی ریخته‌ن! 

 

 

این هم یک دستور مشابه‌ش. فکر کنم مطمئن‌تر از بستنی باشه این روش.

پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*در اینستاگرام، مشغول گشت‌وگذار بودم که دیدم به‌به! یک دوست هنرمندی! عکس یکی از کارهام رو گذاشته بود به اسم خودش و سفارش هم می‌گرفت.

براش نوشتم ایده‌گرفتن با کپی‌کاری صرف فرق داره ولی حالا شما خودت هیچ ایده‌ای نداری و دل‌ت میخواد کپی کنی، خب بکن. ولی حداقل یه کم به خودت زحمت بده از همون کپی‌کاری‌ت عکس بگیر و استفاده‌ش کن. تو دیگه از فرط تنبلی، عکس‌های من رو هم کپی می‌کنی؟

گفت من به احترام شما عکس رو برمی‌دارم ولی قرار نیست از صفر شروع کنم. ما باید از تجریه‌ی هم استفاده کنیم!

الان دارم فکر می‌کنم مشکل ایشون فقط پررویی بود یا کوته‌فکری رو هم باید بهش بیفزایم؟

هنوز این تموم نشده بود که رفتم پیج یک فروشگاهی، دیدم به‌به! دوست عزیز دیگری دو تا عکس از کارهام رو برداشته، دور ش رو کراپ کرده، وسطش رو هم چنان تاریک کرده که اسم‌م معلوم نباشه. اینا رو با هم ترکیب زده و عکس حاصل رو فرستاده برای پیج فروشگاه. اونا هم استفاده کرده بودن جهت معرفی کار ایشون.

به ادمین پیج فروشگاه گفتم این کار شما درست نیست که عکس کسی رو بدون اجازه استفاده می‌کنید و اسم‌ش رو هم حذف می‌کنید! ایشون گفتن کار ما نبوده، ببخشید و عکس رو حذف می‌کنیم.

ازشون خواستم پیج دوست هنرمندشون! رو بهم معرفی کنن تا برم باهاش صحبت کنم و نیازی به عذرخواهی هم نیست چون من میخوام به ایشون توضیح بدم که کپی‌کاری عکس حتی از کپی‌کاری مدل هم زشت‌تره چون نهایت تن‌پروری یک به اصطلاح هنرمند رو می‌رسونه.

می‌دونستم ایشون آدرس پیج رو مسلما به من نمیدن چون یا نمیخوان دردسر بشه یا این دوست هنرمند، شاید اصلا دوست یا حتی از آشنایان‌شون‌ه. دقیقا هم همینطور شد. ایشون گفتن من یادم نمیاد خودم این عکس رو برداشتم یا دوست‌ هنرمندمون دادن ولی شما ببخشید. با توجه به اینکه هیچ‌وقت ادمین پیج نمیره دنبال عکاسی تک‌تک کارهای فلان همکار، من احتمال میدم ادمین پیج فروشگاه در واقع همون دوست هنرمند مذکور بوده یا با هم کاملا در تعامل بوده‌ن.

من هم یک عادت بدی دارم که وقتی باید چیزی رو به کسی بگم، شده از گور بکشم‌ش بیرون، پیداش می‌کنم و حرف‌م رو میگم.

5 دقیقه بعد از اینستاگرام اومدم بیرون در حالی که عکس‌هام رو پس گرفته بودم و البته حرف‌م رو هم زده بودم.خدایا بهتر نبود جای این زبون گاها دراز، کمی شانس به من می دادی؟ یا رو حداقل! بهتر نبود؟

چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*فلسفه‌ی نور به قبرش بباره، از ﺭﺍﺯﻫﺎﯼ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ است.

ﯾﺎﻓﺘﻪ‌ﻫﺎﯼ ﭘﮋﻭﻫﺸﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ‌ی ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ‌ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁن ﺮﺍ ﺳﺎﺧﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ، ﺍﺯ ﻧﺒﻮﻍ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ‌ﺍﻧﺪ ﻭ ﺭﺍﺯ ﺍﻋﺪﺍﺩ ﻭ ﺩﺍﻧﺶ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ.

ﻣﯽ‌ﺩﺍﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﭘﻠﻪ‌ﻫﺎﯼ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ، 6 ﭘﻠﻪ ﻭ ﺩﺭ 4 ﺳﻮ ﺍﺳﺖ. ﻣﺠﻤﻮﻉ ﺍﯾﻦ ﭘﻠﮑﺎﻥ، 24 ﺗﺎ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ. ﺍﯾﻦ 24 ﮐﻨﺎﯾﻪ ﺍﺯ 24 ﺳﺎﻋﺖ ﺷﺒﺎﻧﻪ‌ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺖ.

ﻋﺪﺩ 4 ﻧﯿﺰ ﮐﻨﺎﯾﻪ ﺍﺯ 4 ﻋﻨﺼﺮ ﻃﺒﯿﻌﯽ، ﺁﺏ ﺑﺎﺩ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺁﺗﺶ ﻣﯽ‌ﺑﺎﺷﺪ.

ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺳﭙﺮﺩﻥ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺩﺭ ﭘﻠﮑﺎﻥ ﻫﻔﺘﻢ ﺍﺳﺖ، ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﮕﯽ ﺷﻤﺎﺭﻩ‌ی 7 ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﺁﻣﺪﻥ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ، ﺑﺮ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﻧﻮﺭ ﺑﺘﺎﺑﺪ. ﺍﺻﻄﻼﺡ ‏"ﻧﻮﺭ ﺑﻪ ﻗﺒﺮﺵ ﺑﺒﺎﺭﻩ" ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ می‌ﮕﯿﺮﺩ!

سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یه چیزی میگم، همه بگید آمین!

خدایا وسوسه‌ی سفال‌گری را از اینجانب دور بفرما!

سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*در متن‌های کهن باستانی، جغد را "هو مورو" می‌خواندند. یعنی پرنده‌ی دانا. حتما به یاد دارید که در کتاب‌های قصه نیز این پرنده، عینک به چشم دارد و به بقیه‌ی حیوانات پند و اندرز می‌دهد اما شومی جغد بعد از ورود اعراب به ایران بر سر زبان‌ها افتاد چون غذای این پرنده، مار و مارمولک و موش بود، در واقع غذای اعراب آن دوران را میل می‌کرد و اعراب آن را پرنده‌ای شوم می‌دانستند چرا که غذای آنها را می‌خورد.

در کتاب اوستا از جغد با نام اشوزشت یاد شده و وی را فراری‌دهنده‌ی دیوها و پلیدی‌ها خوانده‌اند یا در نسخی دیگر، وی را به بهمن مرغ و مرغ زوبره و هومن مرغ و شب آویز (مرغ شب) خوانده‌اند.

پ.ن: واقعیت داره؟

دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*توی این دفترها چی می‌نویسن به نظرتون؟

 

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

یه عالم سنگ و صدف لازم دارم.

شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*شادی یعنی دوست‌ت، کفش گل‌گلی دلخواه‌ش رو پیدا کنه و با ذوق، برات عکس بفرسته.

شادی یعنی دیدن کیف تبلت گل‌گلی‌ای که دوست‌ت درست کرده.

آیکون مویه برای اینکه چرا هیچی هیچی خیاطی بلد نیستم.

پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شادی یعنی
Share

*ایشون! کیک عروسی هستن ورژن عروس تمام‌قد، در تهران! قیمت: 8 میلیون تومن. منبع هم ندارم. عکس‌ش رو دوست‌م برام فرستاده، گذاشتم اینجا شما هم ببینید.

حالا اینکه چه‌جور عروسی‌ای بوده که 8 تومن فقط هزینه‌ی کیک‌ش شده، هیچی.

اینکه با چه محاسبات دقیقی، چنین کیک بزرگی ساخته‌ن بدون اینکه بریزه، این هم هیچی.

کسی می‌دونه چطور کیک رو برده‌ن تا تالار؟

به من یک کاسه ژله بدن، ده بار کج میشه توی دست‌م. خیلی هنر میخواد ساختن و بردن چنین کیکی.

حتی هنر ش هم به کنار، عاشق اعتمادبه‌نفس آدمایی‌م که مسئولیت‌های بزرگ قبول می‌کنن. آماده کردن کیک مراسم عروسی، مسئولیت کمی نیست. 1درصد فکر کنین خراب‌کاری شه فقط. ما 4 تا مهمون میخواد برامون بیاد 4 روز دور خودمون می‌چرخیم. بعد بعضیا انقد هنرمند ن چنین چیزایی درست می‌کنن. آیکون تشویق همراه با تحسین.

چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*از لیوان‌ها به لیوان شکسته فکر می‌کنی.

 

از آدم‌ها به کسی که از دست داده‌ای.

به کسی که به دست نیاورده‌ای.

 

همیشه چیزی که نیست، بهتر است...

 

"علیرضا روشن"

 

 

سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*قرار بود دیگه اینجا ننویسم ولی خب، نشد. عده‌ی قابل توجهی از دوستان، اینجا رو بیشتر دوست داشتن. خودم هم همینطور. ولی نمی‌دونم مشکل کامنت‌دونی حل شده یا نه.

بگین چه کنیم؟

یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*می‌خواستم بپرسم از این چترها کجا دارن؟

بعد دیدم کو بارون؟

 

 

 

 

 

جمعه ۱٠ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*ولادت ابراهیم (ع)

نام: ابراهیم

معنای نام: ابراهیم یا ابرام در زبان عبری یعنی پدر عالی

لقب: خلیل الله

کنیه: ابو الانبیاء و ابوالضیفان

نسب: ابراهیم بن تارخ بن ناحور بن سروج بن رعو بن فالج بن عابر بن شالخ بن ارفشخد بن سام بن نوح

نام پدر: تارخ

نام مادر: ورقه

تاریخ ولادت: ۳۳۲۳ سال بعد از هبوط آدم (ع)

بعثت: در منطقه‌ی بابل

تعداد فرزندان: به روایتی ۱۳ فرزند

مدت عمر: ۱۷۵ سال

محل دفن : شهر خلیل الرحمان واقع درکشور فلسطین

نام حضرت ابراهیم ع در ۲۵ سوره و مجموعا در۶۳  آیه از قرآن کریم آمده است. پدرش مردی موحد و متدین بود و مادرش نیز زنی پاک‌دامن و خداپرست.

روزی عموی ابراهیم٬ آزر که منجم نمرود و بت‌پرست بود، به او گفت: من در حساب نجوم می‌بینم که در این زمان، مردی متولد خواهد شد که آیین نمرود را بر هم زده، این دین را نسخ می‌کند.

نمرود از شنیدن این خبر، بسیار بیمناک گردید و دستور داد تمام پسرانی که در آن سال متولد خواهند شد، به قتل برسانند. زنان از مردان کناره‌گیری کنند و زنان آبستن را کنترل کنند.

مادر ابراهیم که او را باردار بود، وقتی وضع حمل خود را نزدیک احساس کرد، تصمیم گرفت برای حفظ جان فرزند ش به غاری‌ پناه ببرد.

اوبه غار رفت و به تنهایی فرزندش را همان جا به دنیا آورد و از ترس کشته شدن فرزند ش٬ او را در قنداقی پیچاند و خود به خانه برگشت. خدا‌وند قادر حکیم در انگشت ابراهیم شیری قرار داد که او می‌مکید و رشد می‌کرد. مادر ش هر زمان فرصتی پیدا می‌کرد، به غار می‌رفت و موقع برگشتن به خواست پروردگار، سنگی بزرگ جلوی در غار را می‌پوشاند. او دورادور، مراقب پسرش بود.

هر بار که به نزد ابراهیم می‌رفت، او را بزرگتر می‌یافت زیرا که او در هر روز آنقدر رشد می‌کرد که نوزادان دیگر در یک ماه. تا اینکه بنا به روایتی، ابراهیم ۷ ساله یا ۱۳ ساله شد. روزی به مادرش گفت: مادر مرا هم با خود به بیرون از غار ببر. مادر با اندوه گفت: پسرم اگرن مرود و اطرافیان‌ش تو را بیابند، کشته می‌شوی وب رای محافظت از جان‌ت هنوز هم باید اینجا بمانی!

وقتی مادرش رفت، ابراهیم خود از غارخارج شد. درآن لحظه، خورشید تازه غروب کرده بود و ستاره‌ی زهره نمایان شده بود. ابراهیم تا چشم‌ش به آن ستاره‌ی درخشان افتاد، با خود گفت اوخدای من است!

در احادیث دیگری آمده است که ابراهیم، پس از بیرون آمدن از غار، راه شهر و منزل پدرش را در پیش گرفت و در راه به سه طایفه برخورد کرد که هرکدام خدایی برای پرستیدن داشتند.

طایفه‌ی اول، زهره را می‌پرستیدند. طایفه‌ی دوم، ماه را می‌پرستیدند و طایفه‌ی سوم، خورشید را و او به هرکدام که برخورد می‌کرد، با عقل و تفکر در آن به اشتباه و گمراهی‌شان پی می‌برد و خود توانست خالق‌ش را بیابد.

به هرحال ابراهیم راه منزل پدر را در پیش گرفت. مادر، ابراهیم را دید. او را در آغوش گرفت و خوشحال شد. اول قصد کرد او را به غار برگرداند ولی وقتی او را مشغول بازی‌ با فرزندان دیگر ش دید، پشیمان شد و با خدا راز و نیاز کرد و گفت: خدایا! خودت حافظ ابراهیم باش.

دراین زمان، تارخ پدر ابراهیم از دنیا رفته بود و همسر و فرزندان‌ش، تحت سرپرستی آزر عموی ابراهیم بودند. وقتی آزر به خانه بازگشت، به مادرابراهیم گفت او کیست؟

گفت او فرزند من است که من او را در آن سال از ترس نمرود و محافظان‌ش در غار به دنیا آوردم. آزر گفت: وای بر تو که اگر نمرود این را بداند، منزلت من نزد او از بین خواهد رفت. آزر از وزیران نمرود بود و برای او بت‌های زیبایی می‌تراشید.

مادرش گفت: او بین فرزندان‌مان معلوم نمی‌شود که چه زمان به دنیا آمده و کسی از این موضوع اطلاعی ندارد مگر اینکه تو خواسته باشی فرزند م را در اختیار سربازان نمرود قرار دهی!

آزر مرددشد ٬هرگاه نگاه‌ش به ابراهیم می‌افتاد، محبتی عظیم از او بر دل‌ش می‌افتاد. تصمیم گرفت او را نیز مانند فرزندان‌ش تحت سرپرستی خود بگیرد.

شناخت پروردگار: ستاره‌ی زهره  اولین ستارهای‌ست که نزدیک غروب در آسمان هویدا می‌شود. همین که ابراهیم از غار بیرون آمد، آن را دید و گفت: این خدای من است. کمی بعد زهره ناپدید شد. ابراهیم با خودش گفت: اگر او خدای من بود، زایل نمی‌گشت. دوست نمی‌دارم آن را که دوامی ندارد.

ناگهان ماه نمایان شد. ابراهیم با خودش گفت: این خدای من است که بزرگ‌تر و نیکوتر نیز هست. تا نزدیک صبح که کم‌کم آسمان رو به روشنایی نهاد. او دید که ماه کم‌نور شد و از سمت مشرق، خورشید عالم‌تاب طلوع کرد. دیگر ماه حتی دیده هم نمی‌شد. آفتاب طالع شد و شعاع‌ش، عالم را روشن ساخت.

ابراهیم گفت: بی‌شک او خدای من است که بزرگ‌تر و نورانی‌تر است. تا نزدیک غروب که زمان تاریکی فرا می‌رسید. ابراهیم دیدکه خورشید نیز کم‌نور شد و فرو رفت.

با ناراحتی در دل گفت: اگر پروردگار من هدایت نکند مرا، هر آینه از گروه گمراهان خواهم بود. حق تعالی شنید سخن او را با خود. سپس گشود برایش درهای آسمان را تا عرش. و چنان قوتی به دیده‌ی او عطا کرد که ابراهیم دید هرچه بر عرش خداوند است و پروردگار، ملکوت آسمان‌ها و زمین را بر اونمایان کرد.

ابراهیم ایمان آورد به پروردگار عالم وگفت: ای قوم! من بیزارم از آنچه شما شریک خدا گردانیده‌اید. ایمان آوردم به آن کسی که پدید آورده آسمان‌ها و زمین را و هرچه در آنهاست. من نیستم از مشرکان و نمی‌پرستم آنچه آنها می‌پرستند.

پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*بختک به حالتى می‌گویند که فرد در حالی که در خواب عمیق است، ناگهان بیدار شده و احساس می‌کند چیزى رو قفسه‌ی سـ.ـینه‌اش سنگینى می‌کند (معمولا حس می‌کند موجودى روى سینه‌اش نشسته است) و به هیچ وجه نمی‌تواند بدن‌ش را تکان بدهد تا آن موجود را کنار بزند! فرد ابراز می‌کند که کاملا به محیط اطراف‌م آگاه بودم اما اصلا نمی‌توانستم تکان بخورم!

گاهى فرد صداهایى را نیز می‌شنود و حتى چیزهاى عجیبی می‌بیند!

در مواردى فرد حس می‌کند که موجود دیگرى هم در اتاق حضور دارد! یا حتى احساس می‌کند که در حال خارج شدن از جسم خود است!

این‌ها مواردی‌ست که افراد براى توصیف بختک به کار می‌برند اما حقیقت ماجرا چیست؟

در پزشکى به این حالت، فلج خواب (SLEEP PARALYSIS) می‌گویند! این یک اختلال شایع خواب است که ٢۵٪ انسان‌ها در زندگى آن را تجربه کرده‌اند! درحالت عادى وقتى بدن شما وارد فاز عمیق خواب می‌شود (فاز REM) شروع به دیدن رویا می‌کند! به طور طبیعى دراین فاز، فرماندهى مغز از روى بدن برداشته می‌شود و پیغامى از مغز به عضلات نمی‌رسد! دلیل آن هم مشخص است! شما وقتى خواب دویدن می‌بینید، نباید پیغام از مغز به عضلات برسد وگرنه حین خواب از جایتان بلند می‌شوید و شروع به دویدن می‌کنید!

وقتى هم که رویا به پایان می‌رسد و فرد از فاز عمیق خواب خارج می‌شود، بلافاصله مغز کنترل بدن را مجدد در دست می‌گیرد!

اما در افرادى که فلج خواب دارند، این نظم به هم می‌ریزد و وقتى که ازخواب عمیق خارج و درحال بیدار شدن هستند، هنوز کنترل مغز به روى عضلات برنگشته است! لذا فرد بیدار است و تمام حواس‌ش کار می‌کند اما نمی‌تواند تکان بخورد! و این حالت چند ثانیه یا حتى دقیقه طول می‌کشد که به آن فلج خواب می‌گویند.

علت فلج خواب (بختک) چیست؟ خستگى روزانه!

اضطراب زیاد در زندگى

داروهاى خواب آور

برخى آنتى هیستامین‌ها

غذاى زیاد قبل خواب

کم‌خوابی!

ترس

نوشیدن زیادِ کافئین

درمان این مشکل چیست؟ اولا بدانید بختک هیچ خطرى ندارد! نه خطر جسمى و نه روحى! در لحظه‌اى که دچار فلج خواب (بختک) شده‌اید، سعى کنید روى یک نقطه از بدن‌تان (مثلا انگشت شست دست راست) متمرکز شوید و فقط آن نقطه را تکان دهید! بلافاصله مشکل برطرف خواهد شد.

براى تکرار نشدن این مشکل سعى کنید: ورزش‌هاى منظم در روز انجام دهید. استرس و اضطراب‌تان را کاهش دهید! قبل خواب زیاد چاى ننوشید، کمتر غذا بخورید، طاقباز نخوابید!

چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*بختک به حالتى می‌گویند که فرد در حالی که در خواب عمیق است، ناگهان بیدار شده و احساس می‌کند چیزى رو قفسه‌ی سـ.ـینه‌اش سنگینى می‌کند (معمولا حس می‌کند موجودى روى سینه‌اش نشسته است) و به هیچ وجه نمی‌تواند بدن‌ش را تکان بدهد تا آن موجود را کنار بزند! فرد ابراز می‌کند که کاملا به محیط اطراف‌م آگاه بودم اما اصلا نمی‌توانستم تکان بخورم!

گاهى فرد صداهایى را نیز می‌شنود و حتى چیزهاى عجیبی می‌بیند!

در مواردى فرد حس می‌کند که موجود دیگرى هم در اتاق حضور دارد! یا حتى احساس می‌کند که در حال خارج شدن از جسم خود است!

این‌ها مواردی‌ست که افراد براى توصیف بختک به کار می‌برند اما حقیقت ماجرا چیست؟

در پزشکى به این حالت، فلج خواب (SLEEP PARALYSIS) می‌گویند! این یک اختلال شایع خواب است که ٢۵٪ انسان‌ها در زندگى آن را تجربه کرده‌اند! درحالت عادى وقتى بدن شما وارد فاز عمیق خواب می‌شود (فاز REM) شروع به دیدن رویا می‌کند! به طور طبیعى دراین فاز، فرماندهى مغز از روى بدن برداشته می‌شود و پیغامى از مغز به عضلات نمی‌رسد! دلیل آن هم مشخص است! شما وقتى خواب دویدن می‌بینید، نباید پیغام از مغز به عضلات برسد وگرنه حین خواب از جایتان بلند می‌شوید و شروع به دویدن می‌کنید!

وقتى هم که رویا به پایان می‌رسد و فرد از فاز عمیق خواب خارج می‌شود، بلافاصله مغز کنترل بدن را مجدد در دست می‌گیرد!

اما در افرادى که فلج خواب دارند، این نظم به هم می‌ریزد و وقتى که ازخواب عمیق خارج و درحال بیدار شدن هستند، هنوز کنترل مغز به روى عضلات برنگشته است! لذا فرد بیدار است و تمام حواس‌ش کار می‌کند اما نمی‌تواند تکان بخورد! و این حالت چند ثانیه یا حتى دقیقه طول می‌کشد که به آن فلج خواب می‌گویند.

علت فلج خواب (بختک) چیست؟ خستگى روزانه!

اضطراب زیاد در زندگى

داروهاى خواب آور

برخى آنتى هیستامین‌ها

غذاى زیاد قبل خواب

کم‌خوابی!

ترس

نوشیدن زیادِ کافئین

درمان این مشکل چیست؟ اولا بدانید بختک هیچ خطرى ندارد! نه خطر جسمى و نه روحى! در لحظه‌اى که دچار فلج خواب (بختک) شده‌اید، سعى کنید روى یک نقطه از بدن‌تان (مثلا انگشت شست دست راست) متمرکز شوید و فقط آن نقطه را تکان دهید! بلافاصله مشکل برطرف خواهد شد.

براى تکرار نشدن این مشکل سعى کنید: ورزش‌هاى منظم در روز انجام دهید. استرس و اضطراب‌تان را کاهش دهید! قبل خواب زیاد چاى ننوشید، کمتر غذا بخورید، طاقباز نخوابید!

چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. چهارم. پایان زندگانی حضرت نوح (ع)

عمر طولانی حضرت نوح در ادبیات فارسی و عربی، ضرب‌المثل شده است زیرا که در میان پیامبران الهی که نام‌شان در قرآن آمده٬ کسی به اندازه‌ی حضرت نوح عمر نکرد و برخی همین عمر طولانی حضرت را معجزه وی دانسته و گفته‌اند: معجزه‌ی نوح در حقیقت خود او بود زیرا که هزار سال و شاید بیشتر عمر کرد و در این مدت طولانی نه نیرویش کم شد و نه دندانی از دندان‌هایش افتاد.

به هر صورت، کمترین مدت عمر آن حضرت را ۱۰۰۰ سال و بیشترین مدت عمر او را ۲۸۰۰ سال ذکر کرده‌اند. به جز حضرت آدم و ادریس که قبل از او می‌زیستند، سایر پیامبران الهی نسب‌شان به نوح می‌رسد. او نخستین پیامبر اولوالعزم بود که دارای کتاب و شریعت بود. نوح بسیار شکرگزار و سپاسگزار بود٬ هرگاه جامه‌ای می‌پوشید٬ خوراکی می‌خورد و یا آبی می‌نوشید، خدا را بسیار شکر می‌کرد و در آغاز هر کاری بسم الله و در پایان آن، الحمدالله می‌گفت.

پس از واقعه‌ی طوفان، حضرت زمین را بین فرزندان‌ش تقسیم کرد تا به آبادانی و کشت و کار در آن منطقه بپردازند و مردم را در این امر راهنما باشند. اراضی شام٬ بین النهرین٬ عراق عرب و عجم٬ روم و فارس و خراسان را به سام سپرد. (منطقه‌ی خاورمیانه که همگی از نسل سام هستند.) اراضی مغرب٬ مصر٬ سودان ٬ حبشه و هندرا به حام سپرد و مسئولیت اراضی مشرق٬ چین٬ تبت را به یافث داد‌.

خداوند به نوح وحی نمود که سام را وصی خود گرداند زیرا که او بسیار لایق، خداپرست و باتقوی بود ٬مشهور به خدمت به خلق و شایسته بود برای منصب پیامبری. نوح ردای پیامبری را به او سپرد و او به حفظ و نگهبانی مواریث انبیاء و وصیت پدر نائل آمد.

اینک ۵۰۰ سال یا  ۷۰۰سال ازسیل و طوفان گذشته و زمان لبیک گفتن به دعوت حق فرا رسیده بود. خداوند به نوح وحی نمود نصایح و وصیت‌های لازم را به پسر ت سام بازگو که زمان مرگ نزدیک است.

روزی حضرت در آفتاب نشسته بود که ملک‌الموت نزد وی آمد و سلام کرد. حضرت نیز سلام کرد و گفت چه حاجتی داری؟

عزرائیل گفت: من فرشته‌ی مرگ‌م. آمده‌ام جان‌ت را بگیرم. نوح گفت: به من مهلت می‌دهی که از آفتاب به سایه روم؟! گفت: آری! نوح برخاست و به سایه رفت.

عزرائیل گفت: ای نوح! دنیا را چگونه یافتی؟ نوح گفت: آنچه در این دنیا گذشت همانند آن بود که از آفتاب به سایه آمدم. مانند خانه‌ای که دو در دارد٬ از یکی وارد شدم و حال از در دیگر خارج می‌شوم.

سپس گفت: من آماده‌ام که روح مرا قبض کنی و مأموریت خود را انجام دهی و ملک‌الموت، حضرت نوح (ع) را قبض روح کرد. قبر آن حضرت در نجف، پشت سر امیرالمؤمنین است.

حضرت علی (ع) وصیت نمود به حسنین (ع) که چون من بمیرم، مرا غسل دهید و عقب جنازه را بردارید و هرجا که جنازه به زمین آید٬ آن را به زمین بگذارید و به جانب قبله یک کلنگ بزنید. چون چنین کنید، قبری ظاهر گردد که پدر م نوح برای من نزد سفینه‌ی خود ساخته است؛

وقتی امامان این کار را کردند٬ لوحی یافتند درون قبر که به خط و زبان سریانی بر آن نوشته شده بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. این قبری‌ست که ساخته است نوح پیغمبر برای علی (ع)، وصی محمد (ص) پیش از طوفان به هفت‌صدسال.» و در احادیثی آمده است که آنجا یعنی پشت سر امیرالمؤمنین در نجف، دو کس هستند نوح (ع) وآدم (ع). زیرا که قبل از طوفان، خداوند به نوح (ع) وحی نمود که به کوه ابوقبیس برود و پیکر مطهر آدم را در تابوتی گذاشته، با خود به کشتی ببرد و بعد ازطوفان در محل فعلی به خاک بسپارد. بعد زیارت امیرالمؤمنین درنجف، زیارت این دو پیامبر گرامی نیز سفارش شده است. درود بر روح پاک‌شان.

نکته‌هایی از زندگانی حضرت نوح (ع):

نوح بیانی فصیح داشت و منطق‌ش نیرومند بود.

پیامبری ایشان در مناطق شام و بابل و عراق بود.

تعداد فرزندان او فقط چهار پسر بود.

نوح و فرزندان‌ش برای آبادانی ویرانی‌ها بعد از طوفان، زحمات زیادی کشیدند.

بنابر روایتی روز دهم ماه رجب، سوار بر کشتی شدند و دهم ماه محرم از آن پیاده شدند.

نوح در کشتی به پسران خود گفت با همسران خود خلوت نکنید٬ حام سرپیچی کرد از فرمان پدر و با زن خود مقـ.ـاربت کرد و نطفه‌ی فرزندان‌ش سیاه شد. (به همین دلیل، اولاد او که در مناطق هند و حبشه و مصر و... بودند، نژادی سیاه داشتند.)

خداوند به نوح فرمود به قوم‌ت بگو هر که در ساخت کشتی مرا یاری کند، آنچه می‌تراشد از چوب‌ها، طلا و نقره خواهدشد.

روز اول که وارد کشتی شدند٬ نوح از همه خواست روزه بگیرند.

تعداد تخته‌های به کار برده شده در کشتی نوح، ۱۲۴۰۰۰تخته بود (به تعداد پیامبران الهی) که هرکدام به نام پیغمبری در کشتی جای گرفت.

تعداد افرادی که وارد کشتی شدند٬ به غیر از خانواده‌ی نوح، ۸۰ نفربود.

حام یا یافث در اثر غفلتی که در کشتی کردند٬ صورت فرزندان و نسل‌شان سیاه شد.

حق تعالی به حضرت نوح، آوازی داده بود که هرگاه آواز به دعوت می‌کرد٬ حق تعالی ندای او را به خلق مشرق و مغرب می‌شنوانید و گمراهان هرگاه این آواز را می‌شنیدند٬ انگشت در گوش خود می‌کردندکه آواز دعوت به خداپرستی نوح را نشنوند.

حضرت بعد از فرودآمدن از کشتی، حدود۵۰۰ سال دیگر زندگی کرد.

بت‌هایی که قوم نوح می‌پرستیدند: ودّ (خدای عشق و محبت)، سواع (خدای کشتزار)، یغوث (خدای شراب)، یعوق (خدای انتقام)، نسر (خدای جنگ).

سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود، مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید.

از او پرسید تو برای چی اینجا قدم می‌زنی و از چی نگهبانی می‌کنی؟

سرباز دستپاچه جواب داد: قربان! من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا اینجاست؟

افسر گفت: قربان! افسر قبلی، نقشه‌ی قرار گرفتن سربازها سر پست‌ها را به من داده. من هم به همان روال کار را ادامه دادم!

مادر لویی او را صدا زد و گفت: من علت را می‌دانم. زمانی که تو 3 سال‌ت بود، این نیمکت را رنگ زده بودند و پدر ت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباس‌ت رنگی نشود. از آن روز 41 سال می‌گذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم می‌زند. فلسفه‌ی عمل، تمام شده ولی عمل فاقد منطق، هنوز ادامه دارد!

روزانه چه کارهای بیهوده‌ای را انجام می‌دهیم بی آنکه بدانیم چرا؟

آیا شما هم این نیمکت را در روان خود مشاهده می‌کنید؟

دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*امروز، وقتی داشتم یه چیزی رو برای دوست‌م تعریف می‌کردم...

 

یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

 

شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*قسمت اول. دوم. سوم. توقف در کشتی: از امام رضا (ع) پرسیدند: این از عدالت خداوند به دور بوده که عذاب‌ش را بر جمیع مردم زمان نوح نازل کرد در صورتی که بین آنها، اطفال بی‌گناه بودند!

امام فرمودند: اینطور نیست. طفلی در میان غرق‌شدگان نبود زیرا که خداوند عقیم کرد صلب‌های قوم نوح را و رحم‌های زنان ایشان را به مدت چهل سال قبل از عذاب. پس نسل‌شان منقطع شد و همه‌ی کودکان نیز بزرگ شده بودند و به سنی رسیده بودند که می‌توانستند به اختیار خود تصمیم بگیرند در کدام گروه باشند: یاران نوح یا کفار!

 

در روایات، مدت توقف حضرت نوح و یاران و خاندان‌ش متفاوت بیان شده: هفت روز ٬ چهل روز یا شش ماه.

کشتی حرکت کرده بود به سمت مکه و طواف نمود دور خانه‌ی کعبه هفت مرتبه. از امام پرسیدند: آیا خانه‌ی کعبه، زیر سیل و آب مدفون نشده بود!؟

فرموند: نه. خداوند حافظ کعبه است و آن را در امان داشت از غرق شدن٬ آب به آن نزدیک شد ولی به آن نرسید و از دور ش بلندشد.

 

چهل شبانه روز بود که باران، بی‌وقفه می‌بارید. همه‌ی دنیا زیر آب مدفون شده بود. آب کشتی را به حدی بالا برده بود که کشتی به آسمان می‌سائید. سپس حضرت نوح دست به آسمان بلند کرد و دعا نمود و گفت: پروردگارا به ما رحم کن و احسان کن تا نجات یابیم.

 

حق تعالی امر کرد به زمین و آسمان: «ای زمین! فرو بر آب‌های خود را و ای آسمان! باز ایست از باریدن» و آب‌های زمین فرو رفت در آن و آب‌های ریخته‌شده از آسمان سرازیر شدند به سمت دریاها و اقیانوس‌ها.

 

ناگهان سـ.ـینه‌ی کشتی با قله‌ی کوهی برخورد کرد. کشتی به اضطراب آمد و صدای عظیم و هولناکی برخاست طوری که اهل کشتی از شکستن آن و غرق شدن ترسیدند. سپس حضرت نوح متوسل شد به انوار مقدسه‌ی رسول خدا (ص)٬ امیرالمؤمنین (ع)، فاطمه (س)، حسن و حسین (ع) و سایر ائمه و ایشان را شفیع گردانید که کشتی به سلامت بر خشکی بنشیند.

 

از امام صادق (ع) پرسیدند: این کوه، همان بلندترین کوهی نبود که کنعان می‌خواست به آن پناه ببرد برای نجات از غرق شدن!؟ حضرت فرمود: نه. این کوه جودی بود در موصل عراق که کشتی نوح بر آن نشست و آن کوهی که پسر نوح می‌خواست بر بالای آن برود کوهی بود بر روی زمین که از آن بلندتر نبود ٬وقتی کنعان گفت پناه می‌برم به بلندترین کوه تا نجات پیدا کنم، خداوند وحی نمود به کوه که : «آیا پناه می‌برند به تو از عذاب من؟»

 

کوه امتناع کرد از این و پاره‌پاره شد و به ریگ نرمی مبدل شد و جای آن، دریای عظیمی به وجود آمد که مردم آن را نی می‌نامیدند. بعد از مدتی آن دریا خشک شد و گفتند: «نی جف» یعنی دریای نی خشک شد و با گذشت سال‌ها که مردم در آن محل، خانه ساختند و شهری به وجود آمد، به همین نام خوانده شد یعنی «نجف»

 

بیرون آمدن ازکشتی: کشتی به سلامت از حرکت باز ایستاد. خداوند وحی نمود به نوح که: «ای نو1ح! فرودآی از کشتی یا از کوه به سلامت همراه با مردم‌ت با تحیتی از ما و به زودی برخوردار می‌کنیم شما را به برکت‌ها و نعمت‌های فراوان٬ زندگی کنید بر روی زمین با عدالت و خداشناسی و شکرگزار باشید.»

 

می‌گویند بعد از اینکه طوفان و سیل فرو نشست و کشتی ایستاد٬ حضرت نوح (ع) برای اینکه بداند بیرون از کشتی چه خبر است و آیا خشکی و زمین پدیدار شده است٬ به کلاغ دستور داد برود و خبر بیاورد؛

 

کلاغ رفت و بر سر لاشه‌ای به گوشت خوردن مشغول شد و مأموریت خود را فراموش کرد. وقتی به یاد آورد که دیر شده بود  و شرمنده شد از برگشتن. این است که همچنان ترسو و وحشی باقی ماند و دیگر با مردم انس نگرفت و از آن موقع، مردم به کلاغ طعنه می‌زنند که خبری می‌آورد یعنی خبر نمی‌آورد و قارقار ش بی‌فایده است.

 

سپس حضرت نوح که از بازگشت کلاغ ناامید شد٬ کبوتر را فرستاد برای کسب خبر و چگونگی اوضاع. کبوتر رفت و جای خشکی پیدا کرد و بر زمین نشست. با پای گلی، در حالی که برگ سبزی بر نوک‌ش گرفته بود٬ بازگشت و این نشان از این بود که آب‌ها فرو نشستند و زمین در حال سرسبز شدن است.

 

نوح او را دعا کردو کبوتر، پرنده‌ای اهلی شد و به پیغام‌آوری و نامه‌رسانی مشهور گشت. نوح (ع)، یاران و خانواده‌اش از کشتی پیاده شدند در موصل. سپس حضرت حیوانات را نیز از کشتی پائین آورد و در زمین رها کرد تا به زندگی و زادوولد بپردازند. حضرت در ابتدا درختان و تخم گیاهان و بذرهایی که با خود به کشتی برده بود را در زمین کاشت و به امر و خواست پروردگار، ساعتی بعد درختان به میوه نشستند. تا همگی از جمله انسان‌ها و حیوانات از آن میوه‌ها بهره‌مند شوند.

 

از امام صادق (ع) منقول است: وقتی حضرت نوح از کشتی پائین آمد و آب از روی استخوان‌های کافران هلاک شده کنار رفت و نمایان شدند، حضرت تا چشم‌ش به استخوان‌های قومش افتاد، غم عظیمی او را فرا گرفت و بسیار گریه و زاری کرد بر عاقبت آنان و برایشان از خداوند، طلب بخشش کرد.

 

سپس نوح و همراهان‌ش شروع کردند به ساختن شهری که مدینة الثمانین نام گرفت. مردم با هم خانه‌ها بنا کردند و به زندگانی پرداختند. بدین ترتیب نسل انسان‌ها ادامه یافت.

 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: حضرت نوح (ع) یکی از دو پدر است یعنی بعد از حضرت آدم، پدر جمیع مردم است. اینان از امتحانات الهی سربلند بیرون آمده بودند و ایمان محکمی داشتند. به همین دلیل، شیطان نمی‌توانست در دل‌هایشان نفوذ کند.

 

شیطان نزد حضرت نوح رفت و گفت: ای نوح! تو حقی بر گردن من داری که می‌خواهم جبران کنم.

حضرت فرمود: وای بر من که بر گردن تو حقی پیدا کرده باشم. اکنون بگو آن چیست!؟

شیطان گفت: آری تو نفرین کردی مردم را و خدا آنان را غرق کرد و کسی از آن ساده‌دلانی که به راحتی فریب مرا می‌خوردند، بر جای نماند که از راه راست بیرون ببرم و اینک تا آمدن قرنی دیگر و نسلی دیگر، من بیکار و آسوده هستم.

 

نوح گفت: چگونه می‌خواهی جبران کنی؟

شیطان گفت نصیحتی می‌کنم تو را که در سه جا به یاد من باش که من در این سه وقت از هر وقت دیگر به آدمی نزدیک‌ترم:

۱. در جایی که خشم می کنی!

2. در وقتی که میان دو نفر قضاوت می‌کنی!

3. هنگامی که با زن بیگانه‌ای خلوت می کنی و شخص دیگری با شما نیست...

جمعه ۳ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*گاهی وقتا آدم یه چیزایی رو واقعا از ته دل میخواد اما رو شون حساسیت خاصی هم نداره. اونا به طرز عجیبی محقق میشن اما خدا نکنه چیزی برات خیلی مهم باشه. خلاصه اینکه انگار آدم باید همچین سرخوشانه همه چیز رو بخواد اما به نتیجه‌ش زیاد وابسته نباشه. وقتی بیخیال باشی، انگار همه چیز بهتر جور میشه.

چند وقت پیش همینجوری یهویی توی دل‌م گفتم کاش یکی بود سواد دینی داشت حداقل یه کم تفسیری چیزی ازش یاد می‌گرفتم. بعد طی اتفاقی - که اتفاقی هم نیست هیچ چیز - با خواهر دوست‌م آشنا شدم. همون بنده خدایی رو میگم که داستان‌های زندگی انبیا رو برامون میگه و من هم میذارم شما بخونید.

 

یه بار دیگه توی دل‌م گفتم کاش یه دوستی داشتم سواد ادبی خوبی داشت، اشکال‌هام رو ازش می‌پرسیدم. نتیجه چی شد؟ اون یکی دوست‌م که داستان‌های شاهنامه رو برامون میگه.

بار بعد گفتم کاش یه دوستی داشتم سواد پزشکی داشت، کاش یه دوستی داشتم هنردوست بود، کاش... کاش...

الان چند وقتی‌ه این آرزوهام یه صورت یک پکیج برآورده شده‌ن! آدمی نیستم که زیاد از دوستام کار بشم ولی لذت‌ش به اون حس تنها نبودن‌ه. بعد قرنی خداوند به من این موهبت رو عنایت کرده که دوستان همدلی داشته باشم که اگر خودم تمام دنیا رو می‌گشتم، نمی‌تونستم شبیه‌شون رو پیدا کنم.

واقعا بعضی وقتا آدم نباید اصلا روی تلاش خودش حساب کنه. بهتره فقط سعی کنی آدم خوبی باشی. هر وقت قلب‌ت صاف شد درهایی به رو ت باز میشه و سر از جاهایی درمیاری که حتی به خواب هم نمی‌دیدی‌شون قبلا...

پ.ن: فقط مونده‌م چرا این پکیج سواد رو یک‌جا برای خودم نخواستم؟ :دی از شدت واقع‌بینی بوده لابد!

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*قسمت اول. دوم. ساختن کشتی
زمانی که خداوند به نوح خبر داد به جز این عده، کسی به تو ایمان نخواهد آورد٬ به دنبال آن، دستور ساختن کشتی را به او داد و چنانچه از آیه‌های قرآن برمی‌آید، ساختن کشتی تا آن موقع بی‌سابقه بوده. از این رو به نوح فرمود «کشتی بساز زیر نظر من و درباره‌ی کسانی که ستم کردند، مرا مخاطب مساز و نجات‌شان را از من مخواه که غرق‌شدنی هستند.»

حضرت نوح به دستور خداوند متعال، ساخت کشتی را آغاز کرد. شغل نوح قبل از مبعوث شدن به پیامبری، نجاری بود. به همین دلیل در این کار تبحر داشت. گرچه این کشتی چیزی نبود که تا به حال ساخته باشد.

جبرئیل نزد او آمد و گفت: کشتی باید طوری ساخته شود که آب در آن نفوذ نکند٬ گنجایش تمام مؤمنان و خانواده‌ات و حیوانات و آذوقه برای مدتی را داشته باشد.

نوح شروع به قطع کردن درختانی که سال‌ها کاشته بودند٬ کرد. مردم کوته‌فکری که هیچ منطقی در برابر حضرت نداشتند٬ وسیله‌ی جدیدی برای آزار او به دست آورده بودند و هرکدام به نحوی او را سرزنش و استهزاء می‌کردند. یکی می‌آمد و می‌گفت: ای نوح! پس از پیغمبری٬ نجار شده‌ای!
دیگری پوزخندی می‌زد و می‌گفت: در این بیابان خشک، کشتی با این طول و عرض برای چه می‌سازی؟ نکند می‌خواهی کشتیرانی کنی!
وقتی حضرت درخت‌کاری می‌کرد٬ مسخره می‌کردند که باغبان شده‌ای!
وقتی شروع به بریدن درختان و وصل کردن تخته‌ها به هم کرد٬ می‌خندیدند که نجار شده‌ای!
وقتی کار ساخت کشتی رو به اتمام گذاشت، با انگشت او را نشان داده و خنده‌های شیطانی سر می‌دادند که در این سرزمین بی آب و خشک، ملّاح شده‌ای!

نوح در پاسخ به آنها می‌گفت: به زودی عذاب الهی شامل حال‌تان خواهد شد. طوفانی می‌آید و تمام آب‌های زمین را با خود خواهد آورد و هیچ‌کدام راه گریزی نخواهید داشت!

امام‌ صادق (ع) فرمودند: طول کشتی ۱۲۰۰ ذراع، عرض‌ش ۸۰۰ذراع و ارتفاع آن ۸۰ ذراع بود. کشتی دارای سه طبقه بود: طبقه‌ی زیرین جایگاه حیوانات وحشی٬ طبقه‌ی وسط حیوانات اهلی و چهارپایان و طبقه‌ی بالا برای مردم و نوح (ع) و هرچه لوازم و آذوقه هم که برداشتند٬ در همان طبقه‌ی بالا جا دادند.

هر طبقه‌ی کشتی، غرفه غرفه بود تا هر حیوان در محل خود قرار بگیرد و از هرج و مرج و به هم ریختگی جلوگیری شود. مجموعا نود غرفه برای حیوانات ساخته شد. در بعضی روایات آمده است ساخت کشتی، سی سال طول کشید و جبرئیل لحظه به لحظه، راهنمای نوح بود در ساخت آن و غیر از پیروان‌ش، دیگر ملائک هم در ساختن کشتی او را یاری می‌کردند.

بعضی گفته‌اند: کشتی سرپوشیده بود٬ چون طوفان به قدری عظیم و وحشتناک بود که آب را تا کیلومترها بلند می‌کرد و اگر کشتی سرپوشیده ساخته نمی‌شد، مطمئنا نوح و مردم از صدمه‌ی آن در امان نمی‌ماندند.

پس از اتمام ساخت کشتی٬ حضرت نوح منتظر فرمان الهی شد. حق تعالی به او وحی نمود: «هرگاه از داخل تنور آب جوشید٬ نشانه‌های عذاب نزدیک است؛ از هر حیوانی یک جفت به داخل کشتی ببر٬ خاندان‌ت و پیروان‌ت را خبر کن به همراه آذوقه‌ی سفر، سوار کشتی شوید و درباره‌ی کسانی که من و تو را نپذیرفتند و ستم کردند، با من گفتگو مکن که غرق‌شدنی هستند.»

سیل٬ طوفان و کنعان: چند روز بود که پیوسته باران می‌بارید. حضرت نوح (ع) احساس می‌کرد که روز موعود نزدیک باشد. محل زندگی حضرت در عراق امروزی در حوالی شهر کوفه بود و تنوری که قرار بود جوشیدن آب از آن، نشانه‌ی عذاب باشد، در مسجد کوفه‌ی کنونی قرار داشت.

روز عذاب فرا رسید. درحالی که همسر نوح در حال پختن نان بود، ناگهان متوجه شد که آتش تنور خاموش شده و آب از داخل تنور بیرون می‌ریزد. فورا این خبر را به حضرت نوح رساند.

حضرت بر سر تنور آمد و سر آن را با گِل پوشاند و مهر کرد. تا بتواند همه را سوار بر کشتی کند. همسر ش داغله و پسر ش کنعان را خبر کرد که عذاب نزدیک است. بر حذر باشید.

همسر دیگر ش عموره و فرزندان‌ش سام و حام و یافث و همسران‌شان و بقیه‌ی خاندان و مؤمنینی که به او ایمان آورده بودند٬ همگی آمدند. به دستور الهی از هر حیوان، یک جفت را سوار بر کشتی کرد٬ از چهارپایان و پرندگان و چرندگان و درندگان. به همه سفارش کرد که با ذکر بسم الله داخل کشتی شوند.

وقتی همه سوار بر کشتی شدند٬ نوح بر سر تنور بازگشت و گِل‌ها و مهر را شکست و آب از آن به بیرون جوشید. حضرت نیز سوار بر کشتی شد. آبی ریزنده باریدن گرفت از آسمان.

خداوند می‌فرماید: «پس گشودیم درهای آسمان را به آبی ریزنده و مستمر و شکافتیم زمین را و آب چشمه‌ها بیرون زد٬ سپس آب زمین و آسمان با هم برخورد کردند و عظیم و کوبنده شدند و طوفان نیز آب‌ها را مواج کرد٬ موج‌ها اوج می‌گرفتند به سمت بالا طوری که مردم یکدیگر را نمی‌دیدند.

حضرت نوح نگاه می‌کرد از درون کشتی این مناظر هولناک را. پسر ش کنعان را دید که در میان آب‌ها برمی‌خاست و می‌افتاد. نوح گفت: پسر م! با ما باش و مباش از کافران. امروز کسی از عذاب الهی رهایی نمی‌یابد مگر پروردگار به او رحم کند.

کنعان گفت: من به تو نمی‌پیوندم و به زودی به بالای بلندترین کوه خواهم رفت و نجات می‌یابم.
او نمی‌دانست که حساب سیل و طوفان نیست بلکه عذاب و قهر الهی است.

نوح گفت: پسر م نادانی مکن. کوته‌فکر نباش. من فجر صادق‌م و می‌بینم آنچه تو نمی‌بینی! هم‌نشینان نادان و افراد نااهل از خدا بی خبر، تو را از راه سعادت دور کرده و سرگردان نموده‌اند. پسرم امروز کوه‌های بلند و قله‌های سر به فلک کشیده تو را از غرق شدن نمی‌رهانند. به خودت رحم کن و سوار بر کشتی شو تا نجات یابی!

سخنان پدر در پسر بی‌اثر بود. او از خاندان نبوت خارج شده بود. پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوت‌ش گم شد. وقتی حضرت دید نصیحت و مؤعظه، هیچ فایده‌ای ندارد، به درگاه الهی متوسل شد و گفت: پروردگارا! کنعان از اهل من است و تو گفتی اهل و خاندان من همگی نجات خواهند یافت. به درستی که وعده‌ی تو حق است و تویی حکم‌کننده‌ترین حکم‌کنندگان.

پس خداوند فرمود: «ای نوح! آن پسر نیست از اهل تو که من وعده دادم ایشان را نجات دهم. زیرا که او صاحب کردار ناشایست است. پس نخواه از من چیزی را که تو را به آن علمی نیست٬ مبادا از جاهلان باشی»
 
نوح به خود آمد و گفت: خدایا پناه می‌جویم به تو از آنکه بخواهم از تو چیزی را که به آن علمی ندارم. اگر نیامرزی مرا و رحم نکنی بر اصرار بی‌مورد من، همانا از زیان‌کاران خواهم بود.

سپس حائل شد میان نوح و پسر ش موجی و کنعان دیگر دیده نشد و غرق شد. نه تنها او، که همه‌ی مردم کافر و هر موجود زنده‌ای که روی زمین بود، غرق شدند و آب همه جا را پوشاند٬ کشتی به حرکت درآمد. انگار که هیچ‌وقت ذره‌ای خشکی وجود نداشته است...
چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers