بهار، بهترین بهانه است برای بازگشت پرندگان از کوچ.

بهار من، بازگشت توست...

دانلود کامل برنامه تحویل سال شبکه 3 سه با اجرای احسان علیخانی

دانلود تیتراژ بهارنارنج 94. دانلود تیتراژ بهار نارنج 94. دانلود کلیپ بهار نارنج 94. دانلود موزیک ویدیو بهار نارنج نوروز 94. دانلود کلیپ بهارنارنج عید 94. دانلود موزیک ویدیو بهارنارنج. دانلود کلیپ فصل بهار 2. دانلود موزیک ویدیو فصل بهار 2. دانلود کلیپ سال جدید. دانلود کلیپ عید 94. دانلود کلیپ تحویل سال شبکه سه 3. Free Download Bahar Narenj.Bahaar narenj. Bahar naarenj. Bahaar Naarenj. Fasle bahar 2. Fasle Bahaar 2Bahar Narenj.Bahaar narenj. Baharnaarenj. BahaarNaarenj. Faslebahar 2. FasleBahaar 2. الان قشنگ معلوم‌ه پوست‌م کنده شده تا پیداش کردم؟ نیشخند

حالا اینکه کلا من دنیا رو شکل کلیپ می‌بینم، بماند! اگه سلیقه‌م بد نیست برم برای صداوسیما کلیپ بسازم. هوم؟

جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*سبزه‌ی نوروز با صدای محمد اصفهانی.

 

 

 

 

جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*برایت آرزومندم که عاشق شوی.

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد.

و اگر این‌گونه نیست، تنهایی‌ت کوتاه باشد.

و پس از تنهایی‌ت، نفرت از کسی نیابی…

آرزومندم که این‌گونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی، زندگی کنی…

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار. برخی نادوست و برخی دوست‌دار، که دست کم یکی در میان‌شان، بی‌تردید مورد اعتماد ت باشد…

و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی. نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند که دست کم، یکی از آنها اعتراض‌شان به‌حق باشد تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم صبور باشی. نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حیوانی را نوازش کنی، به پرنده‌ای دانه بدهی و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهی‌ش را سر می‌دهد. چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روییدن‌ش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار، پول‌ت را جلوی رویت بگذاری و بگویی: این مال من است. فقط برای اینکه روشن کنی کدام‌تان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومند م زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*یک وقت‌هایی فکر می‌کنم مرد بودن چقدر می‌تواند غمگین باشد.

هیچ‌کس از دنیای مردانه نمی‌گوید.

هیچ‌کس از حقوق مردان دفاع نمی‌کند.

هیچ انجمنی با پسوند «… مردان» خاص نمی‌شود.

مردها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلندگو دست گرفته‌اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می‌گویند در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی، یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوست‌مان دارند.

وقتی می‌خواهند حرف خاصی بزنند هول می‌شوند.

حتی همان مردهایی که دوست‌مان داشتند ولی رفتند.

یکی از همین مردهای همیشه خسته. از همین‌هایی که از ۱۸ سالگی دویدن را شروع می‌کنند. و مدام باید عقب باشند.

مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، درآمد، تحصیل…

همه از مردها همه توقعی دارند. باید تحصیل‌کرده باشند، پولدار، خوش‌تیپ، قدبلند، خوش‌اخلاق، قوی… و خدا نکند یکی از این‌ها نباشند…

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای درآمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشق‌شان باشیم، به قولی سگ دو می‌زند، توقع داریم که شب‌ش بیاید زیر پنجره‌مان ویولون بزند و از مردی که زیر پنجره‌مان ویولون می‌زند، توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره‌ی شرکت واردات رادیاتور باشد.

توقع داریم هم‌زمان دوست‌مان داشته باشند، زندگی‌مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداری‌مان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بدمزه‌ی ما را با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی‌هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم، دوست داشته باشند و دوست‌های دوران مجردی‌شان را فراموش کنند و نان‌استاپ توی جمع، قربان صدقه‌مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مردها دنیای غمگین صبورانه‌ای دارند. بیایید قبول کنیم.

مردها صبر شان از ما بیشتر است. وقت‌هایی که داد می‌زنند، وقت‌هایی که توی خیابان دست به یقه می‌شوند، وقت‌هایی که چک‌شان پاس نمی‌شود، وقت‌هایی که جواب اس‌ام‌اس شب‌به‌خیر را نمی‌دهند، وقت‌هایی که عرق کرده‌اند، وقت‌هایی که کفش‌شان کثیف است، تمام این وقت‌ها خسته‌اند و کمی غمگین.

و ما موجودات کوچک شگفت‌انگیز غرغروی بی‌طاقت را دوست دارند. دوست‌مان دارند و ما همیشه فکر می‌کنیم که نکند من را برای خودم نمی‌خواهد. برای زیبایی‌ام می‌خواهد، نکند من را برای شب‌هایش می‌خواهد؟ نکند من را برای چال روی لپ‌م می‌خواهد؟

در حالی که دوست‌مان دارند؛ ساده و منطقی… مردها همه‌ی دنیایشان همین‌طوری است. ساده و منطقی… درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکروفون‌ها و تابلو‌های اعتراضی‌مان را کنار بگذاریم. من فکر می‌کنم مردها، واقعا مردها، انقدرها که داریم نشان می‌دهیم بد نیستند.

مردها احتمالا دل‌شان زنی می‌خواهد که کنار ش آرامش داشته باشند. ""فقط همین"". کمی آرامش در ازای همه فشارها و استرس‌هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل می‌کنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب می‌کنیم… برخلاف زندگی پردغدغه‌ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.

پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. یکی دو هفته پیش، منزل دوست‌م مهمون بودم. گفت توی یه گروه وایبری مربوط به مرکز مشاوره‌ی شهر مادری‌شون عضو ه که گاهی مطالب جالبی میذارن. گفتم من رو هم ادد کن.

اونجا چت‌کردن ممنوع‌ه. من خیلی کوتاه پرسیدم برای تقویت حس مثبت‌اندیشی چی کار میشه کرد واقعا؟ در واقع می‌خواستم بدونم جز تلاش فکری خود آدم، هیچ تمرین یا تکنیک کمکی وجود داره؟

جواب سوال‌م رو نگرفتم اما همین ماجرا باعث شد با عزیزی صحبت کنم که می‌گفت 2 سال پیش در اوج بدبینی، به فکر این افتاده که تغییر کنه، به خودش کمک کنه. می‌گفت کار خیلی سختی بود. بارها ناامید شدم. غر می‌زدم و ناخودآگاه ذهن‌م مقاومت می‌کرد. اما تونستم تغییر کنم. بعد از اون، اتفاق‌های خوب زیادی برام پیش اومد. حقوق‌م 3 برابر شد و خیلی خوشحال‌م که چنین تصمیمی گرفتم و کسی پیدا شد بهم کمک کنه تا بتونم موفق شم.

گفت تو امشب داری تصمیم مهمی می‌گیری. هر وقت کم آوردی و اذیت شدی، من حاضرم بیای سر م غر بزنی حتی. ولی بذار این اتفاق خوب بیفته. من تونستم. تو هم می‌تونی.

بهش گفتم عادت غرزدن رو ترک کرده‌م. از این بابت خدا بهت رحم کرده نیشخند اما تشکر کردم ازش و تبریک گفتم به خاطر اینکه انقد دل‌ش صاف‌ه که دوست داره به کسی کمک کنه که اصلا اون رو می‌شناسه.

می‌گفت تو به مادر ت خیلی اعتماد داری. مطمئنی هرگز بد تو رو نمیخواد. هرکاری ازش بربیاد برات انجام میده و همیشه بهترین رو برات میخواد. تو این رو از صمیم قلب، باور داری. اما درباره‌ی خدا زیاد خوش‌گمان نیستی. منم همینجوری بودم. مامان‌م رو از خدا بیشتر قبول داشتم. به مامان‌م مطمئن بودما اما به خدا شک داشتم. کار م رو بهش می‌سپردم اما نه با خیال راحت. همه‌ش منتظر بودم یه خرابکاری‌ای اتفاق بدی چیزی ازش دربیاد. خب همین هم می‌شد. من باور کرده بودم این کار م جور نمیشه. اون درست نمیشه. باور کرده بودم خدا اینا رو برای من انجام نمیده. معلوم‌ه که جواب نمی‌گرفتم همونی می‌شد که باور ش داشتم. نه اونی که دل‌م می‌خواست. بعد تصمیم گرفتم برعکس‌ش رو باور کنم. وقتی از پس ذهن‌م براومدم، زندگی‌م هم عوض شد.

حالا من هم دارم سعی می‌کنم از پس ذهن‌م بربیام. دانسته‌هام رو میخوام به کار ببندم دیگه. مدت زیادی از تلاش‌م نگذشته اما دیروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد: یه بنده خدایی بود که باید باهاش صحبت می‌کردم اما هیچ راه تماسی نداشتم باهاش. تقریبا هیچ راه تماسی. بعد، دیروز صبح، در عجیب‌ترین حالتی که بشه متصور شد، خود اون آدم باهام تماس گرفت تا ازم چیزی بپرسه!!!

وقتی پیام‌ش رو دیدم، بیشتر از اینکه خوشحال بشم شگفت‌زده شده بودم که چطور چنین چیزی ممکن‌ه آخه؟!

وقتی دوست‌م متوجه ماجرا شد، با جیغ و خنده گفت راست میگی؟ وای مریم. خدا نکشدت. چطوری این کار رو کردی؟

خب... من کار خاصی انجام ندادم. فکر کنم رمز ش رو فهمیده‌م. باید چیزی رو واقعا دل‌ت بخواد. و باور کنی در جهان، غیر ممکن وجود نداره. بعد خدا راه‌ش رو برات باز می‌کنه. اون همیشه راه‌های مخفی زیادی بلد ه. بهش اعتماد کنیم.

پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*به میمنت و مبارکی، امسال بنده نقش جسد رو ایفا کردم و کل خونه‌تکونی رو خانواده انجام دادن که دست گل‌شون درد نکنه.

ولی امروز دیگه خوب شدم فکر کنم نیشخند غذا خوردم. الان هم در حال پختن شیرینی‌های نوروزی هستم. حالا شاهکار م که تموم شد، عکس میذارم ببینید. با تشکر از گروه دوستان که اینجانب رو هل دادن وسط شیرینی‌پزی.

پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*من اگر مرد بودم و دست زنی را می‌گرفتم، پا به پایش فصل‌ها را قدم می‌زدم و برایش از عشق و دلدادگی می‌گفتم تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد.

شما زن‌ها را نمی‌شناسید!

زن‌ها ترسو اند. زن‌ها از همه چیز می‌ترسند: از تنهایی، از دلتنگی، از دیروز، از فردا، از زشت‌شدن، از دیده نشدن، از جایگزین‌شدن، از تکراری‌شدن، از پیر شدن، از دوست داشته نشدن... و شما برای رفع این ترس‌ها نه نیازی به پول دارید، نه موقعیت و نه قدرت. نه زیبایی و نه زبان‌بازی!

کافی‌ست فقط حریم بازوان‌تان راست بگوید!

کافی‌ست دوست داشتن و ماندن را بلد باشید!

تقصیر شما بود که زن‌ها آن‌قدر عوض شدند. وقتی شما مردها شروع کردید به گرفتن احساس امنیت، زن‌ها عوض شدند. آن قدر که امنیت را در پول شما دیدند، آن قدر که ترس از دوست داشته نشدن را با جراحی پلاستیک تاخت زدند و ترس از تنها نشدن را با بچه‌دارشدن و و و...

عشق ورزیدن و عاشق کردن، هنر مردانه‌ای‌ست؛ وقتی زن‌ها شروع می‌کنند به نازخریدن و نازکشیدن، تعادل دنیا به هم می‌خورد...

چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*وقتی رد پای مهربانی‌ات را در قلب کسی باقی بگذاری، همیشه بیشتر از حاضرین، حاضر خواهی بود حتی اگر غایب باشی...

 

 

 

 

 

چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*چهارشنبه‌سوری امسال، در حالت نیمه‌افقی گذشت اما جای دوستان خالی، خیلی خوش گذشت. منتها تعریف‌کردن‌ش سخت‌ه چون بعضی چیزا توی موقعیت، خنده‌دار ن مخصوصا وقتی جمع میفتن روی دنده‌ی خنده و به ترک دیوار هم می‌خندن.

در هر حال، فالگوش‌ایستادن همیشه یکی از فان‌ترین! موقعیت‌های ممکن در مراسم چهارشنبه‌سوری هر سال‌ه که نه تنها از دست‌ش ندین، بلکه به دوستاتون هم توصیه کنید. اینجوری‌ه که شما نیت می‌کنید، بعد فالگوش می‌ایستین. حالا پای آیفون، جلوی تی‌وی، توی خونه، هر جایی که بشه صدای مکالمه‌ای رو شنید و جواب‌تون رو از اون مکالمه‌ها می‌گیرید. من این رو گذاشتم توی گروه که کلا خیال همه رو راحت کنم. مدیونید فکر کنید نیت‌ها رو می‌شد حدس زد.

سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*حال ندارم تکون بخورم وگرنه می‌رفتم ازش می‌پرسیدم هنوز هم ویروسی‌ه دکترجان؟

سردرد، حالت تحمل نیشخند، بدن‌درد شدید، تب و لرز، احساس تشنگی دائم و بی‌اشتهایی. هر درمان خونگی بلدین بگین لطفا. مسئولیت‌ش هم با خودم.

شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*نشسته‌م کشوها رو مرتب می‌کنم. یه نایلون دسته‌دار بزرگ هم گذاشته‌م کنار دست‌م، طبق قانون "اگه تا حالا به درد ت نخورده، بعد از این هم ازش استفاده نمی‌کنی" یه سری چیزای به‌دردنخور رو می‌ریزم دور.

فقط الان یه سوالی ذهن‌م رو مشغول کرده: چرا آدم هرچی مرتب‌تر باشه، بیشتر جا کم میاره؟ متفکر

جمعه ٢٢ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*حدودا یک ماه پیش، این تصویر رو می‌شد توی خیلی از پیج‌های اینستاگرام دید. فکر کنم چند روز بعدش - چند روز سخت و طولانی البته - اوضاع مرتب شد تا حد زیادی.

شواهد نشون میده تهران هم همینجوری‌ه. شدت‌ش انقدر نیست اما دائمی‌ه این وضعیت. چون امروز داخل کابینت رو دستمال می‌کشی، پس‌فردا چنان خاک نشسته که قشنگ صدا ت می‌زنه بیا من رو پاک کن!

الان لازم‌ه بگم همسایه اون‌وری‌مون ساخت‌وساز ش رو شروع کرده؟آخ

پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

چهارشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
Share

سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*روزی نیست که تی‌وی درباره‌ی کاهش نزولات آسمانی و کاهش ذخیره‌ی آب سدها اخبار نگن. بعد یک عده از مردم از بس که فهمیده‌‌ن، با شادی زیادالوصفی میرن توی حیاط خونه‌شون، فرش می‌شورن. با افتخار هم عکس شاهکار شون رو می‌فرستن برای ویژه‌برنامه‌های پیش از نوروز صداوسیما.

من فقط موندم چطوری‌ه که اینا حتی برنامه‌های نوروزی رو هم ، بعد از اخبار و بحران کم‌آبی بی‌خبر ن. حرف هم بهشون بزنی، میگن پول‌ش رو میدیم. خب عزیز من! این دفعه تشنه شدی، برو یه اسکناس نوش جان کن تا متوجه بشی از چی دارم حرف می‌زنم.

یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*از اثرات تماشای - بخونید "گوش دادن به" - سریال‌های کره‌ای تی‌وی آن است که از خود می‌پرسیم آیا ما جماعت کینه‌توز و خشمگینی هستیم یا آنها خیلی ریلکس و باگذشتند؟متفکر

 

شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*سخت‌ترین و البته لذت‌بخش‌ترین بخش تکونه‌تکونی، همانا شستن آشپزخونه‌ست بدین‌ترتیب که کل محتویات کابینت رو میاریم بیرون، همه رو می‌شوریم. داخل کابینت رو هم برق میندازیم. بعد معطل میشیم تا ظرف‌های شسته‌شده خشک شن و به طرق مختلف، سعی می‌کنیم این خشک‌شدن رو تسریع کنیم که موفق هم نمیشیم ولی خب، کوشش بیهوده به از خفتگی.

همین روال رو کابینت به کابینت تکرار می‌کنیم و میریم جلو تا وقتی که انرژی‌مون کلا تموم شه و بقیه‌ش بمونه برای فردا. یعنی آدم هر قدر بخواد همیشه خونه‌ش تمیز باشه باز در خونه‌تکونی لذتی هست که در استراحت‌کردن نیست.

فقط لطفا تایم این 2 هفته‌ی آخر رو بیشتر کنن. خیلی کارام مونده. تازه ولگردی هم نرفتم. کسی پیشنهادی نداره؟

جمعه ۱٥ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

پنجشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*ماجرا از یه عکس شروع شد. پرسیده بودن این پیرهن چه رنگی‌ه؟

خیلی عادی نوشتم آبی و مشکی.

غافل از اینکه اکثر دوستام این رو سفید و طلایی می‌بینن. اول هر کسی فکر کرد خودش جواب جدی داده و بقیه دارن شوخی می‌کنن. کم‌کم تعجب  رعب و وحشت حکم‌فرما شد. که مگه میشه یه چیز رو دو نفر، دو رنگ مختلف ببینن؟

بعد تست‌کردن‌ها شروع شد. یکی می‌گفت توی گوشی‌م این رنگی‌ه، توی گوشی برادرم‌م یه رنگ دیگه می‌بینم‌ش.

یکی گفت وقتی سر م رو تکون میدم یه رنگ می‌بینم، وقتی تکون نمیدم یه رنگ دیگه. خلاصه فهمیدیم شرایط محیطی موثر ه در اینکه یه چیزی رو داریم دقیقا چه رنگی می‌بینیم.

بعد هم کلی مطلب و کلیپ در توضیح این پدیده اومد که حوصله نداشتم بخونم راستش. فقط خیلی وست داشتم بدونم اونایی که میگن سفید و طلایی، چطوری می‌بینن که یکی از دوستان، این عکس رو فرستاد:

و ساعاتی بعد قهقهه

چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*کوهنوردی که خیلی به خود ایمان داشت، قصد بالارفتن از کوهی را کرد. تقریبا نزدیک قله‌ی کوه بود که مه غلیظی سراسر کوه را گرفت. در این هنگام از روی سنگی لغزید و به پایین سقوط کرد.

کوهنورد مرگ را جلوی چشمان‌ش دید و در حال سقوط، از صمیم قلب فریاد زد: «خدایا کجایی!»

ناگهان طناب ایمنی که او را نگه می‌داشت، دور کمر ش پیچید و او را بین زمین و هوا معلق نگه داشت. مه غلیظ بود و او جایی را نمی‌دید و نمی‌توانست عکس‌العملی انجام دهد. پس دوباره فریاد زد: «خدایا نجات‌م بده!»

صدایی از آسمان شنید که می‌گفت: «آیا تو ایمان داری که من می‌توانم نجات‌ت دهم؟»

کوهنورد گفت: «بله.» صدا گفت: «طناب را ببر!»

کوهنورد لحظه‌ای فکر کرد و سپس طناب را محکم دو دستی چسبید.

صبح زمانی که گروه نجات برای کمک به کوهنورد آمدند، چیز عجیبی دیدند: کوهنورد را دیدند که از سرمای هوا یخ زده بود و طنابی که به دور کمر ش بسته شده بود را دو دستی و محکم چسبیده بود در حالی که با زمین فقط یک متر فاصله داشت!

در بسیاری از موارد ادعا می‌کنیم که ایمان داریم ولی فقط وقتی ایمان داریم که از نتیجه مطمئن باشیم! این معنی‌ش ایمان نیست. ایمان با حساب و کتاب فرق داره...

دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*اینجا روبه قبله، آی‌ لاو یو دوستان!

همراهان همیشگی که اسم‌تون به چشم‌م آشناست، یک کامنت بذارید کار تون دارم. در قسمت ایمیل‌ش حتما ایمیل‌تون رو بنویسید. توی متن کامنت نه‌ها! در قسمت ایمیل‌ش!

یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*دوستی می‌گفت شوهرم گفته خانوم فلانی که همکارم‌ه، مجرد ه. نه اجاره خونه میده، نه قسطی چیزی. داره خونه‌ی باباش زندگی می‌کنه. ماهی 2 تومن پول میخواد چی کار؟ پول میاد دست‌شون میشه خرج عمل زیبایی و لباس برند و ... دخترا اغلب فقط فکر ظاهرشون‌ن. خیلی سطحی شده‌ن. بره بذاره یه مرد به جاش بیاد سر کار!

گفتم اون خانوم هم اندازه‌ی شوهر شما داره زحمت می‌کشه. به خودش مربوط‌ه پول‌ش رو چی کار کنه. میخواد آتیش بزنه اصلا یا بریزه توی جوی آب. یکی دل‌ش خواسته متاهل باشه، یکی دوست داره مجردی زندگی کنه. کی گفته فقط متاهل‌ها حق زندگی دارن؟ قبول دارم مردم کلا زیاد درگیر ظاهر شده‌ن ولی نمیشه زور گفت که.

گفت آخه میگه فلانی با دیپلم اومد تایپیست شد. اینجا کارشناسی ارشد خونده ولی هنوز تایپیست‌ه منتها حقوق کارشناس ارشد رو می‌گیره. گفتم این رو درست میگن به نظرم. کسی که حقوق ارشد رو میخواد، باید کار ارشد رو هم انجام بده. همون حجم کار و مسئولیت، منتها دیگه اینجوری‌ه دیگه...

گفت اصلا کی مد کرد زن‌ها برن سر کار؟ انقد بدم میاد کارمندبودن شده پز زن‌ها. بعد پای درددل‌شون هم بشینی، می‌بینی اغلب دوست هم ندارن منتها دیگه ناچارن یه جورایی.

گفتم مثل تشویق‌شون به ازدواج‌ه. در حالی که دارن شدیدا از ازدواج‌شون ابراز ندامت و نارضایتی می‌کنن، تشویق‌ت می‌کنن که ازدواج کن. خیلی خوب‌ه! نیشخند

شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یه معلم زبان داشتم که ایشالا هرجا هست، شاد و سلامت باشه.

یادم‌ه همیشه وقتی سر کلاس چیزی می‌پرسید، همه ساکت نگاه‌ش می‌کردن یا فوق‌ش با yes و no جواب می‌دادن. یک شاگرد قدیمی‌ش باز گاهی داوطلب بود 2 تا جمله بگه.

این بنده خدا اول سعی کرد ما رو تشویق کنه حرف بزنیم، بیشتر توضیح بدیم، جمله‌ی کامل بگیم. بعد که دید فایده نداره، کتاب رو گذاشت روی میز، وایساد به فارسی حرف زدن. گفت از من بهتون نصیحت. اگر کاری رو دوست ندارید، براش نه وقت بذارید نه هزینه کنید. مثلا تو فلانی! واقعا علاقه داری زبان یاد بگیری؟ پسر ه خندید و چیزی نگفت.

معلم‌م ادامه داد: خب فکر نکنم علاقه داشته باشی. هوم‌ورک‌ت همیشه هول‌هولکی‌ه و حتی کپی نوشته‌های فلانی و فلانی. چرا وقتی دوست نداری، میای اینجا؟ قشنگ برو به پدر و مادر ت بگو من کلاس زبان دوست ندارم. برو همین پول رو خرج کلاس دیگه‌ای کن. برو فوتبال یاد بگیر. برو ورزش کن. هر چیزی که دوست داری. مساله‌ی من فقط پول نیست. بی‌انگیزه میشم وقتی می‌بینم شاگرد م بی‌علاقه‌ست. هر کاری می‌کنم تو یک کلمه جواب نمیدی. حالا فقط تو هم نه. ایشون هم همینطور. اون یکی هم همینطور. دونه‌دونه اسم برد و زل زد توی چشم بچه‌ها.

گفت من نمیخوام ناراحت‌تون کنم ولی واقعا غلط‌ه دارید برای چیزی پول میدین که دوست‌ش ندارین. یکی از بچه‌ها گفت دوست داریم منتها رومون نمیشه حرف بزنیم. میگیم شاید تلفظ‌مون غلط باشه یا چه می‌دونم، یکی بهمون بخنده.

معلم‌م گفت تو چرا اونجا نشستی؟ چرا نیومدی این‌ور، پای تخته؟ چون اومدی یاد بگیری. نمیگم من استادما. من هم خودم سر یه کلاس دیگه شاگردم. ادعایی هم ندارم. میخوام بگم تو برای یادگرفتن اومدی. تلفظ غلط، عادی‌ه. جمله‌بندی غلط عادی‌ه. کم‌کم درست میشه. اینکه خجالت نداره. مگه شما فارسی حرف می‌زنین خجالت می‌کشین؟ انگلیسی هم همین‌ه. چه فرقی داره؟

اولین عامل پیشرفت توی هر کاری، پررویی‌ه. پررویی! تا می‌تونید پررو باشید. بی‌ادب نمیگما. ولی پررو باشید. خود من رو ببینید. وقتی میرم دفتر مرکزی موسسه، اونجا فارسی حرف زدن مطلقا ممنوع‌ه. باور کنید من هر بار استرس می‌گیرم. شاید از نظر شما خیلی بلد باشم ولی پیش استادام که مدرس بین‌المللی‌ن، من همیشه شاگرد م. ولی خودم رو از تک‌وتا نمیندازم. فکر هم کنم چیزی غلط‌ه، باز میگم‌ش. میگم بذار استادم اصلاح کنه جای دیگه درست بگم حداقل. بعد شما رو تون نمیشه 4 تا جمله بگید سر کلاس؟ تا می‌تونید پررو باشید.

متاسفانه من نتونستم همیشه به توصیه‌ی معلم‌م عمل کنم ولی وقتایی که سعی کردم کمرویی رو کنار بذارم، نتیجه موفقیت‌آمیزتر از حد انتظار م بوده. حالا نه که فکر کنید دنیا رو تکون دادما. من برخلاف چیزی که احتمالا به نظر می‌رسم، نه تنها پررو نیستم بلکه گاهی هم کمروئم. چند وقتی‌ه دارم تمرین می‌کنم درخواست‌هام رو بگم. مثلا رفته بودیم دکتر. خانومی که اومد برای مامان‌م سرم بزنه، بعد از چندین بار سوراخ‌سوراخ‌کردن دست مامان‌م و چرخوندن سوزن توی رگ‌ش، سرم رو زد گفت اگر دیدی قلمبه شد بیا بگو.

چند دقیقه بعد رفتم صدا ش کردم. اومد سوزن رو درآورد رفت سراغ اون یکی دست. بهش گفتم میشه همکار تون رو صدا کنید؟ گفت نه نیازی نیست. گفتم گاهی پیش میاد که نشه رگ گرفت. شاید الان همکار تون بهتر بتونه. یکی دو دقیقه دنبال رگ گشت. معلوم بود داره سعی می‌کنه با خودش کنار بیاد. بعد همکار ش رو صدا زد.

می‌تونستم چیزی نگم یا با عصبانیت بگم خانوم شما بلد نیستی رگ بگیری. ولی نتیجه‌ش می‌شد یک دعوای بی‌ثمر یا مطرح نشدن خواسته‌م.

شاید این جزو چیزهایی بوده که انتظار می‌رفته خیلی وقت پیش یاد بگیرم ولی دیر بهتر از هرگز ه.

بعد فکر کنید چند شب پیش، دوستی باهام تماس گرفت که سر یه جریانی زیادی دور برداشته بود و کلی لکچر داده بود. من هم البته جواب‌ش رو داده بودم. هردو شیک و مجلسی ولی خب انصافا تقصیر خودش بود که نتونست زبون‌ش رو نگه‌داره.

پیام داد و خودش رو معرفی کرد. من هم دیگه مثل قبل برخورد نکردم. خیلی رسمی جواب می‌دادم بهش. حالا اینکه چطور رو ش شد تماس بگیره، به کنار. حتی اعتراض هم کرد که چرا سرد برخورد می‌کنی؟!

نشنیده گرفتم. گفت اگر سر اون جریان‌ه، من متاسف‌م. متاسف‌م احتمالا ترجمه‌ی I'm sorry هست برای کسانی که زور شون میاد بابت اشتباه‌شون عذرخواهی کنن. به هر حال عذرخواهی‌کردن شهامتی میخواد که هر کسی نداره.

جواب سوال‌هاش رو دادم. نه به خاطر خدا یا اخلاقیات. به احترام دوست مشترک‌مون که برای من خیلی خیلی عزیز ه. بعذ 45 دقیقه گفتم خب وقت مشاوره‌تون دیگه تموم شد.

و جالب‌ه که ایشون باز هم سوال می‌کرد و می‌خواست مطمئن شه دفعات بعد هم می‌تونه روی من حساب کنه. که خب من هم رودرواسی رو گذاشتم کنار و گفتم بهتره از فلان منبع کمک بگیره. تشکر کرد و رفت.

الان دارم فکر می‌کنم من کم‌روئم؟ زیادی حساس‌م؟ چی‌ه جریان؟

جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*در راستای اینکه تصمیم گرفته‌م حداقل در امور نه‌چندان مهم، هیچ آدابی و ترتیبی نجویم، ادامه‌ی کتابخونه‌تکونی رو بیخیال شدم و رفتم با صرف 2 ساعت و نیم وقت عزیز، یخچال رو حسابی برق انداختم و پاداش‌م رو هم گرفتم البته.

پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

*تلافی-مجید اخشابی. مخصوصا سنتور ش

 

 

چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*ابتدا مقادیری کیوی را شسته، پوست گرفته، چند قطعه کرده، با کمی نمک و شکر داخل قابلمه ریخته، در قابلمه را می‌بندیم و روی حرارت ملایم می‌گذاریم تا کم‌کم میوه‌ها پخته و له شوند.

در منابع آمده است سپس باید محتویات قابلمه را درون میکسر بریزید تا کاملا یکدست شوند اما اینجانب به دلیل تنبلی، از روش گوشت‌کوب سنتی استفاده‌ نمودم.

بعد کف سینی، نایلونی پهن می‌کنیم و روی آن را با اندکی روغن مایع، چرب می‌کنیم. من از سلفون استفاده کردم اما دوستان گفتند باید نایلون قدری ضخیم باشد و روغن هم نزدید، نزدید!

سپس مایه‌ی لواشک را روی نایلون پهن می‌کنیم. البته دوستان فرمودند باید لایه‌ها نازک‌تر باشند.

سپس سینی مذکور را روی بخاری یا شوفاژ قرار می‌دهیم و خودمان مثل پلنگ مراقبت می‌کنیم مبادا کسی ناخنک بزند.

پس از گذشت ساعتی، خانواده کنجکاو می‌شوند که شما چه گنجینه‌ای در سینی دارید و شما هم بعد از چند بار مقاومت، در نهایت با خودتان فکر می‌کنید مال دنیا ارزش ندارد و تسلیم می‌شوید.

این وسط اسم پلنگ خراب شد فقط. آخرشم لواشک جیبی خریدم خیال‌م راحت شد.

چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*چیزی شده؟

من: ها؟ نه!

- پس چرا این شکلی‌ای؟

من: دارم فکر می‌کنم.

- اینجوری فکر نکن آدم می‌ترسه.

 

فکر، ترس داره مگه؟

دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*چند روز پیش عزیزی این عکس رو توی روزنامه بهم نشون داد، گفت مریمی ببین این خانوم یه لحظه چقدر شبیه توئه.

متفکر یه حس عجیبی نسبت بهش دارم. هم شبیه من هست، هم نیست. یعنی وقتی با تصویر توی آینه مقایسه می‌کنم، شبیه نیست. اما وقتی با تصویر ذهنی‌م از خودم مقایسه می‌کنم، شبیهه. و البته به طرز عجیبی، مدل آرایش‌ش شبیه دخترخاله‌م‌ه. یعنی فکر کن من با سیک آرایش دخترخاله‌م! یعنی یه چهره‌ای که نه من‌م نه دخترخاله‌م اما شبیه هردومون‌ه. (اگر عکس باز نشد)

یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*بعضیا هم اینجوری‌ن که برای نالیدن از زمین و زمان، 24 ساعت حاضر و دسترس‌ن. هر روز حرفای تکراری و ناله و زاری. خسته هم نمیشن. کوتاه هم نمیان. همینجوری به صورت کاملا هدفمند، نان‌استاپ زر می‌زنن.

از این عزیزان اگر باهاشون صحبت کنی، در اغلب موارد، این جواب‌های موثر و سازنده رو می‌شنوی: "من هم همینطور!"، "چه می‌دونم والا!"، "چی بگم؟"، "نه تو داری اشتباه می‌کنی، حالا بعدا می‌فهمی."، "اینجوری نیست"، "اشتباه کردی."، "هیچ‌وقت شانس نداری."، "فکر نکنم بتونی" و ...

همین آدما اگر خدا بهشون لطف کنه و اتفاق خوبی براشون بیفته، ناگهان 180 درجه تغییر می‌کنن: خدا رو هم بنده نیستن، چه برسه به اینکه دوستی‌شون با تو رو یادشون بیاد. احوال‌پرسی‌ت رو فضولی می‌دونن و شوخی‌ت رو طعنه و حسادت!

به نظر من جای شکر داره اگر اتفاق‌های خوب گاه‌به‌گاه، باعث شه این دوست‌نماها ازت دور بشن. عملا چیزی از دست نداده‌ای، فقط دیگه بیخودی وقت‌ عزیز ت رو براشون تلف نمی‌کنی.

اینا همونایی‌ن که تمام دوستی‌هاشون سطحی و در حد سلام و احوال‌پرسی رسمی‌ و از سر ادب‌ه. چون دوست نگه‌داشتن بلد نیستن. آخر سر هم می‌نالن که مردم همه بد شده‌ن. هیچ دوستی ندارم. خب بدی از خودت‌ه عزیز من! چرا نمیخوای قبول کنی؟

شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*از اینجا من نشسته‌م، اگر به سمت راست، پایین صندلی‌م نگاه کنم می‌تونم منظره‌ای رو که ملاحظه می‌فرمایید، ببینم که همانا نشانه‌ای‌ست از شروع خونه‌تکونی به سبک مریمی.

واقعیت این‌ه که من سال‌ها عشق کتاب خریدن و کتاب نخوندن - با کمال شرمندگی - داشتم و اصولا یکی از تفریحات‌م این بود که برم فلان کتاب‌فروشی ببینم جدید چی آورده‌ن!

فلذا الان کتابخونه‌م در شرف انفجار ه و دل هم نمیاد کتابای عزیزی رو که نخونده‌م، به کسی بسپارم. فلذا متحول شده و به جای اتلاف وقت برای کسانی که هرگز ارزش‌ش رو ندارن، برای خودم برنامه‌ی کتاب‌خونی گذاشته‌م.

کار سختی که انجام دادم این بود که حدود 300-400 جلد کتاب‌م رو از قفسه‌ها آوردم بیرون. همه رو دونه‌دونه پاک کردم. به لیست کتاب‌هام - اکسل - اضافه کردم و با نظم و ترتیب چیدم‌شون توی قفسه.

به آخرین قفسه که رسیدم، خسته و نابود بودم و البته خوشحال و راضی. مرتب و تمیز کردن وسایل‌م اغلب باعث میشه ذهن‌م آروم و منظم بشه. خیلی از کتابا بودن که با دیدن‌شون خاطرات خیلی خوبی برام زنده شد. فقط عطرها نیستن که خاطره‌ها رو زنده می‌کنن. کتاب‌ها هم این ویژگی رو دارن.

جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خونه تکونی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers