*بهش فکر کن...

چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*فایل صوتی فصل بهار +

کلیپ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*رفته بودیم کاخ گلستان کمی هوا بخوریم، وسوسه شدیم دوباره از این عکس‌ها بگیریم. به بانوی عکاس توضیح دادیم که عکس قبلی ما بسیار زیبا شد و خیلی دوست‌ش می‌داریم و نوروز که مراجعت نمودیم، سر شما خیلی شلوغ بود و ما عطای عکس را به لقایش بخشیدیم اما امروز اینجا خلوت است و بگویید ما چه بپوشیم.

و همانطور که صحبت می‌کردیم، ایشان برای ما گفتند که مردم علی‌الخصوص آقایان چقدر ایشان را اذیت نموده‌اند و عکس را گرفته بدون اینگه پول بدهند، فرار کرده‌اند یا لباس‌ها را درآورده روی زمین انداخته و رفته‌اند! و مقادیر قابل توجهی ظرف و بدلیجات ایشان به سرقت رفته و ما گفتیم مراقب باشید خودتان را نبرند.

و بدین ترتیب سر درددل‌مان باز شد و با هم دوست شدیم و با همان لباس‌ها در محوطه‌ی کاخ می‌چرخیدیم و کلی عکس گرفتیم که بهترین‌شان شد 2 تا عکس اتفاقی که در آنها ما مشغول تماشای باغ دوست‌داشتنی‌ بودیم و ایشان هم عکس گرفتند و چون ما اصولا خوش‌عکس نیستیم و با دوربین هم رودربایستی داریم، اینگونه عکس‌ها در کل برای ما بهتر هستند.

و در میان اظهار نظرهای محبت‌آمیز دوستان، جملات جالبی در وصف خودمان شنیدیم. عزیزی گفتند چقدر زیبا. چقدر معصوم. چقد غمناک. مریمی ناراحت بودی؟

و ما گفتیم ناراحت چرا؟ اتفاقا حال خوشی داشتیم. و ایشان گفتند پس چرا حالت چهره‌تان غمگین است؟ و ما هر قدر به عکس‌مان نگاه می‌کنیم، غم عجیبی نمی‌بینیم و مثل همیشه‌مان هستیم. پس شاید همیشه غمگین هستیم و خودمان بی‌خبریم.

دوست عکاس‌مان دوربین را به ما سپردند تا هنگامی که در حال انتخاب لباس برای مشتریان بعدی‌شان هستند، ما عکس‌هایمان رو دقیق ببینیم و انتخاب کنیم. و ما هی عقب و جلو می‌زدیم، زوم می‌کردیم و اضافی‌ها را حذف می‌نمودیم و گفتیم مراقب وسایل شما می‌شویم تا بروید در محوطه عکس بگیرید و برگردید.

چرا که قبل‌ش به ما گفته بودند که مریمی! ما از عالم و آدم، عکس‌های خوشگل گرفتیم اما خودمان چنین عکس‌هایی نداریم. و ما گفتیم خب بیایید امروز این لباس‌ها را بپوشید و ما از شما عکس بگیریم.

و ایشان پس از مقادیری تعارفات مرسوم، پذیرفتند و به سرعت آماده شدند و ما در محوطه‌ی خلوت کاخ، مشغول عکاسی شدیم و همکاران‌شان اول با تعجب می‌نگریستند که چرا عکاس، تغییر ماهیت داده و بعد که عکاس را در هیات مدل شناسایی می‌نمودند، با تعجب می‌خندیدند و می‌گفتند شمایید؟ نشناختیم‌تان.

و نتیجه‌ی فعالیت ما شد چند عکس زیبا با لباس‌های مختلف که یادگاری ما باشد برای بانوی هنرمند عکاس کاخ همایونی. و ایشان در عوض به ما گفتند بیا یک لباس دیگر بپوش ما از شما عکس بگیریم به عنوان هدیه و ما قبول نکردیم و گفتیم اجر ما را ضایع نکنید نیشخند و ایشان لطف نمودند برای ما 2 تا عکس در ابعاد کوچک پرینت گرفتند تا در کیف‌مان باشد و هر روز به آنها نگاه کنیم و قند در دل‌مان آب شود و برایمان گز و کلوچه هم بسته‌بندی کردند و هدیه دادند و گفتند هر وقت اینجا آمدی سری به ما بزن مریمی. و ما روی ماه ایشان را بوسیدیم و به خاطر روز خوبی که برایمان ساختند تشکر کردیم.

یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*کلیپی از «بـ.ـوگی» (خواننده‌ی مجارستانی) تحت عنوان Nou.veau Parf.um که در ژانویه‌ی 2014 اجرا شده است. در این ویدئو کلیپ، چهره‌ی خواننده در حین اجرای ترانه، توسط نرم‌افزارهای پیشرفته‌ی ویرایش تصویر، روتوش می‌شود تا ببینندگان آگاهی یابند آنچه در عکس‌ها و ویدئوهای تبلیغاتی و هنری می‌بینند، تغییرات زیادی با «سوژه‌ی اولیه» دارد و بسیاری از زیبایی‌هایی خیره کننده در این‌گونه محصولات هنری، در واقع زاییده‌ی ویرایش‌های دیجیتال است. 

یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*طبقه‌ی حساس، فیلمی نبود که با دیدن‌ش بخندم، شاید فقط چند تا لبخند محو...

تعجب می‌کنم از مردم که بچه‌های دبستانی یا بیمار افسرده رو بردن به تماشای چنین فیلمی با این توقع که لابد چون اسم عطاران و قاسم‌خانی هست، حتما باید از خنده، روده‌بر شن و چون اینطور نشده، پس فیلم خوبی نبوده یا چون چند بار عطاران توی فیلم فحش میده یا مثلا وقتی تصادف می‌کنه، می‌کوبه به شیونی‌ش میگه ر...دم، پس جانب ادب رعایت نشده و بچه، حرف بد یاد گرفته. ولی یه لحظه هم فکر نمی‌کنن این فیلم مناسب چه رنج سنی‌ای بوده که همگی با هر سن و هر شرایط روحی‌ای رفته‌ن تماشا. همیشه انگشت اتهام‌شون به سمت دیگران دراز ه.

طبقه‌ی حساس، ماجرای مردی رو روایت می‌کرد - با چهره‌ی آشنای رضا عطاران - که کلا زیاد زن‌ش - پانته‌آ بهرام - رو تحویل نمی‌گرفت تا اینکه یه روز از دست‌ش داد. خیلی ناگهانی. وقتی که داشت آشپزی می‌کرد...

صحنه‌های مراسم عزا رو هم خیلی سنگین و غم‌بار از کار درنیاورده بودن. حاجی کمالی - عطاران - رو می‌دیدیم که با دوستاش بگوبخند می‌کنه و کلا عین خیال‌ش نیست.

بعد هم به پیشنهاد دختراش به سفر چین میره - که از قبل قرار ش رو با دوستاش گذاشته بود - تا حال‌وهوا ش عوض شه. وقتی برمی‌گرده، بهش خبر میدن کسی که قبر رو ازش خریده بودن، کلاهبردار بوده و طبقه‌ی بالای قبر رو به کس دیگه‌ای - بهاره رهنما - فروخته. اون هم شوهر ش رو اونجا دفن کرده.

بعدش شاهد کتک‌کاری و دعوا و غیرتی‌شدن‌های مکرر حاجی کمالی بودیم و کابوس‌های مضحک و خاطرات غیرتی‌شدن‌هاش.

اول سعی کرد ماجرا رو قانونی و شرعی حل کنه ولی بهش گفتن بعد از مرگ، فلانی دیگه همسر شما نیست و خوابیدن‌ش توی اون قبر هم هیچ اشکال شرعی‌ نداره ولی حاجی کمالی غیرتی بود. از حرف مردم هم خیلی می‌ترسید.

آخر سر رفت یه مقبره‌ی خانوادگی خرید. یه معتاد رو هم اجیر کرد که شبونه، جسد طبقه‌ی اول رو برداره بیاره توی مقبره‌ی خانوادگی دفن کنه.

جناب معتاد هم فکر کرد طبقه‌ی اول یعنی طبقه‌ای که به زمین نزدیک‌تره. می‌گفت طبقات داخل زمین مث طبقات جهنم‌ه. رویی‌ش میشه یک. هرچی میری پایین‌تر، شماره‌ش بالاتر میره. مثلا طبقه‌ی هفتم جهنم یعنی طبقه‌ی زیر زیر.

حاجی کمالی می‌گفت نه. طبقه‌ی اول یعنی مرده‌ی اول. مرده‌ی رویی میشه دومی.

نتیجه هم شد اینکه اشتباهی به جای جسد زن‌ش، جسد اون مرد - شوهر بهاره رهنما - رو براش آوردن. با رنگ‌وروی سفید و خاکی و موهایی که داشت می‌ریخت از سر ش.

شب بود. زمستون، برف، فضای کم‌نور داخل مقبره، جسد کفن‌پوش و حاجی کمالی که زده بود به سر ش و داشت با جسد حرف می‌زد و می‌گفت و می‌خندید. که نمی‌تونستی بهشون بخندی. اشک توی چشمات جمع می‌شد و چهره‌های آشناشون رو با دقت بیشتری تماشا می‌کردی.

صحنه‌ی آخر، حاجی کمالی توی قبر تاریک و خالی خوابیده بود. دونه‌های ریز برف رو ش می‌بارید. داشت به زن‌ش می‌گفت دل‌م برات تنگ شده...

شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*شبکه‌ی نسیم، یه برنامه‌ی فوق‌العاده ای بانمکی! داره به اسم "عینک آفتابی" که مجری‌ش اصلا به شکل کاملا تابلویی، لحن و حرکات مهران مدیری رو تقلید نمی‌کنه! خیلی هم می‌خندین تازه خنثی

جمعه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*درآ که در دل خسته توان درآید باز         

بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان بربست         

که فتح باب وصال‌ت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت         

ز خیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه‌ی دل هر آن چه می‌دارم         

به جز خیال جمال‌ت نمی‌نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است روز از تو         

ستاره می‌شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ       

به بوی گلبن وصل تو می‌سراید باز

پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*یکی از خاطرات مفید دوستان: ١٨ سال پیش، من در شرکت سوئدى ولوو Volvo   استخدام شدم. کار کردن در این شرکت، تجربه‌ی جالبى براى من به وجود آورده است.

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکاران‌م هر روز صبح با ماشین‌ش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکار م ماشین‌ش را در نقطه‌ی دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند. 

روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکار م گفتم: چرا ماشین‌ت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ 

او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سر کار شان برسند. تو این طور فکر نمی‌کنی؟

میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید.

پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع:
Share

*سرگرمی این روزها: من و پینترست و کلی عکس خوشگل، مخصوصا از این ژانر.

تفاوتی که خیلی محسوس‌ه، این‌ه که عکس عروسی ایرانیا اولا انقد آرایش و گریم داره که شما ممکن‌ه کلا عروس رو نشناسی و این شناخته نشدن از فرط تغییر، جزو نکات مثبت تلقی میشه اینجا! بعد هم اینکه نصف ژست‌هاشون یا چسبیده به دیوار ه یا جلوی پرده‌های نقاشی شده‌ای که چنگی به دل نمی‌زنن یا وسط 8-7 نفر که همه زل زده‌ن به دوربین. تازه آخر ش سر اینکه کی چند تا عکس گرفت، دعوا هم میشه بعضا.

ولی عکسای خارجی، تمیز و پرنور و خلوت‌ن. عکسای شلوغ‌شون اغلب با ساق‌دوش‌هاشون‌ه که اتفاقا عکسای شادی هم میشن و تماشایی. نمی‌دونم واقعیت مراسم‌شون چطوری‌ه اما عکسایی که من دیدم، زیبا بودن.

چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*فکر کنم گوش‌های تیزی دارم و خیلی هم حواس‌پرت و بی‌دقت‌م. ترکیب این دو تا باعث میشه زیاد اذیت نشم چون خیلی چیزا رو می‌تونم بشنوم اما عملا نمی‌شنوم.

البته این مکالمه رو کر هم بودم، می‌شنیدم:

خانوم فروشنده داشت با صاحب‌کار ش - آقای فروشنده - حرف می‌زد. اول فکر کردم داره روایت می‌کنه چیزی رو اما بعد دیدم نه. "تو! تو!" رو خطاب به آقای فروشنده داره میگه.. که تو در روز مگه چقد خونه‌ای که از اینترنت استفاده کنی؟ فلان ساعت میای بیرون. تا فلان ساعت هم که توی راهی. گوشی‌ت اصلا وصل میشه به نت؟ من اینترنت فلان دارم، خوب‌ه. ولی از فلان مسنجر استفاده نمی‌کنم. فلانی توی گوشی‌ش عکس چند تا از مشتری‌ها رو داشت. خودم دیدم.

آقای فروشنده رفت جلوتر: چطوری عکس‌هاشون رو داشت؟

- با همین برنامه‌ها رفته. شماره‌هاشون رو داشته. عکس‌هاشون رو هم دیده و نگه داشته. من ندارم از این چیزا.

آقای فروشنده: تو هم داشته باش. حداقل برای تبلیغ کار مون لازم‌ه بلد باشی.

خانوم فروشنده دست‌ش رو گرفت جلوی دهن‌ش، کاملا رفت تو بغل آقای فروشنده و در گوش‌ش یه چیزایی رو تعریف کرد.

فقط نمی‌دونم چرا وقتی مشتری‌ها میگن "همسر تون..." و آقای فروشنده رو نشون میدن، خانوم فروشنده قیافه‌ی متعجب به خودش می‌گیره.

سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

همچنان خبرهای خوب: مریمی منم به لیست اجابت شده ها اضافه کن ...قبلا گفته بودم که من از نذر صلوات چند بار به مراد دلم رسیدم و خب پست اون روزت و نوشتن در مورد این نذر باعث شد باز واسه مسئله ای که خیی بهش امید نداشتم نیت کنم که دیروز خبرش رسید که شده ...بی نهایت خوشحالم البته من واسه محکم کاری 124000صلوات دیگه هم نذر کردم ...ممنونم مریمی ....بی نهاااایت ممنون.

پ.ن: گزینه‌ی رودرواسی

سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*به کامنتی که هم‌اکنون به دست‌م رسید، توجه کنید:

مریمی جان انشاالله خیر ببینی و به هرچی در زندگیت میخوای برسی،من هم نذر سه روزه آیت الکرسی رو خوندم و همینطور ٩ صلوات نذر امام جواد و حاجت گرفتم مرسی که بانی خیر شدی.

پ.ن: خبر خوب قبلی

 

یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*یک همچنین پدیده‌ای باعث 2 تا ری‌اکشن میشه معمولا:

یا متعجب میگن "یعنی چی واقعا؟" یا در حالی که از شدت خنده، نفس‌شون بالا نمیاد میگن "جان من بگو بقیه‌ی کلیپ‌هاش رو از کجا بگیرم؟"

اگر کنجکاو شدین ویدیو هاش رو ببینین به قیسیوگ یا اینستاگرام سر بزنید.

پ.ن: هرچی شادی‌ه نثار روح دوست عزیزی که نصف شب، کلیپ شراره رو برام فرستاد. من هم حواس‌م نبود دست‌م خورد Play شد نیشخند

شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*چند روز پیش، حال و حوصله نداشتم. رفتم یه کم قدم بزنم و متروسواری و اینا. جاهای شلوغ بعضی وقتا حال‌م رو خوب می‌کنن. نمی‌دونم به خاطر روح زندگی‌ه که جریان داره یا حواس‌م پرت میشه و زوم نمی‌کنم روی مسائل اعصاب‌خوردکن. به هر حال هر جا کلی آدم هست، کلی انرژی هم هست. البته به روحیات خود آدم هم بستگی داره اما در کل توی جمع بودن، گاهی خوب‌ه.

هروقت دست‌فروشا رو می‌بینم، یاد دوست‌م میفتم. همیشه بین خرید از مغازه و خرید از دست‌فروش، دومی رو انتخاب می‌کرد. می‌گفت مغازه‌دار انقدر وضع‌ش خوب هست که توی مغازه‌ش بشینه زیر باد کولر و جنساش رو بفروشه. بهتر ه از دست‌فروشی خرید کنم که زیر آفتاب نشسته حتی اگر جنس‌ش رو به قیمت مغازه بفروشه. درست و غلط‌ش رو کاری ندارم. ولی همیشه یاد ش میفتم.

داشتم برمی‌گشتم مترو. دیدم دو تا آقا یه عالم کیف و کفش سنتی - طرح گلیم - چیده‌ن کنار خیابون - یه جای ال مانند - با ذوق رفتم جلو که یهو یکی‌شون با عصبانیت گفت تعطیل‌ه خانوم، تعطیل‌ه!

گفتم فقط میخوام نگاه کنم. خیلی قشنگ‌ن. گفت تعطیل‌ه خانوم. گفتم چشم. اومدم این طرف‌تر کیفا رو دیدم. به آقای کناری‌ش گفتم اینجا هم تعطیل‌ه؟

آقای دومی برگشت سمت اولی، گفت آخه چرا با مردم اینطوری حرف می‌زنی؟ چی بهت گفته بود این بنده خدا؟ خنده‌م گرفته بود. برگشتم ببینم آقای اولی چی جواب میده.

آقای اولی با همون عصبانیت و همون ولوم بالا گفت این خانوما اعصاب آدم رو داغون می‌کنن به خدا. جدا چرا اینجوری‌ن؟ زن‌ه زمستون چکمه می‌پوشه تا اینجا - بالای ران‌ش رو نشون داد - صد بار هم میره این مغازه اون مغازه، هی چکمه‌ها رو می‌پوشه سخت‌ش نمیشه. بعد میاد اینجا، تمام رنگا و مدلا رو می‌ریزه به هم. بهش میگم خانوم یکی‌ش رو بپوش. نخواستی نخر. میگه نه.

گفتم خب شاید قصد خرید نداره. من خودم نخوام بخرم، نمی‌پوشم. چرا اذیت کنم مردم رو؟ گفت پس چرا همه رو به هم می‌ریزه اگه نمیخواد بخره؟ بعد بهش میگم بپوش. می‌پوشه از پا ش درمیاره اینجوری شوت می‌کنه سمت من میگه مرسی! شما باشی ناراحت نمیشی؟

گفتم بله ناراحت میشم. شما حق دارین.

گفت خانوم! من روان‌شناسی خوندم. یکی میاد اینجا رد میشه من می‌فهمم قصد خرید داره یا نه. اینا اذیت می‌کنن فقط. من از صبح میام اینجا توی آفتاب میشینم تا شب. یه مشتری بی‌ادب اگر بیاد توی گوش من هم بزنه، قابل تحمل‌ه چون یه نفر ه. اما وقتی هر روز، یه عده خانوم اینجوری بیان روی اعصاب، دیگه آدم جوش میاره دیگه. الان هم ببخشید. من کل اعصاب امروز م رو داد زدم سر شما.

خندیدم گفتم عیبی نداره. من واقعا ناراحت نشدم چون خودم خیلی حرص می‌خورم از دست کارای بعضی خانوما و واقعا نمی‌فهمم چرا اینطوری‌ه رفتار شون. حالا قصد من چی بود اومدم از اینجا رد شدم؟

گفت شما دقیــــــقا به قصد خرید اومدین.

گفتم حالا سایز من چی دارین؟

پرسید پاشنه‌دار میخواین یا تخت؟ دو رنگ‌ش رو برام آورد. چند بار هم بهش گفتم لازم نیست کفش رو برام جفت کنه و بده دست‌م ممنون میشم. اصلا بی‌ادب نبود اما مشخص بود اعصاب‌ش خورده. حق هم داشت. فکر کن کارشناس روان‌شناسی باشی مجبور شی دست‌فروشی کنی. نمیگم فروشندگی بد ه اما اگه یه آدمی این کار رو دوست داشت، نمی‌رفت روان‌شناسی بخونه.

گفت این کالجی که شما پاتون‌ه وقتی خریدین اندازه بوده. بعدش باز میشه. اما من کفشا رو طوری می‌سازم که اول جلو ش تنگ‌ه یه کم. ولی باز میشه منتها دیگه شکل‌ش به هم نمی‌ریزه. من همیشه اینجام. فکر نکنین میخوام فقط بفروشم بهتون.

نور خوبی نداشت اونجا. رنگ کفش رو تقریبا نمی‌دیدم ولی خریدم‌ش. 5 تومن بهم تخفیف داد. هرچی گفتم تخفیف نمیخوام، می‌گفت شما چی کار داری؟ من راضی‌م. فقط ببخشید رفتار بد م رو.

دل‌م می‌خواست بگم برادرجان شما خبر نداری خودم چند بار اینجوری عصبانی شده‌م برای بقیه فقط چون اعصاب‌م حسابی تحت فشار بوده. همدیگه رو نبخشیم چی کار کنیم؟

جمعه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*دوست‌م داشت تعریف می‌کرد که بچه‌ش اصلا بهش احترام نمیذاره. باهاش دعوا می‌کنه. حتی گاهی کلمات بدی به کار می‌بره.

توضیح اینکه دوست اینجانب، فوق‌العاده دلرحم و مهربون‌ و شوخ‌ه و با همین سیستم به بچه‌ش محبت کرده. هر وقت هم به رفتارای بد بچه معترض شده، جواب شنیده که "من نوجوون‌م. درک‌م کن".

بهش گفتم اصلا نباید به بچه‌ت اجازه بدی حتی با لحن بد باهات حرف بزنه چه برسه به دعوا و فحش. یک بار باهاش اتمام حجت کن بگو به رفتار ش معترضی. دفعه‌ی بعد که حرف بدی زد، یه سیلی محکم بزن زیر گوش‌ش. مهم نیست احساس کنه شخصیت‌ش خرد شده یا قهر کنه و غذا نخوره و گرسنه بمونه.

بذار یاد بگیره اگر احترام و محبت میخواد، باید لایق‌ش باشه! از این به بعد هم گاهی بابت چیزایی که داره و کارایی که براش انجام میدی، سر ش منت بذار. بذار بدونه نوکر ش نیستی و روی دیگه‌ای هم داری. می‌تونی بد باشی اما همیشه گشاده‌رو و مهربونی.

وقت بده با خودش فکر کنه. هر وقت دیدی سعی کرده رفتار ش رو عوض کنه، تو هم رفتار ت رو نرم‌تر کن اما دیگه هیچ‌وقت زیادی بهش رو نده تا وقتی که بزرگ شه، عقل‌ش برسه و بفهمه پدر و مادر یعنی چی.

خلاصه بچه‌هاتون مشکل رفتاری داشتن من توصیه‌هام کاملا علمی‌ه. هستم در خدمت‌تون منتظر

پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*دو گدا بودند یکی بسیار چاپلوس و دیگری آرام و ساکت. گدای چاپلوس وقتی شاه محمود و یا وزیران‌ش رو می‌دید بسیار چاپلوسی می‌کرد و از سلطان محمود تعریف می‌کرد و صله می‌گرفت ولی اون یکی ساکت بود.

اون گدای چاپلوس روزی به گدای ساکت گفت چرا تو هم وقتی شاه رو می‌بینی چیزی نمیگی تا به تو هم پولی داده بشه؟ گدای ساکت گفت: کار خوب‌ه خدا درست کنه. سلطان محمود خر کی‌ه؟

برای سلطان محمود هم این سوال پیش اومد که چرا اون گدا ساکت‌ه و هیچی نمیگه. وقتی از اطرافیان خود پرسید، به او گفتند که این گدا گفته کار خوب‌ه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کی‌ه؟

سلطان محمود ناراحت شد و گفت حالا که اینطوری فکر می‌کنه، فردا مرغی بریان شده که در شکم‌ش الماسی باشه رو به گدایی که چاپلوسی می‌کنه بدین تا بفهمه سلطان محمود خر کی‌ه؟

صبح روز بعد همین کار رو انجام دادن غافل از اینکه وزیر، بوقلمونی برای گدا برده و گدای متملق، سیر ه. پس وقتی که مرغ بریان شده رو به او دادند، او که سیر بود مرغ را به گدای ساکت داد و گفت: امروز چند سکه درآمد داشتی؟ و او گفت سه سکه. گدای متملق گفت: این مرغ رو به سه سکه به تو می‌فروشم و آن گدا قبول نکرد و آخر سر پس از چانه‌زنی، مرغ  بریان رو بدون دادن حتی یک سکه صاحب شد.

لقمه‌ی اول رو که خورد، چشم‌ش به آن سنگ قیمتی افتاد و به رفیق خود گفت فکر می‌کنم از فردا دیگه همدیگر رو نبینیم.

فردای آن روز سلطان محمود دید که باز گدای متملق اونجاست و گدایی می‌کنه، از او پرسید چرا هنوز گدایی می‌کنی؟ گفت: خوب باید خرج زن و بچه‌م را درآورم. سلطان محمود با تعجب پرسید مگر ما دیروز برای شما تحفه‌ای نفرستادیم؟

گدای متملق گفت: بله دست شما درد نکنه. وزیر شما قبل از اینکه شما مرغ رو بفرستید، بوقلمونی آوردند و من خوردم. چون من سیر بودم، مرغ رو به رفیق‌م دادم و دیگر خبری هم از رفیق‌م ندارم.

سلطان محمود عصبانی شد و گفت: دست و پایش را ببندید و به  قصر بیاریدش. در قصر به گدا گفت بگو  کار رو باید خدا درست کنه. سلطان محمود خر کی‌ه؟ گدا این را نمی‌گفت و سلطان محمود می‌گفت بزنیدش. من میگم تو هم بگو: کار خوب‌ه خدا درست‌ش کنه. سلطان محمود خر کی‌ه؟ 

فایل صوتی. وارد صفحه که شدین، "دانلود با سرعت پایین" رو بزنین. بعد "ایجاد لینک دانلود" و آخر دکمه‌ی بزرگ "دانلود" رو بزنین.

چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*اینجا رو ببینید. با تشکر از گلدونه لبخند

سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*پیرو این پست، به کامنت یک دوست عزیز توجه کنید. توضیح اینکه من کاره‌ای نیستم و فقط دعایی رو که دوست‌م داد، دست‌به‌دست کردم. همین لبخند

وای مریمی یه چیزی بگم؟ تو یکی از این پستهای دعا که گذاشته بودی، یکی بود که ختم آیة الکرسی و چند تا چیز دیگه بود و نوشته بود هرکی این کار رو  3 روز با اعتقاد انجام بده بعد از 3 روز حاجت می گیره. ببین من این کار رو جمعه به نیت حل مشکل یکی از دوستام شروع کردم و دیروز تموم شد.  اونوقت امروز گره کور مشکل دوستم که دقیقا یکسال بود به هیچ طریقی حل نمی شد، باز شد و مشکلش حل شد!!!  همه دیگه از حل این مشکل نا امید شده بودن. وای مریمی خدا انشاالله هرچی در دنیا و آخرت خیره نصیبت کنه. با این کاری که کردی نه تنها من و اون دوستم بلکه یه جماعتی رو از نگرانی نجات دادی. نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم. ممنونم :)

دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*همیشه فکر می‌کردم چرا خدا بعد از آفرینش انسان گفت فتبارک الله احسن الخالقین؟

قیاس بی‌ربطی‌ه اما امروز یه چیزی ساختم. خودم خیلی ذوق کردم. گفتم به‌به مریمی. عالی شد. بعد فکر کردم خب من اگر جای خدا بودم حتما از خودم تعریف بیشتری می‌کردم دیگه نیشخند

یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*یه جا خوندم بعضیا کاملا مشخص‌ه که آگاهانه، بی‌شعوری رو انتخاب کرده‌ن.

از نظر من، آدما 2 دسته‌ن:

1. اونایی که معمولا حرص میدن.

2. اونایی که معمولا حرص می‌خورن.

متاسفانه با دسته‌ی 1 زیاد برخورد داشته‌م. بعضیاشون خودشون رو می‌زنن به اون راه. تظاهر می‌کنن نمی‌فهمن تو چرا حرص می‌خوری از دست‌شون. ادعا می‌کنن رفتار شون طبیعی‌ه و این تویی که اعصاب نداری.

نمی‌دونم اینا واقعا کجا بزرگ شده‌ن یا چرا فکر می‌کنن هر رفتاری ازشون سر بزنه، بقیه باید تحمل کنن. اینکه چقد تحمل‌شون کنم، بستگی داره به اینکه توی چه مودی باشم: عفو و رحمت یا قهر و غضب نیشخند ولی کلا خیلی به خودم زحمت نمیدم چون معتقدم همین تحمل کردن‌ها از بعضی آدما، چنین موجوداتی می‌سازه و اگه دیگران با اینا برخورد کرده بودن، الان وضع اینا انقد وخیم نبود! به هر حال طبیعی‌ه که آدما با عواقب رفتارهای عمدی‌شون مواجه شن. والا غیر عمد ش هم تاوان داره، عمد ش که دیگه هیچی.

دوست‌م - میم - تعریف می‌کرد که برای اسباب‌کشی دوست‌ش رفته بوده بهش کمک کنه. دوست میم میگه که این وسیله رو - فرض کنید یه کلاه - لازم ندارم دیگه. به نظر ت چی کار ش کنم؟ بندازم دور؟ یا بذارم شاید کسی به کار ش بیاد؟

میم گفته این وسیله‌ی خوبی‌ه و حیف‌ه بندازی‌ش دور. دوست میم هم گفته من که لازم ندارم. اگر دوست‌ش داری، بر ش دار. میم هم گفته باشه. یادگاری برمی‌دارم.

بیش از یک سال گذشته و میم اصلا از اون وسیله استفاده نکرده و همینطوری بع قصد یادگاری اون دوست، نگه‌ش داشته. حالا دوست میم تماس گرفته و گفته اون وسیله‌م رو بده دست فلانی، برم ازش بگیرم!

میم بهش گفته فکر می‌کردم اون رو یادگاری دادی به من. دوست میم هم گفته وقتی دادی بهش، خبر م کن. میم می‌گفت اون وسیله ارزش مادی نداره و ارزش معنوی‌ش هم این بود که یادگاری یه دوست‌ه. اما این رفتار دوست‌م من رو ناراحت کرده و میخوام بدونه رفتار ش بد ه.

گفتم تو حق داری. اتاق تو انباری دوست‌ت نیست. اگر امانت قبول کرده بودی، درست بود حرف‌ش اما قرار نیست هدیه بده، 2 سال بعد ببینه لازم داره و بیاد پس بگیره. حالا میخوای چه کنی؟

میم گفت سوال خودم هم همین‌ه. بهش گفتم چند تا راه داری:

اینکه حرص بخوری اما بزرگوارانه، وسیله‌ی مذکور رو برسونی به دست دوست‌ت.

اینکه بندازی‌ش دور.

اینکه جواب دوست‌ت رو ندی

گفت هیچ‌کدوم اینا من رو به هدف‌م نمی‌رسونه چون میخوام اون زشتی رفتار ش رو بفهمه. شیطون‌ه میگه یه عکس بگیرم براش بفرستما.

گفتم خب براش بنویس من چیزی رو که هدیه بگیرم، پس نمیدم. زشت‌ه اصلا. ولی یه عکس بهت میدم. یادگاری نگه دار.

اینطوری هم حرص دادن‌ش رو جبران کردی، هم یاد می‌گیره حق نداره زندگی مردم رو انباری خودش تصور کنه.

پ.ن: قرار ه میم، عکس مذکور رو برای من هم بفرسته نیشخند

شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*آقای روان‌شناس تی‌وی داشت درباره‌ی تغییر سبک زندگی حرف می‌زد. می‌گفت ماها گاهی بیخودی خودمون رو حرص میدیم. مثلا یه جای گچ دیوار خونه‌مون ریخته و فعلا هم پول نداریم برای تعمیر ش. چی کار می‌کنیم؟ روزی 100 بار زل می‌زنیم بهش و هر بار کلی حرص می‌خوریم. این غلط‌ه.

روش درست این‌ه: بری یه پوستر خوشگل بخری بچسبونی روی اون قسمتی که گچ‌ش ریخته که هر بار نگاه‌ت میفته اون سمت، اون پوستر رو ببینی شاد شی. چند روز دیگه هم که پول دست‌ت اومد، یه گچ‌کار رو میگی بیاد دیوار رو درست کنه. همون موقع پوستر رو برمی‌داری. چرا تااااا اون موقع حرص میدیم خودمون رو؟

می‌گفت شما وقتی داری یک مسیری رو میری و می‌رسی به یه بن‌بست، وایمیسی همونجا؟ یا دور می‌زنی یه راه دیگه میری؟ مث رانندگی، بقیه‌ی کارا هم باید همینطوری باشه. یه راهی رو رفتی دیدی نشد، خب برگرد یه مسیر تازه رو برو.

همون موقع مجری برنامه با هول روی صندلی‌ش جابه‌جا شد گفت خبر اورژانسی داریم. فکر کردم سیلی زلزله‌ای چیزی شده. یهو آشپز برنامه با 2 تا سیخ کباب اومد وسط، تعارف کرد کارشناس و مجری بخورن، کلا ... به مبحث. اصلا باور م نمی‌شد چی دارم می‌بینم نیشخند

جمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*چند روز پیش به محض اینکه از خواب بیدار شدم، لیلا توی سر م شروع کرد به خوندن: عشق‌م رو با تو دیگه قسمت نمی‌کنم من... لینک کمکی. (انگار واجب‌ه حالا)

دیگه امروز تصمیم گرفتم به جای اینکه هی بخونم‌ش یه بار گوش بدم شاید از سر م دربیاد. والا معلوم نیست چه خبر ه توی این مغز بیچاره‌ی من.

پ.ن: من جای خدا باشم، می‌مونم اون دعاها رو باور کنم یا این بزن برقـ.ـص رو نیشخند

پ.پ.ن: دیشب آدرس اینجا رو به یه دوست قدیمی دادم. الان به ابعاد جدیدی از شخصیت من پی برده نیشخند

پ.پ.ن: راستش اینا رو هم پیدا کردم. آیکون اعتراف سنگین قهقهه

پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن ? ((:
Share

*لیلة‌الرغائب، شب آرزوها ،شبی که هزاران ملائک بر زمین فرود می‌آیند تا تو هر آنچه می‌خواهی آرزو کنی و خداوند بی‌صبرانه منتظر شنیدن است تا اجابت کند آنچه تو می‌خواهی!

لیلة‌الرغائب اولین شب جمعه‌ی ماه رجب است و در وصف‌ش، فضیلت‌های بسیاری را برشماردند. گویند در این شب، درهای رحمت الهی به سوی زمینیان گشوده شده است و عرشیان همه آماده‌اند تا در بزم دعا و نیایش زمینیان حضور یابند. پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) فرمود: ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در این ماه، بسیار طلب آمرزش کنید که خدا آمرزنده و مهربان است...

...پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) نیز در بیان عظمت و اهمیت ماه رجب می‌فرمایند: خداوند متعال در آسمان هفتم، فرشته‌ای به نام داعی قرار داده است. هرگاه ماه رجب فرا رسد، آن فرشته‌ی دعوت‌کننده، هر شب تا به صبح گوید: خوشا به حال کسانی که به ذکر الهی مشغولند. خوشا به حال کسانی که با میل و رغبت تمام رو به سوی درگاه خدا آرند و خداوند می‌فرماید: من همنشین کسی هستم که با من همنشین باشد و مطیع کسی هستم که فرمان مرا ببرد و آمرزنده‌ام کسی را که از من طلب آمرزش کند.

این ماه رجب ماه من، بنده هم بنده من و رحمت هم از آن من است. هر کس مرا در این ماه بخواند، پاسخ مثبت دهم و هر کس از من چیزی بخواهد به او عطا کنم و هر کس از من هدایت جوید، هدایت‌ش کنم و من این ماه را وسیله‌ی ارتباط بین خود و بندگانم قرار داده‌ام. پس هر کس به آن چنگ زند، به من می‌رسد.

*برای افزایش رزق و روزی: هر شخص کاسب یا تاجر، این آیات را در روز پنج‌شنبه‌ی اول ماه - قمری - با نیت خالص و توجه به خدا و معنی آن بنویسد و آن را  در منزل خود یا دکان خود نگاه دارد، رزق و روزی او و کاسبی‌ش بسیار شود و برکت در اموال و کاسبی او به ظهور رسد.

آیات ۲۸ و ۲۹ سوره‌ی حدید جهت افزایش رزق و روزی:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَّحْمَتِهِوَیَجْعَل لَّکُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌلِئَلَّا یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتَابِ أَلَّا یَقْدِرُونَ عَلَى شَیْءٍ مِّن فَضْلِ اللَّهِ وَأَنَّ الْفَضْلَبِیَدِ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ

پ.ن: یعنی اول ماه قمری، روز پنج‌شنبه باشد که در سال جدید میشه 11 اردیبهشت، اول رجب!

پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*از مزایای وایبر! (با تشکر از عزیزی که اینها رو برام فرستاد. دوستان من خوشحال میشم اگر برام مطالب جالب و عکس و ویدیو و ... بفرستید اما قبول کنید که هر وقت شما بیکار هستید، من هم بیکار نیستم که بشینم باهاتون گپ بزنم. اگر بخوام این کار رو کنم باید 24 ساعت‌ه آنلاین باشم و در حال گپ زدن. هوم؟)

*ذکر: بسم الله الرحمن الرحیم به حق بسم الله الرحمن الرحیم به مدت 40 روز

تعداد: روز اول 100 (یک دورتسبیح)

روز دوم 200 (دو دور تسبیح)

روز سوم 300 (سه دور)

روز چهارم 400(چهار دور) و ...

تا روز چهل‌م که 4000(چهل دور تسبیح) این ذکر، بسیـــــــار بسیــــــــــار مجرب‌ه!

* برای حوائج بسیار مهم و بزرگ و سخت و غیر ممکن، 60 بار سوره‌ی مبارکه‌ی یس رو بخونید به نیت حمزه سیدالشهدا.

*...من از این توسل، نتایج عجیبی دیدم (اما متاسفانه گفتنش برام مقدور نیست): 40 مرتبه سوره‌ی مبارک یاسین رو قرائت بفرمایید و ثواب‌ش رو تقدیم کنید به روح مقدس بی‌بی خدیجه (سلام الله علیها) ان‌شاء الله که به مرادتون می‌رسید.

*ختم‌های آیة‌الکرسی: گویند هر کس به این ختم اعتقاد داشته باشد و آن را تا سه روز انجام دهد، حاجت او روا شود و آن بدین شرح است. ابتدا بگوید:

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم و آنگاه آیة‌الکرسی را بخواند

و سپس بگوید: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم، سوره‌ی حمد را بخواند

و پس از آن، 5 مرتبه سوره‌ی اخلاص را از بسم الله الرحمن الرحیم تا آخر بخواند

و آنگاه 11 مرتبه سوره‌ی کوثر را قرائت نماید

و سپس صد صلوات بفرستد که ـ ان‌شاء الله ـ به خواست خدا طی سه روز حاجت او روا می‌گردد.

کامنت یکی از دوستان: وای مریمی یه چیزی بگم؟ تو یکی از این پستهای دعا که گذاشته بودی، یکی بود که ختم آیة الکرسی و چند تا چیز دیگه بود و نوشته بود هرکی این کار رو  3 روز با اعتقاد انجام بده بعد از 3 روز حاجت می گیره. ببین من این کار رو جمعه به نیت حل مشکل یکی از دوستام شروع کردم و دیروز تموم شد.  اونوقت امروز گره کور مشکل دوستم که دقیقا یکسال بود به هیچ طریقی حل نمی شد، باز شد و مشکلش حل شد!!!  همه دیگه از حل این مشکل نا امید شده بودن. وای مریمی خدا انشاالله هرچی در دنیا و آخرت خیره نصیبت کنه. با این کاری که کردی نه تنها من و اون دوستم بلکه یه جماعتی رو از نگرانی نجات دادی. نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم. ممنونم :)

کامنت یک دوست دیگه: مریمی جان انشاالله خیر ببینی و به هرچی در زندگیت میخوای برسی،من هم نذر سه روزه آیت الکرسی رو خوندم و همینطور ٩ صلوات نذر امام جواد و حاجت گرفتم مرسی که بانی خیر شدی.

*توسل به حضرت عباس:
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی به حق اخیک الحسین
صد و سی و سه مرتبه این ذکر را بگویید معجزه می کند. امکان نداره این ذکر را بگویید و نتیجه نگیرید. اگر حاجت روا هم نشوید، حال‌تان عالی می‌شود.
تعدادصد و سی و سه مرتبه این ذکر برابر با نام آن حضرت در حروف ابجد است

*نمازی هدیه به امام رضا، مجرب: دو رکعت نماز پیشکش به امام رضا (ع). در رکعت اول بعد از حمد، سوره‌ی یاسین و در رکعت دوم، بعد از حمد، سوره‌ی الرحمن. من خوندم و یه گرفتاری خیلی وحشتناک رو با اون حل کردم. امیدوارم هر کی بخونه حاجت بگیره.

*دعای مجرب از عارف بزرگ شیخ علی مکی به اختصار: در کتاب «الکلم الطیّب» آورده است که شیخ على مکّى فرمود: من به شدّت دچار گرفتارى و مشکلات شدم و دشمنان‌م نیز پیوسته حقوق مرا پایمال می‌کردند تا جایى که ترسیدم جان‌م را نیز از کف بدهم و کشته شوم.

در همین اوضاع، دعایى را دیدم که داخل جیب‌م بود - در حالى که کسى آن را به من نداده بود -. از این جریان در شگفت شدم و پیوسته حیران بودم تا آن که در عالم خواب، شخصى را در قیافه‌ی صالحان و زاهدان دیدم که به من گفت: آن دعا را، ما به تو دادیم؛ آن را بخوان که از گرفتارى و مشکلات رهایى یابى . و برایم روشن نشد که گوینده آن کیست؟ و این جریان بر شگفتى و حیرتم افزود؛ تا آن که امام عصر ارواحنا فداه را در خواب دیدم که به من فرمود: دعایى را که به تو عطا کردم بخوان و به هر کسى که می‌خواهى بیاموز.

من بارها آن دعا را تجربه کردم و هر بار گشایشى سریع در کار م مشاهده کردم تا آن که آن را براى مدّتى گم کردم و پیوسته تأسّف می‌خوردم و از رفتار بد خویش استغفار می‌کردم. تا این که شخصى نزد من آمد و گفت: این دعا در فلان جا از تو افتاده است. البتّه من به خاطر نداشتم که آنجا رفته باشم ولى به هر حال آن را پیدا کردم و برداشتم و سجده ی شکر الهى به جاى آوردم. و دعا این است:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

رَبِ اَسئَلُکَ مَدَداً روحانیّاً تَقوی بِهِ قوایَ الکُلِیة و الجُزئیة ، حَتی اَقهَرَ بِمَبادی نَفسی کُلُ نَفسٍ قاهِرَةٍ فَتَنقَبِضَ لی اِشارَةُ َقائِقِها، اِنقباضاً تَسقُط بِه قُواها ، حَتی لا بَیقی فِی الکَونِ ذُو رُوحٍ اِلّا وَ نارُ قَهری قَد اَحرَقَت ظُهُورَه. یا شَدیدُ یا شَدیدُ یا ذَالبَطشِ الشَدید یا قاهِرُ یا قَهّار، اَسئَلُکَ بِما اَودَعتَهُ عِزرائیلَ مِن اَسمائِک اَلقَهریة ، فَانفَعَلَت لَه  النُفُوس بِالقَهرِ اَن تودِعَنی هذا السِّرِّ فی هذهِ السّاعّةِ حَتی اُلَیِن بِه کِلَّ صَعبٍ وَ اُذَلِّل بِه کُلَّ مَنیع ،بِقُوَتِکَ یا ذَا القُوَةِ المَتین.

این دعا هنگام سحر - در صورت امکان - سه مرتبه و هنگام صبح سه مرتبه و در شب نیز سه مرتبه خوانده شود. البتّه اگر مشکلات خواننده‌ی این دعا بسیار سخت و غیر قابل تحمّل است، پس از قرائت دعا، سى مرتبه این دعا را نیز بخواند:

یا رَحْمانُ یا رَحیمُ ، یا أَرْحَمَ الرَّاحِمینَ ، أَسْئَلُکَ اللُّطْفَ بِما جَرَتْ بِهِ الْمَقادیرُ .

*از شیخ بهایی علیه الرحمه نقل شده است که برای قضای حاجات، این دعا را 70 مرتبه با توکل بر باری تعالی و اعتقاد صادق و نیت پاک و توجه به معنی این ذکر گرانبها به اعتقاد بخوانید. شیخ بهایی فرموده‌اند اگر حاجت روا نشد، در قیامت با من مخاصمه کند و فرموده‌اند اگر به نیت شفای مریض، هفتاد بار در حال سجده بخواند از جمله مجربات است که شفا یابد مگر آنکه اجل مریض حتمی باشد و دعا این است: لاالهَ الاّ اللّهَ بِعِزَّتِک و قُدرتک، لا الهَ الاّ اللّهَ بِحَقِّ حقِّک و حُرمَتِک، لاالهَ الاّ اللّهَ فَرِّج بِرَحمَتِک.

چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*دیروز بعد از بارها به فنا رفتن گوشی قدیمی‌م، به میمنت و مبارکی یه گوشی جدید گرفتم. در 24 ساعت اخیر هم تمام مدت، سبد به دست توی بازار بوده‌م و هی اپلیکیشن دانلود می‌کنم.

یادم‌ه یه بار دوست‌م تعریف کرد که یکی از همکاراش مه هیچ ربطی به هم ندارن و کلا بهش نه شماره داده نه رو! نیشخند اومده توی تانـ.ـگو عکسای دوست‌م رو لایک کرده و کلی هم به‌به و چه‌چه گفته. دوست من هم مونده بود که کی به ایشون شماره داده که یادش نیست. فکر کرده بود حالا فوق‌ش محل‌ش نمیذاره. کم‌کم دید افراد دیگه‌ای هم که کلا نمی‌شناخته‌شون، پیام میدن و لایک و اینا سوال مونده بود اینا کی‌ن و جریان چی‌ه.

توضیح اینکه دوست اینجانب نه به حجاب حساس‌ه نه به شماره‌ش ولی این ماجراها براش عجیب بود تا اینکه فهمید توی تانگو دوست دوست دوست‌ت هم می‌تونه خودش رو دوست تو بدونه و احساس صمیمیت کنه. خلاصه دوست‌م حسابی لج‌ش گرفت و کلا اپلیکیشن مذکور رو آن‌اینستال کرد و خلاص.

امشب توی وایبر یه پیام خنده‌داری برام اومد. گفتم فوروارد ش کنم ملت بخندن یه کم. چند نفر از لیست‌م رو چک‌مارک زدم و متن مذکور رو فرستادم. بعد دیدم یه جوری‌ه شکل‌ش اما نفهمیدم چه‌جوری سوال

اومدم خونه به سیستر نشون دادم. گفت مریمی گروه ساختی. گفتم شاهکار مشابهی توی واتس‌اپ زدم و با وجود رضایت کلیه‌ی دوستان، کلا پاک‌ش کردم. چون نمی‌دونستم مثلا وقتی الان یکی ویدیوی رقـ.ـص عربی می‌فرسته اون یکی دوست‌م خوش‌ش میاد، بد ش میاد، چطوری میشه جریان. وقتی هم گروه رو حذف کردم ملت کلی شاکی شدن که چرا سرگرمی‌شون رو به فنا دادم.

خلاصه درگیر بودم با خودم که یکی از دوستان، پیام سلام احوال‌پرسی داد و این نوید رو هم ضمیمه‌ش کرد که نمی‌تونم گروه رو توی وایبر حذف کنم و کلیه‌ی دوستان باید خودشون این کار رو انجام بدن. بعد هم گفت که اشکالی نداره و برای من هم پیش اومده و موضوع مهمی نیست. بعد هم خودش از گروه اومد بیرون.

دردسر تون ندم. توی گروه، توضیح نوشتم و عذرخواهی و خواهش کردم دوستان دیگه پیگیر گروه نشن. حالا فکر کن من خوش‌اخلااااااق. یکی دو نفر هم اون وسط شوخی‌شون گرفته بود پیام خصوصی می‌دادن این دوست‌ت چه خوشگل‌ه، اون دوست‌ت فلان‌ه.

به عادت دیرین اینجا یه تهدید هم ضمیمه‌ی گروه کردم که هر کی اینجا پیام بده دیگه خودش می‌دونه! دوستان هم لطف کردن دیدن دارم عصبانی میشم، دیگه بی‌خیال شدن. هیچی دیگه. قد نیم ساعت داشتم بهشون توضیح می‌دادم که عمدی در کار نبوده و من نمی‌دونستم وایبر لعنتی اینطوری‌ه و حلال کنید و اینها. همه هم می‌گفتن عیب نداره، فدای سر ت، اصلا مساله‌ی مهمی نیست. ولی خب همیشه سعی کرده‌م امانت‌دار باشم و این ماجرا اصلا برام جالب نبود.

یه چیزی هم که این وسط جلب نظر می‌کرد، رفتار متفاوت دوستان بود. مثلا یکی بدون هیچ حرف خاصی فقط گفت اشکالی نداره و سریع از گروه اومد بیرون. یکی هم هی سوال می‌کرد این کی‌ه اون کی‌ه و نمی‌تونست برای حفظ پرستیژ هم که شده، عادت کنجکاوی بیش از حد رو بذاره کنار.

هرچی فکر می‌کنم می‌بینم ویـ.ـچت خیلی بهتر بود. برای ادد شدن دیگران، شما باید اکسپت می‌کردی‌شون. نه اینکه دوست دوست دوست‌ت بدون یا الله بیاد عکسات رو لایک بزنه نیشخند

خلاصه از همین تریبون از دوستان به خاطر گذشت‌شون تشکر می‌کنم. ایشالا شما گند بزنین من جبران کنم نیشخند

پ.ن: کدوم اپلیکیشن رو دوست داری؟ معرفی کن بقیه استفاده کنن.

سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*اون روز که رفتم بودم بازار، چند تا عکس گرفتم: یک. دو. سه.

بعد رفتم پارک. باز هم عکس گرفتم:

یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه.

توی یکی از عکس‌ها یه آقای پیری رو می‌بینین که سمت راست کادر، نشسته اون دور. وقتی دید دارم عکس می‌گیرم، صدا م کرد گفت دختر چرا از اون طرف عکس نمی‌گیری؟ بعد با دست، یه جایی پشت سر م رو نشون داد.

برگشتم ببینم کجا رو میگه.

گفت نمی‌بینی؟ اون طرف. همون جایی رو می‌گفت که من از کنار ش رد شده بودم و بهش دقت نکرده بودم. گفت اونجا گل‌هاش قشنگ‌تر ه اما تو ندیدی و رد شدی. گفتم چشم. الان میرم.

چند قدم برگشتم و دیدم حق با اون آقای پیر بود.

فکر کردم ما گاهی انقد عجله داریم به چیزایی برسیم که فکر می‌کنیم خوب‌ن که کل مسیر رو نمی‌بینیم زیاد. حداقل وقتی یکی پیدا میشه بهمون یادآوری می‌کنه، بهتر ه حرف‌ش رو نشنیده نگیریم. فرقی نداره پیر باشه یا جوون. شاید چیزایی دیده که ما ندیدیم. ولی زندگی، پارک نیست. گاهی نمیشه برگردی عقب. پس با دقت نگاه کن...

پ.ن: برای دیدن پست ختم امن یجیب، ستون سمت چپ، اون بالا رو ببینید.

دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*آنلاین، پازل درست کنید.

صداهای طبیعت، آنلاین!

یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*من و ابراهیم و ستار و فرهنگ همیشه با هم می‌رفتیم کلاس قالی‌بافی. امتحان امروز رو هم 4تایی رفتیم منتها موقع برگشت، یکی از دخترا ابراهیم رو روی هوا زد. این شد که ما 3 تایی برگشتیم خونه. این هم عکسی که امروز از ستار و فرهنگ گرفتم. عمه ندارم. به روح هم معتقد نیستم نیشخند

پ.ن: دوست عزیزی که امتحان‌ت رو گند زدی اعصاب نداشتی تندتند وسایل‌ت رو جمع کردی رفتی، دفه‌ی نازنین من رو چرا بردی خب؟ قیمت‌ش به جهنم. هر آدمی به وسایل‌ خودش عادت داره منتظر

شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*چند ماه پیش یه دوستی ازم خواست براش یه گردنبند سنتی بسازم. کمی ایمیل‌بازی کردیم و تموم شد ماجرا. چند روز پیش ایمیل زد برام تعریف کرد که چند تا پلاک داره و میخواد از اون پلاک‌ها براش چند تا گردنبند بسازم. قرار شد عکس‌شون رو بده ببینم شدنی‌ه یا نه. خلاصه قرار شد پلاک‌ها رو برام بفرسته رو شون کار کنم و بهش برگردونم. توضیح اینکه این دوست‌مون فقط وبلاگ دست‌سازهام رو می‌شناخت و بس.

پلاک‌ها که به دست‌م رسید، با اینکه آدم خیلی دقیقی نیستم اما حس کردم قدیمی‌ن. از روی ظاهر و مدل‌شون. ایمیل زدم ازش سوال کردم. گفت اینا مال مادربزرگ خدابیامرز ش بوده و چون خیلی براش عزیز ه میخواد طوری بشه که بتونه ازشون استفاده کنه و نمونن یه گوشه. برای همین خواسته رو شون کار کنم.

نمی‌تونین تصور کنین من اون لحظه که نوشته‌هاش رو می‌خوندم، چه حس عجیبی داشتم. خودم اصلا امانت دادن رو دوست ندارم. حاضر م فلان وسیله‌م رو بدم یکی برداره ببره کلا ولی ندم امانت دست‌ش باشه. به هر حال هر کسی یه سری اخلاق و عادت بد داره. من هم اینطوری‌م. بعد فکر کن کسی که تقریبا اصلا من رو نمی‌شناسه، یادگاری‌هایی رو که خیلی براش عزیز ن می‌فرسته امانت باشن دست من...

هنوز توی ذوق این ماجرا بودم که یه ایمیل دیگه برام اومد از یه دوست دیگه‌ای که باز هم از طریق دست‌سازهام با هم آشنا شده‌ایم. برام تعریف کرده بود که داره خیاطی یاد می‌گیره. قول داده بود عکس پیرهنی رو که دوخته بده ببینم. یه عکس، ضمیمه‌ی ایمیل‌ش بود. خودش بود با یه لبخند خوشگل. پیرهنی رو که دوخته، تن‌ش کرده بود. من خیاطی بلد نیستم اما یه کم دقت کردم و به نظرم عالی دوخته بود. بعد گوشواره‌ها و دستبند ش توجه‌م رو جلب کرد. چون اسکرین گوشی کوچیک‌ه زوم کردم مدل‌شون رو ببینم. دیدم یکی از ست‌هایی‌ه که قبلا خواسته بود براش بسازم. می‌دونم هر دختری حتما چند تا گوشواره و دستبند داره اما اینکه دوست‌م با کارهای خودم عکس گرفته بود و برام فرستاده بود، انقد خوشحال‌م کرد که وصف‌ش سخت‌ه. نمی‌تونم عکس‌ش رو بدم ببینید اما قدر دوست‌های خوب‌تون رو بدونید و قدر شادی‌های هر روز تون رو.

جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*دیروز رفته بودم بازار. همین که خیابون داور رو رد کردم، شنیدم 2 تا صدای خوشحال آشنا با ولوم 1000 دارن این رو می‌خونن نیشخند انقد خندیدم.

پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((: ? گوش کن
Share

*مدیونید فکر کنید اون موجود خجسته‌ای که دیروز لباسای تابستونی رو با نیم‌چکمه پوشیده بود و زیر بارون بهار ساعت‌ها پیاده‌روی می‌کرد، امروز سرما خورده، پشیمون هم نیست نیشخند

پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*چند وقت پیش رفته بودم از مربی قالی‌بافی‌م نخ بخرم که دیدم یه خانوم و آقایی اومدن برای سوال کردن درباره‌ی کلاس. من بودم و مربی‌م و مدیر آموزشگاه. مربی‌م توضیح داد براشون اما خانوم‌ه نگران بود مبادا نتونه یاد بگیره.

مربی‌م گفت مریمی هم چیزی از قالی‌بافی نمی‌دونست اما الان بلد ه. از خودش بپرسین. خانوم‌ه با نگاهی پرسش‌گر برگشت سمت من. بهش اطمینان دادم که با کمی دقت، حتما می‌تونه خیلی خوب یاد بگیره. خانوم‌ه با تردید برگشت به شوهر ش نگاه کرد. خودش حدودا 35 ساله بود و شوهر ش خیلی پیرتر. شاید مثلا 20 سال بزرگتر از خانوم‌ه بود. مربی‌م گفت اگر بخوای می‌تونی الان جلسه‌ی رو بشینی یاد بگیری و فردا بیای برای ثبت نام و غیره. اما شوهر ش گفت بعدا مدارک میاریم. مربی‌مون لبخند زد گفت هرجور راحت هستین. رفتن...

مدیر آموزشگاه گفت خوب تبلیغ می‌کنیا. چه می‌کنه شوهر ت از دست زبون تو؟ گفتم دیدین‌ش، سلام من رو هم برسونید نیشخند

امروز رفتم آموزشگاه بپرسم چطور قالی رو از روی دار میارن پایین. دیدم 2 نفر نشسته‌ن دارن حرف می‌زنن! قالی‌هاشون رو هم خیلی خیلی تمیز و شکیل بافته بودن. مربی‌م گفت مریمی این خانوم رو یادت میاد تشویق‌ش می‌کردی بیاد کلاس؟

دیگه سر صحبت باز شد و کلی از کار شون تعریف کردم و درباره‌ی مدل‌های تابلوفرش حرف زدیم و اینا تا اینکه خانوم‌ه گفت 25م عروسی دخترم‌ه! بهش گفتم شوخی می‌کنید؟ گفت نه. جدی میگم. گفتم آخه مگه شما چند سال‌تون‌ه؟

گفت دخترم 18 سال‌ش‌ه. سن خودم رو حدس بزن. گفتم شاید 36-35. گفت آره 35. گفتم من اصلا چشم‌م شور نیست ولی بهتون نمیاد دختر به این سن داشته باشین. گفت دخترام دوقلو ئن. پسر م از دخترا بزرگتر ه ولی!

هنوز این واقعیت رو هضم نکرده بودم که اون یکی خانوم‌ه که اصولا لاغراندام و قرتی‌تر بود، گفت مریمی من چند سال‌م‌ه؟ گفتم شما فکر کنم 2-1 سال از ایشون کوچیک‌ترید. گفت آره آفرین. حالا دختر م چند سال‌ش‌ه؟ گفتم دبستانی باید باشه به نظرم.

گفت دختر کوچیکه‌م 6 سال‌ش‌ه. بزرگ‌ه که 18 ساله‌ست. هرجا با هم میریم فکر می‌کنن من خواهرش‌م. گفتم حق دارن واقعا. اصلا بهتون نمیاد. گفت تو چند سال‌ت‌ه؟

گفتم به نکته‌ی خوبی اشاره کردین نیشخند یه حدس هم شما بزنید. گفتن 26-25. گفتم نع. البته راه نداشت دروغ بگم و تمام دت داشتم فکر می‌کردم الان چشم‌م بزنن چه غلطی کنم؟ نه که خیلی تحفه باشما ولی خب یه لحظه‌ست دیگه. البته زیاد هم طول نکشید چون 2 ساعت بعدش نزدیک بود بین درهای آهنی آسانسور مترو کلا پرس شم! از ترس‌م موقع برگشتن کلا سمت آسانسور نرفتم دیگه.

خلاصه خانوما خداحافظی کردن و رفتن دنبال کلاس انرژی‌درمانی! و البته قبل‌ش هم کلی نصیحت‌م کردن مبدا گول بخورم شوهر کنم. مدیر آموزشگاه می‌گفت یعنی چی که مردا 5-4 تا زن می‌گیرن اما هر زنی حق داره فقط یه شوهر داشته باشه؟ به نظر من که با قانون اینجا ازدواج کردن کلا اشتباهه. دخترا باید فقط صیغه رو قبول کنن. هر وقت هم نخواستن، ول کنن برن. چی‌ه هی این دادگاه اون دادگاه التماس و گریه و زاری؟ مگه عقل آدم کم شده خودش رو بندازه توی دردسر؟

اون خانوم‌ لاغر ه گفت مردای اینجا لیاقت ندارن. هرچی هم باشی چشم‌شون دنبال یه چیز دیگه‌ست. گفتم مگه چی شده؟ اون یکی خانوم‌ه گفت الان این! خوش‌تیپ‌ه. خوشگل هم هست. شاگرد اول دانشگاه‌شون هم هست. خیلی هم سرزبون‌دار و تر و فرز ه. بعد شوهر ش رفته یه زن دیگه گرفته. این هم طلاق گرفته.

مربی‌مون گفت خب همه که مث هم نمیشن. مدیر آموزشگاه گفت مرد بد داریم، زن بد هم داریم. زن خوب داریم، مرد خوب هم هست اما آدم خودش نباید خودش رو گرفتار کنه.

مربی‌م گفت چرا دوباره ازدواج نکردی؟ خانوم‌ه گفت یه خواستگاری داشتم وضع‌ش خیلی خوب بود و ظاهر خیلی موجه و اینا. هر دفعه هم میومد خونه‌ی ما - ! - می‌گفت کارت‌م رو بگیر برو خرید کن برای خودت. خودش می‌موند خونه‌مون. من قبول نمی‌کردم یا فوق‌ش 60-50 تومن بیشتر رو م نمی‌شد خرید کنم. یه بار که باز خواستم برم خرید، دختر بزرگ‌ه‌م گفت مامان نرو خرید. ما کلا با هم درگیریم. این 70ای‌ها خیلی پرروئن. یه چایی بهش میگم دم کن گوش نمیده. فکر می‌کنه کلاس‌ش میاد پایین توی خونه کار کنه.

گفتم عیب نداره. بزرگتر بشه درست میشه. گفت دیگه کی آخه؟ هیچی من رفتم بیرون اما چند دقیقه بعد برگشتم دیدم همون آقای موجه باشخصیت رفته دختر م رو از پشت بـ.ـغل کرده.

البته وقتی اینا رو می‌گفت، تغییری در چهره‌ یا لحن‌ش ندیدم و بقیه‌ش رو هم نگفت. کلا باور نکردم حرف‌ش رو نمی‌دونم چرا. اینا رفتن، بعد دوباره تلفن زدن که آدرس رو پیدا نکرده‌ن. مربی‌م وقتی گوشی رو گذاشت گفت بیخود نیست شوهر ه رفته یکی دیگه رو گرفته. این کلا گیج‌ه. بعد هم خندید.

من فقط نگاه‌ش کردم. داشتم فکر می‌کردم آدم به کی می‌تونه اعتماد کنه؟ اون بنده خدا اومده یه دردلی کرده همینطوری، این خانوم داره مسخره‌ش می‌کنه. اصلا هم نگران نیست که من می‌شناسم‌ش و غیبت میشه یا ممکن‌ه به کسی بخنده و سر خودش بیاد همون ماجرا. حالا خدا می‌دونه پشت سر من چیا گفته. مهم هم نیست البته.

توی این فکرا بودم که گفت مریمی دیدی اون خانوم‌ تپل‌ه چقد قشنگ بافته بود قالی‌ش رو؟ اون روز که اومدن، شوهر ش بهش گفته بود اگه یه روزی تو بتونی قالی ببافی، من اسم‌م رو میذارم جمیله!

گفتم عوض تشویق کردن‌ش‌ بود این حرف؟ من بودم 1 ماه جمیله صدا ش می‌کردم دیگه زبون‌درازی نکنه. به خانوم‌ه گفتم چرا نرفتی امتحان بدی؟ گفت شوهر م گفته نمیخواد!!! نمیخواد امتحان بدی یعنی چی؟ سوال

بعدش یادم افتاد حرف تابلوفرش که بود، من گفتم آدم یه عکسی رو که خیلی دوست داره بده براش نقشه درست کنن همون رو ببافه. خانوم‌ه گفت آره. شوهر م گفته عکس مامان‌ش رو ببافم. صدای شیون حضار

باز توی فکر بودم که مربی‌م گفت این خانوم ازدواج دوم‌ش‌ه. این 3 تا بچه رو از شوهر اولی داره. همین شوهر ش قبلا 2 بار ازدواج کرده بوده. زن اول‌ش بیمارستان روانی بستری شد از اخلاق گند این. دومی هم فرار کرد رفت. این سومی هم 50 بار خودکشی کرده ولی نمرده.

گفتم اون خودکشی نیست. خودزنی‌ه. کسی واقعا بخواد بمیره، بلد ه چطوری تموم‌ش کنه اما کسی که خودزنی می‌کنه نمیخواد بمیره. امیدوار ه یکی پیدا شه نجات‌ش بده.

بد م میاد از آدمای بی‌فکری که چند بار بچه‌دار میشن و دختراشون رو در اولین فرصت، شوهر میدن. نتیجه‌ش میشه همین نارضایتی و طلاق و خودکشی و ... نمیگم هر کی ناراضی‌ و مطلقه‌ست و خودکشی کرده، زیر 18 سال بوده سن ازدواج‌ش ولی شوهردادن یه بچه‌مدرسه‌ای از نظر من، عین جنایت‌ه.

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*نه لینک میخوام، نه ایمیل. فقط اسم‌ت رو بنویس لبخند


دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers