*منهدم شده‌م روی کاناپه. هم سرد ه، هم تب دارم. از چشمام اشک میاد. گلو م درد می‌کنه و کلا از این وضعیت مسخره، خنده‌م گرفته. یهو یکی توی سر م می‌خونه:

شب چشم تو قیمتی‌ترین‌ه، به انگشتر عمر من نگین‌ه...

ذهن‌م بقیه‌ش رو اتوماتیک می‌خونه. من دارم فکر می‌کنم شعرهای قدیمی چقد خوب بودن...

 

 

 

شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*یه دوستی داشتم با گرم شدن هوا، چند تا کار رو حتما انجام می‌داد:

کولر رو راه‌اندازی می‌کرد، کلاس زبان‌ ثبت نام می‌کرد، کفش تابستونی می‌خرید و یه لاک صورتی کم‌رنگ، موهاش رو کوتاه می‌کرد و برای یه سفر، برنامه‌ می‌ریخت.

من یه رمان آب‌دوغ‌خیاری رو میذارم توی لیست فعلا. اسم‌ش از شما...

دیگه پیشنهادی ندارین؟

جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*اینجا

پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از آرشیو
Share

*مریمی هی می‌خواستم یه روز دعوت‌ت کنم منتها این کار رو نکردم. حالا کار داشتم و سفر بودم و اینا که بهانه بود. میشه راستش رو بگم بهت؟

من: آره همیشه راستش رو بهم بگو. اینجوری راحت‌ترم.

 

- راستش من نمی‌دونستم کادوی تولد چی برات بگیرم. از اون موقع هی مهمونی رو عقب انداختم که بتونم یه چیزی که دوست داری برات بخرم.

من: هرچی دوست داشتم رو قبلا خریدی خب. من و تو که بچه نیستیم. باور کن وقتی برام یه روز خوب می‌سازی از هر چیز کادو شده‌ای بیشتر خوشحال‌م می‌کنه.

- واقعنی؟ آخه یه چیز دیگه هم هست. فکر کردم تو هم ترمه دوست داری، هم رنگ آبی رو. رفتم از نت، یه کیف پول سه لت پیدا کردم. به خواهرم گفتم مدل دو لت‌ش رو برات بسازه. خواهرم هم آبی‌ش رو ساخت، هم بنفش‌ش رو. بعد گفتم برم ببینم این کیف‌ه مال چه سایتی بود. دوباره که رفتم چک کردم، دیدم نوشته ماجراهای مریمی! وبلاگ توئه این؟

من انقد می‌خندیدم نمی‌تونستم حرف بزنم. گفتم مدل کیف خودم رو بردی خواهرت برام بسازه؟

 

- آره بابا. انقدم خوشگل شد. بعد که دیدم اینجوری‌ه، گفتم خب مریمی که کیف داره. آبی‌ه رو برداشتم برای خودم، بنفش‌ه رو هم خواهر بزرگه‌م برداشت برای خودش.

من: باز هم چیزی لازم داشتین بگینا. تعارف نکن نیشخند

- دیگه همین مدل‌ش خوب بود دیگه. دست‌ت درد نکنه نیشخند

 

عاشق دوستام‌ن وقتی حتی صدا شون پشت تلفن، پر از محبت‌ه. وقتی انقد می‌خندن که نمی‌تونن جمله‌شون رو تموم کنن. وقتی دور ن اما عشق‌شون با توئه. زن‌ها واقعا فرشته‌ن...

پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع:
Share

*سلام مریم جان ی خواهشی دارم ،مامانم حالش خیلی بده و مشکوک به سرطان کبد هست هنوز جواب پاتولو‍ژی نیومده،تو رو خدا ی ختمی بذار که دوستان انجام بدهند انشاا... مادرم شفا بگیره،هر ختمی که میدونی موثره،خیلی محتاجیم.دعا کنند جواب پاتولوژی معجزه باشه ،خوب باشه قابل درمان باشه .حالمون خیلی بده خدا بهمون رحم کنه خودم توسل کردم به حضرت ام البنبن و حضرت ابوالفضل و امام زمان.خدا خودش کمک کنه

دستور شفای بیماری‌های لاعلاج: بهش پیشنهاد دادم دستور دوم رو خودش انجام بده. ما هم اولی رو براش انجام میدیم لبخند فقط محض محکم‌کاری البته:

برای شفای بیماری که دکترها از او قطع امید کرده‌اند و او را جواب کرده‌اند، دستورات زیادی وجود دارند که بنده دو تا از مجرب‌ترین  و سریع‌ترین آنها که بارها تجربه شده  را خدمت‌تان تقدیم می‌کنم به شرطی که بنده، همسر و خانواده‌ام  را از دعای خیر خود هیچ وقت فراموش نفرمایید.    

دستور اول: به نیت شفای مریض، دوازده هزار مرتبه  و در یک جلسه به تنهایی یا با کمک چند نفر و به صورت دسته‌جمعی بگویید : أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ 

قاعده: 1. ختم حتما باید در یک روز در یک جلسه و با طهارت اشخاص و مکان انجام شود.

2. چون عدد زیاد است می‌توانید از چند نفر انسان  متدین کمک بگیرید و عدد را بین خودتان تقسیم کنید و در یک مجلس بخوانید چون اثر آن بیشتر خواهد بود.

3. دقت کنید عدد دقیق باشد کم و زیاد نشود.

4. معمولا یک بار انجام دادن آن نتیجه می‌دهد ولی  چنانچه لازم بود، چند دفعه دیگر این عمل در روز های دیگر تکرار شود.

از یه منبع دیگه: عارف و عالم عظیم الشأن، فیض کاشانی آورده است:  جهت برآورده شدن امور، شقای امراض، ادای دیون و... دعای « اَمَّن یُجیب » را دوازده هزار بار در یک مجلس بخواند و اگر وقت نباشد و یک نفس نتواند با مشارکت دیگران هم بخواند خوب است و باز اگر نتوانست در یک مجلس صد و بیست مرتبه بخواند که ان‌شاءالله در آن هفته اثر استجابت ظاهر می‌گردد و به حاجت خود می‌رسد.

یک روز رو تعیین می‌کنم. اون روز همه 12000تا رو با هم می‌خونیم به نیت مامان این دوست‌ خوب‌مون. کیا میخوان ثواب کنن؟

1. مریمی

2. مهرنوش

3. الهام

4. نرگس

5. فرح

6. پری

7. دختر شاه پریون

8. نرگس، دختر باباش

9. رویا

10. سپیده

11. مریم

12. فاطمه 27

13. نسیم

14. سرو

15. هما میم

16. فطمه ص

17. نیلی

18. دختر پاییز

19. مامان دختر پاییز

20. فری

21. سوسو

22. حسنا

23. سیمین

24. هما

25. مهسا

26. صدیقه

27. مولود

28. نونو

29. یه مریم دیگه

30. آرزو

31. سمیه صومعه

32. زنجبیلی

33. زهرا 27

34. حدیث

35. نسا

36. هانی

37. غزل

38. عسل

39. طاهره

40. ربکا

41. الی

42. دختر معمولی

خیلی عالی‌ه که تعداد مون از 40 نفر بیشتر شد و فردا پنج‌شنبه دعا رو بخونیم، نفری 285 مرتبه أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ رو به نیت سلامتی همه‌ی بیمارها علی‌الخصوص مامان این عزیز مون. یکی از دوستان گفتن 10 بار می‌تونن بخونن. خودم هم 305بار می‌خونم. کل‌ش میشه 12000بار. ممنون از همه‌تون. خدا بهتون سلامتی بده ان‌شاءالله.

چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*پدربزرگ‌م اینا توی حیاط‌شون چند تا درخت مو داشتن. من همیشه می‌گفتم این که انگور ه. چرا میگین مو؟! فکر می‌کردم به خاطر اون پیچ‌پیچی‌هاش‌ بهش میگن مو. کلا اون حیاط با باغچه و داربست و درختاش برام خیلی اسرارآمیز بود مخصوصا که می‌گفتن توی حیاط چاه هست و اجازه نداشتم تنها برم اونجا.

گاهی که خاله‌هام سبد و قیچی برمی‌داشتن برن انگور بچینن، من هم اجازه می‌گرفتم باهاشون برم. بیشتر خاله‌وسطی این کارا رو انجام می‌داد. من هم دنبال‌ش راه می‌افتادم.

چیزای جالب دیگه هم بود. مث درخت انجیر با اون صمغ مشکوک‌ش. اون گلدون توی تراس که گل‌های رنگی می‌داد و اجازه نداشتم به گرد‌ه‌هاش دست بزنم. سینی لواشک که کسی بهش ناخنک نمی‌زد و همیشه گوشه‌هاش جای انگشت ماها بود...

یکی دیگه‌ش هم دلمه بود. اصلا نمی‌فهمیدم چطور یکی به سر ش زده غذا رو بپیچه لای برگ درخت، بذاره بپزه و بعد بخوره.

الان هم خیلی انگور نمی‌خورم اما از تماشاکردن‌ش لذت می‌برم. و از اینکه این هفته دلمه پختن رو یاد گرفتم، خوشحال‌م.

چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*مریمی یه چیزی شده!

من: چی شده؟

 

- یعنی یه کاری کردم. بعدش خیلی خجالت کشیدم.

شروع کرد به پیچوندن موهاش دور انگشت‌ش...

من: چی کار کردی؟

 

- قهر کردم باهاش.

من: باز هم؟

 

سر ش رو انداخت پایین. گفتم مشکل‌ت چی‌ه واقعا؟ یا حل‌ش کن یا این آدم رو کلا حذف کن. نه تو اذیت شی، نه اون.

- بهم گفت اخلاق‌م بد ه.

من: دقیقا همینجوری گفت؟

 

- نه. گفت این کار ت خیلی بد ه که وقتی از آدم عصبانی یا ناراحت میشی، کل رابطه رو می‌بری زیر سوال. اصلا چرا انقد سریع عصبانی میشی؟ من که کاری نکردم عزیزم. بهت گفته بودم اون تایم کشیک هستم و گوشی‌ اصلا دست‌م نیست که بتونم تلفن‌ت رو جواب بدم.

من: واقعا کشیک بوده؟

- آره.

 

من: تو به خاطر یه حرکت، همه چیز رو زیر سوال بردی؟

- آره. بار چندم‌ه این کار رو کردم. خودم خیلی خجالت کشیدم. دوست‌پسر قبلی‌م سر یه جریان مسخره یهو گفت اصلا نمیخوام ببینم‌ت و ممنون به خاطر همه‌ی خوبی‌هات. بعد هم تموم... فکر کنم من هم همین کار رو کردم الان. خواستم اگه قرار ه تموم شه من تموم‌ش کرده باشم.

 

من: دوست‌پسر قبلی‌ت از اول‌ش یه چیزی‌ش می‌شد. کسی هم که دنبال بهانه باشه بالاخره جور ش می‌کنه. ولی تو چرا اینجوری می‌کنی؟ این رو نمی‌فهمم.

- بد کردم دیگه. خودم می‌دونم. البته به رو م نیاوردما ولی خب دیگه... تازه من قهر کردم و دیگه تلفن هم نزدم. خودش معتقد ه قرار تلفنی مال کسانی‌ه که فقط میخوان اوضاع رو سمبل‌کاری کنن. فقط به دیدار حضوری معتقد ه. از تلفن فقط برای احوال‌پرسی سریع و قرار گذاشتن استفاده می‌کنه. دو روز بعد خودش تلفن زد گفت دل‌ش برام تنگ شده و نمی‌خواسته ناراحت‌م کنه. خواست همدیگه رو ببینیم.

 

من: تو چی گفتی؟

- من در حالی که خودم رو گرفته بودم براش، گفتم حوصله ندارم. بعد هم گفتم وقت ندارم.

 

من: برو گم شو با این اخلاق‌ت.

- خوشبختانه اون رو ش نشد این رو بهم بگه نیشخند گفت خودت رو لوس نکن دیگه. قرار گذاشت برای فردای اون روز. گفتم میام. وقتی هم رفتیم، من باز اخم کرده بودم. طفلی اصلا به رو ش نیاورد. فقط گفت این خوب نیست که یهو همه چیز رو می‌برم زیر سوال. بعد هم ادامه‌ش نداد. گفت برات هدیه گرفتم تا باهام آشتی کنی. یه سکه بهم داد.

 

من: پررو نشی‌ها. همین یه بار بود.

- مریمی تو چقد پررویی. کدوم مشاوری اینجوری با آدم حرف می‌زنه؟

من: حق مشاوره که نمیدی، زبون‌ت هم دراز ه؟ خب مشاور اخلاق گند تو رو نمی‌دونه ولی من که می‌دونم نیشخند

دیروز وقتی داشتم اجاق گاز رو پاک می‌کردم یاد این مکالمه افتادم. وقتی که به جای سابیدن سطح گاز با ابر و اسکاچ و ... از اسپری تمیزکننده استفاده کردم. نه دست‌م داغون شد، نه انرژی زیادی تلف کردم، نه سطح گاز خراب شد. خیلی سریع تمیز شد و تموم.

رابطه‌ها هم همین‌ن. گاهی آدم بیخودی خودش و دیگران رو اذیت می‌کنه فقط چون نمی‌دونه برخورد درست چی می‌تونه باشه.

یه بنده خدایی بود می‌گفت من روان‌شناسی نخوندم اما بلد م چطوری به دخترا مشاوره بدم تا از به هم خوردن روابط جلوگیری کنن. داشت برای خودش تبلیغ می‌کرد توی باشگاه. بهش گفتم وقتی کسی دنبال بهانه‌ست، دلیلی نداره مانع‌ش بشی. میخواد بره؟ خب بره. به زور نگه داشتن‌ش چه ارزشی داره؟

سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*بانوی بهمن ماه به نقل از یک برنامه‌ی رادیویی نوشته به توصیه دین (!!) ازدواج مجدد مردان، امری بدیهی (!!؟) است و باید سازوکار سیـ.ـاست‌گذاری‌های کلان برای حمایت از مردانی که قصد ازدواج مجدد را دارند ایجاد شود! ایشان با اشاره به 10 میلیون زن بی‌شوهر (مجرد و بیوه و مطلقه) فرموند که باید اینها را به مردان متاهل تجویز کرد تا فرصت بچه‌دارشدن را از دست ندهند.

از آقای جعفری پرسیدم یعنی شما حاضرید دخترتان همسر مرد متاهلی شود؟ ایشان گفتند: بله؛ اگر دخترم به 32 سالگی برسد و ازدواج نکرده باشد، بهتر است همسر دوم مرد متاهلی شود تا اینکه از افسردگی به بیمارستان برود.

... فکر می‌کنم ما همه‌ی این 10 میلیون دختر، حاضریم از افسردگی بریم بیمارستان ولی خودمون رو به بهانه‌ی افسرده نشدن و بچه‌دارشدن نندازیم وسط یک زندگی دیگه و وارد یک بازی دو سر باخت نشیم و یک زندگی نصفه‌نیمه رو تجربه نکنیم! تا به حال دیده شده زنی از خیانت شوهرش (شما بخونید ازدواج مجدد به توصیه‌ی دین) راهی بیمارستان و بعدش تیمارستان بشه اما ندیدم دختر مجردی رو که به قول ایشان از افسردگی بره بیمارستان...

از اون گذشته من نمیدونم چرا فقط این قسمت از دین رو بلد هستند؟ یعنی نمی‌دونن ازدواج مجدد با ذکر شرایطی توصیه شده؟ مثلا مرد استطاعت مالی داشته باشد! عدالت داشته باشد و از همه مهم‌تر همسر اول‌ش هم راضی باشد!

بعضی حرفا انقد یه‌جوری‌ن آدم می‌مونه چی بگه. خب فکر کن یکی با هدف افسرده‌نشدن و بچه‌دارشدن بره سر زندگی مردم - با فرض اینکه همه لزوما باید بچه‌دار شن - فکر این رو می‌کنه که همسر اول اون آقا هم از افسردگی میره بیمارستان؟ یا فقط اونایی که در 32 سالگی مجرد ن مهم‌ن، گور پدر روحیه‌ی اونایی که در سن کمتری ازدواج کرده‌ن؟

ضمن اینکه من فکر نمی‌کنم هیچ زنی در شرایط عادی به این ماجرا راضی باشه قلبا و هرگز هم نمیشه هم‌زمان به یک اندازه عاشق دو نفر باشی و عدالت! رو اجرا کنی چون قلب آدم برای یک نفر جا داره. همین که رفتیمیری سراغ دومی، یعنی اولی برات به قدر کافی عزیز نبوده...

 

سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*می‌گفت با بچه‌م رفتیم داخل یه مغازه. داشتم دور و بر رو نگاه می‌کردم، یهو دیدم طوفان شد و گردوخاک! برگشتم ببینم بچه‌م کجا رفت یهو که صاحب مغازه داد زد خانوووووووم! من هنوز کولر رو درست نکرده‌م که پسر شما روشن‌ش کرده. خب مواظب باش. خسارت بزنه باید کلی پول بدیا.

دیدم راست میگه. حق داره واقعا. نگو بچه‌م گرم‌ش شده فکر کرده باید کولر رو روشن کنه خب.

دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*چند تا رگال مانتو چیده بود با کلی بنر بزرگ! هیچ‌کدوم از لباسا اتیکت قیمت نداشت. قیمت چند تا رو سوال کردم. با منت جواب داد: بی‌آستر 170. آستر داشته باشه 180. دوست‌م گفت خوب‌ه؟ گفتم من خوش‌م نمیاد از مدل‌هاش. گفت ولی من دوست دارم. بخرم به نظر ت؟ حالا بذار بپوشم یکی‌ش رو. اتاق پرو کجا ست؟

خانومی که صاحب اونجا بود گفت از پشت بنرها به عنوان اتاق پرو استفاده کنید. کلی هم غر زد که بنرها م داغون شد. کلی پول اینا رو داده‌م. شبکه‌ی 3 با من مصاحبه کرده. کارهام همه طراحی خودم‌ن. جنس‌ پارچه‌هام عالی‌ن. مدل‌ مانتوها رو جای دیگه ندیده کسی!!! کلی خودستایی کرد. دوباره برگشتم رگال رو نگاه کردم. هیچ چیز مهیج و بی‌نظیری اونجا نبود!

به دوست‌م گفتم همین وسط پرو کنی سنگین‌تری. همونطور که تو پشت بنر، ملت رو می‌بینی، اونا هم تو رو می‌بینن. خانوم‌ه گفت خب روی مانتو ت این مانتو رو بپوش. دوست‌م با تردید گفت باشه. مانتو ئه رو راحت روی مانتوی خودش پوشید. خانوم‌ه گفت به‌به چقدر اندازه‌ت‌ه. چقدر بهت میاد.

گفتم زیر این مانتو یه مانتوی دیگه تن‌ت‌ه. اون رو دربیاری، می‌بینی که این حداقل 1 سایز برات گشاد ه! خانوم‌ه بد نگاه‌م کرد: خب یه سایز کوچیک‌تر رو پرو کن. دوست‌م دوباره گفت باشه. پوشید. آستین مانتوی زیری قلمبه شده بود. شکم‌ش هم زده بود بیرون. گفت چه شکلی شدم؟ دور و بر رو نگاه کردم. آینه‌ای نبود. گفتم وایسا عکس بگیرم ببین. داشتیم دو تایی عکس رو نگاه می‌کردیم که یهویی خانوم‌ه مشتری‌هاش رو زد کنار اومد توی صورت‌م: این کارا طراحی خودم‌ه. مالکیت معنوی‌ش مال من‌ه. درست نیست کسی بره کپی‌شون کنه. من راضی نیستم. مالکیت معنوی چی میشه پس؟

رفتم یه قدم عقب‌تر. گفتم اگر منظور شما من‌م باید بگم که شما نه اتاق پرو دارین، نه آینه. به جا ش هی میگین به‌به چقدر اندازه‌ت‌ه! یا پیشنهاد میدین ببر خیاطی 20 تومن بده برات تنگ‌ش کنن یا بیار مزون خودم با پرداخت هزینه‌ی دیگه‌ای اندازه‌ت کنن‌ش. این عکس هم برای این‌ه که دوست‌م ببینه برای چه لباسی میخواد 200 تومن پول بده. مانتوی لنگی هم چیزی نیست که کسی ندیده باشه وگرنه مطمئن باشین من هم مثل شما معنی این لغات رو خوب می‌دونم.

دوست‌م گفت مریمی چی کار کنم؟ نخرم؟ گفتم من باشم نمی‌خرم. مانتو رو ازش گرفتم گذاشتم توی رگال، دست‌ش رو گرفتم اومدیم بیرون.

چنان ادعا داشت انگار همه برگ مو می‌پوشن، ایشون صنعت نساجی رو راه انداخته. والاااااااانیشخند

دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*خوشبختی یعنی فلفل دلمه‌های زرد و نارنجی و سبز و قرمز توی یخچال که برای تو خریده‌ن چون یاد شون بوده که تو هم عاشق فلفلی هم عاشق چیزای رنگی‌رنگی.

شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*پارسه یا تخت جمشید نام یکی از شهرهای باستانی ایران است که سالیان سال، پایتخت تشریفاتی امپراطوری هخامنشیان بوده است که توسط اسکندر مقدونی، سردار یونانی به آتش کشیده شد که بخش عظیمی از کتاب‌ها، فرهنگ و هنر هخامنشی را نابود نمود ولی هنوز خرابه‌های آن در شهر شیراز برپا است. این مکان در سال ۱۹۷۹به ثبت میراث جهانی یونسکو رسید. وسعت کامل کاخ‌های تخت جمشید، ۱۲۵هزار متر مربع است که از این بخش‌های مهم تشکیل شده است: کاخ‌های رسمی و تشریفاتی پارسه (کاخ دروازه ملل)، سرای نشیمن و کاخ‌های کوچک اختصاصی، خزانه‌ی شاهی و دژ حفاظتی. نام دیگر کاخ‌های آن عبارتند از کاخ آپادانا، کاخ هدیش، کاخ تچر، کاخ ملکه، کاخ صد ستون، کاخ شورا.

*کاخ آپادانا از قدیمی‌ترین کاخ‌های تخت جمشید می‌باشد که به فرمان داریوش بزرگ بنا شده است و برای برگزاری جشن‌های نوروزی و پذیرش نمایندگان کشورهای وابسته به حضور پادشاه استفاده می‌شده است. دیوارهای این کاخ از خشت با نمای آجری و ستون‌های آن از سنگ است. دیوارهای داخلی آن با آجر لعاب‌دار پوشیده شده و دارای نقش سربازان گارد جاویدان و گل نیلوفر آبی بوده است.

این کاخ هم در حمله‌ی اسکندر، به کلی ویران و به آتش کشیده شد. در سال ۱۳۸۰ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید. ستونی از کاخ آپادانا در موزه لوور پاریس نگهداری می‌شود.

برای دیدن تخت جمشید باید صبح زود حرکت کنید چون حدود یک ساعت و نیم از شیراز فاصله داره و اگر دیر راه بیفتید، وسط گرما می‌رسید اونجا. مسقف هم نیست و کلا حتی اگر بتونید چشماتون رو بازنگه‌دارید و چیزی ببینید، بی‌شک از گرما کباب میشید. حتما کرم ضد آفتاب بزنید، کلاه لبه‌دار و نقاب! ببرید. اگر هم نمیخواید دستاتون 40 درجه تیره بشه رنگ‌ش - بلایی که سر اینجانب اومد - یا دستکش دست‌تون کنید یا یه لباسی بپوشید که آستین‌ش روی دست رو بپوشونه تا حدودی. کفش‌تون اصلا پاشنه نداشته باشه چون قرار ه روی خاک و سنگریزه راه برید و خلاصه قرتی‌بازی رو تا حد زیادی بذارید کنار نیشخند

راستش من پارسه رو خیلی دوست داشتم اما اصلا اونجا احساس شادی نمی‌کردم. درست‌ه برای گردش رفته بودم اما وسط ویرانه‌های تخت جمشید نمیشه خوشحال شد واقعا. یه چیز دیگه‌ای که لج آدم رو درمی‌آورد، خارجی‌ها بودن مخصوصا زن‌ها. درست‌ه که توی شیراز کسی ایراد نمی‌گیره چرا جای مانتو، پیرهن و بلوز پوشیدی اما دیگه درست نیست آدم یه لباس خیلی نازک سفید بپوشه و زیر ش هم قرمز! بپوشه. از اون جالب‌تر، کسانی بودن که یه تاپ پوشیده بودن با دامن توخونه‌ای. یه شال هم انداخته بودن روی شونه‌شون. گرم بود هوا اما جهنم نبود که اینا این شکلی اومده بودن. بعضیا هم کلا چیزی به نام شال و روسری همراه‌شون نبود و یه کلاه مختصر رو کافی دونسته بودن. هیچ‌کدوم آرایش نداشتن. ولی مثلا اینکه یکی‌شون وسط آپادانا روی نیمکت خوابیده بود، صحنه‌ی جالبی نبود. کلا رفتار طلبکارانه و حق‌به‌جانب خارجی‌ها در شهرهای توریستی، همیشه کفر من رو درمیاره.

آدم خیلی مومنی نیستم اما فکر می‌کنم وقتی کسی میره به یه کشوری، باید مقررات اونجا رو رعایت کنه و احترام بذاره که من چنین چیزی ندیدم خیلی وقتا. بگذریم...

اصولا مردم یک ساعت وقت میذارن برای پارسه و بعد میرن نقش رستم و نقش رجب و پاسارگاد رو هم می‌بینن. پاسارگاد از پارسه خیلی دور ه. ظاهرا حدود همون یک ساعت و نیم. من با اجازه‌تون 4 دور، دور تخت جمشید رو گشتم و انقد پله‌ها رو بالا و پایین رفتم که همه جا رو سیر ببینم که ساعت از 1 گذشت و زیر اون آفتاب، احدی راضی نمی‌شد با من بیاد پاسارگاد.

موقع برگشت، آقای راننده پرسید نقش رستم و نقش رجب رو دیدین یا نه؟ و ما گفتیم نه. گفت از اینجا 7 کیلومتر بیشتر فاصله نداره. بریم ببینید؟ بعد بی‌توجه به مخالفت ملت، گفت بریم ببینیم. الان گرم‌تون‌ه. بعد که میرید خونه و خستگی‌تون درمیره، پشیمون میشید که چرا تا اینجا اومدین و این ذره راه رو نرفتین. بعد هم لبخندزنان پیچید سمت نقش رجب!

*نقش رجب: نقش برجسته‌های داخل شکاف کوه، در مسیر نقش رستم، چشم بازدیدکنندگان را به خود معطوف می‌دارد. این نقوش دوره‌ی ساسانی را نقش رجب می‌نامند. حجاری‌های نقش رجب، شامل چهار نقش برجسته‌ی تاج‌گذاری اردشیر بابکان، تصویر کرتیر (موبد بزرگ و مقتدر اوایل دوره‌ی ساسانی)، نقش شاپور اول و تاج‌گذاری شاپور اول ساسانی سوار بر اسب و ۹ نفر از بزرگان سلطنتی را که پشت سر وی ایستاده‌اند، را نشان می‌دهد.

از آقای راننده پرسیدم نقش رجب چی‌ه؟ گفت یکی به نام رجب اینجا یه چیزایی کشف کرده. گفتم چه چیزایی؟ گفت چیز مهمی نیست. از همین توی ماشین ببینید بریم نقش رستم. و به مسیر ادامه داد نیشخند

*نقش رستم یکی از مهم‌ترین و زیباترین آثار باستانی سرزمین همیشه جاوید پارس می‌باشد که آثار مهمی را از دوران ایلامی، هخامنشی و ساسانی در خود جای داده است. بر سینه‌ی این کوه، مقبره‌های بسیار عظیمی به جای مانده که شهریاران هخامنشی در آنجا آرمیده‌اند. این قبور منسوب به داریوش کبیر، خشایارشا، داریوش دوم و اردشیر اول می‌باشد که در آرامگاه داریوش اول، سنگ‌نوشته‌های بزرگی به خط میخی وجود دارد که حاوی نیایش و مضامین مذهبی است. این آثار در ۳ کیلومتری تخت جمشید و در کنار جاده جدید شیراز - مرودشت واقع شده است.

اینطور که آقای راننده می‌گفت، نقوش روی دیوار اونجا هیچ ربطی به رستم نداره و صحنه‌ی تعظیم والریانوس! - نمی‌دونم کی بوده - هست منتها مردم عامی به دلیل عظمت و بزرگی تصویر، به اسم رستم می‌شناخته‌ن‌ش و این اسم همینطور تکرار شده و روی بنا مونده دیگه.

*پاسارگاد بر خلاف تصوری که در میان عامه‌ی مردم وجود دارد، تنها یک مقبره نیست بلکه مجموعه‌ای‌ست گسترده از کاخ‌ها و بناهای گوناگون که در تمام دشت مرغاب پراکنده شده‌اند. کاخ‌های پاسارگاد به دستور کوروش کبیر بنا شده است. آرامگاه کوروش و کاخ اختصاصی وی، نقش انسان بالدار، کاخ تشریفات و ساختمان مذهبی (آتشکده) از بناهای باقی مانده در این مجموعه تاریخی است. مهم‌ترین اثر موجود، همان مقبره‌ی کوروش کبیر است.

موقع برگشت، بنده از خستگی کاملا خواب بودم و از کنار دروازه قرآن و آرامگاه خواجوی کرمانی که رد می‌شدیم، یه چیزایی دیدم اما نه جون پیاده شدن داشتم، نه جرات‌ش رو نیشخند

*دروازه قرآن یکی از دروازه‌های تاریخی شیراز است که در شمال شرقی شهر شیراز میان کوه چهل مقام و کوه باباکوهی قرار دارد. کریم‌خان زند این دروازه را در دوره‌ی زندیه بازسازی کرد و اتاقی به بالای آن افزود و دو جلد قرآن بزرگ نفیس در اتاقک بالای آن جای داد. این قرآن‌ها که به قرآن هفده مَن معروفند به موزه‌ی پارس شیراز انتقال یافته‌اند.

*آرامگاه خواجوی کرمانی در شمال شیراز، در دامنه‌ی کوه صبوی و در ابتدای جاده شیراز - اصفهان، مشرف بر دروازه قرآن قرار گرفته است. این آرامگاه در محوطه‌ای بدون سقف قرار دارد. در بالا و پایین قبر، دو ستون سنگی کوتاه موجود است که طبق رسم آن زمان، در بالا و پایین قبور عرفا و شعرا ساخته می‌شده. کمی بالاتر از قبر، غاری وجود دارد که محل عبادت و ریاضت زهاد و مشایخ بوده و خواجو نیز مدتی در آنجا به عبادت مشغول بوده است.

و اما عکس‌ها: اول اول. کنار بجه‌ی فروش بلیط. ادامه‌ی مسیر. ماکت کامل پارسه. من نمی‌تونم تصورش کنم راستش. بعد از تحویل بلیط، از این پله‌ها میرید بالا. توضیح اینکه بازدید برای بازنشستگان و 3 نفر همراه‌شون رایگان‌ه. دیگه اینکه ارتفاع پله‌ها خیلی کم‌ه و موقع بالارفتن ناچار نیستید شلنگ‌تخته بندازید برخلاف پله‌های عمارت قدیمی نارنجستان که از بس پله‌هاش بلند بود و مارپیچ، آدم وحشت می‌کرد نیشخند پله‌های تخت جمشید ولی وادار تون می‌کنه مث یه لیدی باشخصیت، آروم برید بالا. الان پله‌ها شکسته‌ یه جاهایی‌ش و روی پله‌ها رو تخته‌های چوبی گذاشته‌ن. شما عملا روی چوب راه میرید.

بعضی جاها از این تابلوها هست که بیفور - افتر قسمت‌های مرمت‌شده رو نشون میده. پارسه کلا ابعاد انسانی نداره یه جورایی یعنی همه چیز ش خیلی غول‌آسا و بزرگ‌ه. اون مقدمه و پیاده‌روی، پله‌ها، بنای بزرگ و باشکوه، همه‌شون تاثیر روانی خاصی روی آدم میذارن. تازه اینکه من میگم، درباره‌ی ویرانه‌هاش‌ه. دیدن اصل‌ش ظرفیت زیادی می‌خواسته حتما که من احتمالا ندارم. آیکون مویه

داشتم فکر می‌کردم اون زمان چطور چنین بناهای سنگی عظیمی رو ساخته‌ن. الان ساختمون روبروی خونه‌ی ما با این همه دم و دستگاه 2 سال‌ه دارن خونه می‌سازن، هنوز هم تموم نشده! بعد یه جا نوشته بود بخضی از ساختمون، نیمه‌کاره رها شده بوده یعنی نرسیده بودن تموم‌ش کنن و از روی اون فهمیده‌ایم که 2 نوع سنگ می‌آوردن اونجا. یه سری مکعبی، یه سری استوانه‌ای. بعد با قرقره‌های بزرگ، اینا رو روی هم سوار می‌کرده‌ن. حجاری‌ها رو هم از بالا شروع می‌کرده‌ن میومدن پایین.

سوال من این‌ه که چنین سنگ‌های یکدست بزرگی رو از کجا جدا می‌کردن می‌آوردن؟ واقعا چطوری جابه‌جا شون می‌کردن؟ اصلا نمی‌تونم تصور کنم با امکانات ابتدایی چطور چنین بنایی ساخته‌ن.

بعضی جاها از این لوح‌ها بود برای توضیحات بیشتر. دروازه‌ی ملل. نمایی در خیابان سپاهیان. چند تا عکس: یک. دو. سه. چهار. از اون بالا: راست. چپ. پنج. ورودی حرمـ.ـسرا با رنگ قرمز: یک. دو. ادامه: شش. هفت. توریست‌ها.

سربازان هخامنشی. پله‌های آپادانا. باز هم پله. هشت. تابلوی فروشگاه صنایع دستی اونجا. فالوده وسط تخت جمشید. البته وسط نیست واقعا. پشت حرمـ.ـسرا بود. از اون فروشگاهه یه دستبند گرفتم که توی این عکس، تقریبا معلوم‌ه. چیز دیگه‌ای که معلوم‌ه، این‌ه که اون باااااالا 2 تا مقبره بود که بنده به علت بار سنگین - شما بخونید کلی آب معدنی از ترس هلاک شدن از گرما - و تابش مستقیم آفتاب و خستگی و سرگیجه و احتمال سقوط - بالا نرفتم. پله هم نداشت و مردم از تپه می‌رفتن. وسط راه، واقعا خسته بودم و کی هم نبود بتونه انسان‌های نادم رو کول کنه بیاره پایین. فلذا بی‌خیال‌ش شدم و به جاش 4 دور، دور اونجا چرخیدم. نکته‌ی دیگه‌ای که توی عکس هست این‌ه که پشت دست‌های اینجانب در عرض همون چند ساعت 40 درجه تغییر رنگ داد و الان بعد از گذشت تقریبا 1 ماه تازه رنگ اول‌ش شده. در و دیوار در هنگام خروج از تخت جمشید بدون ادیت!

این فکر کنم نقش رجب بود. نقش رستم، چندین کتیبه داشت و 4 تا مقبره. متاسفانه من اصلا تاریخ یادم نمی‌مونه چون کلا گوش نمیدم! ولی یکی از اون مقبره‌ها سمت راست بود و سه تای دیگه سمت چپ. من به شدت حواس‌م پی مقبره‌ی اول بود و چشم ازش رنمی‌داشتم. واقعا نمی‌دونم چرا. اینکه اون زمان چطور چنین جایی رو ساختن و اون داخل چه شکلی‌ه، بماند. یه کم اون طرف‌تر کعبه‌ی زرتـ.ـشت بود و کلی حجاری که هر کدوم حکایت خودشون رو داشتن. این هم من در سرزمین پارسه که شکر خدا از روی عکس، برودت هوا کاملا مشخص‌ه و چیزی از لباس مناسب اینجانب معلوم نیست نیشخند مدیونین فکر کنین من لباس پلنگی تن‌م بود اونجا قهقهه

پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: سفر ? عکس
Share

ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم         

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم         

وی گردن‌م ببسته از تو کجا گریزم

ای شش جهت ز نور ت، چون آینه‌ست شش رو         

وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم

دل بود از تو خسته، جان بود از تو رسته         

جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم

گر بندم این بصر را، ور بسکلم نظر را         

از دل نه‌ای گسسته. از تو کجا گریزم؟

پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

* وسط مراسم، بچه‌ی دوست‌م از توی اتاق داد زد ماماااااااان. دارم میفتم. من نزدیک‌تر بودم به اتاق. دویدم سمت تخت دوطبقه‌شون. دیدم دوقلوها اون بالا ن. یکی‌شون خیلی ریلکس داره دوروبر رو نگاه می‌کنه، اون یکی می‌خنده.

گفتم بچه چرا الکی میگی؟ نیشخند بعد یه وقتی که واقعا داری میفتی، همه فکر می‌کنن باز داری الکی میگی، نمیان کمک‌ت کنن.

خندید گفت آره می‌دونم. چوپان دروغگو. گفتم تو چوپان دروغگو رو هم بلدی و باز اینوری میگی؟ گفت آره. گفتم خب من دیگه حرفی ندارم نیشخند

پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*کف زمین رو پر کرده بود از برگ و نایلون و آب و خرت‌وپرت. گفت صبر کنین اینا رو جمع کنم، بعد بفرمایید. گفتم باشه.

آقای گل‌فروش، سنی نداره. بچه‌ی خوبی هم هست. یه کم به خودش نگاه کردم، یه کم به سیگار توی دست‌ش، اومدم بیرون.

متوجه نگاه‌ ملامت‌گر م شد اما بدون اینکه چیزی بگه، مشغول کار ش شد. بعد اومد بیرون، در رو بازگذاشت گفت بفرمایید.

گفتم چرا سیگار می‌کشی؟

با خجالت خندید گفت تعجب کردین؟

گفتم تعجب که.. آدم بیشتر ناراحت میشه.

گفت 6-5 سالی میشه. شما ندیده بودین. چند ثانیه صبر کرد. بعد گفت البته افتخار هم نیست‌ها. برای خودش سر تکون داد...

چهارشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*سیگارکشیدن به نظرم عادت کم‌خردانه‌ای‌ه. پول‌هات رو آتیش بزنی، عین اژدها از سر ت دود بلند شه، بوی بد بگیری و آخر ش هم مریض شی بمیری. چه کاری‌ه خب؟

به بهانه‌ی دیدار با خانوم آرایشگر محترمی که سیگار می‌کشه...

سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع:
Share

دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*یه دوستی داشتیم، بچه‌ی شمال بود اصالتا. بعد مثلا یه وقتی که من آسمون رو صاف می‌دیدم و خیلی ریلکس لبخند می‌زدم، اون می‌گفت شب حتما باد و بارون میشه! می‌گفتم خبری نیست که. چطور این رو میگی؟ می‌گفت از روی رنگ آسمون و فرم ابرها. همون هم می‌شد.

وقتی چند بار این ماجرا تکرار شد، به قدرت پیش‌بینی‌ش درباره‌ی وضعیت جوی ایمان آوردم. بعد نمی‌تونم بفهمم چطور طوفان تهران پیش‌بینی نشد و چند نفر کشته و زخمی شدن.

اون روز همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. سرعت باد هی بیشتر می‌شد. از صدا ش می‌شد فهمید. کم‌کم رسید به حد اصطلاح "زوزه‌ی باد" که توی کتابا خونده بودم قبلا. بعد یهو هوا تاریک شد. حدود ساعت 5 عصر بهار، هوا کاملا روشن‌ه اما انگار یهو غروب شد. معلوم نبود آسمون سیاهه یا نارنجی. شاخه‌های درختا تکون می‌خوردن. از ساختمون نیمه‌ساز روبرویی صداهای بلندی میومد. دعا می‌کردم زلزله نشه فقط. نمی‌دونم چرا یاد اون افتاده بودم. شاید از ترس‌م بود.

برق قطع شد. مجبور شدم تابلوفرش‌م رو جمع کنم. تقریبا هیچی نمی‌دیدم. با رجوع به اطلاعات مذهبی نصفه‌نیمه‌م یادم اومد اول ظهور ه، بعد قیامت. برنامه هم که قرار نیست عوض شه. پس خدا رو شکر امروز قیامت نمیشه. حوصله نداشتم توی تاریکی بشینم. رفتم خوابیدم. یاد شبی افتادم که از شیراز برمی‌گشتیم. اونجا هوا گرم بود و همه چیز آروم و همه هم خوشحال. گفتن تهران، باد و بارون‌ه. ما هم ذوق کردیم که تهران خنک‌ه.

نیم ساعتی گذشت و از اصفهان رد شدیم. از اول راه، یه خانومی که ردیف جلوی من نشسته بود، شروع کرد به جیغ و داد و غر زدن سر شوهر ش. بعد مهماندار رو صداکرد گفت این آقا - شوهر ش - دوربین‌مون رو توی سالن انتظار جداگذاشته. یه کیف بود تو ش دوربین بود و فلش و رم و ... چی کار کنم الان؟

بهش گفتن شما لازم نیست کاری انجام بدی. ما اطلاع میدیم سالن رو بگردن. اگر دوربین پیدا بشه، می‌سپرن به امور جامه‌دان. اگر کسی رو شیراز رو دارین، بگین 2ساعت دیگه بیان بپرسن پیدا شده یا نه؟ امیدواریم پیدا بشه.

خانوم‌ه بلافاصله دوباره شروع کرد به فحش دادن و غر زدن به شوهر ش که تو عرضه نداشتی یه دوربین رو برداری بیاری و ... شوهر ش داشت از عصبانیت منفجر می‌شد اما چیزی نمی‌گفت. سر ش رو گرفته بود بین دستاش و حرص می‌خورد.

بعد تلفن‌ها شروع شد: مامان تو به کار من کار نداشته باش لطفا. اصلا کی بهت گفته انقد زنگ بزنی؟ بیخود. بهش بگو به تو مربوط نیست. فضولی نکنا. این گندزده خب. دوربین‌مون رو جاگذاشته. چی چی رو ول‌ش کن؟ 2 تومن قیمت همون دوربین‌ه. توی هتل کلی با لباس خواب عکس گرفته بودم من. چی کار کنم دیگه. خاک‌برسری شد حالا. اصلا چی میگین شماها؟ نخیر. لازم نکرده. من برسم تهران، برمی‌گردم شیراز دوباره. این؟ من نمی‌دونم. نمیخواد نیاد اصلا. باید دوربین رو پیدا کنم.

خلاصه نیم ساعت غر زد تا اصفهان. اگر گریه می‌کرد، کمتر تعجب می‌کردم. راستش خیلی دل‌م می‌خواست ازش بخوام دهن‌ش رو ببنده اما می‌دونستم فایده‌ای نداره. اعصاب‌ش بدجوری داغون بود.

بعد خلبان شروع کرد به صحبت کردن. اوایل سفر اگر میومد چیزی بگه، عجیب نبود. مثلا میگن این پرواز فلان‌ه. دمای هوای مقصد الان انقدر ه. سفر خوبی رو براتون آرزو می‌کنم. از این حرفا. اما وسط سفر، مشکوک بود اوضاع.

گفت الان دمای بیرون، منفی 40 درجه‌ست. از اصفهان رد شدیم. هوای تهران، باد و بارونی‌ه. اگر نتونستیم فرودبیاییم، برمی‌گردیم اصفهان. خانوم مذکور داد ش رفت آسمون: اصفهان چی بود این وسط؟ فقط همین رو کم داشتم. یکی از پشت سر گفت آخ جون اصفهان! خارجی‌ها مهماندار رو صداکردن بپرسن چی شده؟

کم‌کم انگار باد شدیدی می‌وزید، هواپیما خیلی تکون می‌خورد. دسته‌ی کیف‌م رو چنان محکم گرفته بودم انگار مثلا چتر نجا‌ت‌ه! به نظر می‌رسید خلبان نمی‌‌تونست کم‌کم ارتفاع رو کم کنه. نمی‌شد یعنی. یه ذره مستقیم می‌رفت. یهو ارتفاع رو خیلی کم می‌کرد. چیزی که حس می‌شد، این بود. چند بار تکرار شد. یه بار هم‌زمان با این کاهش ارتفاع، هواپیما تکون شدیدی خورد. پشت‌سریا با تمام قدرت جیـــــــــــــــــــــغ می‌کشیدن. یکی‌شون اون وسط خدا رو قسم می‌داد به بچه‌هاش رحم کنه. جو داشت ترسناک می‌شد. بعضیا زیرچشمی به هم نگاه می‌کردن. یکی بلند گفت یعنی چی؟ برای چی جیغ می‌زنین؟ کسی محل‌ش نمیذاشت.

وقتی فرود اومدیم، یه عده بلند صلوات فرستادن. بعد هم برای خلبان سوت و دست زدن و تشویق. خارجیا با تعجب نگاه می‌کردن ببینن این اصوات عجیب که همه یهو با هم گفتن چی بود! اون وسط یکی گفت چرا اول‌ش صلوات نفرستادن؟ توی دل‌م گفتم اول‌ش نمی‌ترسیدیم آخه.

نتیجه‌ی اخلاقی سطحی‌نگرانه: آدم باید حتما سوت‌زدن بلد باشه. برای تشکر لازم میشه گاهی نیشخند

یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*تمام مدت با ولوم بالا تعریف کرد که چندین ترم‌ه هی درس نخونده و چند تا رو افتاده و مشروط شده. بعد هی پرسید این سوال، جواب‌ش چی بود؟ مطمئنین این بود؟ اون یکی چی بود؟ وااای من درست نوشته بودم. پاک‌ش کردم. این یکی چی؟ توی کتاب بود؟

بی‌اغراق یک‌سره جیغ می‌زد. انقد حرف زد که کاملا سردرد گرفتم. چند بار اومدم برگردم بهش بگم تو رو خدا آروم‌تر حرف بزن. باز گفتم ول‌ش کن. استرس داره. ولی حرفاش تمومی نداشت. سعی کردم نفس عمیق بکشم و صدا ش رو نشنوم ولی مگه می‌شد؟ انگار بلندگو قورت داده بود آخ

همچنان کتاب‌ش رو زیرورو می‌کرد و از دیگران تایید می‌خواست برای جواب سوالای امتحان. کم‌کم بقیه هم خسته شدن اما این کوتاه نمیومد. می‌خواستم بگم خو لامصب اگه انقد برات مهم‌ه، قبل امتحان بخون. هی ترم به ترم میفتی، بعد ش میای با جیغ‌وداد دنبال جورکردن جوابای درست می‌گردی؟ آیکون موی‌کنان و مویه‌کنان

خلاصه کتاب‌ش رو جمع کرد، شروع کرد درباره‌ی عقد و عروسی حرف زدن. یه خانومی اونجا بود که خطاب به یه دختر دیگه می‌گفت من نمی‌دونستم تو ازدواج کردی، می‌خواستم بیام برای فلان فامیل‌م باهات صحبت کنم. ماشالا خوشگل هم هستی. چشمات سبز ه.

دختر ه رو دیده بودم. در نگاه اول، جالب بود اما فقط یه لحظه. هیچ‌وقت چشمای رنگی رو دوست نداشته‌م. سلیقه‌ست خب. هر کسی یه جوری دوست داره. ولی تجربه نشون داده کسانی که چشماشون رنگی‌ه - سبز و عسلی و ... - خیلی احساس زیبایی و متفاوت بودن می‌کنن. من شاید اگر چشمام کاملا سیاه بود - خیلی کم دیده شده. یک مورد. اون هم من ندیدم. خاله‌جان تعریف کرد سال‌ها پیش - همچین احساسی داشتم اما متاسفانه اینجوری نیست.

خلاصه جیغ دختره رفت آسمون که کی گفته من ازدواج کردم؟ ما فقط نامزد کردیم. یعنی ما قبل‌ش همدیگه رو می‌شناختیم. بعد اومدن خواستگاری. حالا قرار شده ببینیم اخلاق‌مون جوردرمیاد یا نه. ازدواج نکردم که.

دختر اولی‌ه گفت شغل شوهر ت چی‌ه؟ دختر چشم‌سبز ه باز هوار کشید که ما فقط نامزد کردیم. قبل‌ش همدیگه رو می‌شناختیم. اومدن خواستگاری. حالا قرار شده ببینیم اخلاق‌مون جوردرمیاد یا نه. ازدواج نکردم.

خانوم‌ه گفت دختر من هم مث شما خوشگل‌ه. چشماش سبز ه. بعد مشهد که رفته بودیم، توی هتل یکی اومد خواستگاری‌ش! دختر م گفت اینا کی‌ن؟ چرا اینطوری‌ن؟ گفتم مادر! دست‌ت زیر چادر بوده حلقه‌ت رو ندیده‌ن که. برای همین اومدن.

داشتم فکر می‌کردم کی این مشهدی‌ها از عادت ندیده‌ونشناخته‌خواستگاری‌کردن‌شون دست‌برمی‌دارن که دختر چشم‌سبز ه باز تاکید کرد ازدواج نکرده. انگار خیلی براش مهم بود مبادا یه وقت فرصت فامیل شدن با این خانوم‌ه رو از دست بده اگر نامزدی فعلی‌ش به‌هم‌خورد. دختر اولی‌ه هم باز کتاب‌ش رو باز کرد گفت جواب سوال فلان چی می‌شد؟

شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*مقررات سخت‌گیرانه‌! پوشش در دو دانشگاه خارجی

جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*آرامگاه شاه چراغ باشکوه‌ترین و مهم‌ترین مرکز مذهبی شیراز است که گنبد نیلوفری آن به سبک بسیار زیبایی کاشی‌کاری شده و از دوردست نمایان است. حضرت میر سید احمد فرزند امام موسی کاظم (ع) معروف به شاهچراغ (ع) برادر حضرت امام رضا(ع) در آغاز قرن سوم هجری به شیراز هجرت نمود و در همان جا وفات یافت. ضریح موجود، موقوفه‌ی فتحعلی شاه قاجار می‌باشد که مورد بازسازی و مرمت قرار گرفته است.

حس‌وحال اونجا آدم رو یاد حرم امام رضا مینداخت. اون شب که من رفتم، شب شهادت امام موسی کاظم بود. یه صدای آشنا توی حیاط داشت برای مردم سخنرانی می‌کرد.

می‌گفت چهارشنبه‌ها که در برنامه‌ی سمت خدا... شناختم‌ش. حاج آقا حیدری کاشانی بود. می‌گفت الان که اومدی حرم، فکر این نباش که حوائج‌ت رو لیست کنی. هول نشو کدوم رو اول بگی. خدا خودش تمام خواسته‌های شما رو می‌دونه. الان که چنین شبی اینجا اومدی، فکر کن قرار ه از امام موسی کاظم چه چیزی یاد بگیری.چه اخلاق بدی، چه عادت داری که باید ترک‌ش کنی؟ نمیگم آدم هیچ‌وقت هیچ‌جا نباید عصبانی بشه اما خیلی از خشم‌ها بی‌دلیل‌ن. عادت بدی‌ن که باید ترک شن. شما این رو تمرین کن. نیازی به لیست کردن حوائج نیست. خدا همه رو خودش می‌دونه. (نقل به مضمون)

فیلم‌ش

جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? سفر
Share

*می‌گفت رفته بودیم آرایشگاه. دو تا دختر اومدن خیلی جوون. زیر 22 سال مثلا. خیلی خوش‌اندام و خوش‌لباس. کلی آرایش کرده بودن و مشخص بود وضع مالی خیلی خوبی دارن. حرف از پول و درآمد شد. یکی‌شون گفت درآمد آرایشگرها که چیزی نیست.

دوست‌ من پرسید ببخشید می‌تونم بپرسم شغل شما چی‌ه؟

دختر ه با افتخار گفت من بیزینس دارم!

دوست‌م آروم تکیه داد به صندلی و دیگه چیزی نگفت. زیر گوش‌ش گفتم ببین. با این سن‌شون بیزینس داره و کلی درآمد. اون وقت من هنوز کارمند م.

دوست‌م زیرچشمی نگاه‌م کرد: تو نمی‌دونی بیزینس یعنی چی؟

پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*باغ دلگشا یکی از باغ‌های قدیمی شیراز است که در شمال شرقی شیراز و در نزدیکی آرامگاه سعدی قرار دارد. قدمت این باغ به دوره‌ی ساسانیان برمی‌گردد. اهمیت آن، علاوه بر ساختمان زیبای آن که به سبک معماری ساسانی است، قرار گرفتن در کنار قناتی موسوم به کاریز سعدی و نیز واقع شدن در محدوده‌ی قلعه‌ای موسوم به کهندژ می‌باشد. وجود درختان زیبای نارنج و درختان کهنسال سرو، کاج و نخل، شکوه و جلوه‌ی خاصی به این باغ داده‌اند. همچنین اولین کلاه فرنگی ایران در این باغ به ثبت رسیده است.

من نه کاریز سعدی رو دیدم، نه کهن‌دژ رو متاسفانه اما خود باغ رو رفتم و دیدم. منتها چون بلافاصله بعد از سعدیه رفتم و کلی گل دیده بودم، باغ دلگشا خیلی به چشم‌م نیومد اما محیط خوب و سالم و تمیزی داشت. یه موزه هم داشت که در بدو ورود، با ساز و آواز مواجه شدم که گویا بعضی روزها جزو برنامه‌شون‌ه اصولا. طبقه‌ی بالا هم موزه‌ی رادیو بود و یه فروشگاه که نمی‌دونم ساز می‌فروختن یا سی‌دی.

بدی شیراز رفتن من این بود که دائم در حال دویدن بودم و هیچ جا رو نتونستم زیاد بمونم و به فراغ دل ببینم. باغ دلگشا در هنگام ورود. اولین چیزی که می‌بینین، در ادامه. این همون ساختمون موزه‌ست. عکس‌های داخل: یک. دو. سه. چهار. پنج. این عکس رو که می‌بینم، دل‌م میخواد دوباره برم شیراز یک ماه بمونم. روز اولی که وارد شهر شدم، هوا ابری بود. از یه جایی گذشتیم که خیابون و پل و کوه و ابر، همه با هم دیده می‌شد. آدم نسبت به بعضی جاها حس آشنایی داره. انگار بخشی از تو متعلق به اونجا ست. مثلا اصفهان شهر بسیار زیبایی‌ه اما منتها من شیراز رو خیلی دوست‌تر دارم. حس عجیبی رو که به شیراز دارم به جای دیگه‌ای نداشته‌م تا حالا.

توضیحاتی که حالا بعدا می‌خونم‌شون، همون حوض، موقع خروج. اعتراف می‌کنم تمام مدتی که اونجا بودم، دل‌م کماکان جایی نزدیک آرامگاه سعدی بود، یه خیابون اون‌طرف‌تر...

چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? سفر
Share

*نارنجستان، لباس‌های محلی فوق‌العاده‌ای برای عکاسی داره. آبی، قرمز، سبز، سبز و طلایی. همه‌شون هم خوشگل.

فقط اگه رفتین و پوشیدین، مث من خنگ‌بازی درنیارین فقط توی حیاط عکس بگیرین. می‌تونین برین بالا. اونجا یه فضای خیلی خوشگل برای عکس گرفتن هست با دیوارهای نقاشی شده مث اینجا یا اینجا.

 

 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*عصبانی‌م. شاید توقع‌م از مردم زیاد ه. توقع‌م زیاد ه که وقتی کسی یه چیزی می‌پرسه و بهش جواب نمیدم، فکر می‌کنم حتما متوجه شده که نمیخوام جواب بدم. و تعجب می‌کنم چرا دفعه‌ی بعد که باز به رو ش می‌خندم، بی‌مقدمه دوباره سوال‌ش رو تکرار می‌کنه. حتما باید رک بگم فلانی به تو مربوط نیست؟ عمدا جواب نمیدم و انقد سوال نکن؟

شاید توقع‌م زیاد ه که اینجا دکمه‌ی سرچ گذاشته‌م و هر وقت کسی پرسیده فلان مطلب کجا ست، بهش سرچ کردن رو توضیح داده‌م. بعد نمی‌فهمم چرا بعضیا با اصرار در کمال ناباوری من بارها تماس می‌گیرن میخوان خودم آرشیو رو براشون بگردم. چرا؟ چون تنبلی‌شون میاد به خودشون زحمت بدن و ضمنا فلان مطلب رو حتما میخوان.

اشتباه می‌کنم اگر به همه‌ی مردم احترام میذارم و وقتی میگن کار شون فوری‌ه، میگم خب حتما فوری‌ه. بعد با پی‌ام‌های طلبکارانه‌شون مواجه میشم. الهی شکر که هرکس از نت استفاده می‌کنه صددرصد مشکل بینایی حاد نداره و چشم‌هاش می‌بینه! و می‌تونه دو دقیقه تنبلی رو بذاره کنار، چشم‌هاش رو باز کنه، به خودش زحمت بده ببینه اون لیستی که من احمق درست کردم برای فلان دعا، تا چه روزی طول می‌کشه.

ولی مردم حتی این کار رو هم نمی‌کنن. خیلی راحت برای هر سوال مسخره‌ای هر وقت دل‌شون بخواد تماس می‌گیرن و توقع دارن من در خدمت‌شون باشم و به رو م هم نیارم که این کار شون عملا مزاحمت‌ه. اصلا درک نمی‌کنم چطور کسی اینترنت داره توی لاین و کوفت و زهر مار یه سوال چرت رو 10 بار بپرسه اما اینترنت نداره بلاگ رو باز کنه لیست رو خودش نگاه کنه. تازه طلبکار هم هست که چرا برخورد م با برخورد توی بلاگ‌م فرق داره. بله. برخورد م فرق داره. فرق‌ش هم این بود سن ایشون رو پرسیدم ببینم با گروه سنی الف مواجه‌م یا نه؟

شکر خدا نظر مردم درباره‌ی من هیچ‌وقت برام مهم نبوده چون تجربه نشون داده دهن مردم همیشه عین دروازه باز ه برای حرف مفت زدن. دروازه رو میشه بست اما دهن گشاد مردم رو نه. پس مهم نیست چی میگن پشت سر م. جا شون همون پشت سرم‌ه.

فقط دل‌‌م میخواد این خانومی که حتی سن‌ش رو هم نمیگه و اینترنت هم نداره اما با مسنجرهای اینترنتی کار می‌کنه! بیاد اینجا یه کامنت بذاره تا بهش بفهمونم اون خری که ایشون فرض می‌کنه دیگران رو، دقیقا کی‌ه!

یه ذره ملاحظه، یه ذره ادب چیز بدی نیست به خدا. من اگر کسی برام هر جوکی بفرسته اصلا نمیگم بی‌ادب‌ه. میخواد من رو بخندونه یه لحظه. اما کسی که از همه طلبکار ه بیخود و بی‌جهت، از نظر من بی‌ادب‌ه و هیچ بی‌احترامی رو تحمل نمی‌کنم چون دلیلی براش نمی‌بینم. وقت هم ندارم برای چنین آدمایی تلف کنم. پس لطفا مزاحم نشید.

امیدوار بود آدمی به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*آرامگاه شیخ مشرف‌الدین ابن مصلح‌الدین سعدی شیرازی در ۴ کیلومتری شمال شرقی شیراز، انتهای خیابان بوستان و در مجاورت باغ دلگشا قرار گرفته است. سعدی در این مکان که در ابتدا به صورت خانقاه بود، اواخر عمر خود را گذراند و سپس در همانجا مدفون شد. در قرن ۷ (ه.ق) مقبره‌ای توسط خواجه شمس‌الدین محمد صاحب دیوانی، وزیر معروف آباقاخان ساخته شد. این بنا در دهه‌ی ۱۳۳۰ توسط انجمن آثار ملی با مساحتی در حدود ۸ هزار متر مربع احیا و بازسازی شد.

در بدو ورود: یک. دو. سه. دور تا دور اون محوطه، کوه بود. این طرف‌ش هم خیابون و مغازه و خونه‌های مردم. توی محوطه هم فروشگاه صنایع دستی داشت، هم باغچه‌های پر از گل، هم یه عالم گلدون. ببینید: چهار. پنج. شش. هفت. هشت.

آرامگاه سعدی کل عوامل مورد علاقه‌م رو یک‌جا داشت: رنگ آبی، خط فارسی، شعر، طرح‌های گل‌گلی، حوض، گلدون، درخت، باغچه... در ورودی آرامگاه. داخل‌ش. از داخل جز در و پنجره به بیرون، یه راهرو بود که می‌رفت به سمت آرامگاه شوریده. نمی‌شد داخل رفت اما اگه از پشت شیشه نگاه می‌کردی اینجا رو می‌دیدی. چند تا عکس دیگه: یک. دو. سه. چهار.

آرامگاه سعدی علیه‌الرحمه نزدیک باغ دلگشا ست. کافی‌ه خیابون رو پشت به آرامگاه طی کنید و پس از گذشتن از کنار چنین منظره‌ای بپیچید به راست و برسید به باغ دلگشا.

سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: سفر ? عکس
Share

*شنیده‌م قدیما وقتی یکی دانشجو بوده، خیلی رو ش حساب می‌کرده‌ن. نه فقط از لحاظ درس و مدرک. دانشجوها کلا رفتار پخته‌تری داشته‌ن گویا.

بعد مقایسه می‌کنم با الان. با بچه‌های دانشگاه اولی. با این همه دانشگاه و این همه دانشجو. رفتار شون. سواد هم که کلا هیچی نگیم بهتر ه. توی دانشگاه اولی کسی کاری نداشت تو چکمه پوشیدی یا صندل لاانگشتی. شلوار برمودا پوشیدی یا مانتوی آستین‌کوتاه. همین که یه چیز یشبیه مقنعه پس سر ت بند بود، کافی بود. انواع آرایش عجیب‌غریب و دیزاین ناخن و بافت افریقایی و موی بنفش و ... عادی بود از بس دیده بودیم. هرازگاهی یه عده می‌رفتن اعتراض که به وضع موجود رسیدگی شه. ولی کلا چیزی زیاد عوض نمی‌شد. اونی که مذهبی بود، طبق نظر خودش همون شکلی میومد و می‌رفت. اونی هم که فرق دانشگاه و پارتی رو نمی‌دونست، هم همینطور. خیلیا هم خیلی معمولی میومدن. نه خیلی رو می‌گرفتن، نه خیلی ظاهر شون توی ذوق می‌زد. کاری به درست و غلط‌ش ندارم اما اینجوری بود.

بعد توی گروه ما یه دختر ه بود خیلی تودماغی حرف می‌زد. کل موهاش! رو چتری می‌کرد توی صورت‌ش. همیشه هم کوله‌ش رو می‌کشید روی زمین موقع راه رفتن. یه بار تنی چند از اساتید به مقامات پایین‌تر گفته بودن دوستانه یه تذکری به خانوم فلانی بدین بگین کیف‌ش رو بگیره دست‌ش راه بره. این چه مدلی‌ه آخه؟

دارم فکر می‌کنم انگار همه چیز شانس میخواد. یکی با هر تیپی میومد و به استاد لبخند می‌زد نمره می‌گرفت رسما. یکی هم چون موهاش توی صورت‌ش بود و کیف‌ش رو روی زمین می‌کشید، تذکر می‌شنید.

رفته بودم بانک. یه خانومی اومد با این هوا پاشنه. کفش بندی و لاک و فلان. ساپورت طوسی روشن. خودش هم تپل بود تقریبا. یه مانتوی جلوباز آستین کوتاه مشکی پوشیده بود که به شکل معذب‌واری! جلوی مانتو دایم توی دست‌ش بود. موهاش آشفته. عینک‌ش رو مث تل زده بود روی سر ش. شال‌ش رو هم هی می‌کشید عقب و جلو. تا جان در بدن داشت هم به لب‌هاش ژل تزریق کرده بود و رژ گونه زده بود.

به مسئول باجه گفت کارت‌م گم شده و المثنی میخوام. مسئول باجه گفت شناسنامه و کارت ملی لطفا. دختر ه گفت فقط کارت ملی دارم. آقاهه گفتم نمیشه. دختره کمی صدا ش رو برد بالا که من کارت‌م رو لازم دارم. میخوام برداشت کنم. مسئول باجه داشت عصبی می‌شد. گفت باشه برداشت کنید الان اما برای کارت، باید شناسنامه‌تون رو بیارید. بعد یه فیش برداشت داد دست‌ش.

دختر ه گفت با کارت نظام پزشکی نمیشه؟ مسئول باجه گفت خیر. کارت پزشکی به درد بانک نمی‌خوره خانوم.

فکر کن اون سر و شکل رو از یه پزشک ببینی. می‌دونم سواد ربطی به ظاهر آدما نداره اما قبلنا آدم‌های تحصیل‌کرده، هر لباسی رو نمی‌پوشیدن تا پرستیژ اجتماعی‌شون حفظ شه. الان مردم به خودشون هم احترام نمیذارن.

چند روز ه تی‌وی مدام گزارش می‌گیره از مانتوفروشی‌ها. مانتوها همه خوش‌رنگ. گل‌گلی. ارزون. اما هیچ‌کدوم دکمه ندارن. بعضیاشون یه بند دارن. بعضیا اون رو هم ندارن. همه هم میگن کار تولیدکننده‌های غیر مجاز ه!

دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*تی‌وی داره از مردم درباره‌ی دوستی‌های اینترنتی می‌پرسه. همه هم عین نوار ضبط‌شده میگن دوستی‌ها و رفاقت اینترنتی خیلی چیز بدی است چون پدر و مادر بهش نظارت ندارن و معلوم نیست طرف مقابل شما چه جور آدمی‌ه.

کارشناس تی‌وی هم داره میگه باید شخصیت دوست فرزند تون و خانواده‌ش رو بشناسید.

دارم فکر می‌کنم آدم بعد 100 سال یه چیزایی از دوست‌ش می‌بینه که باور ش نمیشه - حالا خوب یا بد - بعد چطور توقع میره کسی خانواده‌ی دوست بچه‌ش رو هم بتونه بشناسه؟ بعد تو بیا به بچه‌ت بگو با فلانی دوستی نکن. در چند درصد موارد، بچه‌هه میگه چشم؟

من در دنیای واقعی آدمایی جلوی چشم‌م بوده‌ن که عین ... بهم دروغ گفته‌ن. در دنیای مجازی دوستانی دارم بهتر از هرچی فامیل‌ه. نمی‌دونم چه اصراری‌ه حکم مطلق بدیم همیشه.

دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*بعد از مسجد نصیرالملک، رفتم حمام وکیل. به اینجا که می‌رسید، خیلی نزدیک هستین به حمام و مسجد وکیل و همینطور بازار. چند تا مغازه که بیشتر صنایع دستی می‌فروشن، رستوران وکیل و... ورودی‌ش. ورودی اکثر جاهای دیدنی شیراز 2 تومن بود. جز یک جا که 1500 بود و یه جا که 300 تومن بود - فکر کنم باغ دلگشا - بعد انگار یه دفعه وارد حمام مردونه میشین.

راستش من اصلا از اونجا خوش‌م نیومد و همه‌ش می‌خواستم فرار کنم نیشخند ولی خانواده معتقد ن من اساسا آدم بی‌ذوقی هستم و اون فضا با وجود مجسمه‌هاش، صداهایی که از اسپیکرها پخش می‌شد و ... خیلی طبیعی و به واقعیت نزدیک‌ه. چند تا عکس ببینید: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده

 

کنار حمام وکیل، مسجد وکیل‌ه که من وقت نشد برم ببینم متاسفانه و فیلم‌ش رو تماشا کردم.

دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? سفر
Share

*نزدیک ارگ کریم‌خانی، باغ نظر و موزه‌ی پارس بود که سر ظهر بسته شد و نتونستم برم ببینم اونجا رو. دل‌تون نخواد هوا هم خیلی خنک بود! توی عکسا معلوم‌ه. البته چون شیراز هوا ش خیلی تمیزتر از تهران‌‌ه، انقدری که آدم توی تهران، سر ظهر از گرما رو به موت میشه، شیراز اذیت نمیشه آدم. نه که گرم نباشه اما حداقل آلوده نیست انقدر.

خیلی جالب‌ه که مکان‌های تاریخی و دیدنی شیراز، دقیقا وسط شهر ن خیلیاشون. مثلا یه میدون‌ه ماشین‌ها و آدم‌ها در تردد ن. زندگی جریان داره کاملا. اون‌ور دادگستری‌ه این‌ور ارگ! توضیحات بیشتر. +

الواحی که طبق معمول نخوندم‌شون. نمایی دیگر. 3 تا عکس دیگه: یک. دو. سه. وارد می‌شویم: یک. دو. سه. توی حیاط، حوض و باغچه بود و یه فروشگاه صنایع دستی که ازش فیلم شکوه تخت جمشید رو خریدم. خیلی هم خلوت بود اون زمان و مردم هم نبودن تقریبا چه رسد به لیدر و راهنما که توضیح بده. من هم زیاد سردرنیاوردم و فقط عکس گرفتم بعدا ببینم چون توی اون نور، چشم‌م باز نمی‌شد و عملا چیزی نمی‌دیدم: یک. دو. سه. چهار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده. دو تا چیز اونجا خیلی جالب بود. یکی جنسای تقلبی که به جای عتیقه قرار بوده به فروش برن و کشف و ضبط شده بودن از وسایل ریز بگیر تا تابوت حتی! یکی دیگه هم عکس قدیمی از مقبره‌ی حضرت حافظ:

یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? سفر
Share

*از خانه‌ی زینت‌الملک که میایین بیرون، باید عرض خیابون رو رد کنید و اون‌طرف قد 2 تا چهارراه راه برید تا برسید به مسجد نصیرالملک. ظاهرا حرم شاه چراغ هم نزدیک اونجا ست ولی من ظهر نرفتم اونجا. مسجد، انتهای یه کوچه‌ست و سر کوچه هم تابلو داره. می‌تونید راحت پیدا کنید. در ورودی‌ش. توضیحات که من شکر خدا اینا رو نخوندم اونجا. وارد که میشید، حیاط رو می‌بینید.

سمت چپ رو اگر نگاه کنید، وارد اینجا میشید: یک. دو. سه. سقف رو دقت کنید. من نفهمیدم چرا اینجوری ساخته شده. شاید برای انعکاس صدا بوده. مثلا صدای اذان و اقامه یا سخنرانی. نمی‌دونم.

حیاط از روبرو. روبروی حیاط که می‌ایستید، سمت چپ میشه اینجا. یه در هست که اگر وارد ش بشین می‌رسین به اینجا. نمی‌دونم کاربری اون سالن بزرگ مستطیل‌شکل با حجره‌هاش دقیقا چی بود. شاید جای درس و بحث بوده. انتهای تالار، چند تا پله‌ی بلند ترسناک بود که می‌رفت پایین. نوشته بود گاوچاه. اول‌ش که من نرفتم داخل اصلا. یه آقایی اونجا بود که کمی توضیح می‌داد. هی گفت برو ببین. گفتم من می‌ترسم. هروقت شماها همه اومدین، من هم باهاتون میام اون پایین. می‌خندید می گفت دخترای تهران که باید خیلی شجاع باشن. از چی می‌ترسی؟ گفتم از پله! نیشخند

اون پایین، یه چاه بود که رو ش بسته بود اما می‌تونستی داخل‌ش رو ببینی. ظاهرا اونجا آب جمع می‌کردن و خنک هم می‌مونده. انتهای اون راهروی تاریک نزدیگ چاه اگر می‌رفتی و دست‌ت رو می‌زدی به دیوار، می‌دیدی خنک و مرطوب‌ه. یعنی نزدیک چاه، اون ته راهرو، انگار کولر آبی روشن بود. باور ت نمی‌شد سر ظهر توی مسجد آفتاب توی مغز آدم می‌زنه. بعد الان این‌ه وضع معماری‌مون با این همه پز و بند و بساط.

روبروی حیاط، سمت راست اینجا رو می‌دیدی که همانا شیشه‌رنگیای معروف مسجد نصیرالملک‌ه اما از بیرون هیچی معلوم نیست. داخل که میری ستون‌ها رو می‌بینی و بعد چشم‌ت روی پنجره‌ها می‌مونه. یه عکس دیگه.

این دو تا عکس رو هم ببینید: یک. دو. گل‌های خوشگل کنار حوض. توضیحات بیشتر

شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? سفر
Share

*از نارنجستان قوام که میایین بیرون، اگر پشت به نارنجستان - رو به خیابون - بایستید، سمت راست‌تون یه کوچه هست. که اونجا ورودی خانه‌ی زینت‌الملوک قوامی رو می‌تونید ببینید. ظاهرا اینجا به منزله‌ی اندرونی نارنجستان قوام بوده.

یه حیاط بزرگ و باصفا با باغچه‌های پر از گل و درخت، حوض آب، دورتادور هم اتاق‌هایی که پنجره‌هاشون به حیاط باز میشه و به هم راه دارن. توی عکسا دیدم بعضی پنجره‌هاش از این شیشه‌رنگیای خوشگل داره منتها این پنجره‌ها از بیرون مشخص نمیشن و باید داخل اتاق برید تا بتونید بازی نور و رنگ‌ها رو ببینید.

همون اول، توی یکی از اتاق‌ها دفتر مدیریت‌شون بود فکر کنم و ما دودستی بر سر کوفتیم که مردم تهران کار می‌کنن توی ادارات، مردم شیراز هم کار می‌کنن. توی اون فضا آدم اصلا خسته نمیشه. صد البته ما مردم شیراز رو خیلی دوست می‌داریم ولی دل‌مون برای مردم شهر خودمون هم می‌سوزه خب.

اون دست حیاط، یه فضایی درست کرده بودن برای عکاسی سنتی ولی خب صاحب‌ش نبود که ازش قیمت بگیرم بهتون بگم. جلوتر هم شربت‌خانه و محل فروش سوغاتی بود. عکس‌های دیگه: یک. دو. سه. چهار. زیر خونه یه زیرزمین خیلی بزرگ بود - قد حیاط - که از دو طرف حیاط پله می‌خورد می‌رفت پایین توی زیرزمین. یعنی شما می‌تونستی از یک سری پله‌ها بری پایین، توی زیرزمین رو بچرخی و از پله‌های اون سر حیاط بیای بالا.

زیرزمین، موزه‌ی مشاهیر  فارس‌ه و عکاسی اونجا ممنوع بود. الان از نت یه سری عکس پیدا کردم که میذارم ببینید. زیرزمین، فضای نسبتا تاریکی داشت و مجسمه‌های فکر کنم مومی مشاهیر فارس در ابعاد واقعی اونجا به نمایش گذاشته شده بودن. در بدو ورود، مجسمه‌ی خود زینت‌الملک بود که اگر بی‌هوا می‌رفتی تو، حتما می‌ترسیدی. دو طرف در هم دو تا سرباز. جلوتر همچین فضایی بود. یه عکس دیگه. باربد. مجسمه‌ی سعدی علیه‌الرحمه که بنده لطف کردم با دیدن‌ش چنان ذوق کردم انگار خودش اونجا ایستاده. ملت هم کلی بهم خندیدن نیشخند

من یه اخلاق بدی دارم. وقتی میرم موزه‌ای جایی اصلا حوصله نمی‌کنم تنهایی توضیحات رو بخونم. اگر لیدر باهام باشه، حوصله ندارم گوش بدم و ذوق دارم این‌ور اون‌ور بدوئم. اگر تنها باشم میگم اینا چی‌ن؟ کاش یکی بود توضیح می‌داد.

به پله‌ها دقت کنین. به نظر می‌رسه طراحی‌ش باعث رسیدن نور به زیرزمین می‌شده.

اینجا توضیحات بیشتر رو بخونید و یه فیلم دو دقیقه‌ای هم هست که حتما ببینید. اسپیکر تون هم روشن باشه. و اینجا. موزه‌ی مادام توسوی شیراز‍!

جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? سفر
Share

پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*شیراز یا باید زیاد بمونید به فراغ دل همه جا رو ببینید یا مث من باید دائم در حال دویدن از این باغ به اون باغ باشید نیشخند شب اول که بنده چسبیده بودم به حافظیه و به زور آوردن‌م بیرون. فردا اول صبح دویدم رفتم نارنجستان. ساعت 9 باز می‌کنن همه جا رو انگار.

نارنجستان قوام که به باغ قوام مشهور است، بین سال‌های ۱۲۵۷ تا ۱۲۶۷ هجری به دستور علی‌محمدخان (قوام‌الملک دوم) و پسر ش (قوام‌الملک سوم) ساخته و تکمیل شد. بنای نارنجستان شامل تالار آیینه، تالار شاه‌نشین و اتاق‌هایی که محل تشریفات اداری و پذیرش مهمانان بوده، می‌باشد. این عمارت از نظر هنرهایی چون آیینه‌کاری، شیشه‌کاری، منبت‌کاری، نقش‌پردازی و گچ‌کاری به کار رفته در آن، از زیباترین بناهای شیراز می‌باشد. باغ نارنجستان در اردیبهشت ماه ۱۳۵۳ به ثبت تاریخی رسید.

سردر. ورودی. وارد که میشید، سمت چپ، اینجا و اینجا رو می‌بینید و یه فروشگاه صنایع دستی رو. روبرو تون. روبروتر! یه کم جلوتر. داخل عمارت انقد قشنگ‌ه که آدم نمی‌دونه کجا رو نگاه کنه. متاسفانه من عجله داشتم و اتاق به اتاق و طبقه به طبقه می‌دویدم تقریبا. خیلی هم عکس گرفتم تا بعدا با دقت ببینم! یه همچین آدم هولی‌م من.

عکسای دیگه: یک. دو. سه. چهار. از این شیشه‌رنگا. یه اتاقی اونجا بود بی‌نهایت زیبا: یک. دو. سه. چهار. پنج. اتاقایی که به هم راه دارن، پله، ایوان، پنجره‌های قدی با شیشه‌های رنگی، نقاشی روی دیوار و... رو خیلی دوست دارم. پکیج کامل‌ش توی شیراز بود به وفور. شش. هفت. نمای دیگه‌ای از محوطه. یه زاویه‌ی خوب برای عکاسی.

توی محوطه‌ی نارنجستان قوام، یه غرفه زده‌ن برای عکاسی با لباس سنتی. قیمتاشون هم عالی‌ه. اگر فقط لباس رو بخواین 5 تومن. با عکاسی و چاپ، 15 تومن. در حالی که توی کاخ گلستان تهران، قیمت عکاسی و چاپ با لباسی خیلی ساده‌تر 10 تومن‌ه که خوب‌ه اما انتهای همون کاخ فقط کرایه‌ی لباس 40 تومن هست و زیبایی لباس‌هاشون به نظرم نصف لباسایی نبود که توی نارنجستان دارن. رنگای خیلی شادی هم داشت: قرمز و آبی و سبز-طلایی و ... چون با قرمز و آبی عکس داشتم، گقتم سبز میخوام و خانوم‌ه از بین چند تا لباس سبزی که داشت، خودش یکی‌ش رو انتخاب کرد. من هم پوشیدم. فکر کن زیر ش شلوار، رو ش هم کلی پارچه و چین. شدم 3 برابر! نیشخند

گفتم بدوبدو برم عکس بگیرم تا شلوغ نشده. نشستم روی پله، سیستر عکس بگیره. یه دفعه دیدم در روبرو باز شد 40-30 تا توریست کمرنگ خوشحااااال وارد شدننیشخند شاید آلمانی یا ایتالیایی بودن، نمی‌دونم. تندتند هم محوطه رو رد کردن برن داخل عمارت که چشم‌شون افتاد به بنده با اون هیبت. ردیف نشستن به عکس گرفتن با چه ذوقی.

حالا فکر کنید من اصولا با دوربین مشکل دارم، با مرکز توجه بودن هم همینطور. در چنین موقعیتی دقیقا باید چه غلطی می‌کردم؟ قهقهه هرچی فکر کردم دیدم بهتر ه ندیدبدیدبازی درنیارم و کلا به رو م نیارم و مشغول کار خودم باشم. فکر کنم اگر موجودی اجتماعی مث سیستر جای من بود، می‌رفت مثلا دو تا پله بالاتر می‌ایستاد و کلی هم ژست می‌گرفت تا عکسا قشنگ‌تر شن ولی خب برخلاف چینی‌ها، اینا اصلا از من اجازه نگرفتن. در نتیجه من هم زیاد تحویل‌شون نگرفتم. این به اون در نیشخند خیال‌شون که راحت شد، پاشدن رفتن ولی یه خانومی ول‌کن نبود و داشت کلی هم فیلم می‌گرفت که دیگه ازش خواهش کردم بی‌خیال شه بذاره عکس‌م رو بگیرم.

انقدر هم نور زیاد بود که عملا نمی‌تونستی بدون عینک، چشمات رو باز نگه‌داری. همه‌ش دنبال سایه می‌گشتم. خلاصه خواستید برید عکاسی، ترجیحا یه وقت خوب برید که آفتاب توی مغز تون نباشه.

نارنجستان قوام با فیلم

پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: سفر ? عکس
Share

*رفته بودم شیراز. پائولوکوئیلو درباره‌ی سفر میگه بهتر ه توی یه شهر، چند روز بمونین تا اینکه چند تا شهر رو توی یه روز ببینین. من زیاد اهل سفر نیستم اما شیراز شهری‌ه که اونجا نه احساس غربت می‌کنید، نه یه اخم، یه نگاه بد، یه رفتار زشت از کسی می‌بینید. مردم خیلی ریلکس و خوشحالی داره. همینطوری راه میرن لبخند می‌زنن. آدمای راحتی‌ن. زندگی رو سخت نمی‌گیرن.

مثلا داشتیم توی خیابون می‌رفتیم. گفتم مامان امروز چندشنبه‌ست؟ یه خانوم پیری خندید گفت دوشنبه‌ست. برگشتم نگاه‌ش کردم من هم خندیدم و تشکر کردم. بعد هم رد شد. مردم تهران اصولا همیشه عجله دارن مگر اینکه خلاف‌ش ثابت شه. و اگر لبخند بزنن، آدم خاصی محسوب میشن. از این لحاظ، شیرازی‌ها اصولا آدمای خاصی‌ن. اونجا یاد ت میره استرس یعنی چی.

یه بار دیگه داشتیم از هم می‌پرسیدیم این‌ور حافظیه بود، اون‌ور باغ جهان‌نما یا برعکس؟ - این دو جا نزدیک هم‌ن. پیاده هم میشه رفت اون مسیر رو - یه آقایی همینطور که رد می‌شد با دست اشاره کرد حافظیه اون‌ور ه، باغ این‌ور. بعد هم لبخندزنان رد شد. اول‌ش عجیب بود برام شاید. بعد دیدم جو حاکم همین‌ه. این همه عجله و استرس و اخم و ... در من هست که عجیب‌ه!

آرامگاه حافظ در شمال شهر شیراز، پایین‌تر از دروازه قرآن در یکی از قبرستان‌های معروف شیراز به نام خاک مصلی قرار دارد. عمارت گنبدی‌شکل آرامگاه و همچنین حوض بزرگی که از آب رکن‌آباد پر می‌شد، به دستور شمس‌الدین محمد یغمایی، وزیر ابوالقاسم گورکانی برای اولین بار بنا شد. امروزه در بیشتر مراسم خانوادگی و جشن‌هایی چون نوروز و یلدا به دیوان حافظ تفال می‌زنند و آینده‌ی خود را در میان ادبیات عرفانی این شاعر ماورایی می‌جویند، از این رو حافظ را لسان‌الغیب و ترجمان الاسرار هم می‌نامند.

تابلوی ورودی حافظیه. در ورودی‌ش. اصولا باغ‌ها و جاهای دیدنی شیراز، همه سرصاحاب دارن! نیشخند و این خیلی خوب‌ه چون مانع از این میشه که هر کسی وارد بشه و برخلاف پارک‌های تهران، شما متکدی و فال‌فروش و معتاد اونجا نمی‌بینید. محیط بسیار تمیزی هم داره و کلا اگر من شیراز بودم هر روز باید با کتک از یکی از باغ‌ها من رو می‌آوردن خونه.

وقتی وارد میشین روبرو تون اینجا رو می‌بینین. دوربین گوشی من شب خیلی خوب عکس نمی‌گیره. برای من شاید زیاد معلوم نیست چی به چی‌ه. از فضای خیلی خاص حاکم بر اونجا هم نه نمیشه عکس گرفت، نه اصلا در کلام می‌گنجه. جلوتر که میرید، می‌رسید به پله‌ها. آرامگاه حافظ علیه‌الرحمه. اونجا خیلی شلوغ بود و اصلا نمی‌دونستی دقیقا کجا رو چقدر باید نگاه کنی تا خیال‌ت راحت شه و بعدا دلتنگ‌ش نشی. مناظر اطراف.

عکس‌های دیگه: چمدون اینجانب. اینجا. من. باز هم من. محل فروش فالوده، عرقیات، هله‌هوله و ... یه چیز جالب اینکه اونجا هیچ موسیقی‌ای غیر مجـ.ـاز نیست انگار. 

نزدیک ورودی حافظیه هم این دکور بود که مردم سر شون رو جای سر ماکت‌ها میذاشتن و عکس می‌گرفتن. فقط من عکس گذاشتم ولی نمیشه شادی و آرامش شیراز رو تعریف کرد. باید خودتون اونجا بوده باشید تا بدونید از چی حرف می‌زنم.

پ.ن: کلیپ محمد اصفهانی در حافظیه. توضیحات دیگه.

سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس ? سفر
Share

دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

یکشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها 

بی‌خویشتن‌م کردی بوی گل و ریحان‌ها 

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل 

با یاد تو افتادم، از یاد برفت آن‌ها...

شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی 

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌ توگذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی؟! 

دلم ز هرچه به غیر از تو بود، خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی 

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی ست

ستاره‌ ای که بخندد به شام تار تویی 

جهانیان همه گر تشنگان خون من ‌اند

چه باک زان‌ همه دشمن چو دوست‌دار تویی 

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*این عکس برام ایمیل شده با مقادیری توضیحات!

واقعا نمی‌فهمم چرا زندگی خصوصی دیگران انقد برای یه عده مهم‌ه؟ بیکار ن؟ فضول‌ن؟ چه‌شون‌ه واقعا؟ حالا باز ایشون به واسطه‌ی شغل‌ش، آدم معروفی‌ه. یه وقتایی بعضی از خوانندگان عزیز اینجا یه چیزایی ازم می‌پرسن که جواب‌ش فقط "به تو چه ربطی داره؟" است. بعد هم که با سکوت مواجه میشن، دوباره سوال‌شون رو تکرار می‌کنن. اینا چی میخوان از زندگی؟ متفکر

پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers