*خوندن‌ش به قدر کافی تحسین‌برانگیز هست. اگر سن‌ش رو هم بدونی که دیگه واویلا.

سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*یه آهنگی هست که جرات ندارم ویدیو ش رو بذارم اینجا. از کارهای ایشون‌ه. اسم‌ خواننده‌ش و عنوان این پست رو با هم گوگل کنید کلیپ‌ش رو ببینید.

یعنی واقعا به این نتیجه می‌رسید که آدم یا باید خوب بخونه یا نوازنده‌ی خوبی باشه یا حداقل لطف کنه حرکات‌ش رو موزون‌تر کنه! نیشخند آیکون دریغ و افسوس.

دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یه خانومی هست به اسم هنگامه. از فالورهام‌ه توی اینستاگرام. هرچی عکس رنگی‌رنگی و گل‌گلی می‌بینه، من رو منشن می‌کنه بنده خدا. ذوق‌م از دیدن عکس‌ها به کنار، محبت‌ش رو خیلی دوست دارم. اصلا هم من رو نمی‌شناسه، اینجا رو هم نمی‌خونه. این رو نمی‌گفتم، می‌مردم نیشخند

در همین راستا، جشنواره‌ی تابستان گل‌گلی برگزار می‌شود. نفری یه عکس خوشحال بدید. تهدید کنم یا خودتون به زبون خوش می‌فرستید؟

پ.ن: ضمن تشکر به خاطر حضور پرشور تون، تنی چند از دوستان، لطف کردن خودشون عکس‌ها رو آپلود کردن که لینک‌هاش توی کامنت‌دونی هست. تعداد بیشتری برام ایمیل شده که خیلی دموکـ.ـراتیک عمل نموده به سلیقه‌ی خودم چند تاشون رو آپلود می‌کنم. اگر هم کسی توی مسنجرهای اینترنتی برام چیزی فرستاده، کلا ربطی به وبلاگ نداره و کان لم یکن تلقی می‌شود. آیکون حلول روح اطلاعیه‌های سازمان سنجش نیشخند

غزل ر. تهران جایی رو می‌شناسین از این چترها بفروشن؟ میخوام داشته باشم.

صدیقه.

پریسا ع. کلی عکس بود که همه رو هم خودشون گرفته‌ن. ببخشید که نشد کل‌ش رو آپلود کنم.

حدیث.

فرح.

نرگس. حدود 70 تا عکس فرستاده یکی از یکی رنگی‌رنگی‌تر. ایشالا در قسمت‌های بعدی ازشون استفاده میشه. الان یهویی نشون‌تون بدم ذوق‌ش میفته از سر تون.

شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*من و شب‌های رمضان و تسبیح رنگی‌رنگی، کاموای نارنجی و اینستاگرام، هدفن و کلیپ‌های گروه واتس‌اپ، کمبود خواب و سردرد. زندگی نرمال چطوری‌ه؟ یادم نمیاد نیشخند

جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*به لطف پینترست و اینستاگرام، کلی عکس خارجی میشه دید. هرقدر هم لباساشون نصفه‌نیمه باشه، باز هم قد یه دختر ایرانی آرایش ندارن. حتی عروس‌هاشون هم خیلی ساده‌ن. نه موهاشون رو شکل قابلمه درست می‌کنن، نه با نقاشی، ضخامت ابروشون رو 4 برابر نرمال نشون میدن، نه فرم لب و دهن‌شون جور خاصی‌ه. خیلی هم زیبا ن. هر زنی به اندازه‌ی خودش زیباست...

بعد عکس پروفایل مردم خودمون رو که می‌بینی - یعنی بازیگر و مدل هم نیستن. مردم عادی‌ن - مشخص‌ه هر کاری از دست‌شون برمیومده کرده‌ن که حجم لب‌هاشون از حد معمول، بیشتر بشه. با این حال باز هم کوتاه نمیان و موقع عکس گرفتن به زور لب‌هاشون رو میارن جلوتر. حالا کی گفته اینجوری خیلی قشنگ‌ه رو من واقعا نمی‌دونم.

انقد عکس اینجوری دیده‌م که چشم و مغز م پر شده. بعد وقتی عکس دخترای خارجی رو بدون آرایش می‌بینم میگن اگه اینا آدم معمولی‌ن، ما چرا این شکلی هستیم پس؟

پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*الان یه چیزی یادم اومد. یه بار خانوم همسایه‌مون گفت سفره‌ی صلوات نذر کرده! دقیق یادم نمیاد راستش اما فکر کنم 140 تا تسبیح آورد از جایی. با احتساب 100 دونه برای تسبیح، کل‌ش می‌شد 14000 تا. فکر کنم 14000 صلوات نذر کرده بود اما چون خودش تنهایی نمی‌تونست، از دوستاش خواست بیان طی مراسمی همراه با پذیرایی و اینا، کمک کنن نذر ش رو انجام بده. تعداد مهمونا 140 نفر نبود. مثلا 35 نفر بودن هر کدوم 4 تا تسبیح رو برداشتن و خوندن. حالا مثلا یکی 5 تا برداشت یکی 3 تا. حتما نباید تعداد مساوی می‌بود.

اگر دوست دارین من حاضر م این رو آنلاین انجام بدیم - آیکون موی‌کنان و مویه‌کنان نیشخند - تو رو خدا حرص‌م ندین فقط. حالا نمی‌دونم چی کار کنیم؟ مثلا نذر کنیم هر وقت اوکی شد دور همی انجام بدیم یا همین اول انجام بدیم پروردگار رو بذاریم توی رودرواسی؟

پ.ن: هر کس اعتقاد نداره لطفا کامنت نذاره. من هم از خیلی چیزا خوش‌م نمیاد. برای اون مطلب هم کامنت نمیذارم. آیکون اوج دموکراسی.

پ.پ.ن: نظر تون رو بگین رای بگیریم. من با گزینه‌ی "رودرواسی" موافق‌تر م نیشخندراستش نذر 124000 - 124 هزار - صلوات هم شنیده‌م اما تنهایی جرات فکر کردن بهش رو ندارم حتی.


???????
پنجشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*برای همکاری فرهنگی - فرهنگ‌سازی - باهام تماس گرفتن. بعد ناراحت شدن از اینکه ازشون خواستم "تو" خطاب‌م نکنن چون حس خوبی بهم نمیده!

البته یه بلوف‌شون رو هم به رو شون آوردم. کلا جر‌م‌م سنگین شد نیشخند

چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*داشتم میومدم خونه. 2 تا پسر 19-18 سال‌ه استارت دعوا و کتک‌کاری رو زدن توی پیاده‌رو. دوست‌شون هم هاج‌وواج مونده بود.

وایسادم نگاه‌شون کردم. یه کم این رو نگاه کردم، یه کم اون رو. اونا هم من رو نگاه می‌کردن. چند لحظه گذشت. یهو دوست‌شون گفت زشت‌ه عین بچه‌ها دعوا می‌کنید. هردوشون رو هل داد راه افتادن رفتن. خنده‌شون گرفت.

من هم به راه‌م ادامه دادم. والللااااانیشخند

سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*دل‌م یه عروسک خیلی بزررررررگ میخواد دو برابر قد خودم...

سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*چقد کمک گرفتن خوب‌ه. مریمی و گنج آلبالو پیدا شد. تشویق شدم نصف کارهام رو بندازم گردن بقیه، بشم تنبل بغداد اصن نیشخند

یا حداقل درخواست بدم شبانه‌روز بشه 48 ساعت. وقت کم میارم من کلا. این خوابیدن وسط‌ش هم شده مزید بر علت. نمیشه آدم شب نخوابه؟

دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*مامان کلا با فریزر مشکل داره. معتقد ه هر چیزی تازه‌ش خوب‌ه. حتی نمیذاره بادمجون سرخ‌شده تلنبار کنم توی فریزر - اشاره‌ی زیر پوستی به اهمیت بادمجون در زندگی - دیگه سبزی و این چیزا رو هم مجبور ه یه جورایی.

بعد فکر کن در چنین وضعیتی من بخوام آلبالو قایم کنم برای زمستون. نتیجه‌ش میشه اینکه هر دفعه آلبالو خریدیم، نصف‌ش یهو غیب شد. هر بار هم قرار باشه فریزر تمیز شه، مجبور م خودم داوطلب شم آخ

آخر گفتم ایهاالناس! من توی فریزر، آلبالو قایم کرده‌م. دست نزنید بذارید یخ بزنه بمونه بگنده اصلا. بد بود، مال خودم. هیچی دیگه. جون‌م خلاص شد. الان توی فریزر گنج آلبالو دارم. چند تا نایلون کوچیک با محتویات گردالی مشکوک که اون گوشه‌ها قایم‌شون کرده‌م.

برم یه بار بشمرم چند تا دارم، یادداشت کنم هر کدوم توی کدوم کشوئه، پیچونده نشن یه وقت. چقد استرس آخه؟ نیشخند

دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*یه مطلب نوشته بودم با عنوان "مریمی و گنج آلبالو". نیست که نیست! نه توی بخش مدیریت مطالب هست، نه توی آرشیو. کسی ندیده‌ اون رو احیانا؟

یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*بر همگان واضح و مبرهن است که کنترل شال، گوشواره، عینک، هرگونه وسیله توی دست به انضمام کیف پول برای من خیلی سخت‌ه و حتما یکی‌ش میفته این‌ور اون‌ور. با این حال‌م نیشخند رفته بودم ماست بخرم در حالی که نیم کیلو سبزی خوردن روزنامه‌پیچ توی دست‌م بود! در ظرایطی طاقت‌فرسا داشتم تلاش می‌کردم بدون اینکه سبزی بخوره به جایی، کیف پول‌م رو باز کنم که آقای فروشنده گفت اون رو بده به من. سبزی رو گرفت گذاشت توی یه نایلون بزرگ دسته‌دار، ماست رو هم گذاشت توی یه نایلون دیگه، هر دو گذاشت روی میز جلو م. تشکر کردم ازش.

فکر کردم اگه اون روز به سبزی‌های اون خانوم ایراد می‌گرفتم صددرصد الان برخورد دیگه‌ای از آقای مغازه‌دار می‌دیدم. زندگی من کلا اینجوری‌ه. دقیقا هر کاری کنم به شکل واضحی پررنگ میشه سریع بهم برمی‌گرده. انقد سریع برمی‌گرده که اغلب می‌فهمم این جواب کدوم حرکت‌م بود. بدون اغراق. گاهی سر ش معامله می‌کنم حتی نیشخند به خدا میگم دل‌م میخواد با این حرف بزنم توی دهن فلانی، ولی هیچی نمیگم. جا ش ازت میخوام فلان کار رو برام انجام بدی. بنده‌ی پررویی هم نیستم. جهان‌بینی‌م هم حرف نداره نیشخند

تازشم از نیکوکاری‌های دوران جوانی‌م این بود که یه بار می‌خواستم یه خانومی رو که بنده خدا روی ویلچر نشسته بود، به زور از خیابون رد کنم. اون می‌گفت نمیخوام رد شم. منتظر کسی‌م. چند بار هم نایلون دسته‌دار بزرگ توی کیف‌م گذاشتم، دادم به کسانی که نایلون خریداشون در شرف انفجار بود. چقد من آدم خوبی‌م واقعا. تف به ریا قهقهه

شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

وقتی باز ش کنی:

*اینجا

جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*مریمی چی کار کنم با این همکار م؟ نه یه مام می‌زنه، نه اسپری، ادکلن، عطر، هیچی. ما اسم‌ش رو گذاشتیم راسو. به محض اینکه وارد اتاق میشه همه جا بوی بد می‌پیچه. لامصب لباساش رو هم نمی‌شوره انگار. از ایناست که میگه لباس رو هی بشوری از سکه میفته. همیشه هم کلی زر می‌زنه که فامیل ما همه تحصیل‌کرده و متشخص‌ن. یا دروغ میگه یا کلا طرد شده از جمع یه فامیل متشخص یا این رفتار ش. خنده‌هاش، فضولی‌هاش، تمام حرکات‌ش سطح پایین‌ه. جدیدا این بو هم اضافه شده.

من: هیچ‌وقت هیچ‌کس بهش چیزی نگفته؟

- من که رو م نمیشه واقعا ولی چرا. مثلا این یه بار یکی از بچه‌ها از کیف‌ش کلی مام و اسپری اینا درآورد چید روی میز. گفت اینا رو تازه خریده‌م. خیلی خوب‌ن و فلان. بگید کی چند تا میخواد براتون بخرم. قیمتاش هم خیلی مناسب‌ه. همه گفتن به‌به و چه‌چه. این اصلا به رو ش نیاورد.

من: خب؟ متفکر

- دوباره دختر ه گفت فلانی! تو کدوم رو میخوای بخرم؟ سر راه‌م‌ه مغازه‌ش. این هم گفت من بچه شیر میدم، نباید از اینا بزنم. بچه‌م آلرژی می‌گیره. بعد اون روز داشت می‌گفت بچه‌م شیر نمی‌خوره نمی‌دونم چرا. یکی برگشت جواب داد توی این بو معلوم‌ه کسی نمی‌تونه چیزی بخوره.

بعد آروم گفت خدا شاهد ه توی ناهار خوری خانوم فلانی تهوع گرفت بلند شد رفت بیرون بس که این بو می‌داد. چطور توقع داره بچه بتونه شیر بخوره؟

من: خب بعضیا غیر مستقیم متوجه حرف نمیشن. رک بهش بگید.

- من که رو م نمیشه ولی بچه‌های اتاق قبلی بهش گفته‌ بودن. محل نذاشته بود. الانم همه پشت سر ش میگن. باور کن تا میاد توی اتاق، دونه‌دونه پنجره‌ها رو باز می‌کنیم. هر کسی می‌چسبه به یه پنجره. شوهر این مدرس دانشگاه آزاد ه. ما موندیم چطور این رو طلاق نداده هنوز.

من: خب تلفن‌ش رو بده من باهاش حرف بزنم.

- چی میخوای بهش بگی؟

من: هنوز نمی‌دونم. ولی بالاخره یکی باید بگه بهش. اینطوری که نمیشه.

- صد بار گفته‌ن همکارا. رک گفته‌ن. اهمیت نمیده. اون روز مدیر مون اومد دید من عصبی‌ه چهره‌م. گفت چی شده؟ گفتم آقای فلانی مشکلات کار و خستگی و گرما و همه‌ی اینا هیچی. من واقعا وقتی هوا بهم نرسه، وقتی اکسیژن به مغز م نرسه واقعا کلافه و عصبی میشم.

مدیر مون گفت آهان. خانوم فلانی رو میگی؟ می‌دونم اون حموم نمیره. قصد دارم منتقل‌ش کنم یه بخش دیگه.

همون موقع راسو وارد شد! شروع کرد به غر زدن که وای این اتاق چقد کوچیک‌ه. جا کم‌ه. مدیر مون هم گفت خانوم فلانی وسایل‌ت رو بردار برو بخش فلان. این هم یه کم فکر کرد گفت جدی برم؟ مدیر مون هم گفت مگه دائم نمیگی جا ت کم‌ه؟ صحبت کرده‌م بری اونجا. همین الان برو.

من: با حرص داری میگیا.

- دیوانه کرده همه‌مون رو. زن اینطوری نوبر ه. حالا بچه‌های بخش جدید هم صدا شون درمیاد. مطمئن باش.

شما جای این دوست من باشین چطوری به یه نفر درباره‌ی عدم رعایت بهداشت فردی تذکر میدین؟ بعضیا خیلی رک‌ن. دیده‌م خودم. خیلی راحت میگن آقای فلانی امشب برو حموم. خیلی کثیف شدی. یا میگن خانوم فلانی برای خودت مردی شدیا. نمیخواد سیبیل بذاری. برو آرایشگاه. یا فلانی بیا بریم با سلمونی محل آشتی‌شون بدم. یا قلانی تو لباس دیگه‌ای نداری؟ یک ماهه هر روز این لباس رو می‌پوشی. جالب‌ه که مخاطب در صددرصد موارد کلا بهش برنمی‌خوره اصلا و ابدا.

شما باشین چی کار می‌کنین؟

پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*برای اولین بار مربای گیلاس درست کردم. صدای ختم قرآن تی‌وی از خونه‌ی همسایه میومد.

- باز ماه رمضون شد خانوم فلانی ما رو به فیض ختم قرآن رسوند.

با خونسردی گفتم بی‌خیال. شاید گوش‌هاش سنگین‌ه، درست نمی‌شنوه.

آیکون نگاه متعجب حضار

- مامان؟ این یه شکلی نیست؟ زیادی راحت آماده شد.

مامان: هسته‌ی گیلاس‌ها رو درنیاوردی؟

من: آخ

.

.

.

نتیجه‌ی نهایی یه مربای خوشگل شد که خیلی شیرین‌ه! و بوی گلاب میده!

توصیه‌های ایمنی:

یک. وقتی گیلاس‌ها خیلی شیرین‌ن، شکر رو کمتر از مقدار گفته شده توی دستور بریزین.

دو. به حرف مامان‌تون گوش ندین و توی مربا، گلاب نریزید. اگر هم می‌ریزید یه ذره. حلوا که نیست. آیکون هدر دادن زحمات.

پ.ن: ملت گفتن چقد خوب شده، چقد خوشمزه‌ست. دست گل‌ت درد نکنه. مدیونید فکر کنید هدف‌شون همانا تداوم پخت مربا توسط اینجانب بود و لاغیر نیشخند

چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: رمضان امسال
Share

*من اصولا جدی‌م. از وقتی یادم میاد همین مدلی بوده‌م. جوک گفتن بلد م. وقتی با کسی صمیمی باشم، شوخی می‌کنم، زیاد هم می‌خندونم‌ش اما در کل، جدی‌م.

برای زندگی‌م، اصول خاص خودم رو دارم. یکی‌ش این‌ه که کلا آدم‌های لوس رو نمی‌پذیرم. چه بچه باشن، چه بزرگ. وقتی یه بچه‌ای خودش رو لوس کنه و بیخود جیغ‌وداد راه بندازه، محل‌ش نمیذارم. وقتی یه آدم بزرگی‌! بیخود کولی‌بازی دربیاره و شلوغ‌کاری کنه هم همینطور. از هردوشون میخوام بی‌سروصدای زیادی حرف‌شون رو بزنن. دیگه انتخاب با خودشون‌ه.

حوصله‌ی معماحل‌کردن هم ندارم معمولا. معتقدم اگر حرف، ارزش داره باید گفته بشه. اگر نه، فراموش‌ش می‌کنم. دقیقا به همین دلیل، قهرکردن از نظر م بی‌معنی‌ه. اگر کسی با من مشکلی داره، اگر حرفی برای گفتن داره، خب بیاد بگه. اگر نه، من نهایتا یک بار ازش می‌پرسم چی شده. بعد به این نتیجه می‌رسم که خب حتما حرف‌ش ارزش گفتن نداره. بعد هم بین روزمرگی‌م فراموش میشه.

خودم هم معمولا با کسی قهرنمی‌کنم. اگر طرد ش کنم، معنا و مفهوم آن این است که واقعا میخوام - حداقل مدتی - دور باشم. اینا رو گفتم برای دوستانی که - گاهی - از کاه، کوه می‌سازن. بعد هم قهرمی‌کنن در حالی که منتظر ن من با اصرار بپرسم چی‌ه جریان. بعد من عملا سر م به کار خودم‌ه و احتمالا متوجه هم نمیشم فلانی قهر کرده حتی.

راستش سال‌های دور، خیلی به دیگران اهمیت می‌دادم. هر اخم و حرکت‌شون برام مهم بود. الان گاهی خودم هم با خودم قهر م اما زیاد نمی‌پرسم چرا. پس هیچ توقعی از من نداشته باشید لطفا.

پ.ن: 2 تا "چ" هست که از ابتدای خلقت باهاشون مشکل داشته‌م: ...ـسی اومدن و ...ـس‌ناله‌نویسی. یادم‌ه یه بار دوست‌م گفت یه خونه‌ی نقلی 150 متری... جمله‌ش تموم نشده، انقد مسخره‌ش کردم که خودش اعتراف کرد بهتر ه بره تمرین کنه ...ـسی اومدن رو. ...ـس‌ناله‌نویس‌ها رو هم کلا حذف می‌کنم. چه بلاگرهایی که توی وبلاگ‌شون با عالم و آدم درگیر ن، در دنیای واقعی جرات ندارن حرف بزنن به کسی، چه دوستانی که هر وقت مصیبتی سر شون میاد، یاد شون میفته من چقد دوست خوبی‌م. من چه کاره‌م؟ وقت مصیبت یاد خدا بیفت دوست عزیز نیشخند والالللااااااااا

چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*صدای زنگ در اومد. بعد هم یکی آروم و نامنظم، تپ‌تپ با کف دست می‌کوبید به در. در رو باز کردیم. بچه‌ی همسایه‌ بود. بدون سلام دوید تو. بعد یادش افتاد تمپایی‌!هاش رو درنیاورده. برگشت شوت‌شون کرد دم در. بلند گفت بابا م داره کولر رو درست می‌کنه. دریل می‌زنه. من از صدا ش می‌ترسم. مامان‌م گفت بیام اینجا.

دونه‌دونه بهش گفتیم خیلی خوش اومدی. خیلی کار خوبی کردی. از دست همدیگه می‌کشیدیم‌ش که بوس‌ش کنیم. بهش گفتم طالبی می‌خوری؟ گفت آره.

من کلا نمی‌دونم با بچه‌ها باید چطوری برخورد کنم دقیقا. مونده بودم باید بهش بدم بخوره یا خودش بلد ه. یه تیکه‌ی کوچیک رو با چنگال برداشتم. دهن‌ش رو باز کرد. فهمیدم سیستم همین‌ه نیشخند

یهو گفت مریمی من عصر بستنی خوردم. گفتم نوش جون‌ت. چرا الان یادت اومد؟

گفت آخه صورت‌م رو نشستم. الان طالبی خوردم، مزه‌ی بستنی داد.

زبون‌ش رو دور لب‌ش چرخوند. گفتم بچه مگه تو گربه‌ای آخه؟ بعد از 4-3 تا بوس محکم، گفتم بیا بریم صورت‌مون رو بشوریم. بغل‌ش کردم رفتیم توی دستشویی. اون من رو نگاه می‌کرد، من اون رو. دست‌م رو خیس کردم، صورت‌ش رو شستم. هیچی نگفت. فهمیدم سیستم همین‌ه نیشخند

چند دقیقه بعد: تخم مرغ می‌خوری؟

عاشق تخم مرغ آب‌پز ه: آره.

براش پوست گرفتم گذاشتم توی ظرف. داشتم فکر می‌کردم سیستم این چطوری‌ه یعنی؟ متفکر

خودش تخم مرغ رو برداشت نصف کرد با اشتها خورد. داشتم فکر می‌کردم چقد باهاش مهربون شده‌م. عجیب بود برای خودم نیشخند مهربون بودم باهاش اما امروز زیادی دوست‌ش داشتم.

چند دقیقه بعد: سوپ می‌خوری؟

- سوپ خیلی دوست دارم. همـــــــــــه‌ش رو می‌خورم.

ندیده بودم بچه بی‌دردسر سوپ بخوره. مسابقه گذاشتیم. من خودم رو زدم به گیجی. اون تندتند سوپ‌ش رو تموم کرد و برنده شد.

چند دقیقه بعدتر: بستنی می‌خوری؟

- مریمی! روهم‌روهم بخورم بالا میارم نیشخند

سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*مردم دو دسته‌ن. دسته‌ی اول، دسته‌ی دوم نیشخند دسته‌ی اول، اونایی‌ن که وقتی یه چیزی میگی، میگن باشه، قبول. و کاری رو انجام میدن که تو میخوای. دسته‌ی دوم اونایی‌ن که حتی اگر بگن باشه، قبول! ته دل‌شون قبول نکرده‌ن. فلذا هر کار خودشون دل‌شون بخواد می‌کنن.

در مورد اینجانب، دسته‌ی اول،دوستانی بودن که گفتن میخوای تنها باشی؟ باشه. و همه چیز همونجا موقتا تموم شد. دسته‌ی دوم که من از واقعا از رو بردن، دوستانی بودن که دائم اومدن اینجا کامنت گذاشتن. بعد دیدن پست جدید نمی‌نویسم، برای پست‌های قبلی کامنت گذاشتن. یعنی اصلا یه چیزایی پیدا می‌کردین که خودم یادم نبود اینا رو من نوشته‌م!

بعد دیدن اینجوری نمیشه. ایمیل زدن. اون هم نشد، اومدن مسنجر. اون هم جواب نداد، اومدن وایبر. دیدن وایبر رو بسته‌م، اومدن واتس‌اپ. دیدن اون رو جواب نمیدم، اس‌ام‌اس زدن.

یعنی من عاشق‌تون‌م وقتی درددل‌هاتون رو تلگرافی میگین که تا شاکی نشده‌م، جواب بگیرین و بدوید فرار کنید.

عاشق‌تون‌م که می‌نویسید مریمی می‌دونم میخوام تنها باشی اما اومدم بگم دل‌م برات تنگ میشه. می‌دونم کفر ت درمیاد ولی خواستم بدونی دوست‌ت دارم.

عاشق‌تون‌م که برام جوک گفتید، کلیپ خنده‌دار فرستادید، عکس‌هایی رو که می‌دونین دوست دارن برام فرستادین. دیدین اینجا ساکت‌ه، اومدین اینستاگرام کامنت دادین.

اول‌ش لج‌م می‌گرفت که واقعا من چرا نباید بتونم تنها باشم؟ولی بعدش خنده‌م گرفت و از رو رفتم. وقتی خیلی جدی دعوت شدم برای رفتن به فلان قبرستان، چون معمولا وقتی خیلی اعصاب‌م داغون‌ه میرم چنین جاهایی! از رو رفتم وقتی دوست‌م حکم کرد باید برم پیش‌ش، میخواد برام خورشت بادمجون بپزه.

شما دوستای بی‌نظیری هستین. همه‌تون. هم اونایی که گفتن باشه، قبول و ملاحظه‌ کردن، هم اونایی که اخم و بداخلاقی‌م رو ندید گرفتن و هر وقت دل‌شون خواست هرچی دست‌شون اومد برام فرستادن، تا خوشحال شم.

شما آدمای خیلی خوبی هستین. قبول کنین که زندگی همیشه یه جور نیست. آدم همیشه نمی‌تونه یه جور رفتار کنه. میخوام این رو بدونین که من دوست‌تون دارم، حتی اگر جای هر روز، هفته‌ای 3-2 روز بنویسم. حتی اگر نتونم وقت بذارم برای گپ زدن و درددل. اینجا فقط مال من نیست. تعطیل‌ش نمی‌کنم. اما زندگی گفتنی‌های دیگه‌ای هم داره. این ویدیو رو ببینید. اینطوری بهتر متوجه میشین لبخند

خب.. چه خبرا؟

یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*برام مسج اومده: حضرت محمد فرمود هر کس سوره‌ی فتح را در شب اول ماه رمضان 3 بار بخواند، خداوند درهای رزق و روزی را تا رمضان سال بعد به روی او می‌گشاید. (یعنی امشب. چون به گفته‌ی دوست‌م، ماه قمری از شب شروع میشه یعنی امشب که هلال ماه رویت بشه، رمضان شروع میشه. پس امشب میشه شب اول ماه رمضان)

فکر کردم قبل از رفتن، این رو بهتون بگم. میخوام یه چند وقتی نباشم. شاید چند روز یا چند ماه. 3 تا لیست دعا رو گذاشته‌م این کنار >>> که جلوی چشم باشه. دو تا ش رو تاریخ زده‌م که تا آخر این ماه تموم میشن تقریبا. لیست سوم یک سالی طول می‌کشه. اگر سرعت‌تون رو دو برابر کنین 6 ماه دیگه تموم‌ه حدودا.

چیزی هست که قول‌ش رو به کسی داده باشم؟ کاری، فایلی چیزی؟ من بدقول نیستم اما اگر فراموش کرده‌م، بگین، انجام میدم.

چند تا کتاب خریدم. میخوام روزهای تابستون رو تنها باشم، بشینم کتاب بخونم و خودم رو پیدا کنم. حال‌م خوب‌ه. اتفاق خاصی هم نیفتاده.

مراقب خودتون باشین

بعدا می‌بینم‌تون...

 

شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ٦ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*سیمرغ بلورین فان‌!ترین کامنت پست تاریخ تولد تقدیم می‌شود به کامنت شماره‌ی 200: من ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ خانوما ﺩﺭنیاوردم: ﻣﺘﻨﻔﺮﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﭙﺮﺳﯽ... ﻭﻟﯽ ﭘﺪﺭﺗﻮ ﺩﺭﻣﯿﺎﺭﻥ ﺍﮔﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﻮﻥ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻩ.

این رو در حالتی خوندم که اعصاب‌م خورد بود و در کسری از ثانیه یهو بلند خندیدم. خدا به نویسنده‌ش خیر بده واقعا. خیلی خوب بود نیشخند

پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

*هر کس رمز پست بعد رو میخواد، اسم و ایمیل‌ش رو در جای مناسب! در کامنت بنویسه.

دقت کنید ایمیل‌تون رو صحیح بنویسید تا رمز براتون ارسال شه.

اگه خواستید توی واتس‌اپ هم میشه درخواست رمز داد یا ایمیل بزنید ولی لطفا توقع نداشته باشید یکی یکی به وبلاگ‌هاتون مراجعه کنم و رمز رو بنویسم.

همین که بنویسید "مریمی رمز بده" کافی‌ه. برای نوشتن سلام و احوال‌پرسی خودتون رو به زحمت نندازین. راضی نیستم من لبخند

پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*کمترین فایده‌ی باخت ایران در مقابل بوسنی این بود که من گفتم اونجا که همه‌ش جنگ‌ه، اینا فوتبال میخوان چی کار؟ دوست‌م گفت مریمی جنگ بوسنی خیلی وقت‌ه تموم شده!

خب واسه چی اخبار گوش بدم؟ الان توی عراق همه دارن همدیگه رو می‌کشن، من کاری ازم برمیاد؟

چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*گفت میشه کنار ت بشینم؟

یه دسته‌ی بزرگ ریحون خریده بود. گفتم آره حتما. جمع‌تر نشستم که بتونه بشینه. سعی می‌کرد سبزی‌ها به لباس من نخورن. خم شدم طرف‌ش، نفس عمیق کشیدم. گفتم چه بوی خوبی داره...

گفت خوشبوتر از تو نیست گل زیبا!

نمیگم کسی تا حالا باهام اینجوری حرف نزده اما شنیدن‌ش از زبون یه غریبه عجیب‌ بود. هردومون لبخند زدیم.

 

سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*شبکه‌ی نسیم، شب‌ها حدود ساعت 11 یه برنامه‌ای داره‌ای به اسم خندوانه برای ترویج فرهنگ خندیدن.

چنین فضایی رو می‌‌بینید، افرادی که همه تست خنده داده‌ن + یه مهمون که هر شب دعوت می‌کنن. با هم شوخی می‌کنن، الکی می‌خندن، از مهمون میخوان عمدا لبخند بزنه و بهش امتیاز میدن، جوک میگن، بازی می‌کنن و کلا معتقد ن کسی که نخنده، به خودش ظلم کرده.

با اینکه می‌دونی الکی دارن می‌خندن گاهی اما کم‌کم می‌بینی خودت هم داری می‌خندی و این خیلی خوب‌ه. یه شب یه آقای روان‌پزشکی مهمون برنامه بود. می‌گفت مردم ما اغلب جدی بودن رو می‌پسندن. اینجوری عادت کردیم انگار. یکی که زیاد شوخی کنه و بخنده، پشت سر ش میگیم دیوانه‌ست.

می‌گفت من یه دوستی داشتم، 20 سال ازم جوون‌تر بود. مریض بود و بدحال. خانوم‌ش با من تماس گرفت که این داره می‌میره دیگه انگار، بیا. من هم رفتم. 4 ساعت آخر زندگی‌ش رو من کنار ش بودم. باور تون نمیشه ما چقد با هم خندیدیم. حدود 200 تا جوک آماده کرده بودم. یکی‌ش رو می‌گفتم. جفت‌مون ریسه می‌رفتیم از خنده. هنوز خنده‌ش تموم نشده، دومی رو می‌گفتم. داشت می‌مرد اما دوتایی فقط می‌خندیدیم.

آدم وقتی می‌خنده، اون لحظه نمی‌تونه هیچ کار دیگه‌ای انجام بده. وقتی می‌خندی، فقط داری می‌خندی. هی من جوک گفتم، هی خندیدیم. بعد هم دوست‌م از دنیا رفت.

بعد رامبد جوان بهش گفت میشه چند تا از اون جوک‌ها رو بگین. دکتر خندید گفت جوک‌های خیلی خنده‌دار معمولا اصلا مودبانه نیستن نیشخند

سعی کنید اون ساعت وقت‌تون رو خالی کنید و یه کم بخندید.

دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*در عمر م 2 بار فوتبال دیدم. هر دو بار ش جام جهانی بود. هر دو بار ش هم دوستان تشویق‌م کردن. یعنی کلا آدم رو سگ بگیره، جو نگیره نیشخند

بار اول، بازی ایران و استرالیا رو دیدم. فکر کنم 16 سال پیش بود. دبیرستانی بودم. بچه‌ها خواستن کلاس زیست‌شناسی شنبه بعدازظهر تعطیل شه، به جا ش بشینیم بازی رو ببینیم. طبیعتا نه مدیر مون قبول کرد، نه دبیر مون. بچه‌ها هم گفتن پس ما درس گوش نمیدیم. رادیو هم داریم. مدیر مون پیشنهاد داد دبیر زیست‌شناسی کوتاه بیاد. و بدین ترتیب یه تی‌وی رفت بالای چارپایه، بچه‌ها هم دور ش. والا من که نمی‌دونستم کجا رو باید نگاه کنم. فقط از اینکه کلاس تعطیل شده، خوشحال بودم. الان که فکر می‌کنم می‌بینم کاش جیم می‌شدم میومدم خونه. چرا نشستم فوتبال نگاه کردم؟

بچه‌ها جیغ می‌زدن، فحش می‌دادن، هیجان‌زده بودن خیلی. من فقط گل خداداد عزیزی رو یادم‌ه. دیشب دوست‌م اومد یادآوری‌ش کنه. به جای غزال تیزپا گفت آهوی تیزچنگال! نیشخند

دیشب بچه‌های گروه وایبر گفتن بیایین فوتبال ببینیم. من اول پرسیدم بازی ایران با کجاست؟ بعد فهمیدم آرژانتین‌ه. بعد فهمیدم مسی معروف توی همین تیم‌ه. تا دقیقه‌های آخر هم باور م نمی‌شد اینا واقعا دارن با آرژانتین بازی می‌کنن.

بعد پرسیدم دروازه‌ی ما کدوم‌ه؟ لباس تیم ما چه رنگی‌ه؟ و فقط این رو از بازی قبلی یادم مونده بود که نیمه‌ی دوم، دروازه‌ها جابه‌جا میشه یعنی ما میریم سمت چپ کادر تی‌وی. بعد داشتم فکر می‌کردم اگر دوربین، از روبروی این یکی دوربین بگیره، چپ و راست جابه‌جا میشه، بعد من چطور بفهمم چی به چی‌ه؟ نیشخند

چند بار هم پرسیدم کجا رو باید نگاه کنم؟ والا قرار بود ملت حقیقی رو دید بزنن اما من حتی نمی‌دونستم کی‌ه و کجاست قهقهه کلا هم دنبال لباس زرد می‌گشتم به توصیه‌ی دوستان. آخر سر یه پرچم زرد پیدا کردم با یه دروازه‌بان که گویا مال تیم رقیب بود.

راستش رو هم بخواین، سر اون گل دقیقه‌ی 91 تا می‌تونستم جیغ کشیدم، فحش هم دادم خنثی 

دقایقی بعد:

حواس‌م رفت پی جوجه‌هه... دقایقی بعدتر:

کلا هم این‌ه وضع‌م:

یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers