*دوست‌م خواست لطف‌کنه بنده خدا، گفت یه گروه شعر و ادب هست توی وایبر. اگر میخوای بیا عضو شو. من هم شاد و خجسته گفتم ادد م کنم خصوصا که اونجا چت‌کردن ممنوع بود و حضار همه فرهیخته!

یک روز نشده، عطا ش رو به لقا ش بخشیدم از بس پر از لفاظی و فخرفروشی و بی‌نزاکتی بود. فر هم فرارکرد بعد از من.

جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*بچه‌ی همسایه وقتی خوش‌خوشان‌ش باشه توی راهرو آواز می‌خونه. 

بعدش اومد خونه‌ی ما: من موهام رو کوتاه‌کردم. رفتیم خیابون فلان. دوست بابام بود. مامان‌م قبلا بهم گفته بود بریم موهام رو کوتاه کنیم.

اون گوشواره سنجاقکی سبز ه رو یادتون‌ میاد؟ این گوشواره‌م طلاست. این - اشاره به پابند ش - هم طلاست. طلایی شدم امروز.

ما داریم میریم عروسی. تهران نیست. مامان‌م گفت اونجا که رسیدیم پیرهن‌م رو بپوشم. ولی خجالت می‌کشم برقـ.ـصم.

دیدین اون خونه‌مون زنبور اومده بود؟ فردا هم میرم مهتی‌کوتک. بعدش از مامان‌م ایجیزه بگیرین من بیام اینجا.

تمپایی‌م کو؟ برم مامان‌م داره صدا م می‌کنه. میخوایم برم عروسی. اومدم.

بعد با همون سرعتی اومده بود، رفت...

چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*وسط حرف‌مون از جلوی دوست‌م رد شد، با دقت، ظرف میوه رو از روی میز برداشت گذاشت اون طرف. یه ظرف دیگه رو به جا ش گذاشت جلوی من. یه کاسه‌ی گرد که تو ش 3 تا انجیر بود. خودش از درخت توی حیاط چیده بود، شسته بود، گذاشته بود توی ظرف میوه.

من و دوست‌م هم‌زمان با جیغ: الهی قربون ت برم قلب

 

سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*از توی راهرو صدا مون می‌کرد. بابا رفت ببینه چی شده: زنگ زدم آتش‌نشانی داره میاد. خونه‌مون پر زنبور ه! بیایین ببینید.

ظاهرا توی خونه‌شون یهو چند تا زنبور دیده بودن. با اسپری بی‌بو - ی تارومار فکر کنم - اونا رو کشته بودن. بعد دیده بودن انگار اینا تمومی ندارن. هی بیشتر میشن. تلفن زده بودن به آتش‌نشانی. مامورای آتش‌نشانی هم اومدن با کلی منت که این کار ما نیست و نباید به ما تلفن می‌زدین و ... لابد مثلا باید افعی دو سر توی خونه‌تون باشه تا بتونید تلفن بزنید کمک بخواهید. بعد هم گفتن بالای پنجره‌تون از سمت بیرون، یه شکاف هست توی دیوار. اون رو با گچ بپوشونید.

همسایه‌مون می‌گفت گچ‌درست‌کردن چطوری‌ه؟ من بلد نیستم. خلاصه با بابام گچ درست کردن و سوراخ دیوار رو پر کردن موقتا. این وسط بچه‌ی همسایه وایساده بود با آقای آتش‌نشان عکس گرفته بود نیشخند

چند ساعت بعد مامان‌‌م رفت به همسایه‌مون سر بزنه. بنده خدا گفته بود باز هم ما چند تا زنبور کشتیم و واقعا نمی‌دونیم اینا از کجا میان. خلاصه مامان‌م بابا م رو صدا کرد و دوتایی شروع کردن به بررسی وضعیت پنجره‌ها و هود و ... دیدن بله! بالای پنجره و پرده‌ها، پشت یه دیوار کاذب تزئینی، دو تا شکاف توی دیوار ایجاد شده که به بیرون هم کمی راه داره. همونجا 2 تا کندو! بود و کلی زنبور. بنده خدا همسایه‌مون مات‌ومبهوت مونده بود که الان باید چی کار کنه و چطور آتش‌نشانی چنین چیزی رو ندیدن اصلا چون به هر حال وضعیت‌های مختلف رو دیده‌ن و برحسب تجربه، آدم بهتر می‌تونه مسائل رو موشکافی کنه در هر زمینه‌ای.

خلاصه فعلا با کمک اسپری و دستمال و پارچه و ... محیط، پاک‌سازی و شکاف دیوار، ماست‌مالی شده تا بعدا یه کارگر ساختمونی بیارن کلا درست‌ش کنه.

نتیجه‌ی اخلاقی: خودتون پیگیر کارهاتون باشید بهتر ه.

وقتی احتیاج به کمک دارید، راحت به دیگران بگید.

مشکلات رو ریشه‌ای حل کنید، ماست‌مالی نکنید بهتره اغلب.

یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*یه دوربین مخفی ساخته بودن با همکاری یه آقایی که سلمونی داشت.

اینجوری بود که وقتی مشتری‌های قدیمی‌ش میومدن، تظاهر می‌کرد ماشین گرفته پشت موهاشون رو خراب کرده.

هی موها رو با دستپاچگی این‌ور اون‌ور می‌زد، عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت یه جوری درست‌ش می‌کنم.

ری‌اکشن آقایون اینجوری بود که اول مات و مبهوت منتظر می‌موندن خود آقاهه نشون بده دقیقا چقدر مو رو خراب کرده. که خب ایشون طفره می‌رفت و هی طول‌ش می‌داد. بعد مثلا یکی‌شون بلند شد گفت داداش چقد خراب کردی که حاضر نیستی نشون‌م بدی حتی؟ خب بده آینه رو میخوام ببینم چقد ماشین گرفته بهش.

یکی‌شون هم خیلی خونسرد نشسته بود. آقاهه دید نمی‌تونه عصبانی‌ش کنه، گفت فلانی حالا نری دیگه این‌ورا نیای‌ها. جواب شنید: داداش مگه بچه‌م به خاطر 4 تا دونه مو رفاقت 20 ساله رو به هم بزنم؟ درمیاد دوباره. فقط الان یه جوری ردیف‌ش کن خیلی ضایع نباشه.

مقایسه‌ش کردم با آرایشگاه‌های زنونه. تا جایی که من دیدم‌ه، اولا اصلا قبول نمی‌کنن که گند زده‌ن اساسی! مثلا یه بار دوست مامان‌م سر دکلره‌کردن، رسما تمام موهای مامان‌م رو سوزوند طوری که همینطوری تیکه‌تیکه خوردمی‌شد ریخت! اول خواست به رو ش نیاره. کل مو رو چرب کرد و تموم. ولی خب صحنه‌ی وحشتناکی بود. هیچ‌جوری نمی‌شد کتمان‌ش کرد. بعدها اعتراف‌کرد ترسیدم قبول کنم خراب کرده‌م، شوهرت عصبانی شه چون کلا آقایون از اینکه موی خانوم‌شون انقد خراب شه واقعا خیلی عصبانی میشن.

بعضیای دیگه قبول نمی‌کنن چون باید خسارت بدن. و البته مشتری‌شون هم پررو میشه. معمولا میگن رنگ موی خودت بد بود. موهات موخوره داشت خوردمی‌شد خودش. خیلی کوتاه بلند بود مدل‌ش درنمیومد. رنگ باز نکرد و این حرفا. که خب بعضیاش واقعیت‌ه، بعضیاش بهانه.

اگر هم کلا راه نداشته باشه میگن خودت گفتی اینجوری میخوای. یا من فکر کردم اینجوری میخوای. یا فکر کردم مث دفعه‌ی قبل میخوای.

تجربه نشون داده همیشه نباید پیش یک آرایشگر برید چون متاسفانه این باعث میشه کار تون رو سرسری انجام بدن به دلیل اینکه می‌دونن شما کلا جای دیگه‌ای نمیرید. و هر بار واضح و کامل توضیح بدین دقیقا چی میخواین. اشکالی نداره اگر تاکید کنید که مثلا نمیخواین ابرو تون نازک شه. بهتر از این‌ه که بعدش بخواین غر بزنین من ابروی به این نازکی نمی‌خواستم. در کل هم آدم هر قدر حساس‌تر باشه از این بلاها بیشتر سر ش میاد.

یه چیز دیگه اینکه من خودم خیلی بداخلاقی‌ها کرده‌م با دوستام. حتی دوستان وبلاگی. بعد مثلا طرف مقابل‌م هم آدمی بوده که کلا هیچ‌وقت ادعای ادب و اخلاق و رفاقت و اینا نداشته. اما یه ماه بعد ش طوری اومده نوشته چطوری مریمی؟ انگااار نه انگار که یادش‌ه آخرین دفعه چقد خوش‌اخلاق‌! بوده‌م من.

در مقابل، دوستی هم داشتم که رفاقت چندین ساله‌مون رو بی‌خیال شد فقط به خاطر اینکه بهش گفتم این آقایی که باهاش دوست شدی، آدم جالبی نیست.

انگار رفاقت آقایون با هم مثال‌زدنی‌ه ولی با خانوما زیاد راه نمیان. خانوما هم با آقایون راه میان ولی رفاقت بین خودشون زیاد براشون مهم نیست. همچین موجوداتی هستیم ما.

شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*توی گروه واتس‌اپ به دوستان یادآوری کردم که چت‌کردن ممنوع‌ه.

چند دقیقه بعد به یکی‌شون یه چیزی رو خصوصی توضیح دادم که ضرر نکنه یه وقت. در ادامه:

جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*در اینستاگرام یه پیج هست با عنوان "فرهنگ یعنی..."

اوایل از خودم می‌پرسیدم چرا بدیهیات رو می‌نویسن؟

الان می‌بینم واقعا لازم‌ه. در حال حاضر، از نظر من، فرهنگ یعنی وقتی سوالی رو می‌پرسیم و طرف مقابل بهمون جواب نمیده، متوجه باشیم که دوست نداره جواب بده. دوباره‌ و سه‌باره سوال‌مون رو تکرار نکنیم.

درک این مساله خیلی سخت‌ه؟

حتما باید به آدم بگن به تو مربوط نیست؟ متفکر

 

جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*به سینه می‌زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسف‌م، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

که آورد دل‌م ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

«دل‌م گرفته برایت» زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دل‌م گرفته برایت...

 حسین منزوی

چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*شادی یعنی اتفاقی از اینستاگرام بهمن‌بانو سردربیاری، این پست‌ش رو ببینی:

دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*نمی‌دونم چرا تا اینجوری شد وایبر رو باز کردم و برای تو نوشتم.

 

- ما خیلی با هم دوستیم. سخت می‌گیری به خودت.

 

*وقتی با داداش خودم مقایسه‌ش می‌کنم، میگم اگه اون مرد ه، این چرا اینطوری‌ه پس؟

 

داداش من زمان دوستی‌ش با عروس‌مون، هر پنج‌شنبه‌شب از شهر ما حرکت می‌کرد، جمعه‌صبح می‌رسید شهری که دوست‌دختر ش اونجا زندگی می‌کرد. صبح زود می‌رسید معمولا. تا ظهر خودش رو سرگرم می‌کرد هر طوری بود... که دختر ه بتونه بیاد همدیگه رو ببینن.

بعد این‌همه راه رو برمی‌گشت که شنبه‌صبح بره به کار و زندگی‌ش برسه. قربون صدقه‌ الکی نمی‌نوشت براش. این همه شعر و غزل براش ردیف نمی‌کرد. اما بهش اهمیت می‌داد. این مهم‌بودن رو در عمل نشون‌می‌داد. یک سال تمام، هر هفته این راه رو رفت و اومد برای اینکه محبوب‌ش دلتنگ و غمگین نشه. حالا تو بگو. یه گوشی پر از پیام‌های عاشقانه برای من زندگی میشه مریمی؟

دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*بازی فکری هم که می‌سازیم، اسم‌ش رو میذاریم آفتابه!

بعضی سوال‌هاش واقعا یه جوری‌ه که مجبوری تقلب کتی. مجبور! اما کلا جالب‌ه.

بازی فکری خوب نمی‌شناسین معرفی کنین؟

 

شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

*همین که سوار شدم، راننده با عصبانیت گفت کرایه‌تون میشه انقدرا!

من هم روز آرامش‌م بود. خیلی ریلکس گفتم همیشه مبلغ کمتری می‌پردازم. گفت نخیر. من همینقدر می‌گیرم. در ماشین رو بستم.

راننده گفت آره! انقد وایسا تا جون‌ت از ... دربیاد. این زن‌ها همه‌شون...

گفتم آقا! من اینجا نشسته‌م‌ها. پیاده نشدم.

چون صدای بسته‌شدن در ماشین رو شنیده بود، تصور کرده بود پیاده شدم. داشت فحش‌م می‌داد. یه کم خیره شد به روبرو، بعد راه افتاد. کلیه‌ی حضار کاملا ساکت شده بودن. گفت یه خانومی رو فلان جا سوار کردم. انتهای مسیر، هزار تومن داد. گفتم میشه 1800. گفت نه. بهش گفتم هزار تومن پول بنزین‌م هم نمیشه. گفت بقیه‌ش رو میندازم توی صندوق صدقات اما دست تو نمیدم. کلا آدم رو عصبی می‌کنن. این مردم...

گفتم آقا اول یه نگاهی به دور و بر تون بندازید. بعد... (هرچی دوست داشتین بگین.)

دید توضیح دادن بدتر ش می‌کنه. وسط حرف‌م گفت ببخشید.

من هم دیگه چیزی نگفتم. داشتم بیرون رو تماشا می‌کردم. راستش از خنده داشتم منفجر می‌شدم. شده بود مث وقتایی که سر کلاس خنده‌ت می‌گیره اما اصلا نباید بخندی. ترک دیوار رو هم نگاه می‌کردم خنده‌م می‌گرفت.

چند دقیقه بعد: آقا خیلی متشکرم. پیاده میشم. پول رو گرفتم سمت‌ش: بفرمایید.

وقتی رفت، انقد خندیدم که نفس‌م بالا نیومد. آدم انقد بی‌تربیت آخه؟ قهقهه خو لامصب حالا من پیاده شده باشم، در حضور چند تا غریبه هر کلمه‌ای دل‌ت بخواد میگی؟

شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*می‌گفت یه جاهایی از موهام رو رنگ کردم. یه رنگ فانتزی. قرمز مثلا. این رنگ‌ها وقتی کمرنگ میشن، یه جور بدی میشن. موهای من نارنجی شده. حالا می‌دونی از چی ناراحت‌م؟ از اینکه کسانی که اصلا ازشون انتظار ندارم، میان نظر میدن و مسخره‌م می‌کنن! باورکن من اصلا چنین اخلاقی ندارم. نمی‌دونم چرا بقیه انقد به کار من کار دارن.

- خب مساله این‌ه که آدما باید با عواقب رفتارهاشون مواجه شن. بعد اگر عواقب‌ش رو دوست ندارن، ناچار ن رفتار شون رو تغییر بدن. این دفعه به جای اینکه محیط رو ترک‌کنی و در تنهایی‌ت حرص بخوری، به چشم‌های اون آدم نگاه کن بگو فلانی خودم می‌دونم که کلا شکل هویج شده‌م! چیزی که نمی‌دونم این‌ه که تو چرا نشستی روبرو م مسخره‌م می‌کنی؟! این رو بهم توضیح بده.

پ.ن: تجربه نشون داده اینایی که میان میگن رک‌بودن بد ه، همونایی‌ن که برای دیگران مزاحمت ایجادمی‌کنن منتها دوست ندارن تودهنی بخورن.

جمعه ۱٧ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*فردا نیمه‌ی تابستون‌ه. به همین مناسبت یه دورهمی میذاریم با عنوان رویای نیمه‌شب تابستان ورژن 93. مردونه زنونه هم نداره. احتمالا هم رمزدار خواهدبود جهت ترویج فرهنگ زکات‌دادن و ترک عادت ناپسند تک‌خوری نیشخند

اینجوری‌ه که دور هم میشینیم هرکس یه تجربه‌ی خاص زندگی‌ش رو تعریف می‌کنه که برای بقیه یه درسی داشته باشه یا خیلی جالب و شنیدنی باشه. مثلا شما یه نفر رو خیلی می‌خواستین و نشده. بعدها حکمت‌ش رو فهمیدین که جریان چی بوده. یا یه کاری رو خیلی پیگیر بودین اما محال بوده بشه. بعدا درست شده. انگار دارین برای دوستاتون تعریف می‌کنین.

فقط این رو بگم که کسی نمی‌تونه زیرآبی بره نیشخند "مطلب نمیدم اما رمز میخوام" نداریم. "مطلب سانسورشده و کپی‌شده میدم اما رمز میخوام" هم نداریم. مطلب‌تون رو طوری که در کامنت جابشه بنویسید. اگر توی یه کامنت جانمیشه چند بخش‌ش کنید. اسم و ایمیل‌تون رو هم سر جا ش بنویسید تا رمز براتون ارسال بشه.

لطفا درخواست نکنید دونه‌دونه بیام بهتون رمز بدم. ایمیل‌تون رو بنویسید رمز براتون ارسال میشه. هدف دورهمی این هست که هم خوش بگذره، هم اینکه شنیدن این ماجراها یه جورایی امیدبخش‌ن. قدرت کلمات رو دست کم نگیریم.

حالا نوبت شماست! تعریف کن...

پ.ن: رویای نیمه‌شب تابستان 92.

چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: بازی وبلاگی
Share

*آیفون رو زدم: کلاس قلاب‌بافی؟ نیشخند

- واااایقهقهه

من: در رو باز کن خاله‌جان.

- تعطیل‌ه.

من: باز کن عزیزم. فایده نداره!

توی راهرو: آی میس یو. چرا اینجا نمیای؟

من: الان یه کاری می‌کنم بگی کلا دیگه نیا. کل کامواها و بافته‌ها و نشکافته‌ها رو ولو کردم وسط فرش. یه همچین منظره‌ای منتها شلوغ‌تر. این پشت کیف موبایل‌م‌ه که شطرنجی دورنگ بافتم‌ش. این هم رو ش. ایراد زیاد داره اما بهتر از هیچی‌ه.

دستکش نارنجی‌‌ه. دستکش آبی‌ه. مث عکسای پزشکی قانونی شده عکسام نیشخند اساتید فرمودن دستکش رو باید تنگ‌تر بافت.

این هم کیف موبایل منگوله‌دار. حال نداشتم رنگا رو درست کنم. همینطوری گذاشتم عکسا رو.

پس از دوختن درزهای دستکش با استفاده از قلاب و پایه کوتاه! و شکافتن بخش دوم کیف رنگی‌رنگی‌ه و مقادیری آموزش قلاب‌بافی: خاله‌جان گفتی جز بافتنی و قلاب‌بافی، دیگه چیا بلدی؟

- هیچی بلد نیستم من.

من: دروغ نگو عزیزم. بلدی.

خاله وسطی: گلدوزی هم بلد ه نیشخند

خاله‌جان: خاله وسطی هم خیاطی بلد ه.

برگشتم سمت خاله وسطی. اون هم برگشت سقف رو نگاه کرد قهقهه

من شاگرد خوبی‌م. نمی‌دونم چرا اینجوری برخورد میشه باهام نیشخند

سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

ظهر تابستان است. سایه‌ها می‌دانند که چه تابستانی است‌.

سایه‌هایی بی‌لک‌، گوشه‌ای روشن و پاک

کودکان احساس‌! جای بازی اینجاست‌.

زندگی خالی نیست‌: مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست‌.آری تا شقایق هست‌، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی‌ست‌ مثل یک بیشه‌ی نور، مثل خواب دم صبح. و چنان بی‌تاب‌م‌ که دل‌م می‌خواهد بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر کوه‌. دورها آوایی‌ست‌ که مرا می‌خواند...

دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*موهام رو بسته‌م بالا، با لباسای تابستونی جلوی کولر نشسته‌م بافتنی می‌بافم. به مامان میگم اگه مثلا 5 تا از زیر ببافم، 5 تا از رو، هی همینطور برم آخر رج، رج بعد جای اینا رو برعکس کنم، این زیر و رو شدن‌ها قشنگ میشه‌ها.

گفت بهش میگن شطرنجی. برگشت سمت تی‌وی.

میل و کاموا رو گذاشتم زمین: مامان چرا یه چیزی رو بلدی صدا ش رو درنمیاری؟ نیشخند

- چون تو هی سرمیندازی، بعد میگی بیا یه رج بباف. با یه رج هم که رضایت نمیدی. کل‌ش رو من باید ببافم.

من: خب حالا ببافید چی میشه؟ بفرما - دار قالی رو نشون میدم - هیچی نبافتید هنوز اول رج 5 مونده نیشخند

- بچه مگه مجبوری هر چیزی رو یادبگیری بعد نصفه ول‌ش کنی؟

من: خب میخوام بلد باشم اما حوصله ندارم تموم‌ش کنم. حالا یه چیزی یادم بده به جا ش!

- دو رنگ بباف. شطرنجی دو رنگ.

چند دقیقه بعد، در حال بافت دو رنگ: حالا این رو بپیچونی، قلاب‌بافی رو میخوای چی کار کنی؟

- پاشو برو پیش خاله‌ت نیشخند

یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*دوستان یه آهنگ خیلی غمگین دارین به من معرفی کنین؟ همچین دق بده‌ها قشنگ نیشخند خودم معمولا زیاد اهل‌ش نیستم، جسته‌ و گریخته یه چیزایی از تی‌وی و این‌ور و اون‌ور شنیده‌م فقط. "ازم دوری" محمد علیزاده رو گفتن غمگین‌ه اما اونی نبود که من میخوام. "با اینکه تنهایی" جدیدتر ه. دیشب تی‌وی پخش کرد.

میخوام‌ش‌ها. میخوام بتونم گریه کنم. نمی‌تونم. دارم دیوانه میشم...

یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*ژانر دلداری‌دادن به خویشتن...

شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*دیشب داشتم فایل آموزشی می‌نوشتم. کامواها رو فراموش کرده بودم کلا. آبی. نارنجی. برعکس کشباف که باعث میشه بافتنی جابازکنه، بافت پیچ باعث میشه بافتنی تنگ شه آخ ضمن اینکه بافت پیچ، نسبت به بافت ساده یا کشباف، کاموای بیشتری می‌بره به نظرم. فلذا دستکش نارنجی برام تنگ شد. البته به زور کشیدن و بخاردادن می‌شد یه جورایی ماست‌مالی‌ش کرد اما دوست نداشتم زیاد کشیده بشه و فرم‌ش به هم بریزه. برای همین با اجازه‌تون 40 تاااا سر انداختم و کشباف بافتم به عنوان زیر دستکش - کف دست قرار بگیره یعنی - خلاصه دو تا ش رو بافتم و تموم شد. وصل کردم دیدم وااااویلا. قد یه شلوار گشاد شده نیشخند همه رو شکافتم. بعد موندم دو تا رو ی دستکش - پیچ‌پیچی‌ها - رو چی کار کنم؟ بعد اون همه مویه و زاری و فلاکت برای بافت‌شون، احدی نمی‌تونست راضی‌م کنه بشکافم‌شون. تازه کلی هم به مامان التماس کرده بودم که یه رج بباف. آفرین!

در نهایت، مویه‌ها موثر افتاد و مامان از کنار بافت‌های پیچ، دونه گرفت یا همچین چیزی! بعد همونا رو کشباف بافتم و هی سایز ش رو چک کردم تا اندازه‌ی دست‌م شد. حالا مونده‌م درز ش رو چطوری بدوزم؟ با نخ و سوزن؟ با کاموا و قلاب؟ می‌تونم یه جوری ردیف‌ش کنما اما ورژن ترتمیز ش رو بلد نیستم. آیکون مریمی‌ای که پیشرفته‌ترین خیاطی‌ش، دوختن دکمه بوده. کی بود از انتهای سالن گفت برو خیاطی یاد بگیر؟متفکر

مسخره نیستما ولی فکرکنم بهتر ه یه سری به خاله‌جان بزنم. الان که فکرمی‌کنم می‌بینم حتما دل‌ش خیلی برام تنگ شده. نمی‌دونم چرا هروقت کاموا دست من می‌بینه، میگه واااای و دست‌ش رو میذاره روی سر ش؟ این یعنی از دیدن‌م خوشحال‌ه. نه؟ نیشخند

تازه خبرنداره کیف‌ه رو هم شکافته‌م نیشخند

شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*تصنیف سبک‌بار از ساخته‌های قدیم موسیقی ایران به آهنگ‌سازی عبدالحسین برازنده است که سالار عقیلی به همراه همسر ش حریر شریعت‌زاده آن را در آلبوم مایه ناز با پیانو بازخوانی کرده‌اند. به طور کل، آلبوم مایه ناز دربردارنده‌ی تصنیف‌های قدیمی ایران با اجرای ساز پیانو و تنبک (آرش فرهنگ‌فر) هستند. دانلود ویدیو ش.

ای صبا رو سبک‌بار از بر م سوی دلدار

گو به اون بی‌وفا یار، حال این عاشق زار

گو به هر کوی و برزن، پیش هر مرد و هر زن

بگذرم چون به زاری، همچو ابر بهاری

از دو چشم گهربار، در فشانم صدف‌وار...

ماه نو چو بر چشم مردم نیاید، هر کس‌ش به انگشت خود می‌نماید

در غم تو از بس که زار و نزار م، با هلال و یک مو تفاوت ندارم

غم بود کوه، دل بود کاه

آتش عشق، درد جان‌کاه

بس نهاده عشق‌ت به دوش دل‌م بار، ترس‌م از غم‌ت جان سپارم به یک بار

ای گل نشستن با خسان، پیوسته‌ات گر خو ست

روزی بیاید کز تو نه رنگی به جا، نه بو ست

با غیر اگر که آشنا، از چه به من یار است؟

سالک به من گر بی‌وفا، از چه به اغیار است؟

بس بس حکایت از تو ناگفتن همین بهتر

رو رو شکایت از تو ناکردن بسی نیکوست...

جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*کاموای ذیل، هویجی جیغ‌ه. نمی‌دونم چرا این رنگی شده توی عکس.در هر حال چون من خیلی بافتنی بلدم! ترجیح دادم بافت ساده و کشباف رو بی‌خیال شم و این بار طرح پیچ رو یاد بگیرم.

50 تا سر انداختم - که فکر کنم یه ذره کم‌ه! - 2 تا از رو، 4 تا از زیر بافتم. 6-5 رج که اومد بالا، طرح پیچ رو پیاده می‌کنم. دوباره 6-5 رج میرم بالاتر. باز پیچ. این وسطا جای انگشت شست رو هم درست می‌کنم و تموم.

پیچ در کل اینجوری‌ه که شما مثلا 4 تا دونه رو از توی میل درمیارید. بعد دوباره برمی‌گردونیدشون توی میل اما جای 2 تای سمت راست رو با دو تای سمت چپ عوض می‌کنید. بعد هم کلا به روی خودتون نمیارید و می‌بافید. اینطوری طرح‌تون یچ‌پیچی میشه. هرقدر کاموا ریزتر باشه و تعددا پیچ‌ها بیشتر، آدم بیشتر سرگیجه! می‌گیره. من چون خیلی وارد م و 3 رووووز ه بافتنی می‌بافم، این طرح رو انتخاب کردم.

یعنی از وقتی اون 4 تا دونه رو از توی میل درمیارم تا وقتی بر شون گردونم، قلب‌م با 3 برابر سرعت معمول می‌تپه. بار اول که کلی هم جیغ زدم. یکی دو بار هم دونه‌ها در شد و با کلی مصیبت ماست‌مالی‌ش کردم. بعد از کورکردن دونه‌ها برای جای انگشت هم توی ردیف بعدی، یه جا دونه کم اومد، یه جا زیاد اومد. اونا رو هم ماست‌مالی کردم.

یعنی برای یک لنگه‌ی دستکش 500 واحد استرس بهم وارد شده تا حالا. تا آخر ش سکته نکنم شانس آورده‌م. بافتنی بافتن کلا برای اعصاب ضرر داره. اصلا برای سلامتی خوب نیست. همون آماده‌ش رو بخرید بهتر ه. درست‌ه آدم برای یه دستکش راهی آی‌سی‌یو شه؟ والللاااا نیشخند

سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*دوست عزیز!

خربودن و خودت‌رابه‌خریت‌زدن دو مقوله‌ی کاملا متفاوت‌ند. من حتی اگر از ضریب هوشی بالایی هم برخوردار نباشم - که خوشبختانه هستم - باز هم به اندازه‌ی یک انسان نرمال می‌فهمم. پس اگر چیزی رو به رو م نمیارم، معنی‌ش نفهمیدن نیست.

یه وقتایی آدما عمدا خودشون رو به خریت می‌زنن تا به تو پروبال بدن. تا مجبور نشن ضایع‌‌ت کنن. پس از این احترامی که برات قائل میشن، سوء استفاده نکن. لایق‌ش باش!

*دوست عزیز!

من بارها به شما گفته‌م چیزی که اسم‌ش رو میذاری درددل و ساعت‌ها وقت ارزشمند من رو باهاش می‌گیری، برای من اصلا شنیدنی نیست. تو باید یاد بگیری خودت، مشکلات زندگی‌ت رو حل کنی. اگر بلد نیستی، باز هم مشکل من نیست. می‌تونی از یک مشاور کمک بگیری. ازش وقت بگیری، مبلغی رو بپردازی و توی اون نیم ساعت-سه‌ربعی که بهت وقت میده، در چارچوبی که برات تعیین می‌کنه حرف بزنی. اینطوری هم یاد می‌گیری که خودت باید مشکلات‌ت رو حل کنی، هم می‌بینی وقت مردم ارزشمند ه. باید ازشون وقت بگیری و بهشون پول بدی تا درددل‌هات رو گوش کنن - تازه اونم نه همه‌ش رو - و بهت کمک کنن. اگر هم روی حساب دوستی انقد مزاحمت ایجادمی‌کنی، باید بگم چنین دوستی‌ای برای من اصلا جالب نیست.

پس لطفا خودت رو به خریت نزن و فکر نکن هروقت بیکاری یا مشکلی داری، اجازه داری گوشی‌ت رو برداری و مزاحم من بشی. من اگر بهت وقت بدم، باید هزینه‌ش رو بپردازی. این رو که دیگه می‌فهمی؟ هان؟

پ.ن: هرکس دوست داره، می‌تونه به خودش بگیره. اصلا برام مهم نیست. هر طوری هم دل‌م بخواد کامنتا رو جواب میدم. پس حواس‌تون باشه چی دارین می‌نویسین. آیکون مریمی‌ای که از محبت‌ش خیلی سوء استفاده شده.

سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*کدوم آدم عاقلی توی گرمای 42 درجه‌ی مرداد تهران میشینه با جدیت و پشتکار، تندتند دستکش بافتنی می‌بافه؟

اول یه مدل پیداکردم از این ساق‌بلندا که رو ش یه طرح پیچ‌پیچی داشت. ملعونی که دستورش رو نوشته بود، مطمئنا خودش هم سردرنمیاره چی نوشته چون خودآموزها اصولا خوراک من‌ن. اگر سردرنیارم، بدونین یه جای کار می‌لنگه.

خلاصه بار اول به خاطر کوچیک بودن سایز، بار دوم به خاطر درنیومدن پیج از نصفه شکافتم‌ش. بعد فکرکردم خودم یه چیزی همینجوری با مسئولیت خودم نیشخند ببافم، بهتر ه. 52 تا سرانداختم. چند رج کشباف بافتم یعنی 2 تا رو، 2 تا زیر... بعد چند رج ساده بافتم یعنی یه رج رو، یه رج زیر. بعد دوباره کشباف.

وسطاش موندم سوراخ انگشت شست رو چطور درست کنم؟ توی گروه واتس‌اپ - که قانون گذاشته‌م اونجا کسی حرف نزنه و فقط جوک بگن - سوال کردم کی بافتنی بلد ه؟

یکی از دوستان گفت الان خونه‌ی مامان‌م هستم. بگو ازشون بپرسم. خلاصه بهم یاد دادن که برای ایجاد سوراخ، باید مثلا 15 دونه رو کور کنم - که من 10 تا کور کردم نمی‌دونم چرا - و بقیه‌ی رج رو عادی ببافم برم تا انتها.

رج بعد که داری همون مسیر رو می‌بافی و برمی‌گردی، وقتی دونه‌های این‌ور و اون‌ور قسمت کورشده رو می‌بافی، سوراخ مذکور ایجاد میشه. چند رج که رد شی تازه می‌بینی فرم‌ش درست در اومده. البته درز لنگه‌ی مذکور رو هنوز ندوخته‌م. باید دست‌به‌دامن یکی شم با قلاب برام دونه بگیره و ببافه نگاه کنم یاد بگیرم.

کلا من اگر خیره‌سر نبودم الان خیلی چیزا بلدبودم ولی خب چه کنم؟ حتی آشپزی‌م هم من‌درآوردی‌ بود. بعدها متنبه شدم فهمیدم چیزی ازم کم نمیشه اگه از کسی که مثلا فلان غذا رو عالی می‌پزه یه چیزایی رو سوال کنم.

خلاصه اگه فردا دیدین کم‌پیدا م بدونین یحتمل پررو شده‌م دارم پالتو می‌بافم نیشخند

دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

*این رو یادتون‌‌ه؟ قدیمی‌ش رو پیدا کردم. اگر شاد شدین یه خط دعا م کنین. این به اون در شه نیشخند

یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*همسایه‌مون تلفن زد به مامان‌م: من خیلی خوش‌م میاد از سبک لباس پوشیدن مریمی. همیشه لباسای رنگی‌رنگی می‌پوشه. خیلی باسلیقه شال و روسری‌ش رو با مانتو ش ست می‌کنه. آدم کیف می‌کنه این دختر رو می‌بینه. انقد تمیز، مرتب، خانوم، متین. اون روز اومده بود برای ما نذری آورده بود. با خواهرم صحبت کرد البته. وقتی رفت، خواهرم گفت خیلی ازش خوش‌م اومد.

الان تلفن زدم ازش بپرسین مانتو ش رو از کجا خریده؟ نیشخندنیشخندنیشخند

یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*باغ و بهار کم‌ه برای دوستی که شب میاد بهت میگه حس می‌کنه دوباره قاطی کردی! گیر میده که بنال ببینم چه‌ت‌ه. بعد که مقاومت‌ت رو می‌شکنه و شروع می‌کنی به گفتن که دل‌ت میخواد بری یه قبرستونی که ریخت کسی رو نبینی، میگه خاااک تو اون سر ت. بیا پیش من. اینجا از قبرستون بهتر ه که. هروقت تو میای، بعدش تا چند روز شارژ م. پاشو بیا انقدم زر نزن خواب‌م میاد. مریم بووووووووووووق... بقیه‌ش قابل پخش نیست قهقهه

شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*ماه عسل روز 24 رمضان رو اتفاقی دیدم. این آقایی که عکس‌ش رو می‌بینید، همسایه‌ی خانومی بوده که کنار ش نشسته. 22 سال‌ پیش وقتی خانم 15 ساله و آقا 20 ساله بوده، رفته خواستگاری. به خاطر سن کم دختر و اینکه هنوز محصل‌ه و باید بره دانشگاه و ... بهش جواب منفی دادن.

در عرض 10 سال ایشون حدود 18-17 بار رفته خواستگاری. هر بار هم جواب منفی شنیده. تاااا 12 سال بعدش، خانواده‌ش دیگه حاضر نشدن برن خواستگاری این خانوم دوباره. گفتن دیگه نمیخوام انقد خودمون رو کوچیک کنیم. بی‌خیال‌ش شو. آقا هم می‌گفت با هرکس دیگه‌ای ازدواج کنم، یک سال نشده ازش جدا میشم. من فقط همین زن رو میخوام.

خلاصه بعد از 15 سال که از خواستگاری اول گذشت - یعنی وقتی خانوم‌ه 30 سال‌ش بود - خودش به آقاهه تلفن زد و اینا. گفتن تا قبل‌ش فقط هی خواستگاری بود و جواب منفی، ما هیچ رابطه‌ای نداشتیم. اما 7 سال اخیر رو یه جورایی غیرمستقیم گفتن که در ارتباط بوده‌ن.

آخر سر بعد از 22 سال، باز رفتن خواستگاری و نهایتا تونستن ازدواج کنن. عشق و اینا رو کاری ندارم، اینکه صداوسیما توی برنامه‌ی زنده‌ی ماه رمضون خیلی راحت از این مدل دوستی حرف می‌زنه با خنده و بعد هم مجری برنامه میگه شما کلی داستان مهیج دارین برای بچه‌هاتون تعریف کنین - عین جمله‌ش رو یادم نیست الان - یعنی که اوضاع ازدواج و بچه‌دارشدن در مملـ.ـکت خیلی داغون‌ه انگار.

حالا اینکه بد نبود به نظر من. بد اون سریال هر شبی‌ه - فاخته؟ - که ثریا قاسمی نقش یه زن مذهبی رو بازی می‌کنه که چنان برای شوهردادن دختر ش هول می‌زنه و ذوق می‌کنه که دل‌ت میخواد بزنی‌ش از بس چندش‌آور ه رفتار ش. البته شواهد حاکی از این‌ه که هول‌زدن زیادی باعث بروز رفتارهای احمقانه هم میشه مثلا توی این فیلم، شما می‌بینید که خانواده‌ی پسر، شب احیا خانواده‌ی دختر رو دعوت می‌کنن برای مراسم. کلی هم از فامیل و دوستای خودشون دعوت کرده‌ن.

خانواده‌ی دختر به جای اینکه کمی متین رفتارکنن و کلا پانشن برن خونه‌ی پسر یا حداقل سنگین‌ورنگین برن، با همون حالت ذوق‌مرگ به دختر ه توصیه می‌کنن با روسری سفید پاشه بره. خانواده‌ی مذهبی! شب احیا! من دیگه حرفی ندارم.

چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

*سوالی که مطرح میشه این‌ه که در آهنگ دل دیوونه‌م از تو - مازیار فلاحی - اونجا که شاعر می‌فرماید "یه عکس یادگاری که خودتم نداری"، عکس مذکور دقیقا چه شکلی‌ه؟ متفکردیوانه هم نیستم. به روح هم اعتقادی ندارم. به خاندان پدری هم حساس نیستم. دیگه خودتون می‌دونید نیشخند

چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*برای رسیدن به حوائج مهم، 12000 مرتبه در یک مجلس، آیه‌ی شریفه‌ی (بخشی از آیه 63 سوره نمل) أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ را بخواند و می‌توان تعداد آن را بین افراد مجلس تقسیم نمود. چنانچه باز هم ممکن نباشد، در 120 نوبت و هر نوبت، صد مرتبه بخواند . این ختم، سریع الاثر است.

منبع: ختوم و اذکار ص 243 - تحفة الرضویة ص 158


???????
چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers