*تمام آنچه از زندگی می‌خواهم یک غروب پنج‌شنبه‌ی پاییزی‌ست با پنجره‌ای رو به درخت‌ها و کلاغ‌ها و هوای ملس و مرموز مهر با یک فنجان چای تازه‌دم و یک برش بزرگ از کیک شکلاتی با موسیقی‌ای دلخواه و خیالی که از بابت تو سخت، راحت است...

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*احسان و سولماز در کنسرت محمد علیزاده

یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*الان، این لحظه، همه چیز مث سال‌ها پیش شده. مثلا 10 سال پیش. وقتی من خیلی جوون بودم. مامان و بابای اون هنوز با هم آشنا نشده بودن. خودش به دنیا نیومده بود. همسایه‌ی ما نبودن. خودش هم هم‌بازی من نبود.

دیروز از اینجا رفتن. موقع اسباب‌کشی اومده بود اینجا باهاش بازی کنیم که بهانه نگیره و بذاره بقیه به کار شون برسن. داشتم به گذشته فکرمی‌کردم. به اینکه اتفاقات زندگی، از این خانواده‌، آدم‌های متفاوتی ساخت. اینکه حتی وقتی ساعت 3 صبح در پارکینگ رو محکم به هم می‌کوبیدن، 12 شب با مهموناشون بلندبلند می‌خندیدن، بچه‌شون توی راهرو آواز می‌خوند و جیغ می‌زد ما اصلا حرص نمی‌خوریم. شاید خیلی پرسروصدا بودن اما ما رو ناراحت نمی‌کرد رفتار شون چون خیلی آدم‌های خوبی‌ن. چون دوست‌شون داریم. خاصیت دوست‌داشتن این‌ه انگار. حتی صداهای معمولی هم به جای اینکه کفر ت رو دربیارن شاد ت می‌کنن...

شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امروز من
Share

*این کلیپ رو ببینید.

جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یه بار خانوم همسایه‌مون گفت سفره‌ی صلوات نذر کرده! دقیق یادم نمیاد راستش اما فکر کنم 140 تا تسبیح آورد از جایی. با احتساب 100 دونه برای تسبیح، کل‌ش می‌شد 14000 تا. فکر کنم 14000 صلوات نذر کرده بود اما چون خودش تنهایی نمی‌تونست، از دوستاش خواست بیان طی مراسمی همراه با پذیرایی و اینا، کمک کنن نذر ش رو انجام بده. تعداد مهمونا 140 نفر نبود. مثلا 35 نفر بودن هر کدوم 4 تا تسبیح رو برداشتن و خوندن. حالا مثلا یکی 5 تا برداشت یکی 3 تا. حتما نباید تعداد مساوی می‌بود.اگر دوست دارین من حاضر م این رو برای بار دوم، آنلاین انجام بدیم - آیکون موی‌کنان و مویه‌کنان نیشخند - تو رو خدا حرص‌م ندین فقط.

پس اول نیت کنین برای هر چیزی که میخواین و لطفا بگید اگر به صلاح‌ه، اوکی بشه. گیر ندین به یه چیز خاص. یه وقتایی خدا راه‌های بهتری برای ما بلد ه اما با اصرارهامون نمیذاریم کمک‌مون کنه.

بعد که نیت کردین، بگید اسم‌تون رو توی لیست بذاریم. شما دارید 14000 صلوات رو هدیه می‌کنید و قرار ه دیگران برای انجام این ختم به شما کمک کنن. در عوض شما هم به تک‌تک این دوستان کمک می‌کنین نذر شون رو انجام بدن.

لطفا اول متن رو کامل بخونید و وقتی درست متوجه شدین روال رو، کامنت بذارید و ثبت نام کنید. به هیچ سوالی از طریق وبلاگ شما، ایمیل، مسنجر و غیره جواب داده نمیشه. لطف کنید متن رو 3 بار با دقت بخونید. حتما متوجه میشید روال رو. بعد بفرمایید ثبت نام کنید. اینکه چند روز طول بکشه بستگی به تعداد افراد داده. هر قدر تعداد بیشتر باشه، روزهای بیشتری طول می‌کشه و سهم روزانه‌‌ی صلوات‌مون سبک‌تر میشه.

هرگاه میان مشکلات قرار گرفتید، سیل صلوات راه بیاندازید زیرا آن سیل حتما مشکلات را با خود می‌برد. علامه طباطبایی (ره)


???????
سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
Share

پ.ن: دیوان شمس. رباعیات. قسمت دوم.

سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*خوشبختی یعنی یه عزیزی برات لاک تجویز کنه، یه عزیز دیگه چند تا لاک بهت هدیه بده، چند تا دوست عزیز هم انواع و اقسام مدل‌ها و افکت‌های لاکی رو برات پیدا کنن و بفرستن. فقط برای اینکه خوشحال‌ باشی.

دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*اینستاگرام یه گزینه‌ی خیلی جالبی داره. بر اساس عکس‌هایی که لایک می‌کنی، بهت عکس‌های دیگه پیشنهاد میده که ببینی. مثلا یه عالم عکس قورمه‌سبزی به من میده همیشه.

دست‌پخت‌م بد نیست اما اصلا جون‌ش رو ندارم که اول عکس بگیرم بعد بشینم غذا بخورم. دقیقا به همین دلیل، هیچ عکسی از غذاهام ندارم. شکمو هم خودتی نیشخند

یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*هوا داره خنک میشه. اذان مغرب قبل از ساعت 8 ه. این یعنی شب‌های بلند و روزهای پیاده‌روی و ذخیره‌کردن آفتاب. عاشق بعدازظهرهای پاییز م یا هر بعدازظهری که شبیه پاییز باشه. فکر کنم کل تابستون رو به خودم غر زدم. میخوام یاد بگیرم رضا به داده بدهم وز جبین، گره بگشایم!

شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*گفتم مساله این‌ه که وقتی بدون شناخت، دائم دارید میرید خواستگاری خونه‌ی مردم و به دلایل مختلف، اونا قبول نمی‌کنن یا پسر شما نمی‌پسنده، واقعا روی اعصاب و اعتمادبه‌نفس‌ش اثر بدی میذاره. حداقل‌ش این‌ه که از خودش می‌پرسه چرا هیچ‌کس از من خوش‌ش نمیاد؟ دیگه فکر نمی‌کنه رفته سراغ آدمایی که واقعا هیچ شباهتی بهش ندارن.

پرسش‌گرانه نگاه‌م کرد: می‌دونم چی میخواد. گفته خودت پیدا ش کن.

- چیا گفته بهتون؟

گفت ببین مثلا اون دختر قبلی قد ش خیلی کوتاه بود. خیلی هم لاغر بود. اصلا به ما نمی‌خورد. همه‌جا هم چادر می‌پوشید.

- آدم لاغر می‌تونه چاق شه. آدم چاق هم می‌تونه لاغر شه معمولا. یعنی مشکل فقط همین بود؟

گفت نه. کلا دختره خوش‌ش نیومده بود. پسر من هم گفت زیاد خوش‌ش نیومده نبوده. به دل‌ش نبوده.

- من پیشنهاد می‌کنم یه سری مسائل جزئی‌تر رو هم بپرسید.

اخم کرد: مثلا چی؟

- مثلا بپرسید چه رشته‌ای خونده یا داره می‌خونه؟ یا دوست داره آینده‌ش چطوری باشه؟ وقتای بیکاری‌ش رو چطوری می‌گذرونه؟ چه عادت‌هایی داره که براش مهم‌ن؟ خیلی چیزا میشه پرسید. دونستن همینا باعث میشه آدم متوجه بشه چقد شخصیت کسی بهش نزدیک یا ازش دور ه.

گفت اینا انقدرا هم مهم نیست. همین که به ما بخوره بس‌ه.

دیگه چیزی نگفتم. ادامه‌دادن‌ش عملا چیزی رو عوض نمی‌کرد.

چند ماه بعد:

گفت سرزده رفتم محل کار یکی از اقوام‌مون تا دختری رو که همکار ش بود، ببینم. ظاهرا خوب بود. بعد هم رفتیم خواستگاری. اون هم دید پسر م خونه داره و شرایط‌مون بد نیست، دیگه قبول کرد. مادر ش گفت مهریه‌ی دختر اول‌م 300 تا سکه‌ست. مال این دخترم باید 500 تا باشه. شوهر من گفت ما اومدیم چونه بزنیم. 400 تا خیر ش رو ببینید. اونا هم خندیدن و گفتن مبارک باشه.

فکر کردم همین که از این برخورد بهشون برنخورده یعنی خیلی شبیه شما ن. گفتم به سلامتی. مبارک باشه...

شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*گفتم چرا فلانی توی بنرهای تبلیغاتی کلاس‌های هنری‌ش نمی‌نویسه مهندس فلانی؟ فقط اسم و فامیلی‌ش رو می‌نویسه...

گفت اتفاقا ازش پرسیده‌م. میگه رزومه‌ی من در هنر انقد قوی و پربار هست که لازم نباشه از مدرک مهندسی‌م - که ربطی به هنر نداره - براش مایه بذارم.

گفتم مردم، شعور شون به این چیزا می‌رسه مگه؟

گفت مخاطب‌ش بی‌شعورها نیستن مریمی. اونی که نمی‌فهمه یا نمیخواد بفهمه رو بهتر ه بذاریم به حال خودش.

جمعه ٢۱ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*تی‌وی سریالی پخش می‌کنه به اسم "دردسرهای عظیم" که طبق معمول، من اتفاقی دیدم‌ش بعد از چند قسمت. لوکیشن اصلی فیلم، فضای جالبی داره: یه حیاط بزرگ سرسبز ه که تو ش چند تا خونه‌ی مجزا هست. هر خونه، چند تا پله داره - الان معلوم شد عاشق پله‌م؟ - که می‌خوره به یه ایوان. بعد در ورودی واحد هست. داخل‌ واحدها زیاد تعریفی نداره اما بیرون‌ و حیاط‌ش رو دوست دارم.

نکته‌ی حیرت‌برانگیز ش! این‌ه که انگار شخصیت‌های فیلم در مثلا 30 سال پیش متوقف شده‌ن! دائم دارن همدیگه رو کنترل می‌کنن و توی کار هم سرک می‌کشن. رسما فضولی می‌کنن و این رو بد نمی‌دونن. برای هم عشوه میان و ادا اصول درمیارن. مردهای داستان خیلی چیزا رو از زن‌ها مخفی می‌کنن و میگن صحبت مردونه‌ست. زن‌ها دائم در حال جیغ‌جیغ‌کردن هستن و مثلا مادر یکی از شخصیت‌های داستان، سر به هم خوردن نامزدی دخترش کلی شیون و زاری کرد که من جواب مردم رو چی بدم؟ آبرو م میره اگه بفهمن! بعد هم تصمیم گرفت کلا خونه‌ش رو عوض کنه به خاطر این ماجرا.

زمان بچگی من شاید این فیلم‌ها عجیب نبود اما بعد 30 سال، چنین فیلم‌نامه‌ای واقعا جای تعجب داره!

این خانوم که توی عکس می‌بینید، اسم‌ش بهار ه. مثلا شخصیت پخته‌ای هم داره توی فیلم. ولی حرکاتی ازش می‌بینیم بسی چندش‌آور! مادر ایشون - همون خانوم جیغ‌جیغویی که بالا ذکر ش رفت - خیلی هول داشت که ایشون رو بده! به یکی از خواستگاراش. بهار هم از اون پسر ه اصلا خوش‌ش نمیومد. و چون مامان‌ش خیلی آدم فهمیده‌ای‌ه! رفت دست به دامن همسایه‌شون، لطیف شد - همین آقای توی عکس - که تو بیا خواستگاری من. من هم قبول می‌کنم الکی. که این خواستگاری‌ها کنسل شه. بعد مدتی هم یه بهانه‌ای جورمی‌کنم و میگم نمیخوام.

لطیف هم آدمی‌ه که بلد نیست به کسی نه بگه چون نمیخواد هیچ‌کس ازش ناراحت بشه. برای همین قبول کرد. غافل از اینکه بهار و مادر ش دیگه دست‌بردار نیستن! آخر سر که بهار ناچار شد توی جمع همسایه‌ها بگه که میخوان نامزدی‌شون رو به هم بزنن، یه مدلی صحبت‌کرد که لطیف رو کاملا مقصر نشون داد و خودش رو ناراحت و غمگین. مادر ش هم در حال جیغ‌وفغان بابت آبروریزی ناشی از به هم خوردن نامزدی. یکی نیست به اینا بگه نامزدی برای چی‌ه پس؟

بعد هم لطیف در کمال مظلومیت، کلی کتک خورد و توهین شنید و ملامت شد. آخر سر هم با چشم گریون گفت من واقعا بهار رو میخوام! حالا این مامان بهار ه که کوتاه نمیاد و توی خواستگاری، برخورد بدی با لطیف و خانواده‌ش کرد.

از همه‌ی اینا فجیع‌تر، بازیگر نقش بهار ه که قد بسیار کوتاهی داره و کفش‌های پاشنه‌بلندی می‌پوشه که به سختی باهاشون راه میره. البته شخصیت بهار هم اصطلاحا نصف قد ش زیر زمین‌ه و نگاه‌های زیرزیرکی مثلا مظلوم‌ش حال آدم رو بد می‌کنه.

یه پیام برام اومد که چرا اجازه میدیم توی سریال‌ها دخترها رو چنین موجوداتی نشون بدن؟ چرا میذاریم بهمون توهین بشه؟ بعد دیدم چه توهینی وقتی که عین واقعیت رو دارن نشون میدن؟

توی جامعه‌ای که پسرها به قدر کفایت، مرد بار نمیان و ظاهر و رفتار شون مثل دختربچه‌های لوس‌ه، دیدن چنین روابطی عجیب  که نیست هیچ، کلی هم میشه باهاش پز داد. دیده‌م که میگم!

پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

پ.ن: آیا لازم است بگویم روی عکس، کلیک کنید؟

چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یاد تو بر شیشه‌ی دل، یک‌سره سنگ می‌زند

بر تن تاروپود من، عشق تو چنگ می‌زند...

 

یاد تو. محمد اصفهانی +

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: گوش کن
Share

*می‌گفت امروز برخلاف همیشه که کت و شلوار می‌پوشم، با تی‌شرت و جین رفته بودم اداره. داشتم از توی راهرو رد می‌شدم که دیدم دکتر فلانی یه برگه دست‌ش‌ه، کلافه و عصبانی منتظر ایستاده، همکارا هم انگارنه‌انگار.

رفتم جلو گفتم سلام آقای دکتر. حال‌تون چطور ه؟ مشکلی پیش اومده؟

با بی‌حوصلگی جواب داد که بله. یه کاری پیش اومده ناچار شدم بیام اینجا.

گفتم من کارمند اینجا م منتها امروز لباس رسمی نپوشیدم. بفرمایید مشکل چی‌ه کمک‌تون کنم. ایشون هم توضیح داد و من هم کمک کردم کار شون انجام بشه. بعد به همکارا گفتم یعنی شما چطور ایشون رو نمی‌شناسید؟ چهره‌ی مشهوری‌ه. هیچ‌کدوم نمی‌خواستین برید بپرسید برای چی اومده؟ همه گفتم عه فلانی بود؟ ما نشناختیم که.

به اینجا که رسید، گفتم واقعا چطور نشناختن‌ش؟ میشه مگه؟ چند ساعت بعد خان‌داداش این عکس رو نشون‌م داد: ببین امیر دیـ.‌ـبا چه عکسی از امیر تـ.ـتلو گرفته. ماسک زده نشناسن‌ش.

من: خودشون رو می‌کشن معروف شن بعد ماسک می‌زنن کسی نشناسه؟ نیشخند تو از کجا می‌دونی اینا رو؟

خان‌داداش: دوستام‌ن‌ها.

یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*چون مهمون جمع‌شون دچار معلولیت‌ بود، خودش هم روی ویلچر نشست...

دور باشه از ایشون و از همه...

شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*گفتم طوفان سرخ که نشد! یک قدمی هم که نشد! ما منتظر سومی‌ش هستیم. فقط لطفا خیلی خنده‌دار نباشه!نیشخند هنوز کلام منعقد نشده بود که رفت توی ژانر وحشت.

ماجرا از اونجا شروع شد که شب‌بخیرگویان رفتم بخوابم ساعت 3 صبح! قبل‌ش هم کلی با دوستان خندیدیم البته. همین که چشمام رو بستم یه صدایی شنیدم. صدایی شبیه صدای سشوار. یه همچین چیزی. ولی سشوار نبود. صدای کولر آبی پرتابل‌ه بود. باد خنک می‌زد توی صورت‌م - به محض روشن شدن، صدا میده اما چند ثانیه طول می‌کشه تا خنک کنه - فکر نکنم لازم باشه بگم که کسی اونجا نبود. کسی هم اونجا نیومده بود. چون کولر انتهای اتاق‌ه و کسی بخواد روشن‌ش کنه باید از جلوی من رد شه که خب نمیشه آدمی با حداقل! یک‌مترونیم رو نبینم من.

گفتم خدایا همون خنده بهتر بودها. پاشدم توی تاریکی رفتم سمت کولر. پیچ‌ش رو پیچوندم و خاموش شد. برگشتم خوابیدم. نزدیک صبح باز دیدم یه صدایی میاد. گوش دادم ببینم چی‌ه. صدای قژقژ از توی کانال کولر بود. مامان روشن‌ش کرده بود. بعد شنید انقد صدا میده برگشت خاموش‌ش کرد. گفتم نمی‌دونم این شبح‌ه میره سراغ کولرها. گرمایی‌ه؟

خلاصه من خودم رو برای درگیری با اشباح هم آماده کرده بودما. حیف شد. ایشالا فرداشب.

جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

*نشسته بودم داشتم کامنت‌هام رو جواب می‌دادم. یه دفعه انگار از داخل یه چیزی پرید توی گلو م. میگم انگار، چون چیزی نخورده بودم. همون، راه گلو م رو بست. شروع کردم به سرفه کردن. ولی دیدم نمی‌تونم نفس بکشم.

سعی کردم خونسرد باشم. صاف نشستم و بیشتر تلاش کردم. سرفه و تلاش‌م برای نفس کشیدن قاطی شده بودن. بعد سرفه تموم شد. من موندم و نفسی که بالا نیومد و چیزی که راه گلو م رو بسته بود اما وجود خارجی نداشت. صدایی که می‌شنیدم چیزی شبیه صحنه‌های خفه‌شدن آدمایی بود که توی فیلم‌ها دیده بودم. مث هیــــــــــــــــــــــــــ گفتن گرفته و خفه.

خونه ساکت شد. بعد همه دویدن توی اتاق. خط اخم رو می‌دونین کجاست؟ یه خط عمودی‌ه وسط پیشونی، از وسط ابروها کشیده میشه تا خط رویش مو. هر وقت کسی نفس‌ش بالا نمیاد، انگشت‌تون رو چند بار محکم روی خط اخم صورت‌ش بکشید، از پایین به بالا. نمی‌دونم مکانیزم‌ش چی‌ه اما جواب میده.

الان هم اگر بنده اینجا نشستم دارم سخنرانی می‌کنم، جون‌م رو مدیون همین تعالیم هستم. هرچند سیستر معتقد ه اون اول صدا م رو شنیده و تا عمر دارم مدیون‌ش‌م نیشخند اون وسط مامان می‌گفت پاشو بریم دکتر. در حالی که تندتند جواب سیستر رو می‌دادم گفتم برم دکتر بگم نفس‌کشیدن هم بلد نیستم؟ زشت‌ه خب.

پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*یه اپلیکیشن نصب کرده که فکر کنم اسم‌ش "زمان و علت مرگ شما" ست. خودش می‌گفت قرار ه 51 سال دیگه بمیره بر اثر هیجان! نیشخند از اون روز حرف بهش می‌زنیم میگه هیجان‌زده‌م نکنید. یه وقت عمر م کم میشه.

تاریخ مرگ‌ش هم دقیقا 2 روز قبل از تولد من‌ه‌. گفتم تو همیشه باید زهر ت رو به من بریزی؟ چرا میخوای تولد م رو خراب کنی؟ نیشخند (البته اون موقع من مرده‌م)

گفت من چی کار دارم؟ اصلا میام برات کیک میارم که یه خاطره‌ی خوب بمونه ازم. گفتم تو اخلاق‌ت رو درست کنی من راضی‌م. نمیخواد دم آخری برای من خاطره بسازی.

می‌خندیدیم. گفت ببین از بهمن تا عید که چیزی نمونده. من باید عید اون سال رو هم ببینم، بعد بمیرم. اصلا بیا یک بار دیگه چک کنیم. بار دوم 2 سال به عمر ش اضافه شد! افتاد اردی‌بهشت 2 سال بعد. گفتم اردی‌بهشت هوا خوب‌ه. حیف‌ه آدم بمیره.

گفتم تو اصلا نمیخوای بمیری. بیخود وقت ما رو نگیر. بده من چک کنم. چند تا سوال رو جواب دادم از جمله اینکه کلا شاد م یا غمگین. نوشت 15 سال دیگه بر اثر خنده می‌میرم.

همه گفتن پس برای همین‌ه که جدی هستی و زیاد نمی‌خندی. می‌ترسی بخندی بمیری یهو. از اون روز تا یه چیزی میگن و من لبخند می‌زنم، میگن نخند نخند برات خوب نیست. می‌میری‌ها نیشخند

پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*فکرکنم ساخت‌وساز خونه روبرویی 2 سالی هست که طول کشیده. یعنی هرچی جاروبزنی، گردگیری کنی، پرده‌ها رو بشوری، بی‌فایده‌ست. هیچ مدل خونه‌تکونی‌ای جواب نمیده الان.

اینکه شب‌ها از این ماشین بزرگا میاد مصالح میاره و روزها صدای اره و تیشه و جوشکاری میاد، بماند. این وسط یه چیزی خیلی جالب‌ه: یکی‌شون هست که به شدت به آثار مهـ.ـستی و هایـ.ـده علاقه داره. گاهی صبح زود برای خودش میشینه به گوش‌دادن اینها، گاهی هم عصر. نمی‌دونم با چی گوش میده که صدا ش زیاد بلند و گوش‌خراش نیست اما قوی‌ه، طوری که من به وضوح می‌شنوم الان داره کدوم رو گوش میده.

اون روز داشتم فکر می‌کردم برای اینکه یاد بگیرم که سعی کنم در هر موقعیتی خوش باشم، لازم نیست حتما برم کلاس فلان استاد. گاهی کافی‌ه اطراف‌م رو با دقت بیشتری ببینم.

چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*جشنواره‌ی تابستانی کیش رو نشون می‌داد و مراسم قرعه‌کشی اتومبیل. یه آقایی برنده شد که گفته بود برای ماه عسل اومدن جزیره و دقایقی پیش همسر ش در حال محاسبه‌ی مخارج سفر بوده!

مجری محترم برنامه عین خاله‌زنک‌ها چند بار گفت چه عروس خوش‌قدمی! عجب پاقدمی! ماشین بردیا! این عروس خیلی برات خوب بوده قدم‌ش!

نه یک بار، نه دو بار... هی تکرار می‌کرد. بعد گفت از خانوم‌ت بپرس چی کار کرده شوهر کرده به دخترای ترشیده بگیم!!! هرهر هم خندید.

من اصلا خوش‌م نمیاد که برای این الفاظ زشت، معادل‌سازی بشه و لفظ پسر ترشیده هم روی زبون‌ها بیفته. حرف بیخود، بیخود ه بدون توجه به اینکه مخاطب‌ش کی‌ه. چیزی که دارم بهش فکر می‌کنم این‌ه که چرا هر بی‌سروپایی رو به عنوان مجری فلان برنامه روی صحنه می‌برن که حرف کم بیاره و شروع کنه به استفاده از تربیت خانوادگی‌ش، بعد هم خودش به خودش بخنده و فکر کنه مرد هنرمندی هم هست؟!

هیچ کاری به مشکلات جامعه و بالارفتن سن ازدواج و این قصه‌ها ندارم. سوال‌م این‌ه که چرا انقد سر مون توی زندگی دیگران‌ه که برای هر کاری اول میریم سن‌وسال دیگران رو بررسی می‌کنیم، بعد هم نظر میدیم بدون اینکه ازمون چیزی پرسیده باشن؟ باور می‌کنید دوست من میخواد بره دانشگاه ولی رو ش نمیشه! میگه با 40 سال سن برم بگم چی؟

گفتم مگه قرار ه چیزی بگی؟ یا مگه دانشگاه فقط برای 18 ساله‌هاست؟ هرکس هر وقت دل‌ش بخواد می‌تونه کمی تلاش کنه و بره هر درسی دل‌ش میخواد بدونه. این نه خیلی افتخار و پز داره، نه باعث شرمساری و سرافکندگی‌ه. هر کاری می‌کنی برای خودت داری انجام میدی.

اگر ایمیل اون آقای نسبتا محترم رو داشتم، لینک اینجا رو براش می‌فرستادم. شاید یادش بیاد قرار ه قبل از حرف زدن، کمی فکر کنیم... مردم کلی با حرف‌ها و پیام‌هاشون به هم انرژی میدن، بعد رسانه‌ی ملی چی داره پخش می‌کنه؟

دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*چند روز پیش، تولد سیستر بود. شب دورهمی نشسته بودیم که زنگ در به صدا در آمد که همانا یک آقای راننده‌ی آژانس بود که یک دسته گل بزرگ آورده بود با یه یادداشت رو ش. از طرف کی؟ دوست سیستر که سال‌هاست ایران زندگی نمی‌کنه و همون موقع آنلاین با هم در حال گپ زدن بودن.

سیستر که هیچ، ما هم کلی سورپرایز شدیم و ذوق کردیم. یاد چند ماه قبل افتادم که همین دوست سیستر ازش خواسته بود یه چیزایی رو بخره، بسته‌بندی کنه و بده یکی از آشناها که داره میره اون کشور، براش ببره. سیستر کلی هله‌هوله هم لابه‌لای خریدهای دوست‌ش گذاشت، کلی گوجه‌سبز که اون طفلک خیلی هوس کرده بود و اونجا نداشتن، نون بربری که اونجا ندارن و چند تا چیز دیگه.

دوست‌ش میگه یه تیکه از اون نون رو هنوز توی فریزر نگه‌داشته‌م برای وقتی که خیلی دل‌م میخوادش.

من خیلی نمی‌شناسم‌ش اما می‌دونم که اصلا و ابدا آدم مذهبی‌ای نیست، بی‌نهایت بااخلاق و مهربون‌ه و قدر دوستی رو خیلی می‌دونه. انقد خوب هست که از این همه فاصله، وقتی آنلاین میگه براش مشکلی پیش اومده، اشک توی چشمای سیستر حلقه می‌زنه و بهش امید میده. انقد خوب هست که وقتی خاطره‌ی خنده‌داری داره میاد تعریف می‌کنه سیستر بخنده و با هم خوشحال باشن. انقد خوب هست که دوستی‌ش در حد حرف زدن نیست فقط. بارها در عمل ثابت کرده واقعا دوست خوبی‌ه.

راست میگن که چیزای به‌دردنخور رو دور بنداز تا جا برای چیزهای بهتر باز بشه. این فکر کنم همیشه مصداق داره: از وسایل به‌دردنخور بگیر تا دوستای به‌دردنخور سیستر که پارسال انداخت‌شون دور و الان کلی جایگزین بهتر براشون هست.

اگر فکر می‌کنید چیزی / کسی بیخود داره ازتون انرژی می‌گیره، بندازید ش دور. این شامل عادت‌های بد خودتون هم میشه. کارهای دست‌وپاگیر روزمره که واجب هم نیستن و خیلی چیزهای دیگه...

یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*روی آسفالت خورد زمین. جیغ‌ش رفت آسمون. سر زانوی شلوارک‌ش پاره شد. زانو ش زخمی شد. ساعد ش هم خراش برداشت.

دوست‌م گفت آخه چرا اینجوری می‌دویی عزیز من؟ آورد ش توی خونه: پنبه الکلی میارم بزنم کزاز نگیری.

صدای گریه‌ی بچه بالاتر رفت. من یواشکی می‌خندیدم: هنوز نزده چرا هوار می‌کشه؟

دوست‌م خنده‌ش رو جمع کرد رفت توی اتاق. صدای گریه تبدیل به جیــــــــــــــــــغ شد. دوست‌م از اتاق اومد بیرون: الان خاله برات چسب می‌زنه رو ش رو.

یه کم دور و بر م رو نگاه کردم. مطمئن شدم منظورش من‌م چون کس دیگه‌ای اونجا نبود. دو تا چسب زخم برداشتم رفتم دیدم شلوار ک ولو اون طرف. خودش با چشم گریون ایستاده وسط اتاق. دل‌م کباب شد.

- می‌دونستی من وقتی هم‌سن تو بودم، همیشه پاهام زخمی بود؟

داشت در مقابل پرت‌شدن حواس‌ش مقاومت می‌کرد. ادامه دادم: به خاطر اینکه دوچرخه‌سواری بلد نبودم اما می‌خواستم یاد بگیرم حتما. روزی 100 بار میفتادم زمین. تمام پا م زخم و لک بود. بذار این رو بزنم زخم‌ش هی نکشه به لباس‌ت. آخر سر یاد گرفتم. پا م هم خوب شد. الان اصلا جای اون زخم‌ها معلوم نیست. دست‌ت رو هم بده عزیزم. قربون اون ریخت‌ت برم. تموم شد. پا ت کنم اون رو؟

- خودم بلدم.

- باشه پس خودت بپوش بیا.

دل‌م نیومد بهش بگم آدم‌ها یه زخم‌هایی به دل‌ت می‌زنن که هیچ‌وقت جا ش خوب نمیشه.

2 ساعت بعد کلا یادش رفته بود لنگان‌لنگان راه بره. می‌دوید این طرف و اون طرف. فکر کردم خوش به حال بچه‌ها. چه زود فراموش می‌کنن...

شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers