*واژه‌ی "بانو" در اصل، برگرفته از واژه‌ی پهـ.ـلوی "ریتاباگیانو" به معنی پرتوی یزدانی‌ست.

بانو یک واژه‌ی پارسی کهن است. (بان + و = بانو ) بان در نام شهر بانه هنوز به کار می‌رود . بان یعنی بالا و بانو به معنی کسی است که در بالا جا دارد و این به نشانه‌ی گرامی داشتن بانوان است.

اما کلمه‌ی خانم، مغولی است و ریشه‌ی پارسی ندارد . خان و خانم و بیگ و بیگم نام‌های مغولی است . خان و بیگ، مذکرند و خانم و بیگم مؤنث هستند.

زن از ریشه‌ی "کد" به معنی خانه و صاحب خانه می‌آید. بانو در اوستایی به معنی فروغ و روشنایی است. کدبانو هم یعنی چراغ خانه (کد=خانه)

خود واژه‌ی همسر (هم-سر) کاملا گویاست که زن در آیین باستانی ما، همپایه‌ی مرد است. تقدیم به همه‌ی بانوان عزیز ایران...

پ.ن: یاد فرزاد حسنی افتادم که خیلی وقت‌ها موقع اجراهاش دیدم نمیگه مثلا سرکار خانم مریمی! میگه بانو مریمی!

جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*خاطره‌ای از یکی از اساتید قدیمی دانشگاه شریف، دانشکده‌ی متالورژی: یک بار داشتم برگه‌های امتحانی را تصحیح می‌کردم. به برگه‌ای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه‌ی بدون نام داشته باشم. از تطابق برگه‌ها با لیست دانشجویان، صاحب‌ش را پیدا می‌کنم.

تصحیح کردم و 17 گرفت... احساس کردم زیاد است. کمتر پیش می‌آید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم. 15 گرفت. برگه‌ها تمام شد. با لیست دانشجویان تطبیق دادم اما هیچ دانشجویی نمانده بود. تازه فهمیدم که "کلید" آزمون را که خودم نوشته بودم، تصحیح کرده‌ام...

اغلب ما نسبت به دیگران سخت‌گیرتریم تا نسبت به خودمان...

پنجشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*آخرین مد این روزهای اینستاگرام هم این‌ه که به اسم مرحوم مرتضی پاشایی، پیام می‌نویسن خطاب به مردم، اسکرین‌شات می‌گیرن میذارن توی پیج‌شون. یا یه شماره‌ای رو به اسم اون بنده خدا سیو می‌کنن، بعد براش می‌نویسن چرا جواب نمیدی؟!!!

چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یادم نمیاد هیچ‌وقت برای درس جواب دادن توی مدرسه، داوطلب شده باشم! برای تمام ارائه‌ها و پروژه‌های دانشگاه هم پشت دوستام قایم می‌شدن. چه بسا پروژه‌هایی که اغلب‌شون رو من کار کردم ولی ارائه رو می‌سپردم به دوستام. اونا هم با ذوق قبول می‌کردن که از کل پروژه فقط ارائه‌ش رو انجام بدن. هرجا هم گیر می‌کردن می‌گفتن مریمی اسلاید ش همین‌ه؟ مریمی این سوال دوستان رو شما جواب بده لطفا. مریمی پرینت‌ها گفتی آماده‌ست؟ استاد راهنمامون هم اخلاق من رو می‌دونست. هیچی بهم نمی‌گفت. نمی‌دونم. شاید هم بهتر بود یه چیزی بهم بگه! حالا اون موقع هیچی نگفته، من هم ذوق کرده‌م. الان زبون‌م دراز ه که چرا چیزی نگفت زبان

خلاصه اینکه من هیچ‌وقت اعتمادبه‌نفس جالبی نداشتم حتی زمانی که کار م عالی بوده، باز هم فکر می‌کردم باید خیلی بهتر باشه. برای همین هول نبودم که کار م به چشم بیاد و دیده بشه. مرکز توجه بودن به هر شکلی معذب‌م می‌کنه. ترجیح میدم به حال خودم باشم. چه برسه به اینکه کاری رو نتونم درست انجام بدم، بعد براش داوطلب هم بشم!

حالا چی شد که یاد اینا افتادم؟

یه خانومی کلی از خودش تعریف کرد که من خیاطی‌م عالی‌ه. هزار تا شاگرد دارم. لباس می‌دوزم ملت حظ می‌برن. چه و چه... مامان من هم یه پارچه‌‌ای رو که دوست‌ش هم داشت، سپرد به این مربی خیاطی! رفتیم برای پرو. چشم‌تون روز بد نبینه.

من که می‌دونین اصلا خیاطی بلد نیستم. زیاد هم وسواس و دقت ندارم روی ایرادهای لباس. ولی مانتو رو دیدم دل‌م می‌خواست بکشم‌ش. البته قبل‌ش صد بار تلفن زد: یقه‌تون باز باشه دیگه؟ مامان گفت نه. اصلا نمیخوام یقه‌ی مانتو باز باشه. بسته بهتر ه.

دوباره: یه 160 سانت نوشته‌م یادم نمیاد چی بود؟ طول دست‌تون‌ه؟ مامان گفت 160 سانت قد یه آدم‌ه! بیام دوباره اندازه بگیرین؟

دفعه‌ی بعد: مانتوتون تنگ باشه بهتره‌ها. مامان گفت نمیخوام مانتو م تنگ باشه. وگرنه از بیرون یکی می‌خریدم. میخوام مث همون مدلی که بهتون نشون دادم دربیاد. عکس‌ش رو دوباره وایبر می‌کنم براتون.

روز پرو دیدم تمام دور حلقه آستین، چین خورده به دلایل نامعلوم. البته خود خانوم‌ه می‌گفت ایراد از شماست. اگر بذارید تنگ‌ش کنم درست میشه. بعد هی سنجاق زد، هی کوک زد، شد عین پیرهن. گفتم این خیلی تنگ میشه. باز شون کرد. مشخص بود نمی‌دونه باید چی کار ش کنه. گفت اون رو خودم بعدا درست می‌کنم. گفتیم باشه. ممنون.

یقه رو خیلی باز برش زده بود. ما فقط به هم نگاه کردیم و هیچی نگفتیم.

جلوی مانتو از عقب‌ش کوتاه‌تر بود. می‌گفت به خاطر این‌ه که شما شکم دارین. مامان گفت طول‌ش دست شماست. میشه بلندتر گرفت‌ش. خانوم‌ه 2 دقیقه فکر کرد. بعد گفت آره فکر کنم بشه!

جلوی مانتو روی هوا وایساده بود. کناره‌هاش کشیده می‌شد به سمت داخل. اصن یه وضعی.

بعد گفت می‌دونین چی‌ه؟ بدن شما کلا ایراد داره. الان این ساسون - درست نوشتم؟ - اگر روی هوا وایمیسه به خاطر این‌ه که پهلوی راست شما 2 سانت کمتر از پهلوی چپ‌تون‌ه. مامان به سقف نگاه می‌کرد، من به زمین. خانوم‌ه ادامه داد: من این همه لباس سوختم چنین چیزی ندیده بودم تا حالا. ایراد از شماست.

مامان گفت من این همه لباس دادم دوختم هیچ‌کس بهم چنین چیزی نگفت. خانوم‌ه گفت خب ببینید ایراد از بدن شماست واقعا. الان این شونه‌تون هم با اون یکی فرق داره. صبر کنید لباس خودم رو بیارم. بعد رفت یه مانتو آورد که دقیقا همون ایراد مانتوی مامان رو داشت. من که دیگه خمیازه می‌کشیدم و ترجیح دادم چیزی نگم. مامان هم حرص می‌خورد ببینه آخر ش چی میشه.

خانوم‌ه گفت من فردا باز براتون پرو میذارم. اومدیم بیرون. به مامان گفتم مگه لباس عروس‌ه 45 دقیقه پرو ش طول بکشه؟ خسته شدم. چرا هرکس میگه بلده، شما هم سریع بهش اعتماد می‌کنین؟ من جای شما بودم می‌گفتم تا از این خراب‌تر ش نکردی بده ببرم بدم یکی دیگه درست‌ش کنه یه جوری. الان برمی‌داره انقد تنگ‌ش می‌کنه میشه پیرهن!

مامان هیچی نگفت. به غر زدن‌م ادامه دادم: واثعا گند زده. من اگه جا ش بودم می‌گفتم غلط کردم. میرم عین پارچه رو می‌خرم با یه عذرخواهی رو ش. این خانوم جدا چطوری درس میده به مردم؟ تازه دستمزد ش هم که کم نیست. هروقت عین عکس براتون مانتو دوخت شما هم عین دستمزد ش رو بهش بده. اون خیال‌ش راحت‌ه هر گندی بزنه، پول دوخت یه لباس کامل بی‌عیب رو می‌گیره در هر حال.

مامان باز هیچی نگفت. گفتم این فقط باید برای جالباسی خیاطی کنه. بدی برای مدل‌ها هم لباس بدوزه، یه ایرادی رو شون میذاره. خوش‌به‌حال‌ش با این اعتمادبه‌نفس‌ش. معلوم نیست جراح‌ زیبایی‌ه، مربی بدن‌سازی‌ه یا خیاط؟ تازه دستات هم که عین کارآگاه گجت بلندتر از 1 متر ه. پهلو ت هم که ناقص‌. مامان این چه وضعی‌ه؟ شما نباید قبل خیاطی بری باشگاه؟ نباید این همه ایراد رو برطرف کنی؟ چرا به فکر مردم نیستی؟ نیشخند

در پرو بعدی ایشون تشخیص داده‌ن که جز شونه و دست‌ها و پهلو و شکم‌، بخش‌های دیگری هم ایراد دارن وگرنه لباس که خوش‌برش و خوش‌دوخت‌ه.

حالا هرچی به مامان میگم دفعه‌ی بعد من باهات میام، میگه نه نیشخند چرا به نظر تون؟

پ.ن: اعتمادبه‌نفس بیش از حد، آدم رو مضحکه‌ی این و اون می‌کنه. کاش یاد بگیریم اگر کار مون اشکالی داره، بریم با تمرین بیشتر، اشکال‌ش رو برطرف کنیم نه اینکه صرفا با حرافی بخوایم مساله رو ماست‌مالی‌ کنیم. اگر هم کار مون عالی‌ه یه کم متواضع باشیم دیگران ازمون تعریف کنن.

سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*هوه‌هووووووو

هووووووووه‌هوو

صدای بچه‌ی همسایه از دم در میومد. مامان‌ش بهش گفت چرا این صداها رو درمیاری؟ جواب شنید که: میخوام مریمی اینا بشنون من اومدن. بگن من برم خونه‌شون.

مامان‌ش گفت باشه بعدا برو. بیا اول بریم پیش مادربزرگ‌ت. بعد برو.

بچه جیع زد که نه. اول برم اونجا. مامان‌ش گفت نه زشت‌ه. مادربزرگ‌ت ناراحت میشه. بیا بریم یه سلام بده. بعد برو خونه‌ی مریمی اینا.

آخر مجبور شدیم بهش بگیم الان کار داریم، وقتی بری سلام کنی برگردی، کار ما هم تموم میشه. بعدش بیا اینجا. راضی شد خلاصه.

3 دقیقه نشده بود که برگشت. شام خورد. بازی کردیم. آخر سر هم جیب‌هاش رو هم پر خوراکی کردیم فرستادیم‌ش بره. فقط داریم فکر می‌کنیم اگر جای مادربزرگ‌ش بودیم حتما از محبوبیت همسایه‌ پیش نوه‌‌ی نیم‌وجبی‌مون خیلی لج‌مون می‌گرفت. تازه شانس آوردیم مامان‌ش اول بردش خونه‌ی مادربزرگ‌ه وگرنه که خون‌مون مباح بود نیشخند

دوشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

*کاش فقط در دل‌م بود البته... حوصله‌ی حرف زدن هم ندارم.

یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*مردم ما جماعت خیلی جالبی‌ن. آلبوم موسیقی هنرمند محبوب‌!شون رو دانلود می‌کنن چون لابد ارزش نداره براش پول بدن!

وقتی هم خواننده‌ی مورد علاقه‌شون از دنیا میره، جلو بیمارستان جمع میشن و دسته‌جمعی آواز می‌خونن. فکر نمی‌کنن وقتی اونجا بوق‌زدن هم ممنوع‌ه، یه علتی داره لابد. گیر م هیچ‌وقت مریض نشدن یا مریض ندیدن. شعور هم ندارن یعنی؟

همین آدم‌ها خوشحال از به دست آوردن یه سوژه‌ی ناب، قرار دورهمی میذارن توی پارک و این‌ور و اون‌ور. یه شمع این دست‌شون، یه گوشی در حال فیلم‌برداری هم اون دست‌شون. لابد حس می‌کنن خیلی هم باحال‌ن. تولید محتوا هم می‌کنن بقیه ببینن.

برای این موجودات - که دریغ از کلمه‌ی آدم و انسان - چی باحال‌تر از صحنه‌ی جون دادن یه آدم معروف؟ خیلی جالب‌ه. نه؟! بشینیم تماشا کنیم فلانی چطوری داشته می‌مرده! اولین عکس از جسد فلانی بلافاصله بعد از مرگ‌ش. بدوئیم لایک کنیم. فرست لایک! به‌به!

حیف از اسم حیوون که برای توهین به این موجودات به کار بره. حیف واقعا.

یه ذره فکر کنیم با خودمون. مگه این بنده‌ خدا نمی‌تونست هر بار از حال‌ش پرسیدن، آه و ناله کنه؟ اینکه با کلاه بزرگ و عینک رنگی و دستمال گردن، سعی می‌کرد مریض به نظر نیاد، یعنی چی؟ یعنی دل‌ش ترحم میخواد یا نمیخواد؟

یه ذره فکر کنیم با خودمون. ما اگه در حال جون دادن باشیم، دوست داریم یکی بیاد بالای سر مون با بی‌خیالی فیلم بگیره بذاره توی اینستاگرام؟ دل‌مون میخواد وقتی مردیم، عکس جسد مون دست به دست شه توی گروه‌های اجتماعی؟ کدوم‌مون دوست داریم یکی با عزیز مون این کار رو بکنه که حالا خودمون با عزیز مردم چنین رفتاری کردیم؟

حتما باید یه مادر سوگوار ازمون خواهش کنه مث انسان‌ها رفتار کنیم؟ حتما باید به زبون بیاره که از این رفتار ما راضی نیست و نمی‌بخشه؟ یه ذره فکر کنیم با خودمون. به زنده و مرده‌ی مردم احترام نمیذاریم. بعد هم دهن‌مون رو باز می‌کنیم میگیم ما طرفدار فلانی بودیم. ما دوست‌ش داشتیم.

یکی نیست بگه شما اگر دوست‌ش داشتین، براش دو رکعت نماز می‌خوندین. یه سوره‌ی قرآن هدیه می‌کردین. دور افتادن توی خیابون و این قرتی‌بازیا برای دل خودتون‌ه. چرا به اسم یه نفر دیگه تموم‌ش می‌کنین؟ چرا با دست‌به‌دست‌کردن اون عکس‌ها و فیلم‌ها حرمت یه نفر دیگه رو می‌شکنیم؟ یه ذره فکر کنیم با خودمون. یه کم انسان باشیم.

شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*مرتضی پاشایی درگذشت...

دارم فکر می‌کنم اون دسته از مردم که می‌گفتن پاشایی عمدا به دروغ، شایعه کرده مریض‌ه تا بلیط کنسرت‌هاش رو راحت بفروشه، الان از خودشون خجالت نمی‌کشن؟

روح‌ش شاد...

جمعه ٢۳ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

*شیخ یحیی ابن عمار سجستانی مشهور به خواجه غلتان، عارفی بزرگوار و معاصر خواجه عبدالله انصاری بودند که در سال 422ه.قمری که پیر هرات  به سن 26 سالگی رسیده بودند وفات کرده در این محل دفن شدند. ایوان عالی شمال مزار شیخ بعد از عصر تیموریان آباد شده است. در خلف قبر شیخ یحیی قبر علی شریفی هروی متوفی در سال 436 ه.قمری واقع است...

مردم تو اون قسمت حیاط که گفتم خاکی هست دراز می‌کشن و یه حمد و سه تا قل هوالله می‌خونند و شروع می‌کنن به غلط خوردن و روی زمین صاف بدون اینکه خودشون غلط بخورن انگار کسی غلطشون میده و غلط می‌خورن. کسی که نیت صاف نداشته باشه و یا اینکه عقیده نداشته باشه اصلاً غلط نمی‌خوره و اگه هم غلط بخوره ممکن‌ه آسیب ببینه. اگه مستقیم بره و یا به سمت قبله غلط بخوره نیت‌ش خوب‌ه و اگر نه که نیت خوبی نداره. اینجوری تعریف می‌کنن که تو دوره طالبان یکی از فرمانده‌هاشون اومده دراز کشیده تا غلط بخوره اما وقتی غلط خورده جنان به دیوار و اطراف کوبیده شده که همه‌اش خونی شده بوده و افرادش به زحمت تونستن بگیرنش...

در قسمت شرقی آرامگاه خواجه غلطان زمینی چهار گوش به گودی یک و نیم متر و طول و عرض در حدود ۸ متر وجود دارد. در بخشی از این زمین، سنگ تختی وجود دارد. بازدیدکنندگان این مزار معمولاً سر خود را رو یا سنگ می‌گذارند و دو دست خود را جلوی چشمان خود می‌گیرند و به توصیه‌ی مسئول این مزار، سوره حمد و فاتحه را می‌خوانند و سپس با نیروی خود، در همان حالی که چشمان خود را بسته‌اند سه چرخ به دور خود می‌چرخند. پس از چرخ سوم بنا به نیرویی که تاکنون ناشناخته مانده‌ است این چرخش ادامه پیدا می‌کند و فرد را در سراسر زمین به گردش می‌آورد به طوری که باید فرد دیگری بیاید و او را از حرکت باز دارد...

سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: o-:
Share

*غم با 120 ساعت ماندگارترین حس در بدن

محققان بلژیکی می‌گویند: احساسات 19گانه‌ی غم، شادی، نفرت، درماندگی، حسادت، آرامش، اشتیاق، ستایش، استراحت و آسودگی، گناه، استرس، غرور، گیجی، عصبانیت، تحریک، ترحم، تحقیر، ترس و شرم و انزجار در انسان، طول عمر مشخصی دارند. در این میان، غم با 120 ساعت، ماندگارترین حس است اما شادی فقط 36 ساعت عمر دارد.

به گزارش ساینس، این پژوهشگران در مورد علت این امر توضیح دادند: از دست دادن یا دوری عزیزان به این دلیل غیر قابل تحمل است که احساس اندوه ناشی از آن 240 برابر بیشتر از سایر احساس‌ها نظیر شرم، شگفتی و خشم طول می‌کشد. حادثه‌های پی‌درپی، اندوه انسان را بیشتر می‌کند و معمولا مردم زمان طولانی‌تری لازم دارند تا بر آن غلبه کنند بدون آن که واقعا به ماهیت اندوه خود پی ببرند.

فیلیپه وردوین و ساسکیا لاوریسن از دانشگاه لون بلژیک از 233 دانش‌آموز دبیرستانی خواستند مدت زمان احساسات خود را برایشان گزارش کنند. آنها همچنین باید می‌نوشتند که برای غلبه بر هر احساس، چه رفتاری را در پیش می‌گیرند. در میان 27 نوع احساس، غم بیشتر از همه طول می‌کشد در حالی که شرم، شگفتی، ترس، انزجار، بی‌حوصلگی، خشم یا احساس آرامش، گذراتر هستند.

معمولا، حس اندوه 120 ساعت طول می‌کشد تا رفع شود ولی این زمان برای احساس انزجار یا شرم فقط 30 دقیقه است. نفرت هم 60 ساعت و خوشحالی 35 ساعت دوام دارد. بی‌حوصلگی، کوتاه‌ترین احساس به حساب می‌آید هر چند که پروفسور وردین و پروفسور لوریسن مدعی هستند حتی این زمان هم برای فردی که بی‌حوصله است، کند می‌گذرد.

خلاصه‌ای از نتیجه‌ی این تحقیق که در شماره‌ی بهار مجله‌ی Motivation and Emotion به چاپ رسید، در مورد مدت زمان تداوم احساسات مختلف به شرح زیر است:

غم : 120 ساعت

نفرت : 60 ساعت

شادی: 36 ساعت

درماندگی، امید، اضطراب، ناامیدی و خشنودی: 24 ساعت

حسادت: 15 ساعت

آرامش: 8 ساعت

اشتیاق: 6 ساعت

ستایش و قدردانی: 5 ساعت

استراحت و آسودگی: 4.3 ساعت

گناه: 3.5 ساعت

استرس: 3 ساعت

غرور: 2.6 ساعت

گیج و منگی: 2.5 ساعت

عصبانیت، بی‌حوصلگی و تعجب: 2 ساعت

تحریک:1.3 ساعت

ترحم: 1.3 ساعت

تحقیر:0.8 ساعت

ترس:0.7 ساعت

شرم و انزجار: 0.5 ساعت

دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

 *چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم واقعا چرا در تمام دوران دبستان‌م سرماخورده بودم! گلودرد و آنتی‌بیوتیک. مطب دکتر و بدن‌درد. خاطرات خیلی شیرینی بود اصلا نیشخند مخصوصا قسمت آمپول‌های دم‌به‌دقیقه‌ش آخ

کلام منعقد نشده، سرما خوردم دقیقا همون شکلی. فقط نمی‌دونم چرا این جذب درباره‌ی چیزای خوب، خودش رو می‌زنه به اون راه...

یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
Share

* نام اصلی‌اش «محمد بن حَنفیه» است؛ اما مردم محلی، آن را «امامزاده قل‌قلی» یا «غلتان» نامیده‌اند! حکایت این نام هم در روایت برخی مردم ریشه دارد که معتقدند برای حاجت گرفتن باید مسیری را غلتان طی کرد.

به گزارش خبرنگار سرویس گردشگری خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، امامزاده حنفیه یا قل‌قلی را در راه قزوین - گیلان می‌توان یافت، در 15 کیلومتری شهر «لوشان» و در روستای مرتفع «بیورزن». آرامگاه این امام‌زاده را در ارتفاع 1045 متری ساخته‌اند. سنگ بنای آن در زمان آل‌ بویه گذاشته شد و در هر دوره، این بنا را به نحوی بازسازی کرده‌اند اما ساختمان تاریخی امام‌زاده در زلزله‌ی رودبار سال 1368 کاملا فرو ریخت و دوباره ساخته شد.

حالا شکل آن شبیه بیشتر امام‌زاده‌هایی است که در شمال کشور دیده می‌شود، ساختمانی آجری و مکعبی‌شکل با درها و پنجره‌های فلزی سبز رنگ و گنبد و مناره‌هایی طلایی. امام‌زاده حنفیه را بیشتر، مردم محلی و گیلک‌ها می‌شناسند؛ ولی با همان نام «قل‌قلی». هر سال هم جمعیت زیادی به‌ مناسبت رحلت رسول اکرم (ص) برای زیارت به این امامزاده می‌آیند، خیلی‌ها هم این باور را دارند که برای گرفتن حاجت‌شان باید در این امام‌زاده غلت بزنند.

اندک اطلاعات مربوط به این امام‌زاده را می‌توان در پورتال استانداری گیلان رودبار پیدا کرد، البته نه با نام امام‌زاده قل‌قلی یا غلتان، بلکه با همان نام محمد بن حنفیه؛ ولی همین‌ نام عجیب محلی‌اش است که تا به حال توجه خیلی‌ها را جلب کرده و حتی به آن مکان کشانده است، نامی که از روایت‌های دهان به دهان مردم باقی مانده و ظاهرا هم هیچ سند مکتوب و مستندی که تأییدکننده‌ی رفتار مردم در این امام‌زاده برای گرفتن حاجت‌شان باشد، وجود ندارد.

روایت است به این دلیل، این امام‌زاده را قل‌قلی می‌نامند که در زمان حیات حنفیه، ایشان داخل چاه می‌افتد یا شاید به چاه انداخته می‌شود، اسب ایشان طناب را داخل چاه می‌اندازد و با غلتیدن، محمد بن حنفیه را بیرون می‌آورد. نقل دیگری هم وجود دارد: بین یکی از امام‌زادگان و کفار درگیری می‌شود و در محلی که به شهیدگاه معروف است، به ایشان (محمد بن حنفیه) ضربه وارد می‌شود و از اسب می‌افتد و به حالت غلتان از آن مکان به محل دفن کنونی‌اش می‌رسد و به شهادت می‌رسد. برای همین سال‌ها است مردمی که به این امامزاده می‌آیند، طبق همین روایت‌ها، مسیری را غلت می‌زنند تا حاجت بگیرند. آن‌ها جلوی ورودی اما‌مزاده دراز می‌کشند، نیت می‌کنند و سپس غلت می‌زنند و از پله‌ها پایین می‌روند، همان‌طور هم غلت‌زنان به سر جای اول‌شان برمی‌گردند و معتقدند اگر در این غلت زدن آسیب نبینند، حاجت خود را می‌گیرند. البته معلوم نیست سازمان اوقاف که متولی امام‌زاده‌ها در کشور است، آیا تا به حال برای بررسی این روایت‌ها و وجود مستنداتی که تأییدکننده‌ی باور مردم باشد، اقدامی انجام داده است یا خیر؟

به امید روزی که مردم انقد مستاصل نباشن که برای حاجت گرفتن و حل مشکل‌شون، بخوان به هر روش عجیبی متوسل شن.

فیلم‌ش

جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*یه دوستی داشتم خیلی با خودش روراست بود. خیلی راحت می‌گفت مثلا فلان حرفی که زدم، بد بود. فلان رفتار م فکرنشده و عجولانه بود. سر فلان چیز، زیادی هول زدم. فلان کار رو خیلی خوب انجام دادم. فلان مهارت رو خیلی خوب بلدم و ...

اصلا با خودش رودرواسی نداشت. حتی با دیگران هم زیاد رودرواسی نداشت. الان که فکر می‌کنم می‌بینم به نظر م اینجور آدما از خیلیای دیگه سالم‌تر هستن واقعا. ما شاید عادت کردیم گاهی خودمون رو گول بزنیم. یه کاری رو خراب کردیم اما مسئولیت‌ش رو به عهده نمی‌گیریم. عالم و آدم رو مقصر می‌دونیم اما شهامت نداریم بگیم این خودم بودم که اشتباه کردم! یا کوچک‌ترین کار دیگران خیلی به چشم‌مون میاد اما زحمات خودمون رو کاملا نادیده می‌گیریم چون فکر می‌کنیم باید همیشه ایده‌آل و عالی باشه همه کارمون.

این خوب نیست واقعا. بیشتر از هر کسی، خود آدم اذیت میشه. از اون دوست‌م یاد گرفتم با خودم تعارف نکنم. یه وقتایی کلاه‌م رو قاضی کنم بگم آره مریمی! فلان جا واقعا چاره‌ای نداشتی. خودت رو ملامت نکن. برای فلان کار خیلی تنبلی کردی. باید بیشتر زحمت می‌کشیدی. فلان تصمیم‌ت درست بود. فدای سر ت که باهات مخالفت کردن. تو کاری رو انجام دادی که فکر می‌کردی درست هست.

از اون دوست‌م یاد گرفتم با خودم تعارف نکنم. یاد گرفتم خودم رو همینجوری که هستم بپذیرم. از خودم فرار نکنم اما همیشه تلاش کنم آدم بهتری باشم.

یه بار صحبت می‌کردیم با دوستی. گفتم من شاید خیلی مهربون و عاطفی باشم اما یاد گرفتم برای کسی بمیرم که برام تب کنه. برای دوستی وقت بذارم که اون هم متقابلا من رو یک دوست می‌دونه که ارزش دارم برام وقت صرف کنه. برای کسی هدیه می‌گیرم که این کار م رو محبت بدونه نه صرفا وظیفه. با کسی معاشرت می‌کنم که بهم احترام بذاره و از گذروندن چند ساعت از عمر م در کنارش احساس شادی و آرامش کنم و حس بدی نداشته باشم.

گفتم من شاید خیلی مهربون و عاطفی باشم اما سیستم‌م "از دل برود هر آنکه از دیده برفت" هست. یاد رفتگان هستم. روح‌شون شاد. اما زنده‌هایی که هر وقت بخوان، هستن. هر وقت نخوان، نیستن ماجراشون فرق داره. من اینجوری نبودم اما زندگی بهم یاد داد باید به آدما فرصت بدی خودشون انتخاب کنن. من آدمی نیستم که به کسی بچسبم و با اصرار بخوام رابطه‌ای رو حفظ کنم. به جای دیگران هم تصمیم نمی‌گیرم. شاید به کسی بگم مایل هستم این دوستی رو ادامه بدم اما نظری رو تحمیل نمی‌کنم.

ما مهمون رو به خونه‌مون دعوت می‌کنیم اما به زور که نگه‌ش نمی‌داریم! سعی می‌کنیم به همه خوب بگذره اما وقتی مهمون میخواد بره، زندانی‌ش نمی‌کنیم. دوستی هم همین‌جوری‌ه...

پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

*اسم اون چوبی که باهاش طبل می‌زنن چی‌ه؟

بچه‌ی همسایه اومده بود اینجا. با چشمایی که از تعجب گرد شده بود، اومده بود توی صورت من، می‌گفت توی خیابون دسته دیدم. یه آقایی یه آبنبات چوبی بززررررگ داشت. باهام بوم‌م‌م می‌زد صدا می‌داد!

چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*آیت‌الله العظمی اراکی رحمت الله علیه  فرمودند: شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت. پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟ با لبخند گفت: خیر.

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت: نه.

با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟ جواب داد: هدیه‌ی مولایم حسین است! گفتم :چطور؟

با اشک گفت: آن‌گاه که رگ دو دست‌م را در حمام فین کاشان زدند، چون خون از بدنم می‌رفت، تشنگی بر من غلبه کرد. سر چرخاندم تا بگویم قدری آب‌م دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! 2 تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگان‌م جمع شد. آن لحظه که صورت‌م بر خاک گذاشتند، امام حسین آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی. این هدیه‌ی ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

منبع: کتاب آخرین گفتارها

*محل دقیق آرامگاه امیر کبیر: ...در سفر اخیر توفیق با من یار شد و بالاخره مکان گمشده را به مساعدت سید جوانی که ساکن قم است و در قالب پروژه‌ای علمی بر روی مستندات تاریخی عراق کار می‌کند، یافتم .مرقد امیر کبیر درست در حجره‌ی جنوب شرقی صحن، یا حیاط مسقف شده‌ی فعلی حرم سید الشهدا قرار دارد.

به عبارت دیگر کسانی که در صف نخست نماز جماعت، در مکان مسقف شده‌ی کنونی بایستند، مرقد امیر در موازات شانه‌ی چپ آنها جای می‌گیرد. در حال حاضر پس از مرمت‌های جدید، سنگ مزاری برای ایشان روی دیوار حجره نصب شده تا نشانی از آن بزرگ مرد باشد. امید است عموم ایرانیان آرامگاه او را نیز زیارات کنند تا همگان بدانند که کنار سید شهیدان، آزادگانی بزرگ نیز عاشقانه آرمیده اند!

اشاره کنم که برابر روایات تاریخی، پس از شهادت امیر، ابتدا او را در کاشان به خاک سپردند اما برابر خواست همسرش عزت الدوله - که نقش بزرگی کنار مجاهدت و پایداری امیر داشت - و می‌دانست جسم بی‌جان او نیز نباید نزد شاهان قاجار باشد، کالبد امیر را به کربلا حمل کرد و در مکان اشاره شده دفن نمود. آن زمان شعری برای سنگ مزار ش نگاشته شد تا گواه بر شهادت و سعادت او در آسمان و جهنمی بودن قاتلان‌ش باشد.

*اتوبوس‌های شهر منچستر در انگلیس، نوشته‌هایی با خود حمل کردند که نوشته شده که امروز همان روزی است که حسین برای آزادی جان‌ش را فدا کرد...

سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

*می گویند زن‌های عرب دل‌شان که می‌گیرد، غصه که می‌افتد به جان‌شان، راه کج می‌کنند سوی حرم تو آقا! می‌نشینند یک گوشه، چادرشان را روی صورت‌شان می‌کشند هی می‌گویند یا عباس ادرکنی، ادرکنی بحق اخیک الحسین، اصلا حرم‌ت معروف است به عقده‌گشایی و باز کردن سفره‌ی دل...

می‌گویند شیعیان مدینه کارشان که گیر می‌کند، روزگار که سخت می‌گیرد،  یک راست می‌روند پشت دیوارهای بقیع، ستون دوم روبروی حرم نبوی آدرس مزار مادرتان است. می‌روند و مادر تان را قسم می‌دهند به شما. به شمایی که مشگل‌گشای دل‌هایی...

می‌گویند شما کاشف الکرب حسینی آقا... می‌گویند هر که می‌رود کربلا، غم‌های دل‌ش حواله می‌شود به سوی حرم شما. عقده‌های دل‌ش باز می‌شود در آن صحن، دل‌ش آرام می‌گیرد...

یا عباس! کرب‌هایم را برایت آورده‌ام. غصه‌هایم را آورده‌ام. نه راهی به مدینه دارم نه به کربلا. مانده‌ام در این شهر پر التهاب. مانده‌ام در این خستگی. نذر کرده‌ام برای دل خسته‌ام، نذر کرده‌ام امشب بنشینم گوشه‌ای و برای دل خسته‌ام 133 بار بخوانم: "یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ کَرْبى بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ علیه السلام.

یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یه همسایه داشتیم، به عنوان خیرات، ژله درست می‌کرد توی ظرف‌های یک بار مصرف کوچیک. به تعداد می‌آورد برای دوستان. خودش می‌خندید می‌گفت میشه ژله هم خیرات داد. من هم دوست داشتم این کار ش رو. شاد باشه روح رفتگان‌ش.

و حالا وقتی مریمی نذری می‌پزد:

فقط یه سوال: نمیشه ماکارونی نذری داد؟ قیمه‌بادمجون و آش و ... هم نذری میدن اما هیچ‌کس ماکارونی نذر نمی‌کنه چرا؟

جمعه ٩ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

*عکس‌های این سرداب رو گاهی دیده بودم اما هیچ‌وقت دقت نکرده بودم دقیقا کجاست و جریان‌ش چی‌ه.

امشب درباره‌ش بیشتر خوندم:

شیخ عباس ۷۴ ساله، که ۳۶ سال خادم حرم حضرت ابوالفضل العباس (ع) بوده، در مورد جریان آب دور قبر علمدار کربلا توضیحاتی داده است.

وی گفت: قبلا دو چشمه در سرداب مطهر وجود داشت که از ۴۰۰ سال قبل که آب لوله‌کشی نبود، این آب مرتب می‌جوشید و از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج می‌شد که مزه و طعم آن آب از بهترین آب معدنی امروز هم بهتر بود و آن سرداب پله داشت مردم می‌آمدند و از آن آب به عنوان تبرک استفاده می‌کردند که آب در تابستان خنک و در زمستان گرم بود.

اما یک فرد از خدا بی‌خبر آمد به بهانه اینکه تَرَکی در دیوار حرم اباالفضل پیدا شده گفت، می‌خواهم آزمایش کنم این آب از کجا می‌آید و بعد آن دو چشمه را کور کرد و هر چه تلاش کردند، آن دو چشمه احیا نشد. اما بعد از دو ماه آب دوباره بالا آمد و به سرداب رسید و آن آب چشم‌های کور شده را شفا می‌داد.

از ۵۰ سال قبل تا کنون این آب در یک سطح ثابت مانده و نه کم و نه زیاد می‌شود. وی ادامه داد: شما به خوبی می‌دانید اگر آب به مدت ۱۰ روز در یک جا بماند گندیده می‌شود اما این آب با وجود اینکه در ورودی آن بسته شده، مانند گلاب می‌ماند و در اطراف قبر مطهر حضرت اباالفضل حلقه زده و همچنان بسیار تازه و معطر مانده است.

وی افزود: هم اکنون در بخش درب صاحب‌الزمان مرقد مطهر اباالفضل، پنجره کوچکی قرار دارد که وصل به سرداب حرم است و اگر نگاه کنید از آن مرتب بوی گلاب می‌آید و این همان آبی است که متأسفانه خادمان کنونی در ورودی آن را و راه رسیدگی به سرداب را به روی زوار بسته‌اند.(پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت) این آب چند ویژگی دارد. اول اینکه اگرچه راکد است، هرگز رنگ و طعم آن از دست نرفته و گندیده نشده است. ویژگی دوم آن که سطح آب بالاتر از قبر مطهر آقا ابوالفضل(ع) است آب از دیواره‌ی دور قبر به داخل نفوذ نمی‌کند. اطلاعات بیشتر.

پخش زنده حرم حضرت عباس: سایت اول. سایت دوم.

فیلم‌ سرداب رو می‌تونید از اینجا ببینید.

پنجشنبه ۸ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

*آیا می‌دانستید اعصاب خط‌خطی می‌تواند عامل ایجاد سرگیجه باشد؟

چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*یه سخنرانی گوش می‌دادم. مضمونی که ازش برداشت کردم، این بود که اگر جوونا با ظاهر نه‌چندان مناسب و زیادی قرتی! میان برای عزاداری محرم، خیلی بهشون سخت نگیرید. ایشالا بعدا درست میشن کم‌کم.

قبول دارم خیلی نباید سخت گرفت اما بعضی وقتا آدم یه چیزایی می‌بینه که درک‌ش سخت‌ه. حداقل من متوجه نمیشم یه همچین مدل مویی دقیقا یعنی چی؟

یادم افتاد یه بار تی‌وی یه آرایشگاه مردونه‌ رو نشون می‌داد. استاد سلمانی یه آقای پیری بود. می‌گفت من اصلا قبول نمی‌کنم مدل مو و ریش آقایون رو عجق وجق درست کنم. بهشون میگم مرد باید مرتب و ساده باشه. من جور دیگه درست نمی‌کنم. برو جای دیگه.

یه بار دیگه هم تی‌وی یه جراح زیبایی رو نشون می‌داد که می‌گفت هرگز قبول نمی‌کنم کسی رو که بینی‌ش واقعا ایرادی نداره، عمل کنم. هر مبلغی هم پیشنهاد میدن قبول نمی‌کنم. حتی بارها دخترهایی رو که بی‌دلیل قصد جراحی داشتن، از مطب بیرون کردم.

منظورم این نیست که کسی رو از مجلس امام حسین بیرون کنن خدای نکرده ولی کاش وقتی از این صحنه‌ها می‌بینیم، حداقل تاییدشون نکنیم با رفتارمون. آخه این چه مدلی‌ه؟ معنی‌ش چی‌ه واقعا؟

سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: محرم امسال
Share

*چند وقت پیش بچه‌ی همسایه اومده بود خونه‌ی ما. نشسته بود روی پا م، در صلح و آرامش تکیه داده بود بهم، من هم داشتم با سرانگشت‌هام موهاش رو نوازش می‌کردم: نون برنجی می‌خوری؟

- آره.

جعبه‌ی نون برنجی رو گذاشته بودم جلو م. یه دونه گذاشتم توی دهن‌ش. خورد تموم شد. بوسیدم‌ش: می‌خوری؟

- اوهوم

یه دونه دیگه گذاشتم توی دهن‌ش. داشتم بهش نگاه می‌کردم. اون هم بهم لبخند می‌زد. ناگهان سیستر متوجه عجیب و غریب بودن اوضاع شد: چه عجب شما دو تا بدون درگیری کنار هم نشستین. همین که این رو گفت من و بچه‌ی همسایه به هم نگاه کردیم، من خندیدم، اون هم خندید پاشد فرار کرد، من هم دنبال‌ش. وسط بدوبدو: نون برنجی می‌خوری؟

- نه مریمی. سیر شدم. آب بده.

دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: d:
Share

با خنده‌‌هات بهار میشه

چی پشت خنده‌هات داری؟

 

پ.ن: کی بلد ه با آهنگ‌ش بخونه این رو؟

پ.پ.ن: عکس خیلی بهتر دارم. جرات گذاشتن‌ش رو ندارم ولی نیشخند

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*چند روز پیش یکی از دوستام تلفن زد یه چیزایی تعریف کرد که از خنده نزدیک بود روده‌هامون پاره شه نیشخند حالا شاید الان تعریف کنم خنده‌دار نباشن ولی توی موقعیت، آدم از هر حرف و کلمه‌ای خنده‌ش بیشتر میشه مخصوصا که ماجراها واقعی‌ باشن، شخصیت‌ها رو بشناسی و از همه فجیع‌تر اینکه خودتون رو سوژه کنید بخندید.

این دوست من یه عمه‌ داره که بنده خدا کمی عقب‌مانده‌ی ذهنی‌ه. خواهر این دوست‌م که نمیگم اسم‌ش چی‌ه - اسم قشنگی هم داره - اسم‌ش رو دوست نداره. دوست داره اسم‌ش "رها" باشه مثلا. وقتی قرار بود براش خواستگار بیاد به همه‌ی خانواده سپرد که در حضور خواستگارا "رها" خطاب‌ش کنن که اونا هم عادت کنن بگن "رها". کلی هم سفارش کرد به همه. آخر سر هم نگران بود که حتی اگه همه هم درست بگن، عمه‌جان صددرصد اسم اصلی‌م رو میگه.

و اما چیزی که عملا اتفاق افتاد:

پدر و مادر دوست‌م همون اول گفتن ما عادت داریم اسم خودت رو بگیم و "رها" به زبون‌مون نمیاد. ما رو معاف کن.

خواهر دوست‌م مدام عروس رو به اسم اصلی‌ش صدا زده و محض رضای خدا حتی یک بار هم نتونسته بگه "رها"!

دوست‌م همیشه ابتدا حرف اول اسم اصلی عروس رو میگه بعد یهو یادش میفته داد می‌زنه "رها"!

عمه‌شون از اول همیشه گفته "رهاجون"! و حتی یک بار هم اسم قبلی از دهن‌ش نپریده.

من دیگه حرفی ندارم قهقهه

شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*تصویرشون مدام جلوی چشمام‌ه. خیلی وحشتناک‌ه یه روز مث همیشه از خونه بری بیرون، چند ساعت بعد با سر و صورت سوخته توی بیمارستان بستری باشی بدون اینکه حتی بفهمی چرا کسی باید چنین بلایی سر ت بیاره.

ما عادت کردیم توی خیابون که راه میریم مراقب باشیم کیف‌مون رو نزنن. هر بار نگرانیم مبادا کسی عمدا بهمون تنه بزنه، حرف زشتی بگه، اذیت‌مون کنه، فرض که به همه‌ی اینا عادت کرده باشیم. ولی کی‌ه که به سر و صورت سوخته از اسید هم عادت کنه؟

این وسط یه مشت نامرد برای خودشون تفریح جدید جور کردن: به صورت دخترا آب یا شیر می‌پاشن. بعد وایمیسن به ترسیدن‌شون هرهر می‌خندن. حیف اسم حیوانات که برای خطاب‌‌کردن اینا استفاده بشه.

خدایا این دخترا بی‌گناه‌ن. خانواده‌هاشون بی‌گناه‌ن. اشک‌های ما مرهم دل خودمون هم نمیشه. برای اونا هم فایده‌ای نداره. بهمون جثه‌ی قوی هم ندادی که وایسیم از خودمون دفاع کنیم. خودت مراقب‌مون باش. به مردم این سرزمین رحم کن...

جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ))=
Share

Daisypath Happy Birthday tickers