*دوستان پیام دادند مریمی! که کو یادداشت یلدایی‌ت؟

این هفته اصلا هفته‌ی عجیب غریبی شده. نصف‌ش توی پاییز ه نصف‌ش توی زمستون. نصف‌ش توی ماه صفر ه نصف دیگه‌ش... اسم ماه بعدی چی بود؟ یادم نیست... حالا همون! نیشخند

یه خط در میون هم که تعطیل‌ه روزهاش. دیگه فقط مونده اینکه شب‌ها آفتاب دربیاد!

خلاصه همه‌ی اینها رو به فال نیک می‌گیریم. یه پاییز دیگه هم گذشت با همه‌ی سختی‌ها و خوشی‌هاش. عزاداری‌هاتون قبول! یلداتون مبارک! از فردا روزها بلند میشن و من از این بابت خیلی خوشحال‌م. آیکون مریمی آفتاب‌پرست!

برای شب‌های زمستون براتون سورپرایز دارم. خودتون ترتیب‌ش رو انتخاب کنید: داستان شیرین زندگی حضرت موسی (ع)، داستان شیرین زندگی حضرت سلیمان (ع) و خلاصه داستان‌های شاهنامه. اول کدوم‌ش؟

برای هیچ‌کدوم هم من زحمتی متقبل نشده‌م و پست‌هایی هست که 2 تن از دوستان لطف می‌کنن شب به شب برامون میذارن روی گروه. همچین بچه‌های مثبتی هستیم ما. واقعا هم خوندنی و جالب‌ن. یه رای بدین اول کدوم تا شروع کنیم.

یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: یلدای امسال
Share

*و ما به دلیل عشق‌مان به ماکارونی، در اقدامی به یادماندنی، نذری ماکارونی دادیم با ته‌دیگ سیب‌زمینی و یک قابلمه‌ش را توسط خان‌داداش، یک‌جا به سوپری محل فرستادیم برای فروشندگان و دوستان‌شان که جوان هستند و قاعدتا عاشق ماکارونی!

و نتیجه‌ش شد 5 دقیقه بسته‌شدن مغازه‌ی مذکور با کرکره‌ی پایین! و با توجه به اینکه مکان فوق‌الذکر، همیشه‌ی خدا باز است، رکورد ما باید در گینس ثبت شود و این به ما خیلی چسبید مخصوصا وقتی دیدیم دوستان، دستپخت ما را با اشتها نوش جان کرده‌اند و کم مانده بوده برای ته‌دیگ‌ش یکدیگر را به سرای باقی بفرستند و البته حواس‌شان هم بوده ته قابلمه‌مان را خط نیندازند که دست‌شان درد نکند و ما از ایشان متشکریم و همچنین از مادران‌شان که بدون شک، حداقل صد بار این مورد را تذکر داده‌اند تا آویزه‌ی گوش پسران عزیزان‌شان شده است.

و خب تف به ریا! داریم با خودمان فکر می‌کنیم امکان ندارد نذری ماکارونی با نه‌دیگ سیب‌زمینی، قبول درگاه احدیت نشود و البته قصد داریم بار بعد، بیشتر ماکارونی بپزیم و کلا بزرگراه را ببندیم نیشخند

شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: کمی تنوع
Share

جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*دور از جون شما که می‌شنوید، همسر و پسر این خانم، بعد از بازی تیم رم، وقتی داشتن به خونه برمی‌گشتن، توی راه تصادف می‌کنن و جون‌شون رو از دست میدن.

بعد از مدتی برای بازی بعدی تیم، دعوت‌نامه‌ی از طرف تیم، برای ایشون فرستاده میشه که در ورزشگاه حضور پیدا کنه. و زمانی که تیم می‌خواسته به زمین بیاد، این خانم با همچین صحنه‌ای مواجه میشه: تمام بازیکنان با تی‌شرتی که عکس شوهر و فرزند این خانم رو ش چاپ شده، وارد زمین میشن...

پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*6ماهی می‌شد که این اپلیکیشن هواشناسی روی گوشی‌م گم شده بود. من هم که معرف حضور هستم: گیج و بی‌دقت!

وقتی نصب مکرر انواع و اقسام اپلیکیشن، موثر واقع نشد فکر کردم بد نیست اینجا بپرسم. شاید یکی بتونه راهنمایی کنه. و خب دقیقا همینطور شد. باران بهاری راهنمایی کرد و مشکل به راحتی حل شد!

یاد نصیحت یکی از دوستان وبلاگی افتادم که می‌گفت سعی نکن تمام کارها رو خودت تنهایی انجام بدی. بد نیست اگر عادت کنی گاهی از دیگران کمک بخوای.

عادت نکردم همیشه کمک بخوام ولی نصیحت‌ش به کار م اومد این بار. این روزها لحظه‌های خوبی داشته‌م.

یه شب که با دوستان، صحبت از صنایع دستی بود. یکی از بچه‌ها - سلام هنگامه - لطف کرد پروژه‌ی عکاسی از منزل اجرا کرد ببینیم سال‌ها پیش، چیا خریده از پاساژ پروانه. عکس‌ها به کنار، اون محبت‌ و اعتماد ش ارزشمندتر از همه‌چیز بود. چند شب قبل‌تر هم عکسای نامزدی و عقد و عروسی‌ش رو آورد ببینیم.

یه بار حرف شد گفت یه اپلیکیشن میخواد برای نوشتن روی عکس با گوشی و تبلت. استثنائا من سربه‌هوا تونستم اپلیکیشن مذکور رو براش پیدا کنم. چند ساعتی مشغول بود بعد دیدم یه عکس برام ادیت کرده، ترکیبی از این - ورژن سالم‌ش البته - عکس یک شاخه گل مریم و یک بیت شعر که رو ش نوشته بود. شاید یه روزی اون عکس رو بدم ببینید. یکی از بهترین هدایایی‌ه که تابه‌حال گرفته‌م.

دیشب هم یکی دیگه از دوستان - سلام مهسا - این رو برام فرستاد:

اومدم اینجا ازشون تشکر کنم لبخند

چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*تا وقتی ماکارونی هست، من نمی‌تونم رژیم بگیرم. والسلام!

 

 

 

 

 

یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*گوشی‌م یه اپلیکیشن آب‌وهوا داشت که یهو نمی‌دونم چرا غیب شد. بودها ولی عاشق این عوض شدن روز و شب‌ و فصل‌هاش بودم که نیست دیگه.

چند تایی هم دانلود کردم ولی مث این نیستن. کسی این رو داره؟ اسم‌ دقیق‌ش چی‌ه؟

ممنون میشم راهنمایی کنید.

شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

اگه بخوام اسم اینجا رو عوض کنم، پیشنهاد شما چی‌ه؟

چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*این قدر وضع مالی‌م به هم خورد که به زن‌م گفتم: زن! بردار بریم نجف. الان عزادارا میان خونه‌مون شلوغ میشه آه در بساط نداریم. زن‌م بهم گفت: مرد حسابی تو تاجر این شهری. با این همه دبدبه و کبکبه، شب اول محرمی همه از نجف بلند میشن میان کربلا، ما از کربلا بلند شبم بریم نجف؟ بابا پول نداریم نمردیم که! خدا هست، امام حسین هست، درست میشه.

بهش گفتم: زن! اگه امام حسین هم می‌خواست کاری بکنه تا الان کرده بود. می‌گفت هرچی به زن‌م گفتم بیا بریم، توجه نکرد و حرف خودش رو زد. فقط برای آخرین بار رفتم باهاش اتمام حجت کنم. گفتم: زن اگه نیای بریم میانا، آبرومون میره‌ها.

باز هم گوش نکرد و کار خودش رو کرد. همینجوری که اضطراب داشتم و نمی‌تونستم یه جا بند بشم و هی خودم رو می‌خوردم دیدم عصر شده، یه دفعه اولین دسته‌ی عزاداری آقا ابی عبدالله وارد خونه شدن.

رفتم پیش زن‌م، با عصبانیت بهش گفتم: دیدی اومدن؟ دیدی آبرومون رفت؟ حالا خوب‌ت شد؟ آبرومون رو بردی حالا برو جواب بده...

باز هم کار خودش رو می‌کرد و به من توجهی نمی‌کرد. توی همین لحظه، دومین دسته اومدن، سومین دسته، چهارمین دسته. هی دسته‌های عزاداری امام حسین وارد خونه می‌شدن و هی من نگران‌تر...

اذان مغرب شد... وایسادن نماز خوندن. عشا رو که خوندن، رفتم گفتم: ما امشب چیزی نپختیم، یه چیز ساده‌ای میل کنید مث نون و پنیر و هندونه. ایشالله از فردا شروع می‌کنیم...

می‌گفت شام خوردن و رفتن حرم زیارت. نصف شب شد. خوابیدن. تا خواب‌شون برد بلند شدم قبام رو پوشیدم، عبام رو انداختم، عرق‌چین‌م رو سرکردم و نعلین‌م رو پا. شال و کلاه کردم برم نجف. رفتم به زن‌م گفتم: زن! این تو و این عزادارا و این امام حسین... من دیگه تحمل موندن و آبروریزی ندارم. میرم نجف و توی کربلا نمی‌مونم... فقط توی کربلا یه کار دارم!

زن‌م گفت: چی کار؟ گفتم: الان میرم بین‌الحرمین، حرم حسین هم نمیرم، میرم حرم عباس... به عباس میگم: برو به این داداش‌ت بگو خیلی مشتی هستی، خیلی بامرامی، خوب آبروی این چند سال‌مون رو حفظ کردی...

هرچی زن‌م گفت بمون، نرو، من رو تنها نزار، محل نذاشتم و از خونه زدم بیرون. اومدم توی کوچه، باید دست راست برم حرم حسین. گفتم نمیرم. قهرم. پیچیدم برم حرم عباس. توی راه دیدم یه حجره باز ه...(قدیما توی بین‌الحرمین، عرب‌ها حجره و دکان کاسبی داشتن) خیلی تعجب کردم، گفتم: ساعت از نصف شب هم گذشته، چطور میشه یه حجره باز باشه؟

توی دل‌م گفتم این دیگه کی‌ه که تا این موقع شب ول نکرده کاسبی رو؟! کنجکاو شدم بینم کی‌ه. رفتم جلو دیدم آ سید حسین‌ه... آسید حسین استادم بوده و من اینجا توی همین حجره، شاگردی همین آسید حسین رو می‌کردم...

خیلی خوشحال شدم. رفتم جلو: آسید حسین سلام علیکم! جواب‌م رو داد: سلام علیکم. گفتم: آسید حسین چی شده تا این موقع حجره موندی؟ بهم گفت: این چیزا رو ول کن، روضه نداری امسال؟! اشک توی چشمام جمع شد و گفتم آسید حسین تو که وضع ما رو می‌دونی. توی کربلا ورشکست شدم یکی نیست حتی یه پول سیاهی برای روضه‌ی امام حسین بهم بده.

آسید حسین یه نگاهی بهم انداخت گفت: چی میخوای؟ گفتم: چی رو چی میخوام؟ گفت: برای روضه‌ت چی لازم‌ت‌ه؟ گفتم: برنج میخوام، شکر میخوام، چایی میخوام، گوشت میخوام، هیزم میخوام، سیب‌زمینی میخوام، پیاز میخوام. فلان و فلان و فلان میخوام...

بهم گفت: بیا بردار برو. گفتم: چی رو بردارم برم؟ گفت:همینایی که الان گفتی. هرچه‌قدر میخوای ببر. نگاه کردم توی دکان‌ش دیدم پر از همه‌ی چیزایی‌ه که میخوام. گفتم: من پول ندارم آسید حسین. گفت: کی پول خواست از تو؟ سرم داد کشید مث همون روزای استاد و شاگردی: بیا هرچی میخوای بار گاری کن بردار برو.

همه چی رو بار گاری زدیم. تموم شد. گفتم: آ سید حسین، ممنون‌ت‌م کمک‌م کردی نذاشتی آبروم بره... ولی من این همه بار رو چطوری ببرم؟ اومد جلو، تکیه داد به زنجیر آویزون دم حجره‌ش. رو ش رو کرد طرف حرم حسین. صدا زد: عباس، اکبر، قاسم، عون، جعفر! بیاین این بارا رو ببرید. توی دل‌م گفتم: نگاه آسید حسین چقدر شاگرد گرفته، من یکی بودم شاگردشا... تا این موقع هم بیدار ن شاگرداش...

خواستم برم خونه، بهم گفت وایسا کار ت دارم. رفت از ته حجره‌ش یه چیزی بیاره. وقتی اومد دیدم دو تا شمعدونی خوشگل سبز رنگ گذاشت به دست‌م، گفت این هم هدیه‌ی مادرم فاطمه، برو یه گوشه از روضه‌ت رو روشن کن. نفهمیدم منظور ش از مادرش فاطمه چی‌ه؟ اینقد خوشحال بودم که گفتم حالا که کار مون درست شد برم حرم آقا، از آقا معذرت‌خواهی کنم. بگم آقا غلط کردیم نفهمیدیم. ببخشید. اما این دو تا شمعدونی تو دستام بود اذیت‌م می‌کرد. گفتم: میرم اینا رو میدم به خانم‌م و بهش هم میگم کار مون جور شده و برمی‌گردم حرم.

رسیدم سر کوچه دیدم گاری با بار جلوی در گذاشته و زن هم داره دور ش می‌گرده و بال بال میزنه (یه مساله هست اینجا، اگه شاگردای آسید حسین زودتر از این بنده خدا می‌رسیدن خونه، این بنده خدا باید توی راه می‌دیدشون. اگه بعد از این بنده خدا میومدن، باید این بنده خدا می‌رسید خونه‌ش و بعد اونا میومدن.)

رسیدم دم در خونه. زن‌م بهم گفت: کجا ریش گرو گذاشتی؟ کجا نسیه آوردی؟ بهش گفتم: زن کار مون راه افتاده و درست شده. این شمعدونی‌ها رو بگیر من برم از آقا معذرت‌خواهی کنم. بعد که اومدم تعریف می‌کنم برات.

زنم گفت حالا از کی گرفتی اینا رو؟ گفتم: از آسیدحسین. اون اینا رو بهم داد. زن‌م داد زد سر م که: مرد! ورشکست کردی دیوونه شدی؟ گفتم:چرا؟ گفت: آسیدحسین 20سال‌ه مرده! گفتم: زن به عباس قسم من الان بین‌الحرمین در حجره‌ی آ سید حسین بودم. باور ش نشد. گفت صبر کن خودم بیام ببینم چی شده؟

رفتیم بین‌الحرمین، تا به حجره‌ی آسید حسین رسیدیم دیدم در حجره‌ی آسید حسین خاک گرفته، عنکبوتا تار بستن. یه وقت یادم افتاد خودم آسید حسین رو  غسل دادم، خودم کفن‌ش کردم، خودم خاک‌ش کردم. به زن‌م گفتم تو برو خونه.

خودم اومدم توی حرم حسین. چسبیدم به ضریح و گفتم آقا غلط کردم...


???????
سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*اسیدپاشی اینترنتی فقط محدود به آدم‌های معروف نیست عزیزم. لازم نیست حتما هانیه توسلی باشی یا بهرام رادان یا بهاره رهنما یا... کافی‌ه فقط یه مطلبی بنویسی که فحشی محسوب بشه که صاحب‌ش سر برسه و بر ش داره!

مهم نیست چند تا نظریه‌ی معروف و کتاب معتبر، پشت نوشته‌هات هست. خودت می‌دونی آدم‌ها وقتی هویت‌شون از دید دیگران پنهان‌ه، ممکن‌ه دست به هر رفتار بعید و نامحتملی بزنن. توهین که توی جامعه‌ی ما بعید نیست. هست؟

تو صلاح دونستی اون مطلب رو پاک کنی تا از شر مزاحمت‌ها راحت شی. شاید گاهی اون خاطره‌ رو به یاد بیاری و دل‌ت بشکنه. دارم فکرمی‌کنم کسی که رد اسید روی صورت‌ش هست روزی چند بار دل‌ش می‌شکنه؟

خودت رو ناراحت نکن فر. بعضی آدم‌ها کم‌شعور به دنیا میان. بی‌شعور از دنیا میرن. فدای سر ت.

سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: دخترونه
Share

جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

پ.ن: عکس سرقتی از اینستاگرام است. برای دوستان، چنین صحنه‌ای رو آرزو کرده بود نویسنده‌ش.

پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

*در زدن. به محض بازشدن در، بچه‌ی همسایه در مقابل دیدگان متحیر مامان‌ش پرید تو. مامان‌ش گفت نمیخواد بمونه خونه‌تون. فقط اومده سلام بده، سیستر رو هم ببینه چون خیلی وقت‌ه ندیده‌ت‌ش دل‌ش تنگ شده. آیکون سقلمه به بچه که بی‌هماهنگی یهو در زده پریده داخل.

بچه‌ی همسایه، خیلی خونسرد: نه من برای همه‌تون اومدم. میخوام بمونم.

مامان‌ش: بیا بریم پیش مادربزرگ‌ت. ناراحت میشه گریه می‌کنه‌ها.

بچه‌ی همسایه: میخوام بمونم. آیکون دویدن وسط خونه‌ی ما.

داشتم فکر می‌کردم مادربزرگ‌ش چقد لج‌ش می‌گیره از ما. نمیشه هم به بچه بگی نیا یا پاشو برو. داشتم فکر می‌کردم که با صدا ش به خودم اومدم: مرگم! - مریم! - مهمون میاد پذیرایی نینیکنی؟ - نمی‌کنی؟ - گفتم عه راستی چی دوست دارین براتون بیارم؟ میوه بیارم؟ خیار که دوست داری...

میوه نه. چایی برام بریز توی اون استکان خودم. با ققققند. قند رو که می‌گفت چشماش برق زد.

- چند تاااا؟

بچه‌ی همسایه: زیاد بریز. اشاره کرد به قندون کوچولوی ست همون استکان‌ش: پر ش‌ش‌ش کن.

یک دقیقه بعد: چند تا ریختی؟ 5 تا؟

- نه بیشتر. کشمش هم برات میارم.

بچه‌ی همسایه: کشمش با چایی می‌خوری، مزه‌ی یواشک - لواشک - میده. چای‌ش رو هورت کشید: چایی‌م تموم شد. قندها مونده!

حالا انگار واجب‌ه قندها تموم شه نیشخند چایی می‌ریزی باز؟

بلند گفتم: الان میارم عزیزم. توی دل‌م داشتم فکرمی‌کردم این اگه پیش من باشه دیابت نگیره شانس آورده نیشخند

چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: بچه‌ها
Share

*یکی از بدترین موقعیت‌هایی که میشه برای کسی ایجاد کرد، این‌ه که به خودمون اجازه بدیم دیگری رو سوال‌پیچ کنیم مخصوصا در مورد موضوعی که خودمون هم می‌دونیم به ما مربوط نمیشه! و مسلما طرف مقابل علاقه‌ای به توضیح‌دادن‌ش نداره!

واقعا فضولی‌کردن انقد ارزشمند هست که آدم، تشخص خودش رو کنار بگذاره تا به زوایای پیدا و پنهان زندگی دیگران سرک بکشه و حتی در جواب، توهین هم بشنوه؟ گیر م که مخاطب به سوال ما جواب هم بده. در نظر ش قیمتی‌تر میشیم یا کم‌ارزش‌تر؟

هیچ‌وقت یادم نمیره اون روز رو که توی قطار مترو یه خانوم روس با بچه‌ش سوار شدن. به خاطر تفاوت ظاهری‌شون با ما خیلیا زیرچشمی یا خیلی مستقیم بهشون نگاه می‌کردن. جالب‌ه که اون اومده بود توی یه کشور دیگه و قاعدتا اون می‌باید با کنجکاوی به ایرانی‌های چشم و ابرو مشکی خیره می‌شد یا دقت می‌کرد به طرز لباس پوشیدن‌ها و آرایش‌های بعضی عجیب و غریب اما خیلی عادی داشت بیرون رو نگاه می‌کرد و گاهی با بچه‌ش حرف می‌زد.

سر م رو کرده بودم توی گوشی‌م اما یک صدایی مدام به گوش می‌رسید. یه خانومی قطار مترو رو با کلاس زبان اشتباه گرفته بود تندتند داشت با تمام دانش انگلیسی‌ش این بنده خدا رو بازجویی می‌کرد که تو کی هستی؟ چند سال‌ت‌ه؟ چرا اومدی ایران؟ با کی اومدی؟ الان داری کجا میری؟

خانوم‌ه اول چند تا سوال رو با دلخوری جواب داد. بعد به طعنه گفت کنجکاویا! دختره خندید گفت آره! انگار که مثلا خصیصه‌ی خوبی‌ه این کنجکاوی در زندگی دیگران. اون خانوم روس هم دست بچه‌ش رو گرفت رفت چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاد.

بهش حق میدم اگر وقتی حرف از ایران میشه، بگه ایرانی‌ها جماعت فضول و بی‌شخصیتی هستن خنثی

سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*یکی از تعریف‌هایی که از هوش میگن، توانایی سازگاری‌ه.

در اقدامی هوشمندانه با تنی چند از دوستان وبلاگی - از اقصی نقاط کشور - گروه تشکیل داده‌ایم که اول مهم‌ترین‌ دلیل‌ش فرار از تنهایی بود شاید.

چند وقتی‌ه یکی‌ش از دوستان که مدتی کلاس قرآن می‌رفته، هر شب برامون ماجرای زندگی یکی از پیامبران رو مث سریال تعریف می‌کنه.

اول‌ش می‌نویسه "دوستان سلام". آخر ش هم می‌نویسه "این داستان ادامه دارد...". جمعه‌ها هم سریال پخش نمیشه و ما منتظر می‌مونیم تا شنبه.

نمی‌دونم چرا بعضی از مردم فکر می‌کنن تکنولوژی لزوما چیز بدی‌ه و هرکس سر ش توی وسایل الکترونیکی‌ه، لزوما داره خلاف می‌کنه. این رو می‌دونم که هیچ چیز جای مکالمه‌های رودررو رو نمی‌گیره ولی در موقعیتی مثل موقعیت من که دوستا‌ن‌م هر کدوم یک شهر هستن، این بهترین شب‌نشینی‌ ممکن‌ه.

پ.ن: این نامردا رو من به هم معرفی کردم. تا حالا گاهی علیه من تبانی هم می‌کنن نیشخند

یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: عکس
Share

شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*برای آرامش روح من هم دعا کنید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*متاسف‌م اگر ناراحت‌تون می‌کنم اما یه چیزی رو میخوام براتون بگم.

زیاد اهل موسیقی نیستم. نمی‌دونم چرا. شاید چون اصولا آدم غم‌پرستی هستم و گوش دادن به ترانه‌های غمگین یه جور خوبی حال‌م رو بد می‌کنه. شاید هم یه عادت‌ه. شاید هم دلیل‌ش این‌ه که خیلی سریع هر شعری رو حفظ میشم و اگر دوست‌ش داشته باشم حتی توی خواب هم تکرار میشه توی سر م.

گاهی فکر می‌کنم اگر از بچگی شروع کرده بودم الان می‌تونستم نوازنده‌ی خوبی باشم.

اعتراف می‌کنم درگذشت مرتضی پاشایی من رو خیلی غمگین کرد. خیلی رو م تاثیر گذاشت. درگذشت یه جوون به اندازه‌ی کافی دردناک هست مخصوصا وقتی بفهمی چقدر محبوب و محترم بوده. وقتی بدونی با هنر ش چقدر دل‌ها رو تلطیف کرده و برای هم‌سن‌وسال‌هاش خاطره ساخته.

اولین بار که آلبوم "یکی هست" رو دست خان‌داداش دیدم گفت قشنگ‌ه. بیا گوش بده. گفتم حوصله‌ی خواننده‌های امروزی رو ندارم. اشتباه کردم که گوش ندادم شاید. نمی‌دونم. ولی توی این دو هفته اینستاگرام رو زیر و رو کردم. کلی عکس یادگاری ازش دیدم. کلی خاطره درباره‌ش خوندم. فیلم تمرین‌کردن‌هاش، ملودی ساختن‌هاش. دیدم یه آدم با وجود بیماری‌ش می‌تونه چقدر قوی باشه، چقدر با ذوق تمرین کنه، حتی توی تمرین، بیاد توی فاصله‌ی بین استیج و ردیف اول و چنان با احساس بخونه که اگه صحنه رو نبینی و فقط گوش بدی، باور ت نشه که داره تمرین می‌کنه برای خودش.

گاهی فکر می‌کنم دوربین خیلی چیز بدی‌ه چون خاطره‌هایی رو زنده نگه می‌داره که قاعدتا باید در ذهن آدم کمرنگ بشن. دوربین بعضی وقتا یه جورایی آرامش رو از آدم‌ها می‌گیره. ولی خوبی‌ش هم این هست که می‌تونی بشینی یه گوشه‌ی خونه‌ت، گوشه‌هایی از زندگی یه جوون هم‌سن خودت رو ببینی. نگاه کنی با اون حال، چطور با ذوق و انرژی داره می‌خونه. از قدرت صدا ش لذت ببری و از خودت بپرسی اون عاشق موسیقی بود. من عاشق چی‌م؟

پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: معروف‌ها
Share

برای تشکر از دوست‌م که حتی وقتی گردش هم میره عکس‌هاش رو می‌فرسته بقیه هم ببینن و لذت ببرن.

پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*خانوم‌های محترم! آقایون گرامی! لطفا توجه کنید!

من تقریبا 11 سال هست وبلاگ می‌نویسم و توی این مدت، همیشه خداوند به من لطف داشته و از این طریق، دنیای تازه‌ای رو به رو م باز کرده با کلی دوستان خوب و اتفاق‌های عالی. عزیزانی که حتی باهاشون معاشرت خانوادگی دارم و برام خیلی دوست‌داشتنی‌ن. البته بوده‌ن دوستان! محترمی! هم که گاهی یادآوری کردن همه‌ی آدم‌ها الزاما خوب نیستن یا حداقل همیشه و با همه خوب نیستن و باعث شدن قدر دوست‌داشتنی‌های زندگی‌م رو بیشتر بدونم.

از صمیم قلب خوشحال‌م به خاطر محبت و اعتماد همه. اگر جای من باشید و یادداشت‌های خصوصی و درددل‌ها رو بخونید، بیشتر متوجه منظورم میشین. از نظر من، کمک‌کردن به دیگران حتی اگر در حد شنیدن درددل‌هاشون باشه، موهبتی‌ه که شاید نصیب هر کسی نشه و از این بابت همیشه اول از خداوند، بعد از این دوستان ممنون بوده‌ و هستم.

ولی خواهش می‌کنم این رو هم در نظر بگیرید که من هم زندگی شخصی دارم، برای وقت‌م برنامه‌ریزی دارم و متاسفانه برنامه‌هام فشرده‌تر از فرصت‌هام هستن اغلب. برای خوندن دل‌نوشته‌های شما وقت زیادی صرف می‌کنم. گاهی مشکلی رو مطرح می‌کنین که برای پیداکردن بهترین راه حل‌ش، باید شرایط شما رو در نظر بگیرم، فکر کنم، انرژی بذارم، بعد وقت بذارم براتون جواب بنویسم و ارسال کنم. و خب این وسط خیلی وقت‌ها دوستان معذب هستن و دائم عذرخواهی می‌کنن بابت وقتی که از من می‌گیرن. اعتراف می‌کنم بارها به خاطر جواب دادن به پیام‌هاتون از خواب شب‌م هم زده‌م دو سه ساعت!

برای اینکه هم من راحت باشم هم شما، از دوستانی از من میخوان براشون وقت بذارم، چند تا خواهش دارم:

اول اینکه سعی کنید با شهامت و واقع‌بینانه به مسائل‌تون فکر کنید و براشون راه حل پیدا کنید. به هر حال هیچ‌کس قرار نیست تا آخر دنیا به جای شما تصمیم بگیره یا به جای شما زندگی کنه.

اگر نشد، سعی کنید برای مشاوره‌ی حضوری اقدام کنید. اصولا آدمیزاد وقتی چیزی رو راحت و مجانی به دست بیاره، زیاد قدر ش رو نمی‌دونه اما اگر براش هزینه کنه و زحمت بکشه، قضیه فرق می‌کنه. اینجوری شما وقت می‌گیرید، هزینه‌ای رو می‌پردازید و در زمانی که براتون تعیین میشه، تشریف می‌برید حضوری از خدمات استفاده می‌کنید. امیدوارم فضای حاکم، حال دل‌تون رو خوب کنه و توصیه‌هاشون براتون مفید و کاربردی باشه. ولی خب خیلی از ما نه می‌خواهیم هزینه‌ای بپردازیم نه به خودمون زحمت بدیم جایی بریم. این یک واقعیت‌ه. بهترین کار رو این می‌دونیم که بشینیم به فراغ دل بنویسیم حالا هر چند صفحه که شد. بعد هم دوست‌مون روی حساب رفاقت و مرام و دوستی، وقت میذاره و می‌خونه و توصیه‌ها و تجربه‌هاش رو بهمون میگه. و باز هم آدمیزاد دوست نداره محدود باشه قاعدتا. دل‌ش میخواد هی بحث رو ادامه بده، هی حرف بزنه و احیانا به حرف طرف مقابل هم توجه نکنه. کار خودش رو انجام بده و باز هم غر بزنه که چرا مشکلات من تمومی ندارن؟ این مساله‌ای‌ه که من بارها و بارها تجربه‌ش کرده‌م.

توصیه‌ی من در درجه‌ی اول، موارد بالا هست چون هیچ چیز، جای یک رابطه‌ی حضوری رو نمی‌گیره. با این حال، در نهایت اگر مایل هستید حتما با من صحبت کنید، این کار از من وقت می‌بره و از شما هزینه. این یک توافق بین ما هست و فکر می‌کنم منطقی هم باشه. در صورت تمایل برام ایمیل بزنید. در اولین فرصت‌م براتون جواب می‌نویسم: MerryMiriam@Ymail.Com

اگر سوال شما رو به هر دلیلی نتونم جواب بدم، صادقانه بهتون میگم. این رو هم بگم که سواد دینی من در همین حدی هست که از منابع مختلف خونده‌م و مطالب‌ش با لینک، روی وبلاگ موجود هست. لطفا تقاضاهای عجیب و غریب نکنید و سوال‌های خیلی تخصصی نپرسید. باور کنید خیلی از مشکلات ما در باورهای غلط خودمون و نگرش اشتباه‌مون ریشه دارن. فکر نمی‌کنم هیچ دعایی بتونه فلان برخورد غلط من رو اصلاح و تعدیل کنه. خداوند به ما عقل داده تا از دانشی که وجود داره، برای بهتر کردن زندگی‌مون استفاده کنیم. نمیشه توقع داشت مثلا من با خواهر م همیشه بدرفتاری کنم بعد بخوام با یک دعا، آثار بد رفتار م رو از بین ببرم. این رو گفتم که یادآوری کنم خیلی وقتا قاب نگاه ما باید تغییر کنه تا بتونیم مشکل رو حل کنیم و نیازی به دعانویسی و این مسائل نیست واقعا!

دیگه اینکه من هیچ‌وقت کسی رو برای ازدواج به کسی معرفی نمی‌کنم مگر اینکه حداقل یکی از طرفین رو خوب بشناسم و نفر دوم رو هم با یک واسطه‌ی مطمئن بشناسم و از درستی این معارفه اطمینان داشته باشم و خب این مساله چیزی نیست که هر روز پیش بیاد. قبول کنید شناخت من از دوستان وبلاگی واقعا در حدی نیست که بتونم به کسی معرفی‌شون کنم حالا چه خانوم باشن چه آقا. خواهش می‌کنم از من چنین درخواستی نکنید. ممنون‌م.

پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*و از عادات بد ما ایرانی‌ها این است که در هر زمینه‌ای، خویش را صاحب نظر می‌دانیم و حتی گاهی اوقات، بدون آنکه از ما چیزی پرسیده باشند، به صورت کاملا داوطلبانه، بی‌سوادی‌مان را به رخ جهانیان می‌کشیم و سخنرانی می‌کنیم و خویش را مضحکه‌ی خاص و عام می‌گردانیم.

به امید روزی که باور کنیم ساکت نشستن در جمع، الزاما چیزی از ارزش‌های ما نمی‌کاهد نیشخند و همان‌قدر که ما می‌دانیم در حال مزخرف گفتن هستیم، مخاطبین هم متوجه می‌شوند که در حال شنیدن اراجیف می‌باشند و اصولا همه‌ی مردم الزاما گیج نیستند.

چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*مادر امروزی! قصه که تازه به ایران اومده داشت با داماد ش صحبت می‌کرد. داماد ش گفت دختر تون بچه‌ها رو خیلی دوست داره اما فکر می‌کنم از بچه‌دارشدن می‌ترسه شاید چون خودش بدون مادر، بزرگ شده.

مادر قصه گفت داری به من طعنه می‌زنی؟

داماد ش گفت نه اصلا. من فقط فکر کردم شاید اگه شما باهاش صحبت کنید، نظر ش در این باره تعدیل شه.

مادر قصه گفت این - بچه‌دارشدن - یک مساله‌ی شخصی‌ه!

یاد همسایه‌مون افتادم و برخورد ش با عمه‌ی پیر و البته فضول شوهر ش. عمه‌خانوم در حضور همه به این خانوم همسایه‌مون گفت تو! 5 سال‌ه ازدواج کردی و داری برای خودت ول! می‌چرخی. کی! میخوای بچه‌دار شی؟ (تعداد فضولی‌ها و بی‌احترامی‌ها رو در یک عبارت حساب کنید فقط خودتون)

همسایه‌مون هم به ایشون گفت به شما چه ربطی داره که فضولی زندگی دیگران رو می‌کنید؟ بعد هم قهر کرد رفت و البته آبرو! و حیثیت! عمه‌خانوم هم به فنا رفت.

نتیجه‌ی اخلاقی: فضولی نکنیم تا لایق احترام باشیم، نه فقط طالب‌ش.

پ.ن: من جای اون خانوم بودم مثلا می‌گفتم درباره‌ی مسائل خصوصی! زندگی‌م به کسی! توضیح نمیدم.

این رو نوشتم تا اونهایی که میخوان بیان احیانا شعار بدن، کلا بی‌خیال کامنت گذاشتن بشن.

سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

*می‌روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم / خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی دل و بی یار و یقین می‌دانم / که من بی دل بی یار، نه مرد سفر م

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست / سازگاری نکند آب و هوای دگر م

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم / غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحر م

پای می‌پیچم و چون پای دل‌م می‌پیچد / بار می‌بندم و از بار فروبسته ترم

چه کنم دست ندارم به گریبان اجل / تا به تن در ز غم‌ت، پیرهن جان بدرم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود / بعد از این باد به گوش تو رساند خبر م

هر نوردی که ز طومار غم‌م باز کنی / حرف‌ها بینی آلوده به خون جگر م

نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر / تا به سینه چون قلم بازشکافند سر م

به هوای سر زلف تو در آویخته بود / از سر شاخ زبان، برگ سخن‌های تر م

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد / ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل / ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم

بصر روشن‌م از سرمه‌ی خاک در توست / قیمت خاک تو من دانم کاهل بصر م

گر چه در کلبه‌ی خلوت بودم نور حضور / هم سفر به، که نماندست مجال حضر م

سرو بالای تو در باغ تصور برپای / شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم

گر به تن باز کنم جای دگر باکی نیست / که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم

گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند / شرم باد م که همان سعدی کوته نظر م

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم / گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدر م

شوخ‌چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو / به مگس‌ران ملامت ز کنار شکر م

از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز / می‌روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم...   

دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: شعر
Share

*می‌گفت دوست‌م پول دادن برای آرایشگاه رو کار عبث و پوچی می‌دونه.

ما که هرچی بهش گفتیم، گوش نداده تا حالا. کار به جایی رسیده که یکی از آقایون فامیل‌شون اول اسم این دختر ه یه "آقا" میذاره، بعد صدا ش می‌کنه. اعتراض هم بشنوه، میگه شبیه بابات شدی خب. این چه قیافه‌ای‌ه؟

چند باری هم فامیل شوهر ش بهش تذکر دادن که یه کم! به خودت برس. جوونی تو. اینجوری که نمیشه.

می‌گفت ما درگیر نصیحت کردن این بودیم تا اینکه یه روز شاد و خندون اومد گفت بچه‌ها یه اتفاق بامزه‌ای افتاده: برای مامان‌م خواستگار اومده! فلان جا یکی مامان‌م رو دیده فکر کرده مجرد ه، یه آقایی رو بهش معرفی کرده.

ازش پرسیدیم چرا ایشون چنین فکری کرده؟ مامان‌ت عادت نداره حلقه‌ی ازدواج‌ش رو دست کنه؟ دختره گفته نــــــــــــه. حلقه چی‌ه؟ دیده مامان‌م اصلاح نکرده فکر کرده مجرد ه!نیشخند

حالا از اون روز یه گروه تشکیل دادیم داریم به رابطه‌ی احتمالی تجرد و کثیف بودن فکر می‌کنیم متفکر گفتم این‌ش حالا هیچی. شما به این فکر کنید اونی که چنین قیافه‌ای رو بپسنده، خودش چه‌جوری‌ه دقیقا!آخ آیکون دودستی بر سر کوفتن

پ.ن: من نمیگم همه باید قرتی باشن، اون هم خیلی زیاد! ولی آخه... آیکون مویه

یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
موضوع: |-:
Share

یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*ختم سوره‌ی واقعه، همین دوشنبه

یکشنبه ٢ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

*دوست‌م می‌گفت دوست‌ش همیشه خودش رو در رقابت با دیگران می‌دیده. از این تیپ آدم‌هایی که یهو غیب‌شون می‌زنه، بعد مدتی خبر می‌رسه که مثلا فلان کلاس رو ثبت نام کرده‌ن یا فلان مهارت رو یاد گرفته‌ن و ...

می‌گفت من اصلا متوجه نمیشم چرا اینجوری برخورد می‌کنه. چرا فکر می‌کنه یهو بیاد یه خبری بده مردم خیلی شگفت‌زده میشن یا خیلی براشون مهم‌ه. جدیدا هم سعی می‌کنه از طریق دوستان مشترک، اطلاعات‌ش رو درباره‌ی من به‌روز کنه یه وقت از غافله عقب نمونه.

یکی از حضار می‌گفت لابد دوست‌ت اعتمادبه‌نفس پایینی داره. فکر می‌کنه از دیگران پایین‌تره. میخواد اینجوری جبران کنه حس حقارت‌ش رو.

ولی راستش من فکر می‌کنم بعضی آدما ذات‌شون یه کم خورده‌شیشه داره. هیچ‌جوری هم درست نمیشن. والسلام! {#emotions_dlg.e28}

شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers