*می‌خواهم ناگفته‌های بسیاری را برایت بگویم

از بهار

از بغض‌های نبودن‌ت

از نامه‌های چشمان‌م که همیشه بی‌جواب ماند

باور نمی‌کنی؟

تمام این روزهابا لبخند ت آفتابی بود

اما

دلتنگی آغوش‌ت

رهایم نمی‌کند

به راستی عشق، بزرگ‌ترین آرامش جهان است

 

سید علی صالحی

چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: عکس ? شعر
Share

چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: |-:
Share

چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: ))=
Share

*شادی یعنی وقتی داری توی آشپزخونه با اخم به چیزی فکر می‌کنی، یهو یه قاصدک از جلوی چشم‌ت رد شه بهت لبخند بزنه.

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: (-:
Share

*شادی یعنی دراز بکشی رمان آب‌دوغ‌خیاری بخونی و ساندویچ کره و عسل بخوری.

 

پ.ن: از خوردن سایر ساندویچ‌ها در حالت افقی معذورم. 

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: امشب من
Share

دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
Share

یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: شعر
Share

شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
Share

*اولین خاطره‌ای که از هولاهوپ دارم، مال وقتی‌ه که خیلی کوچیک بودم. دختر همسایه‌مون داشت هولاهوپ یاد می‌گرفت. به من هم گفت امتحان کنم. خب قاعدتا نتونستم بار اول. حلقه افتاد و من داشتم با سعی و تلاش، کمر م رو می‌چرخوندم الکی واسه خودم. مامان‌ش خندید، من هم لبخند زدم ولی دیگه هیچ‌وقت سراغ هولاهوپ نرفتم. کلا میونه‌م با ورزش خوب نبود.

پارسال با دوستان حرف هولاهوپ شد دوباره. من یه ساده‌ش رو داشتم. رفتم آوردم‌ش ولی خب، بازم نتونستم بزنم. دوستام هر کاری بلد بودن انجام دادن که من یاد بگیرم. از توضیح کتبی و شفاهی بگیر تا کلیپ ضبط کردن حتی ولی نشد که نشد.

آخر توی یوتیوب یه کلیپ آموزشی دیدم که خیلی جالب توضیح می‌داد. براتون میگم شاید به درد تون بخوره:

اول این رو بگم که اینطوری که من دیدم، حلقه‌ها سه نوع‌ن: ساده و سبک سبک، دندونه‌دار که برای لاغری‌ه و ژله‌ای یا جادویی که برای فرم‌دهی‌ه.

بعضیا با سبک راحت‌ن، بعضیا هم مثل من اصلا نمی‌تونن با سبک کار کنن و باید برن سراغ ورژن دندونه‌دار یا ژله‌ای. البته تحمل درد ش رو هم باید داشته باشید.

بعضیا راحت‌ن که پاهاشون جفت باشه موقع حلقه‌زدن. بعضیا پاها رو کمی فاصله میدن. بعضیا یه پا رو جلوتر میذارن.

بعضیا حلقه رو در جهت حرکت عقربه‌های ساعت می‌چرخونن، بعضیا برعکس‌ش یعنی پاد ساعتگرد. این اصلا قانون خاص نداره. باید ببینید چطوری راحت‌ترید.

کل‌ش هم اینجوری‌ه که حلقه رو از پشت می‌چسبونید به کمر تون. با شتاب حرکت‌ش میدین و سعی می‌کنید به تناوب با شکم و پشت کمر تون بهش ضربه بزنید تا بچرخه و نیفته. اول‌ش بهتر ه دور تون کاملا باز باشه و هیچ چیز شکستنی اطراف‌تون نباشه چون نمی‌تونین کنترل کنید و دائم حلقه کج میره و تلپ میفته، باید خم شید بر ش دارید یه پوزیشن دیگه رو امتحان کنید ولی در نهایت، همون روز اول می‌تونید یاد ش بگیرید.

اشتباه من این بود که فقط حلقه‌ی سبک رو امتحان کرده بودم ولی به محض اینکه رفتم خونه‌ی دوست‌م و دیدم با حلقه‌ی ژله‌ای اون راحت می‌تونم پنج تا بزنم، نور امید به قلب‌م تابیدن گرفت نیشخند اومدم خونه، با حلقه‌ی دندونه‌داری که داشتم تمرین کردم و تونستم صد تا بزنم بدون اینکه حلقه بیفته. هرقدر بخواین می‌تونین نگه‌ش دارین مگه اینکه خودتون خسته شید و شل بزنید که خب سرعت حلقه هم کم میشه سریع و نهایتا میفتهالانم انگار توی شکم‌م مشت خورده ولی خوشحال و راضی‌م. به درد این عادت کنم میرم سراغ هولاهوپ ژله‌ایییییییییی!

پ.ن: پارسال بهار!

جمعه ٢٢ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*شادی یعنی پکیج هدایای آبییییییی :-)

مولود مهربان

به خاطر شادی‌های قشنگ امروز ازت ممنون‌م...

 

 

 

پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: شادی یعنی
Share

*ﺷﺒﻲ ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ می‌کرﺩ ﻭ نمی‌توﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ به ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎن‌‌ش ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ ﺑه صوﺭﺕ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻠﺖ ﺧﺒﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ.

ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺤﺎﻓﻆ ﻣﺨﺼﻮص‌ش به راﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮔﺸﺖ‌وگذاﺭ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺵ ﺭﺩ می‌شوند ﻭ ﺍﻋﺘﻨﺎﯾﯽ ﺑﻩ ﺍﻭ نمی‌کنند.

وﻗﺘﯽ ﻧﺰدیک‌تر ﺷﺪﻧﺪ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺪﺗﯽ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﻭ می‌گذرد. ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ‌ﺍﻋﺘﻨﺎ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺴﺪ ﺭﺩ می‌شدند ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ چرا ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﻧﻤﯽ‌ﮐﻨﯿﺪ؟ پاسح ﺩﺍﺩﻧﺪ اﻭ ﻓﺮﺩﯼ ﻓﺎﺳﺪ، ﺩﺍﯾﻢ‌ﺍﻟﺨﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺎﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ!

ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻫﻤﺮﺍه‌ش ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﻫﻤﺴﺮ ﺵ ﺩﺍﺩ. ﻫﻤﺴﺮ ﺵ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﻨﺎﺯﻩ، ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺷﯿﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺧﺪﺍ ﺭحمت‌ت ﮐﻨﺪ ﺍﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍ. تو اﺯ ﺻﺎﻟﺤﯿﻦ ﻭ ﻧﯿﮑﻮﮐﺎﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯼ! ﻣﻦ ﺷﻬﺎﺩﺕ می‌دهم ﮐﻪ ﺗﻮ ﻭﻟﯽ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﺍﺯ صالحین هستی!

ﺳﻠﻄﺎﻥ با تعجب گفت ﭼﻄﻮﺭ می‌گویی ﮐﻪ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﺭحالی‌که ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻨﯿﻦ ﻭ چنان دﺭﺑﺎﺭﻩ‌اﺵ می‌گویند؟!

زﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺑﻠﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﭼﻨﯿﻦ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻭ ﻭﺍﮐﻨﺸﯽ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺯﻗﻀﺎﻭﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﺘﻌﺠﺐ نیستم. ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ‌ی ﻣﺸﺮﻭﺏ‌ﻓﺮﻭﺷﯽ می‌رفت ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ می‌توانست ﻣﺸﺮﻭﺏ می‌خریدو می‌آورد ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻣﯽﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ الحمدﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺍﯾﻦ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺯ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﻭ ﻓﺴﺎﺩ ﻣﺭﺩﻡ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ؛ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻝ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﻭ ﺑﺪﻧﺎﻡ می‌رفت ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ می‌داد و می‌گفت ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺍمشب‌ت! اﻣﺸﺐ ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰل‌ت ﺭﺍ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺒﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﻧﮑﻦ !

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﺮمی‌گشت و می‌گفت اﻟﺤﻤﺪﻟﻠﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ی ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺗﮑﺎﺏ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﮔﻤﺮﺍﻩ‌ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻓﺴﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮﯼ ﺷﺪ. ﻣﻦ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻼﻣﺖ می‌کردم و می‌گفتم ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ‌ات ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻓﮑﺮ می‌کنند و جناره‌ات ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ غسل و کفن‌ت ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ می‌گفت غصه ﻧﺨﻮﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯿﺖ ﻭ ﮐﻔﻦ ﻭ ﺩﻓﻦ ﻣﻦ، ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﺎﺀ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ!

سلطان که ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﻦ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮐﺸﻮﺭ ﻫﺴﺘﻢ و ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ، ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻋﻠﻤﺎﯼ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻏﺴﻞ ﻭ کفن‌ش ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ.

ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ علما و مشایخ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺜﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻧﺪ.

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﺑﺪﮔﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﺳﻮﺀ ﻇﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎن‌ت ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺯ ﻭ ﺣﺴﻦﻇﻦ ﻭ ﺧﻮﺵ‌ﮔﻤﺎﻧﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺭﺍ نصیب‌مان ﺑﻔﺮﻣﺎ.

ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ

ﻋﻤﺮ ﺕ ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ

ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ

ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ، ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ.

ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎیی

پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*الان مثلا خواستن همسایه‌های بی‌شخصیت رو بذارن توی رودرواسی؟

آیا همسایه‌ی باشخصیت، آشغال می‌ریزد؟

آیا نمی‌دانند کلمه‌ی آشغال، آشغال جذب می‌کند؟

 

 

 

چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*هپی فارم اولین تجربه‌ی بازی آنلاین من‌ بود.

کلا بازی‌های هیجانی که به آدم استرس میدن رو دوست ندارم.

فیلم‌های مهیج رو هم همینطور.

دیدین بعضی فیلم‌ها چهار تا بازیگر دارن توی دو تا لوکیشن ‌و کل فیلم، اونا حرف می‌زنن و تماشاچیا اغلب خمیازه می‌کشن؟

خب من ا‌‌ون فیلما ر‌و - به شرط داشتن دیالوگ‌های قوی - با دقت نگاه می‌کنم، یا بهتر بگم: گوش میدم ولی فیلم‌هایی مث مقصد نهایی شدیدا میان رو اعصاب‌م.

آی‌دی من توی هپی فارم، سی و دو میلیون و خورده‌ای‌ه. اگه شماره‌ها رندوم نباشن، معنی‌ش این‌ه که میلیون‌ها نفر در جهان عاشق مزرعه‌ی مجازی‌شون‌ن.

هپی فارم، مراحل کار و تلاش برای پیشرفت رو کم‌کم و مرحله به مرحله یادت میده‌. مدام به مزرعه‌ت رسیدگی می‌کنی. گیاه می‌کاری‌. برداشت می‌کنی. به حیوونا ت غذا میدی. از گوشت و شیر ‌و تخم مرغ و گیاه‌هات محصول می‌سازی و می‌فروشیپول درمیاری، جایزه می‌گیری. مزرعه‌ت رو گسترش میدی. گیاهای بیشتر، حیوونای متنوع‌تر، دستگاه‌های مختلف می‌خری. باهاشون انواع نون، خامه، پنیر و محصولات گوشنی می‌سازی.

باید توی ذهن‌ت برنامه‌ریزی کنی تا برای حیوونات غذا کم نیاد‌. انبارات با تولید مازاد پر نشه. از فروش عقب نمونی. به موقع گیاه بکاری و هی بری مراحل بالاتر.

بدی‌ش این‌ه که تمام این تلاش و تقلا، مجازی‌ه. این همه وقت میذاری، توی مزرعه کار می‌کنی، خسته میشی، آخرش هیچی.

توی هپی فارم، هیچ حیوونی مریض نمیشه، هیچ گیاهی رو آفت نمی‌زنه، شرایط نامساعد جوی و کمبود آب و غیره هم اذیت‌ت نمی‌کنه. یه جورایی تمرین تلاش، خوش‌بینی و پیشرفت‌ه چون هر قدر کار کنی، نتیجه می‌گیری.

شایدم بد نباشه برای دل خودت وقت بذاری، حداقل در دنیای صفر و یک، به مزرعه سرسبز پر از آرامش برای خودت داشته باشیفقط نت‌ت نباید قطع بشه! این خیلی مهم‌ه.

پ.ن: با اینکه عاشق مزرعه‌م‌م ولی باید بازی رو حذف کنم. نمی‌تونم خودم رو دست خواب و خیال بدم. همینجوریشم کلا در عوالم رویا سیر می‌کنم...

سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: ?-:
Share

*وقتی دوست‌م کتابی رو که سال‌ها پیش هدیه گرفته، بهم امانت میده لبخند

سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: کتاب
Share

*من و هپی فارم، همین الان یهویی

از دیشب دارم توی مزرعه کار می‌کنم. از کت و کول افتادم ولی رفتم مرحله‌ی ده. دو مورد هم رفتم سر مزرعه‌ی دوستام کمک کردم. کمک بودا. دزدی نبود نیشخند

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: d:
Share

*هنوز فکر می‌کنم

توی چارخانه‌ی پیراهن‌ت

خوشبخت می‌شدم...

ناهید عرجونی

 

پ.ن: نقاشی "پوشیدنِ خانه‌ی رویاها" اثر هنرمند ایتالیایی پینر ماریا توماسینی

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*شادی یعنی اول یه کاسه آلبالو با نمک بخوری. بعد چای آلبالو با نبات. بعد ش آلبالوهای شبه کمپوت.

بعد هم فشار ت بره زیر صفر، غش کنی بمیری اصن!

شوخی که نیست. آلبالوئه نیشخند

یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: شادی یعنی
Share

شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
Share

*چند روز پیش توی جمعی صحبت شد. یکی به طعنه و تمسخر یه حرفی زد. بهش گفتم زیاد خوب نیست که اینجوری نیش و کنایه می‌زنی. اگه حرف‌ت باارزش‌ه، بگو. اگه نباید بگی هم فراموش‌ش کن. طعنه‌زدن‌ت چی‌ه دیگه؟

شروع کرد به شلوغ‌کاری و داد و فریاد که من رو مظلوم گیر آوردین. من رو ساده گیر آوردین. این من‌م که همیشه دارم متلک می‌شنوم و... حالا فکر کن زبون تلخ و نیش‌دار این آدم معروف‌ه اصلا. بعد نشسته برای خودش دل می‌سوزونه که آره من ساده و مظلوم‌م. انقدرم پیش خودش گفته که باور ش شده نیشخند

والا من قبلا از این آدما عصبانی می‌شدم. الان کلی می‌خندم. خب چی کار کنم؟ حرفاشون ترکیبی‌ه از پررویی، تلاش برای پنهان‌کاری و مکانیزم‌های دفاعی ناخودآگاهی که از اون پشت‌ها یواشکی برات دست تکون میدن. نخندم چی کار کنم دیگه؟

بعدی‌ش هم دیشب بود. از دوستی خواسته بودم کاری رو انجام بده که می‌دونستم به دلیل شیشه‌خورده‌های درون‌ش مسلما انجام‌ش نمیده ولی منتظر شدم ببینم صادقانه جواب میده یا بازی رو شروع می‌کنه. که خب دومی شد! نقشه این بود که یه چیزی رو بهانه کنه، سر ش دعوا راه بندازه، بابت اون دعوا چند صباحی قهر باشیم، بعد هم ماجرا مشمول مرور زمان بشه و خلاص.

خب من هم دیگه انقدرا گیج نیستم که نفهمم طرف‌م داره چه نقشی رو بازی می‌کنه. قسمت فان ماجرا این بود که دوست‌م وسط نقش‌آفرینی نه‌چندان‌هنرمندانه‌ش گفت درست‌ه که من خیلی ساده‌م ولی... و این جمله رو 3-2 بار تکرار کرد.

کدوم آدم ساده‌ای خودش هی میاد بگه من ساده‌م که تو دومی‌ش باشی؟

بعد میگن چرا می‌خندی؟ نیشخند خب چی کار کنم؟ اینا من رو یاد بچه‌ای میندازن که زل می‌زنه توی چشمات تا شکلات آب‌شده‌ی توی دست‌ش رو نبینی!

خب بچه درست‌ه من دارم چشمات رو نگاه می‌کنم ولی دلیل نمیشه دست‌ت رو نبینم که.

پ.ن: هزار بار گفته‌م بهترین سی.‌است در مورد من صداقت‌ه. باز دوستان متوسل میشن به همون روش‌های نخ‌نما که بهش عادت دارن.

پ.پ.ن: هر کس میخواد به خودش بگیره و احیانا بهش بربخوره، مختار ه کاملا. میگن فحش رو که بندازی، صاحب‌ش بر ش می‌داره.

چرا وقتی صحبت از مثلا دروغ‌گویی میشه، من بهم برنمی‌خوره؟ چون دروغ‌گو نیستم. اگه بودم، حتما بهم برمی‌خورد. الان هم اگر بهت برخورده، بدون اونقدری که باید، صادق نیستی...

جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: خودشناسی
Share

پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: از دیگران
Share

*از ایستگاه متروی حسن‌آباد که بیایین بیرون، باید به سمت راست حرکت کنید. بعد از چند تا کاموافروشی، ابزارفروشی، ثبت احوال - اون دست خیابون - و فروشگاه اتکا، ورودی موزه‌ی مقدم رو اون طرف خیابون می‌تونید ببینید.

کاشی‌کاری‌های خوشگل‌ش از همون دم در شروع میشن. از وسط همهمه‌ی خیابون و شلوغی نزدیک بازار یهو وارد یه حیاط سرسبز و باصفا و پر از آرامش میشید.

بلیط می‌گیرید، کیف‌هاتون رو تحویل میدین و میرید داخل. به ما اجازه ندادن مونوپاد ببریم اول. ما هم گوشی‌ها و ظرف میوه‌مون رو بردیم فقط. بعد دیدیم ملت دارن راه به راه از خودشون سلفی می‌گیرن. ما هم برگشتیم شاد و خجسته‌وار، مونوپاد مون رو برداشتیم بردیم.

البته بعدا که توی حیاط بودیم، بهمون گفتن داخل ساختمونا با مونوپاد عکس نگیریم ولی توی حیاط اشکالی نداره. والا ما که نفهمیدیم حکمت‌ش چی‌ه چون مونوپاد فلش نمی‌زنه که بگیم رنگ در و دیوار به مرور خراب میشه. شاید نگران بودن ملت جوگیر، چوب خویش‌انداز! رو بکوبن توی در و دیوار مثلا نیشخند

ما اول رفتیم داخل یه زیرزمین. بعد آقای نگهبان اومد دعوامون کرد که زیاد آویزون در و دیوار نشیم. ما هم تا آخر ش توهم گرفتیم که الان یکی میاد دعوامون می‌کنه. وایسادیم روبروی حوض، کادربندی کردیم.

به دوست‌م گفتم بدو بشین لب حوض. پاهات جفت باشه. دست‌ت رو بزن توی آب. ژست محو در افق هم بگیر.

دوست‌م چنان حرفه‌ای و سرعتی رفت و برگشت که خودم هم باور م نمی‌شد. یعنی استرس موج می‌زنه توی اون تصویر نیشخند الکی گفتم. عکس‌ش عالی شد. فقط موقع برگشتن، از ترس‌ش نصف آب حوض رو خالی کرد روی زمین، شرشرکنان! و خندان دوید فرار کرد.

نمای دیگه از اون حوض خاطره‌انگیز:

به این عکس دقت کنید:

کاشی‌کاری‌هایی که اون انتها می‌بینید، تصویر موردداری‌ست مربوط به خسرو و صحنه‌ی حمام‌کردن شیرین.

توی اون زیرزمین‌ه که عکسامون رو گرفتیم، خواستیم بیاییم بالا، دیدیم پله‌ها و در چوبی قشنگی داره. وایسادیم به عکس گرفتن. یه آقایی هی رفت، اومد، هی کادر ما رو خراب کرد. ما هم در کمال تواضع، هر بار گفتیم بفرمایید، ببخشید ما بد جایی وایسادیم و اینا. آقاهه هم با یه حس خوشمزگی بی‌مورد گفت آره خیلی مزاحمید نیشخند

همین ایشون یه ربع بعد، گوشی به دست اومد پیش ما که دم اون کاشی‌های مورددار ازش عکس بگیریم. البته ما هم اصلا به رومون نیاوردیم. الکی مثلا ما خلی باجنبه‌ایم عینک

خلاصه اینکه با خودتون دوربین فول‌شارژ، آب و قاقالی‌لی ببرید و حسابی توی حیاط‌ها و ساختمونا بچریخد و از مناظر لذت ببرید و عکس بگیرید. کافه هم دارن که البته خوراکیاشون زیاااد متنوع نیست فعلا ولی در آفتاب داغ خردداماه، غنیمت بود اون لیوان‌های بزرگ آب طالبی.

کلی عکس دیگه هم داریم که خب توشون آدمیزاد هست و زیاد اینجا کاربرد ندارن.

بیش از تمام رنگ‌هایت، رنگ کاشی را

بیش از تمام لحظه‌ها، وقتی تو باشی را...

روزی زنی در عهد شاه عباس، عاشق کرد

سرپنجه‌های روح یک معمارباشی را

آن وقت شعر و رنگ و موسیقی به هم آمیخت

پوشاند اسلیمی، تن عریان کاشی را...

سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: یه پیشنهاد
Share

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
Share

*مغز م داشت منفجر می‌شد. با یه دوست وبلاگی خیلی عزیز چند روزی رفتم شیراز. حالا میایم براتون تعریف می‌کنم. کلی هم عکس دارم که نشون‌تون بدم.

یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤
سخن شما
موضوع: سفر
Share

Daisypath Happy Birthday tickers