*هر قدر میدون ولی عصر شلوغ بود، بلوار کشاورز خلوت بود. با درختای تزئین‌شده‌ی زنگی‌رنگی. شکوفه های سفید درختای پارک و لباس‌های شاد و گل‌های رنگارنگ و البته صنایع دستی بازار هنری پارک. 

بخش جالب‌ش، صدای شه.رام صول‌.تی بود که با کیفیت و وضوح بالا اونجا پلی می‌شد نیشخند

جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*روز اول، اسپری آب رو مث شمشیر گذاشته بودم بالا سرم. چشم باز نکرده، بدوبدو می‌رفتم سراغ سبزه‌ها. امروز اصلا یادم نبود. نشسته بودم شاد و خجسته که تی‌وی سبزه نشون داد. یادم افتاد که واویلا. از دیشب بهشون آب ندادم. خدایاشکرت‌که‌من‌بچه‌ندارم گویان رفتم سراغ سبزه‌ها. دیدم یه چیزای! قرمز ظریفی از توی خاک در اومده. از ذوق‌م گفت وای عزیزم شما خرفه‌ای؟قهقهه

پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*هر سال

یک بار

از لحظه‌ی مرگ‌م

بی‌تفاوت گذشته‌ام.

بی آنکه بفهمم یک روز

در چنین لحظه‌ای خواهم مرد... 

چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
موضوع: )-:
Share

*اون روز که با دوست‌م - سلام آنت - رفته بودیم پارکینگ پروانه، توی یه غرفه‌ای، یه ظرف شیشه‌ای با در چوبی دیدیم که داخل‌ش پر از گل خشک بود. پرسیدم قیمت‌ش چند ه؟ فروشنده گفت 35 تومن. پرسیدم با گل‌هاش؟ گفتن بله!

تا شب دوست‌م پارچه‌‌های گل‌گلی رو نشون‌م می‌داد می‌گفت مریمی به نظرت قیمت اینا با گل‌هاش انقدر ه؟نیشخند

چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
موضوع: ((:
Share

*در دوران دانشجویی دانشگاه اولی، گاهی پیش میومد که مثلا استاد می‌گفت گلدون‌هاتون رو بذارید توی گلخونه. خودتون هم بهش سر بزنید و آبیاری کنید و اینها. من که شکر خدا همه چیز یادم می‌رفت. یک دوست فداکار داشتم که خوابگاهش به گلخونه نزدیک بود تقریبا. لطف می‌کرد وقتی می‌رفت گلدون‌های خودش رو آبیاری کنه، گلدون‌های من رو هم آب می‌داد. هیچی هم نمی‌گفت. دو هفته بعد که یهو یاد گلدونا میفتادم، با لبخند می‌گفت آب داده‌م.

البته من دانشجوی ساعی و کوشایی بودم کلا و شناختن انواع بذر و جوانه و ساقه و برگ و میوه‌ی گیاهان مختلف - میوه نه که هندونه و آلبالو نیشخند - انقد برام سخت بود که حق داشته باشم آبیاری گلدونا رو یادم بره. منطق‌ش هم به خودم مربوط‌ه. لطفا سوال نفرمایید.

برای جبران الطاف دوست‌م هم مثلا آخر اسفندماه بهش اطمینان می‌دادم که تمام کلاسا رو میرم جزوه بنویسم که اون بتونه زودتر برگرده شهرشون. چه روزای خوبی بود. یادش بخیر...

خلاصه این عادت گلدون آب ندادن روی من موند تاااااااااا امسال که برای اولین بار در عمر م تصمیم گرفتم سبزه‌ی نوروز سبز کنم. در راستای اینکه برای هر کاری اول بسم الله تشریف می‌برم گوگل، صد بار رفتم انواع سبزه‌ها رو تماشا کردم. دویست بار هم از دوستم پرسیدم چطوری سبزه میذاره هر سال - سلام هنی - اون بنده خدا هم از ارسال هرگونه تکست و ویس و عکس دریغ نکرد.

خلاصه رفتم عطاری، ماش گرفتم و خرفه. البته بعدا فهمیدم قره‌ماش با ماش فرق داره. گویا ماش، خوراکی‌ه ولی قره‌ماش نه. اومدم خونه بذرها رو ریختم توی آب، 24 ساعت موندن. بعدش ماش رو ریختم توی سینی. رو ش یه دستمال مرطوب انداختم و هرازگاهی رو ش آب اسپری می‌کنم ولی خرفه کاملا معلق در آب بود و هیچ کاری‌ش نمی‌شد کرد. دو تا راه داشتم. یا با خاکشیر قاطی‌ش کنم - 1 واحد خاکشیر با 3 واحد خرفه - و روی کوزه‌ و اینها باهاش کار کنم که دوست نداشتم. یا بکارم‌ش توی خاک. که نهایتا شد همون یا بکارم‌ش توی خاکنیشخند قد یه مزرعه، بذر ریختم توی یه باکس کوچیک. یه پیاز هم توی خاک کشف کردم که به رو م نیاوردم گذاشتم همونجا راحت باشه برای خودش.

خلاصه آرامش از زندگی‌م رخت بربسته! هی باید حواسم باشه روی پارچه‌ی روی ماش‌ها رو آب اسپری کنم و مراقب باشم خاک گلدون، خشک و کویری نشه. هرچی اون سال آسوده بودم الان هول‌وولای آبیاری دارم. خدایا شکر ت که من بچه ندارمقهقهه

سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
موضوع: نوروز
Share

*با دوست‌م رفتیم بازارچه نوروزی پارکینگ پروانه و بعدش هم کوچه برلن. شب بود و خنک و شلوغ. دوست‌م داشت می‌گفت آخیش امروز خیلی بهم خوش گذشت مریمی. بعد چند ثانیه گفت خیلی ممنون! توی صدا ش، لبخند بود. 

برگشتم ببینم با کی داره حرف می‌زنه. گفت این خانوم - اشاره کرد به یه خانومی پشت سرمون - گفتن ایشالا همیشه بهت خوش بگذره.

ازش تشکر کردم. من هم لبخند می‌زدم.

دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
موضوع: در خیابان
Share

*به شیشه‌ی لاک صورتی ملیح نگاه کردم با خودم گفتم این رو بزنم خیلی قشنگ‌ه.

ناخن آخر رو که زدم تموم شد، اومدم با ذوق به دستام نگاه کنم که دیدم شیشه‌ی مذکور همچنان روی میز ه! 

به دستام نگاه کردم. دیدم لاک بنفش جیغ رو زده‌م. گفتم عههههه اشتباه زدم. 

چند ساعت بعد، لاک بنفش جیغ رو پاک کردم. دوباره با دقت لاک زدم. اومدم با ذوق به دستام نگاه کنم که دیدم شیشه‌ی لاک صورتی مذکور همچنان روی میز ه! لاک جگری مات رو زده بودم اشتباهی.

چند ساعت بعد، با تلاشی مضاعف، همه رو پاک کردم. لاک‌های پررنگ رو صد بار باید پاک کنی وگرنه آثارشون باقی می‌مونه بالاخره. با دوست‌م هم قرار داشتم نمی‌دونم چه اصراری داشتم خیال‌م از بابت لاک راحت بشه در حالی که من اصولا بیرون لاک نمی‌زنم. یادم هم نبود دستکش آدم‌وار م - که انگشت‌ها رو بپوشونه - کجاستنیشخند با عجله و البته دقت، خیلی تمیز لاک مذکور رو زدم. تموم شد دیدم ای وااااای دوباره همون بنفش جیغ رو زده‌م. 

همه رو پاک کردم رفتم. آخر سر هم لاک آبی زدم. چه‌م‌ه واقعا؟ گیج عالم‌مقهقهه

یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
موضوع: ((:
Share

جمعه ٢٠ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
Share

*خب طبیعتا من باید الان یا در حال خونه‌تکونی باشم یا سبزه سبزکردن و کارای این مدلی ولی متاسفانه با لب و لوچه‌ی آویزون نشسته‌م توی خونه و یکی تو سر خودم می‌زنم یکی تو سر کارای دانشگاه و اگه ازم بپرسید دقیقا چه حالی دارم؟ باید بگم نمی‌دونم. فقط آرزوم‌ه زودتر از این وضعیت خلاص شم. که البته فکر هم نکنم این آرزو م زودتر از 6 ماه آینده برآورده بشه چون حتی اگر پایان‌نامه‌م رو هم زود تموم کنم، درس‌های ترم سوم ما داستانی‌ه که گویا تمومی نداره فعلا. 

خب در وبلاگستان خیلی مد هست که پز تحصیلات تکمیلی رو بدن و با افتخار ذوق کنن از دعوا کردن با استاد راهنما و غر زدن به استاد مشاور تا ناله کردن از ظلم‌هایی که بر دانشجو می‌رود و غیره ولی من حوصله‌ی این حرفا رو ندارم. فقط دارم به این فکر می‌کنم که ای کاش سطح آموزش در کشور ما بالاتر از این حرفا بود. بگذریم که من دارم در یکی از بهترین دانشگاه‌ها درس می‌خونم و درس خوندن و دنبال علم بودن، وظیفه‌ی دانشجوئه و هر اتفاقی میفته، مقصر استاد نیست. ولی از همین تریبون اعلام می‌کنم که من غلط بکنم بخوام دکترا بخونم. 

چند روز پیش عزیزی در یک جمعی فرمود که خوب‌ه، دیگه کلاس هم که نداری و ایشالا دکترا! هرچی فکر کردم چطور وضعیت موجود رو براش توضیح بدم، دیدم نمیشه چون ایشون تصور ش این‌ه که هرکس دیگه کلاس نمیره، یعنی هیچ مصیبتی از جانب دانشگاه نداره. می‌دونم احتمالا کنجکاو شدین ببینید مصائب مذکور چی‌ه ولی ترجیح میدم فعلا با حرف زدن ازشون، بزرگتر از اینی که هستن نکنم‌شون برای خودم. این‌ها هم مثل خیلی اتفاق‌های دیگه وقتی بگذرند، فقط خاطره‌شون برای آدم باقی می‌مونه. 

من فقط به همکلاسی‌هایی فکر می‌کنم که بلافاصله بعد از کارشناسی، اومده‌ن ارشد بخونن. سن کمی دارن. بعضیاشون چون کار دیگه‌ای نداشتن اومدن درس بخونن. بعضیاشون به اجبار خانواده. یا برای اینکه خانواده بهشون افتخار کنن. و حالا چیزی که نصیب‌شون شده، بی‌خوابی ناشی از استرس هست و درد قلب و قرص اعصاب و ... و می‌دونم که الان احتمالا فکر می‌کنید وقتی دانشجوهای روان‌شناسی حال‌شون این‌ه، از بقیه‌ی مردم چه انتظاری میشه داشت. شاید هم تا حدودی حق با شما باشه ولی تا با کفش‌های کسی راه نریم، نمیشه در مورد ش قضاوت کنیم. شاید شما هم وقتی پیشینه‌ی زندگی این عزیزان و شرایط فعلی‌شون رو بدونید، درک‌شون براتون آسون‌تر بشه. در هر حال، دانشجوی روان‌شناسی هم آدم‌ه با کلی مشکلات ریز و درشت مثل همه‌ی آدما و یه وقتایی واقعا کم میاره مخصوصا وقتی حس کنه بعد از صرف این همه وقت و هزینه و زحمت، عملا چیز زیادی عایدش نمیشه.

خلاصه عزیزان از من به شما نصیحت، برید دنبال کاری که بهش علاقه دارید و البته قبل‌ش حسابی پرس‌وجو کنید کجا دارید میرید و اگر یه روز که سر کلاس نشستید، یهو تصویر، موج‌دار و قهوه‌ای شد و یادتون اومد سال‌ها پیش این صحنه رو دیدین، بدونید هیچ اتفاقی در جهان، اتفاقی نیست. یه تجاربی هستند که باید برای شما پیش بیان. یه آدمایی هستن که باید باهاشون آشنا بشید و مطمئن باشید بعد از گذروندن اون مرحله، شما دیگه اون آدم قبلی نخواهید بود که البته این بد هم نیست. دنیا تغییر می‌کنه و ما هم باهاش تغییر می‌کنیم. فقط مهم این‌ه که حواس‌مون باشه زندگی از ما آدم مهربون‌تر و فهیم‌تری بسازه.

جمعه ۱۳ اسفند ۱۳٩٥
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers