این آدمای دل‌به‌نشاط رو دیدین که خیلی ریلکس، در کمال خونسردی یه ربع مونده به قرار شون، تازه پامیشن دنبال لباس می‌گردن؟

من غلط می‌کنم از این کارا بکنم. یعنی خواستم مث همیشه زود آماده شم‌ها. زنگ زدن خبر فوت دادن کلاْ اعصاب‌م به هم ریخت.

بعد اینجا ش جالب‌ه. یهو به خودم اومدم دیدم دیر شد. یه کرم‌پودر دارم که وقتی بزنی‌ش، دقیقاْ انگار دقایقی پیش از جهنم در رفتی. همچین قیافه‌ای میشه آدم. انقد حواس‌م سر جا ش بود، در حال عجله، تندتند کل صورت‌م رو با اون کرم‌پودر ه پوشوندم.

بعد از دیدن قیافه‌م هم حرص‌م گرفت، هم گریه‌م گرفت. فکر کن با اون رنگ، چشمای قرمز که دور ش هم کلاْ سیاه شده بود، سفید پوشیدم پاشدم رفتم بیرون!

یعنی اگه دفعه‌ی اول نبود و رو م می‌شد، به مولی می‌گفتم من 20 دقیقه دیرتر میام. که بتونم صورت‌م رو کلاْ بشورم و یه گلی به سر م بگیرم.

دیر م هم شده بود دل‌م می‌خواست بشینم وسط کوچه گریه کنم دیگه. موها م رو هم جمع کردم. بعد 6 دور پیچ دادم و گیره زدم که زیر شال جا بشه - مث همیشه - اما انقد تند تند راه رفتم که موها م کم‌کم از توی گیره لیز خورد. من هم متوجه نبودم.

مولی دختری‌ست قد بلند، خوش‌اندام، زیبا، موقر و خونگرم. بی‌اغراق میگم. دیدی‌ن که. کلاْ الکی از کسی تعریف نمی‌کنم اما نمیشه مولی رو دید و دوست‌ش نداشت.

دوستی‌های وبلاگی جالب‌ن. به چهره و حتی صدای اون آدم اصلاْ عادت نداری ولی می‌شناسی‌س. انقد که می‌تونی باهاش بری بشینی توی یه کافه و کل خصوصی‌های رمزدار زندگی‌ت رو براش تعریف کنی خیلی راحت و حس خوبی هم داشته باشی.

والا همه میرن با هم فالوده می‌خورن رفیق شن نیشخند ما از ترس کالری، چای میوه‌ای خوردیم دو تایی. یه تقویم خوشگل هم بهم هدیه داد. من هم کلی حرص خوردم که چرا هدیه‌ش رو از هول‌م جا گذاشتم.

وسط خرید کردن‌مون توی آینه‌ی یه مغازه که معمولاْ زیاد میریم اونجا، دیدم به‌به. چه موهای مشکی بلند خوشگلی! دویدم داخل که درست‌ش کنم. آقای و خانوم مغازه‌دار هم انگار به عمر شون نه شال دیده‌ن، نه مو، نه آدم - شال و روسری‌ه کار شون کلاْ - من هم اصلاْ به رو م نیاوردم. واقعاْ وقت توضیح دادن و اجازه گرفتن نبود. مولی هم مات و متحیر، که کلاْ چی بود جریان؟

بعد رفتیم شلوار بخریم. بعد از پرو چند تا شلوار، آقای فروشنده متوجه شد مولی جان، مانکن سایز 38ه. یه مانتو برداشت آورد گفت به دوست‌تون بگین این رو بپوشن لطفاْ. میخوایم از این مدل برای تابستون، جنس خنک‌ش رو بدوزیم. ببینیم 38ش چطوری‌ه.

کل این توضیح رو اینطوری منتقل کردم: مولی جون این مانتو رو بپوش لطفاْ!

مولی جون هم کلاْ نپرسید چرا؟ پوشید اومد بیرون. ملت هم کلی کیف کردن و حظ بردن. که من نفهمیدم از خوش‌تیپی مولی محظوظ بودن یا از اینکه کار شون توی تن قشنگ وایمیسه. فرض رو بر این میذاریم که دومی حالا چشمک

بعد هم توی راه، خان داداش رو دیدیم. مولی جان برگشت خونه‌شون. ما هم دو تایی برگشتیم خونه‌مون. در بدو ورود، در یک اقدام ضربتی، لباسای زمستونی رو جمع کردم و تابستونی‌ها رو آوردم. کلاْ هم دارم فکر می‌کنم چقد جنس پارچه‌ها بد شده. حتی لباسای هالیدی هم مزخرف شده‌ن. یه شلوار ش رو 2 بار پوشیدم. زانو ش که رسماْ رفت و سفید شد! بقیه‌ش هم یهویی کهنه شد. یعنی نگاه‌ش کنی اصلاْ معلوم نیست که این لباس نو ئه! جداْ جایی رو می‌شناسین که جنس لباساشون خوب باشه؟

پ.ن: از زبان مولی.

پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers