ساعت 2 سر ناهار تلفن زنگ زد. دوست مامان بود. گفت امروز هستی بیام دیدن‌ت؟

وقتی کسی پای تلفن اینطوری میگه، مامان خیلی هول میشه و بدون در نظر گرفتن برنامه‌های احتمالی، سریع میگه بفرمایید. پونصد دفعه گفتم عزیزم بگو چقدر خوب! فقط اجازه بده اوضاع احوال رو چک کنم، 5 دقیقه دیگه بهت زنگ می‌زنم.

اگه تو گفتی، مامان هم رو ش شد بگه! امروز هم بعد اینکه گفت بفرمایید و تلفن رو قطع کرد، با این صحنه روبرو شد: خونه‌ای که باید جارو می‌شد، میزها و شیشه‌های روی میزها همه کثیف و روشون جای لک و اینا. ظرفای نشسته‌ی ناهار. میوه‌ی درست حسابی برای مهمون هم نداشتیم!

گفتم به مهمون‌ت گفتی کی منتظرشی؟ گفت رو م نشد بگم. گفتم وااااااای مامان یعنی چی؟ زنگ بزن بگو مثلاْ ساعت فلان منتظرم. دیر نکنی. مامان پاشد تلفن زد. چی گفته باشه خوب‌ه؟

چه ساعتی میای؟

منتظر

خان داداش رو فرستاد میوه بخره. سیستر پاشد جارو برقی زد چون می‌دونه من بمیرم هم دست به جاروبرقی نمی‌زنم - حالا نه به این شدت دیگه! - من هم در حالت نیمه‌خواب و غرولندکنان وایسادم به گردگیری و شستن ظرفا و گاز و سینک و اینا. بعد سیستر رفت حموم. من ظرفا رو آوردم، میوه شستم و چیدم. همه‌ی کارا انجام شد. دوست‌ش تلفن زد گفت کاری برام پیش اومده، نمی‌تونم بیام.

یک ساعت بعد مامان دوباره تلفن زد گفت مساله‌ت اگه حل شده بیا. خانوم‌ه یه ذره تعارف کرد و اینا. بعدش گفت میام. رو م نشد دوباره بهت بگم میخوام بیام.

البته بنده از قبل اومدن ایشون تا بعد رفتن‌شون خواب بودم اما ظاهراْ بهشون خوش گذشته بود. خب چی کار کنم؟ وقتی خواب‌م میاد روانی میشم. سر هر چی رودرواسی کنم، سر خواب م با کسی تعارف ندارم. پاچه‌ی مردم رو بگیرم خوب‌ه؟

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: d:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers