*چند روز بود فکر می‌کردم قرار ه اتفاق بدی بیفته. اما سعی کردم بهش فکر نکنم. امروز اومدم خونه شاد و خندون. مامان من رو کشید توی اتاق، در رو بستم گفتم چی شده؟ گفت مادربزرگ تلفن زده و کلی گریه کرده! گفته خاله‌جان - که به هیچ قیمتی حاضر نیست دکتر بره بدتر از من - رفته کلی عکس و آزمایش و وقت عمل گرفته برای دوشنبه.

گفتم چه عملی؟ این چرا به هیچ‌کس نگفته، بعد اول صاف رفته به مامان پیر ش گفته؟!

مامان گفت من نمی‌دونم. انگار یه غده توی سیـ.ـنه‌ست.

خودم رو آماده کرده بودم بگه سرطان. نگفت شکر خدا. گفت سرطان معمولاْ درد نداره اول‌ش. این دردناک بوده. نمی‌دونم لنف‌ه، چربی‌ه، چی‌ه.

گفتم خب حتماْ خودش می‌دونه که وقت عمل هم گرفته. مامان از خنده و لودگی من حال‌ش بهتر شد. گفتم عمل گریه داره؟ چرا اینطوری می‌کنین؟

ولی می‌دونی؟ من آدم ترسویی‌م. اسم دکتر و عمل میاد، تن‌م ضعف میره اصلاْ. عرضه‌ی نگهداری از مریضی رو که درد داره، ندارم. می‌ترسم همه‌ش.

اول خیلی حال‌م بد شد اما انقد فیلم‌ سینمایی‌م که به رو م نیاوردم. مامان هم از آرامش من، آروم شد. سانس بعدی میریم که داشته باشیم نزول اجلال مادربزرگ‌ رو بعدازظهر امروز..

خدایا رحم کن.

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers