مامان طاقت نیاورد. عصر که بیدار شدم دیدم رفته خونه‌ی مادربزرگ. خاله وسطی گوشی رو ازش گرفت با خنده‌ی همیشگی‌ش پای تلفن بهم گفت برم اونجا من هم.

گفتم حالا که اصرار می‌کنی میام. بعد گریه‌کنان آماده شدم رفتم. دل‌م گرفته بود. حس می‌کردم دنیا روی سر م خراب شده. آرزو م بود یکی‌تون بودین بغل‌م می‌کردین یه کم آروم شم. خدا خیر بده مولی رو که کلی باهام حرف زد.

وقتی رسیدم، خاله وسطی اومد استقبال مث همیشه. گفت دوست‌ش هم اونجاست. تعجب کردم. خاله‌جان خونه نبود ولی. رفتم بالا.

رنگ به صورت مادربزرگ نبود. دل‌م کباب شد براش. از اون بدتر، مامان خودم. نمی‌دونم. شاید اگه من هم آرایش نکرده بودم، همون رنگی بود چهره‌م.

مامان مشکوک بود. گوشی به دست رفت توی یکی از اتاقا. دنبال‌ش رفتم. گفت خاله وسطی‌ه! سرطان گرفته.

ملغمه‌ای از اندوه و وحشت و دلسوزی بود. مونده بودم چی کار کنم دقیقاْ. گریه کردن دم‌دست‌ترین و در عین حال، طبیعی‌ترین و بدترین راه بود. گفتم خب باشه. همچین میگی سرطان، انگار چیز عجیب‌غریبی‌ه. جز سرماخوردگی و کمردرد و چند تا مریضی دیگه، بقیه رو میگن سرطان دیگه.

از آرامش و بی‌تفاوتی من حال‌ش بهتر شد. بعد هم من و دوست خاله و خودش، یه‌سره چرند گفتیم و خندیدیم. فکر کنم نقش‌م رو خوب بازی کردم.

دوست‌‌ش که رفت، همه یه جوری حرف می‌زدن انگار من جریان رو نمی‌دونم. 20 سال پیش هم سر جریان بیماری پدربزرگ پدری‌م باهام همینجوری رفتار می‌کردن.

خودش گفت دوست ندارم زیاد بخوابم. میخوام زود خوب شم برم سر کار م. حتی فردا رو هم میخواد بره سر کار و پس‌فردا بره عمل.

هی دارم فکر می‌کنم گاهی زندگی چقدر تلخ‌ه. توی 50 سالگی‌ت تنها باشی، تمام ذوق‌ت سر و کله زدن با بچه‌های مردم باشه. بعد یه روز بفهمی سرطان داری. نه پدری باشه که دل‌ت به بودن‌ش گرم باشه، نه مادر قرص و محکمی داشته باشی که بشه بهش تکیه کنی. کاش یه همسری، بچه‌ای، کسی رو داشت که به بودن‌ش دلخوش بود.

امروز هی سر م رو مینداختم پایین که نبینم‌ش. گاهی دنیا چقدر سیاهه...

براش دعا می‌کنی؟

شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers