خاله وسطی رو عمل کردن. خاله‌جان پیش‌ش مونده. مامان و بابا صبح رفتن بیمارستان. قرار ه فردا مرخص شه انگار. این وسط مامان گیر داده به سیستر که عصرها خونه بمون. من میگم برو بیرون سرگرم شی. می‌ترسم فشار عصبی کار دست‌ش بده. باز من پوست‌م کلفت‌تر ه انگار.

همه بهم دلداری میدن. برام وقت میذارن و گریه‌هام رو تحمل می‌کنن. مولی، نارنجی، مریم. حتی غزال که جداْ توقع نداشتم تماس بگیره و خیلی شرمنده‌ش شدم.

مرسی به خاطر کامنت‌هاتون. به خاطر وقتی که برام میذارین. ایشالا همیشه سرحال و سالم و شاد و شنگول باشین و محبت‌هاتون رو به شادی جبران کنم.

گاهی خیلی آروم و امیدوارم. نذر می‌کنم و منتظر معجزه‌م. بعد مامان هر چی رشته‌ام رو پنبه می‌کنه. مدام میگه این مث فلانی میشه. دیگه تا آخر عمر درگیر ه. خوب نمیشه. نمی‌دونه مریضی سختی‌ه. بیماری‌ش پیشرفت کرده.

هم دل‌م براش می‌سوزه که از روی نگرانی و اضطراب اینا رو میگه، هم چاره‌ای جز گوش دادن ندارم. بعد توی دل‌م خالی میشه. یواشکی میرم توی حمام یا زیر پتو و حسابی اشک می‌ریزم اما دل‌م آروم نمیشه.

کلاْ هم مستعد اضطراب‌م. تا مشکل بزرگی پیش میاد، تپش قلب و دلشوره می‌گیرم. فشار م میاد پایین. نمی‌تونم بخوابم. چیزی از گلو م پایین نمیره و به‌دردنخورتر از همیشه میشم.

الان هم استرس دارم که وقتی بیاد خونه، چی میشه؟ مادربزرگ نمی‌دونه عمل‌ش چی بوده و وقتی بفهمه سیـ.ـنه‌ش رو برداشته‌ن، می‌فهمه و کار مون زار ه. طفلی همینطوری هم مریض‌ه و یه‌سره خواب‌ه.

خاله‌جان هم باید صبح‌ها بره سر کار. خاله‌وسطی با خانواده‌ی خاله‌بزرگ‌ه شدیداْ اختلاف دارن. گفته به اونها نگیم وگرنه خاله‌بزرگ‌ه با همه‌ی بدی‌هاش، اینجور وقتا میاد و کم نمیذاره.

دست‌های مامان من هم تعریفی ندارن و به زور دارو تازه یه هفته نیست درد ش کم شده. فشار خون عصبی هم داره و نگران قلب‌ش‌م. یعنی واقعاْ مستاصل شده‌م. خودم هم انقدر ترسو و بزدل‌م که حتی سر پانسمان زخم سیستر بعد از عمل، فرار می‌کردم و دست و پا م ضعف می‌رفت. پرستاری از یه همچین مریضی رو بلد نیستم. هنوز که ندیده‌م‌ش کار م یه بند گریه‌ست.

دعا کنین خدا خودش این گره رو باز کنه. ممنون همه‌تون‌م.

دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers