اولین بار وقتی بود که توی صف مدرسه - دبیرستان - دوست‌م با اخم و عصبانیت اومد جلو و گفت مریمی! حتماْ باید باور کنم اتفاقی بوده؟!

گفتم چی اتفاقی بوده؟ گفت همین که 20 بار صدا ت زدم و تو پشت‌ت رو کردی بهم و جواب ندادی.

گفتم چرا باید اینطوری کنم؟ اصلاْ صدا ت رو نشنیدم. از من اصرار، از اون انکار..

امروز در بدو ورود به باشگاه، با 2 تن از 3 خواهری که با هم میان ورزش، احوال‌پرسی کردم. سومی‌شون رو ندیدم راست‌ش. رفتم جلوی آینه ایستادم. هالتر رو که برداشتم، سومی‌ه با اخم داشت توی آینه نگاه‌م می‌کرد. برگشتم طرف‌ش. گفت حال‌ت خوب‌ه؟ با دلخوری گفت.

یه کم نگاه‌م کرد. بعد گفت ببین یه چیزی میخوام بهت بگم. تو چرا اینطوری هستی؟ یه روز سلام می‌کنی بهم. فردا ش سلام نمی‌کنی. پس‌فردا دوباره سلام می‌کنی. مونده‌م به تو سلام کنم یا نه.

گفتم شما بزرگترید. وظیفه‌ی من‌ه سلام کنم. دیگه انقدر هم بی‌ادب نیستم. منتها می‌دونین چی‌ه؟ من یه کم گیج‌م در کل. گاهی زیادی توی خودم‌م. حواس‌م جمع نیست. این‌ه که مثلاْ توی یه روز، دو بار به کسی سلام می‌کنم. دفعه‌ی بعد کلاْ سلام نمی‌کنم چون توی ذهن‌م فکر می‌کنم سلام کرده‌م. همین الان هم داشتم با خواهرهاتون احوال‌پرسی می‌کردم. اصلاْ دلیلی نداره عمداْ سلام نکنم. ببخشید اگه ناراحت شدین.

به وضوح شرمنده شد. گفت نه مریمی. من رو تو مث دختر م دوست دارم - یه دختر هم‌سن من داره که فوق‌العاده دختر نازی‌ه. قدبلند و خوش‌قیافه - منتها معنی این رفتار ت رو نمی‌فهمیدم. فکر کردم بهت بگم.

گفتم اتفاقاْ کار خوبی کردین. آدم حرف‌ش رو به خود طرف بگه، خیلی بهتر از این‌ه که ناچار شه پشت سر اون آدم حرفی بزنه. مرسی که به خودم گفتین.

واقعاْ از این اخلاق‌ش خوش‌م اومد. کاش همه اینطوری بودن. از امروز بیشتر دوست‌ش دارم. اگه اینطور مسائل پیش اومد، حتماْ بهم بگین.

سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers