آماده شدم برم به خاله وسطی سر بزنم. مسج زدم بهش بپرسم خریدی اگه دارن، سر راه انجام بدم. گفت نه، مرسی. فقط فلانی اینجاست.

فلانی اینجاست رو خوب گفت و رفتن من، کنسل شد. فکر کردم حالا که آماده شده‌م، برم بیرون یه هوایی، آفتابی، پاره‌آجری چیزی به سر م بخوره. همه چیز خوب بود و من مقادیری خوشحال بودم تا اینکه اومدم از کنار دیواری رد شم که با چند قدم فاصله، یه پراید اون طرف‌تر پارک بود. یه دختر هم پشت فرمون بود.

اشتباه کردم از پشت ماشین رد شدم. یهو دنده عقب گرفت بیاد بچسبونه به دیوار. اگه طبق معمول، توی حال خودم بودم، زانوهام خورد شده بود الان. رفتم جلو بهش گفتم واقعاْ من به این بزرگی رو از توی آینه ندیدی؟

معلوم بود ناشی‌ه و فقط میخواد پز رانندگی‌ش رو بده. اصلاْ آینه رو نگاه نکرده بود. یه دختر دیگه که زبون دختر اولی بود، با جیغ‌جیغ گفت حالا توی این حال واوضاع، بس کن شما!

منظور ش از حال و اوضاع، یه پارک کردن ساده بود.

گفتم چی‌ه؟ انگار بهت بدهکار هم شده‌م.

گفت نه. بدهکار نیستی اما گیر نده.

گفتم گیر نمیدم اما اگه زده بود، الان حسابی توی دردسر میفتاد. شما که جای ایشون جواب میدی، این رو بهش بگو.

اگه پرروبازی درنمی‌آورد، انقدر سخنرانی نمی‌کردم. الان هم کلی خوشحال‌م که از 4 ماه افقی افتادن گوشه‌ی خونه معاف شده‌م. خداجون مرسی.

شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: (-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers