دل‌م یه زیارتی، نماز جماعتی چیزی میخواد! یک سالی هست بی‌خیال‌ش بوده‌م انگار.

امروز عصر هوا خنک بود. نم‌نم بارون. همسایه‌مون در زد. گفت مریمی فردا سفره دارم.

این یعنی برو خرید کن و یه کم از کارها رو انجام بده. خودم ازش خواسته‌م وقتی نذر داشت و کمک خواست، بهم بگه. حس خوبی میده بهم.

گفتم چشم. همین الان. گفت یه سری وسایل توی انباری‌م‌ه. در ش هم باز ه. خودت برو بردار. پیر ه طفلی. توقع نداشتم خودش بیاره.

لباس پوشیدم رفتم نون جو بخرم. وقتی به آقاهه گفتم چقدر میخوام، چشماش گرد شد. اومدم خونه، به مامان گفتم باید چشمای گرد شده‌ی آقاهه رو می‌دیدی. الان میگه یه دختره هست هر ماه میاد کلی خرید می‌کنه می‌بره برای سفره‌ی نذری‌ش. یکی بیاد این رو بگیره انقد مشقت نکشه نیشخند

مامان گفت نترس. می‌دونه سفره‌ی نذری، خونه‌ی کی‌ه.

حالا سوال این‌ه که اگه می‌دونه، چرا تعجب می‌کنه، بعدش هم یواشکی می‌خنده؟

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: ((:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers