یه دختر ه هست توی باشگاه. خیلی قد بلند و خوش‌تیپ‌ه. تقریباْ هم لـ.ـخت می‌گرده یعنی اونایی که می‌پوشه، اسم‌ش لباس نیست رسماْ.

یه بار حرف شد. گفت میخوام 3-2 کیلو اضافه کنم. پاهام لاغر ه و فلان. من هم کلی منع‌ش کردم و گفتم خودم از تو لاغرتر بودم. الان به هر روشی متوسل شده‌م تا دوباره انقدی شم. نکن این کارا رو.

بعد اومدم بهش بگم چند سال دیگه اتوماتیک یه کم وزن‌ش میره بالا. پرسیدم چند سال‌ت‌ه؟ یعو با ناز و عشوه یه حرکت سر و گردن اومد و موها ش رو از توی صورت‌ش برد کنار و گفت چند ماه دیگه میشه 23 سال.

مونده بودم این چرا انقد احساس داره؟ خب بگو 22. بگو 23. این اداها چی‌ه؟ بعد فکر کردم شاید فکر کرده من قصدی دارم و دارم آمار ش رو می‌گیرم. دوباره فکر کردم خب چرا خیلیای دیگه اینطوری نیستن؟

خلاصه مونده بودم توی اوج احساس این آدم. دیدین بعضیا خیلی سر خودشون معطل‌ن؟ یه همچین جوی بود.

امروز داشت با یکی دیگه توی مایه‌های خودش بلندبلند حرف می‌زد. گفت آره. 3 روز پیش شانگهای بودم. 2 روز پیش دبی. دیروز مشهد. فردا فلان جا.

اون یکی هم یه همچین چیزایی در جواب‌ش می‌گفت. بعد تازه فهمیدم اینا چرا انقدر احساس دارن! چون مهماندار ن. حالا نمیخوام بگم مهمانداری شغل بدی‌ه یا هر چی اما اصلاْ شغل باکلاسی نیست. یعنی هر کی سوار هواپیما شد و سر آستین یونیفرم‌ش 2 تا نوار داشت، باید انقد جو بگیرد ش؟ جالب‌ه که دقیقاْ همه‌ی مهماندارهایی که من دیده‌م، همه همینطوری‌ن. مسخره‌ست به نظرم راست‌ش...

پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers