در باز میشه اما صاحبخونه و برادرزاده‌ش عقب ایستاده‌ن. میرم داخل. منتظر ن باهاشون دست بدن. گیج میشم اول دست بدم یا اول در رو ببندم. در رو می‌بندم. میرم جلو و دست میدم. حس می‌کنم متعجب‌ن. یا از قیافه‌م! - که نمی‌دونم چرا - یا از اومدن‌م - چون خیلی سخت، دعوت کسی رو می‌پذیرم - یا کلاْ توهم زده‌م و اونا متعجب نیستن.

بعد میرم میشینم کنار مامان‌م. سر م هم پایین‌ه و طبق معمول، کسی رو نمی‌بینم. مامان لبخندنان سقلمه می‌زنه فلانی داره نگاه‌ت می‌کنه بهت سلام کنه. سر م رو بلند می‌کنم و سلام میدم با ایما و اشاره.

مردم دارن دسته‌جمعی دعا می‌خونن. صاحبخونه قرتی‌پرتی‌ه بدتر از من اما نذر داره. بی‌اعتقاد هم نیست. ناگهان بچه‌ی 3 ساله‌ش بدوبدو وارد میشه. توی یه دست‌ش، شیشه شیر ه. توی اون یکی دست‌ش دست یه عروسک قد خودش و یه گوشه‌ی پتو ش. همه رو می‌تپونه توی بغل من. بهش اشاره میدم بشین. جیغ می‌زنه میخواد حالی‌م کنه باید پتو رو بکشم روی عروسک.

همه بچه رو نگاه می‌کنن. من رو هم. دل‌م میخواد بپر م 4 تا ماچ‌ش کنم. میگم جلوی مردم زشت‌ه وسط مجلس دعا.

بعضی جاها ش یکی میگه برای شفای مریض فلانی.. برای حاجت فلانی.. مادرشوهر صاحبخونه، یعنی مادربزرگ همین بچه‌هه، خیره میشه بهم. نگاه‌ش نمی‌کنم اما حس می‌کنم‌ش. بلند میگه سفیدبخت شدن جوونا صلوات.. همه بهم نگاه می‌کنن. به رو م نمیارم.

مترصد فرصتی برای جیم شدن‌‌م. تا میام فکر کنم به بهانه، گوشی مامان بلند زنگ می‌زنه. خودش اون طرف‌ه. ازم میخواد جواب بدم.

نمی‌دونم چه عادت بدی‌ه من دارم. اصلاْ دوست ندارم مرکز توجه باشم. همیشه هم یه جوری تابلو میشم میخواد با زنگ موبایل مامان‌م باشه یا توجه بچه‌ی 3 ساله‌ی یکی دیگه.

یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers