قرار بود امروز خاله‌م اینا بیان خونه‌ی ما. محض تلطیف فضا و فراموشی سیل مصائب وارده، وایسادم به مو درست کردن و آرایش.

وقتی اومدن، حس کردم حجم سر خاله‌ وسطی از زیر روسری، کمتر از همیشه‌ست. گفتم حتماْ پا روی دل‌ش گذاشته و موها ش رو کوتاه کرده. اما وقتی روسری‌ش رو درنیاورد، فهمیدم چی شده.

خاله‌جان گفت دیشب خاله‌وسطی مدام می‌گفت سر م خیلی می‌سوزه. بعد یهو موهاش ریخت یه جا. صحنه‌ی دلخراشی بود. اون موهای لخت قهوه‌ای رنگ یهو ریختن روی شونه‌هاش، روی زمین. خودش هم نشست به گریه کردن.

گفتم تو گریه نکردی؟

گفت چرا. اما یواشکی.

دیگه نپرسیدم کی دل‌ش اومد موها رو جمع کنه.

گفت فردا میریم کلاه‌گیس بخریم.

جلسه‌ی اول شیمی‌درمانی وقتی این بود نتیجه‌ش، خدا بقیه‌ش رو به خیر بگذرونه فقط.

جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: فامیل
Share

Daisypath Happy Birthday tickers