دیشب مقادیری داروی دست‌ساز زدم روی پا م - نمی‌دونم چه اصراری‌ه دکتر نرم - و آنتی‌بیوتیک هم خوردم. سیستر یه بند می‌گفت قانقاریا می‌گیری دیوانه. من هم تهدید می‌کردم پامیشم می‌کشم‌ش. همه هم یه جوری نگاه‌م می‌کردن که یعنی اگه مردی، پاشو!

بعد پاشدم برم نماز بخونم - و اصرار دارم نشسته هم نخونم - گفتم روی پماد رو ببندم گند نزنه به چادر و جانماز. یه دستمال گذاشتم رو ش. بعد دیدم حال ندارم برم چسب بیارم. چسب زخم‌های سیستر رو هم با جعبه‌ش گم کردم جمیعاْ. یه کم دور و بر رو نگاه کردم دیدم هدفن‌م روی تخت‌ه.

بله دیگه نیشخند با سیم هدفن، پانسمان انجام شد. خب به من چه؟ هر چی با عزت و احترام، این هدفن رو جمع می‌کردم، باز گره می‌خورد. گفتم حالا که عادت داره گره بخوره، حداقل به کار م بیاد. در اتاق رو هم بستم کسی نیاد در حال جون کندن برای نماز خوندن ببینه من رو. یعنی چنان به هن‌هن افتاده بودم تو گویی پرس سیـ.ـنه زده‌م 80 کیلو!

بعدش هم کلاْ برق رفت و در تاریکی بسی خوش گذشت. آخر سر هم وسط اتاق ولو شدم خوابیدم. مدیونی فکر کنی کسی از بالای سر م رد شد سروصدا کرد. انقد ملاحظه دارن دوستان یعنی. حالا پانسمانی چیزی خواستین، من بلدم. ریا نشه یه وقت.

یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: d:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers