خیلی وقت بود کتابخونه رو مرتب نکرده بودم. توی هر قفسه‌ش 2 ردیف کتاب می‌چینم به اجبار. از ترس ولو شدن اون همه کتاب، هیچ‌وقت سراغ کتابای پشتی نمیرم. البته سراغ جلویی‌‌ها هم نمیرم. یه زمانی خیلی باعث افتخار بودم. تمام وقت‌های مرده رو با کتاب خوندن پر می‌کردم. یادش بخیر...

کتابا رو ریختم روی زمین. داخل قفسه‌ها رو پاک کردم. کتابا رو هم. یه وجب خاک روی همه‌شون نشسته بود. بعد یه جور دیگه چیدم‌شون. کلاْ همه رو حسابی جابجا کردم. ترتیب خاصی هم نداره واقعاْ. باید فقط جا می‌شدن. چند تایی رو هم گذاشتم کنار که بدم به کتابخونه. درسی-دانشگاهی‌ن و عمراْ نمی‌خونم‌شون. برعکس کتابای غیر درسی، بای بخشیدن کتابای درسی خیلی دست‌و‌دل‌بازم.

یه عالم کتاب روان‌شناسی دیدم امروز. زن نمونه، مردان را بشناسید، مردان مریخی و زنان ونوسی، آنچه زنان درباره‌ی مردان باید بدانند، چرا مردان دروغ می‌گویند و زنان گریه می‌کنند.. این آخری عنوان‌ش واقعاْ مصداق داره.

جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers