والا من در عمر م سرزده جایی نرفته و نمیرم. دیروز هم هر چی به خاله جان مسج زدیم، گوشی‌ش خاموش بود. به خاله وسطی مسج زدیم که اون هم حال‌ش خوب نبود و جواب نداد. به مادربزرگ تلفن زدم و شکر خدا جواب داد. گفتم بیایین خونه‌ی ما. گفت خاله وسطی حال‌ش خوب نیست - عوارض شیمی‌درمانی لعنتی - و نمیشه بیاییم.

چند ساعت که گذشت گفتیم خب ما بریم دیدن‌ش. مامان دیروز اونجا بود و گفت من دیگه نمیام که خیلی هم دور ش شلوغ نشه. شما برید ولی بلند بلند حرف نزنید. زیاد شلوغ نکنید. زود هم بیایید.

ما هم مقادیری خوراکی که خاله وسطی ممکن بود دل‌ش بکشه بخوره برداشتیم - چون تهوع داره و مسلماْ اشتها نداره. ضمناْ تهدید کرده بود که عمراْ دیگه لب به سوپ و آش نمی‌زنه. آخه به خاطر آفت دهان چیز دیگه نمی‌تونست بخوره - و راه افتادیم.

 

رسیدیم اونجا دیدیم خاله جان نیست. خاله وسطی گفت رفته دکتر. آدرس یه جایی نزدیک خونه‌ی ما رو داد. گفت بهش زنگ بزنین بگین اینجایید که یه راست بیاد خونه و جای دیگه نره. که خب باز گوشی‌ش خاموش بود. یعنی من نمی‌دونم اون گوشت‌کوب رو واسه چی میذاره توی کیف‌ش؟ هر چی هم مسخره‌ش می‌کنم و براش دست می‌گیرم، از رو نمیره.

خلاصه ما نشستیم به دری‌وری گفتن و خندیدن. جهت اطلاع باید بگم بیمارانی که شیمی‌درمانی می‌کنن رو نباید تنها گذاشت. یعنی هر چی دور و بر شون شلوغ باشه و سرگرم باشن، تمرکز شون روی حس تهوع کمتر شه و حال بهتری پیدا می‌کنن حداقل اون چند ساعت.

از شانس گند ما اومدیم فیلم ببنیم. شخصیت اول فیلم، سرطان داشت و دکتر گفته بود نهایتاْ 1 سال زنده می‌مونه. زدیم مه‌پاره. بزرگ‌داشت طوفان بود و فیلم‌هاش رو نشون می‌داد با دستمال‌سرهای رنگی‌رنگی. خاله وسطی پرسید چرا مرد؟ و خان‌داداش خیلی رک گفت سرطان داشت دیگه. تابلوئه. بعد خاله وسطی گفت دستمال‌سر هم خوب‌ه‌ها. بهتر از روسری‌ه. برای خودم بگیرم. که اون لحظه من دل‌م می‌خواست زار بزنم منتها کاملاْ خودم رو ضبط و ربط کردم گفتم هر جا دیدم برات می‌گیرم. بعد هنوز خرید نکنه وایسادیم به تعارف کردن سر پول‌ش!

بعد دیدم گوشی‌م زنگ می‌خوره. خاله جان بود. گفت وای مریمی! چقد جات خالی‌ه! گفتم کجایی تو مگه؟ گفت خونه‌ی شما دیگه!

نگو بعد دکتر پیچونده رفته خونه‌ی ما. گفتم تو خجالت نمی‌کشی مهمون توی خونه‌ت نشسته میری مهمونی؟ چه بسیار زندگی‌ها که سر همین رفتارهای جلف از هم گسسته. که طرف خودش خونه نبوده و ملت رفته‌ن خونه‌ش مهمونی ـ اصلاْ هم من منظور خاصی نداشتم جون خودم - خاله جان هم خندید و گفت بمونین تا بیام.

بعد مامان گوشی رو گرفت گفت مگه نگفتم انقد شلوغ نکنین؟ پاشین بیاین دیگه. فکر کرده بود مثلاْ ماها خیلی حرف‌گوش‌کنیم.

هیچی دیگه. 3-2 ساعت گذشت. مامان هم خاله جان رو نگه داشته بود تا ما برسیم خونه. خاله وسطی و مادربزرگ هم ما رو نگه داشتن تا خاله جان بیاد. آخر خاله جان از رو رفت و اومد. بعد تا اومد، ما گفتیم خب دیگه. ما میریم خونه.

داشت غرغر می‌‌کرد که من تازه اومدم و بمونین و فلان. گفتم تا تو باشی عین چی سر ت رو نندازی بری مهمونی با اون گوشی همیشه خاموش‌ت. حالا لج کرده هی مسج میده چطوری چلاق؟ احوال‌پرسی‌ش‌ه مثلاْ.

بعد مامان من میشینه میگه با خاله‌ت درست صحبت کن!

پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: فامیل
Share

Daisypath Happy Birthday tickers