صبح آماده شدم، کیف‌م رو برداشتم و از یک مسیر جدید رفتم یک باشگاه جدید. وارد شدم. شرایط ثبت نام رو پرسیدم و گفتم میخوام ثبت نام کنم و به همین سادگی، ترس‌م از تغییر ریخت خیلی زیاد!

فکر کردم از روی تابلوی باشگاه نمیشه فهمید خوب‌ه یا نه. 1 ماه میرم. شرایط رو می‌سنجم. برنامه‌م رو چک می‌کنم. از کجا معلوم؟ شاید از قبلی بهتر بود.

این باشگاه جدید، بزرگتر و مجهزتر ه و تمیزتر ه. روز و ساعت تمرین، دست خود آدم‌ه. اصولی‌تر هم تمرین میدن یعنی خانوما نهایتاْ روزی 1 ساعت و نیم تمرین می‌کنن. در نتیجه باشگاه نسبت به قبلی خلوت‌تر ه. منتظر خالی شدن فضا نمی‌مونم و عصبی و کلافه نمیشم.

مربی‌ش هم نق‌نقو نیست و ندیدم کسی رو مسخره کنه. خیلی مودب‌ه و به حرف آدم گوش میده. ازمون خواست بشینیم سر میز. بعد چند تا سوال کرد و برای من و یه دختر دیگه‌ای که اون هم از باشگاه قبلی جیم شده بود، برنامه نشست و پرحرفی‌های اون دختر ه رو خیلی ریلکس تحمل کرد.

ازمون پرسید چرا باشگاه قبلی رو ترک کردیم؟ من یاد حرفای مربی قبلی‌م پشت سر این مربی افتادم و ترجیح دادم حرفی نزنم. اون دختر ه ولی سنگ تموم گذاشت و کلی از شاگردای خصوصی مربی قبلی و داغون بودن باشگاه بد گفت.

بعد روی تردمیل، عین 20 دقیقه رو این دختر ه حرف زد. اول از مزایای سریالای فارسی.1 گفت! که خیلی آموزنده‌ن. مثلاْ اینکه به آدم یاد میدن با هر تیپ آدم و هر جور اخلاقی کنار بیایی و همه رو دوست داشته باشی.

گفت من مهریه‌م 14 تا سکه‌ست. هیچ شرطی هم نذاشتم چون دنبال عشق بودم و واقعاْ میخوام زندگی کنم. تا کی بشینم غرغرها و اخلاق بد مامان و بابا م رو تحمل کنم؟ می‌تونم بچه داشته باشم و وقتی پیر شدم، با جوونا زندگی کنم.

گفتم که اون وقت اونا تو رو پیر و غرغرو بدونن و بخوان ازت فرار کنن؟

گفت نه. من می‌تونم مث مامان‌م نباشم. خب می‌دونی؟ مامان‌م دوست داشت من مهندس بشم که شدم. خودم ولی بازیگری و موسیقی رو دوست داشتم.

گفتم خب برو دنبال رویاهات. تو هنوز 30 سال‌ت هم نشده.

گفت نه دیگه. می‌دونی؟ شوهرم دوست داره من دکتر شم!

گفتم یعنی دکترا بگیری؟ یا پزشک شی؟

گفت همین پزشک شم یعنی. من هم تصمیم دارم بخونم. آخه میگه دوست داره من روپوش سفید بپوشم!

دل‌م می‌خواست با سر برم توی دیوار. گفتم مهندس شدن باز یه محاسنی داره اما تو شاکی‌ای که چرا به حرف مامان‌ت گوش دادی. حالا میخوای عمر ت رو بذاری به خاطر یه روپوش سفید؟

هیچی نگفت. من هم همینطور.

آخر تمرین، دم رختکن گفت صبر کن با هم بریم بیرون. خیلی فس‌فسو بود و خسته‌‌م کرده بود. هر چی هم می‌گفتم زود باش، باز حرف می‌زد فقط. یعنی فقط وایسادم ببینم چه تیپ آدمی‌ه دقیقاْ.

که خب پرحرف و فس‌فسو ش رو فهمیدم. بعد گفت آره. ما همه همسن هستیم چون خدا تقسیم شد و ماها به وجود اومدیم! منتها توی هر بار زندگی، جسم ما یه جوری‌ه.

گفتم ببین این کتابی که خوندی، زیاد جالب نبوده. یکی بهتر ش رو معرفی می‌کنم بخون.

گفت تو می‌دونی که توی آخرین زندگی‌ت چی بودی؟ من یه مرد بودم اهل فلان جا.

فقط نگاه‌ش می‌کردم ببینم این چرندیات رو تا کجا حفظ کرده.

ادامه می‌داد کماکان: می‌تونم به تو هم کمک کنم اینا رو درباره‌ی خودت بفهمی. من چون روح کامل و پیشرفته‌ای دارم، چند تا زندگی قبل‌تر م رو هم می‌دونم.

گفتم کفش‌هات جا نمونه. بیا بریم.

اومدیم بیرون.

توی خیابون بهش گفتم تو همیشه انقد آروم راه میری؟ حوصله‌م سر رفت.

گفت وای چقدر تند راه میری. آروم برو.

گفتم نمی‌تونم. اعصاب‌م خورد میشه... و بدین ترتیب من جلو می‌رفتم. اون چند قدم عقب‌تر از من میومد و درباره‌ی نرخ جدید لوازم آرایش نق می‌زد بلندبلند. یکی نیست بگه خب کمتر آرایش کن. مگه مجبوری؟

سر راه جلوی ویترین یه مغازه گفت وایسا این بیگودی‌ها رو ببینیم. بعد هم 20 دقیقه با فروشنده چونه زد سر قیمت و کیفیت لاک! گفتم میخوای بخری؟

گفت نه.

گفتم پس چرا انقد خسته می‌کنی من رو؟ نمیای؟ برم؟

گفت میام میام.

فکر می‌‌کنی از رو رفت؟ عمراْ!

تا اومد بیرون، گفت اون پایین یه دامن دیده‌م. فکر کردم بخرم‌ش برای خونه.

گفتم خب پس رو بخر. من مسیر م از این طرف‌ه. خدافظ.

گفت نه. حالا باهات میام خونه‌تون رو یاد بگیرم.

نشنیده گرفتم حرف‌ش رو.

دنبال‌م میومد با چند قدم فاصله. باز شروع کرد به حرف زدن. هی سوال کرد. نصفه نیمه جواب دادم. گفتم سر م درد می‌کنه. دیگه هیچی نگفت.

یهو گفتم خدافظ و رفتم اون سمت خیابون.

تازه اوج گرفته بود و داشت تاکید می‌کرد اگه در این زندگی‌ت به کسی مدیون باشی، باید در زندگی‌های بعدی‌ت هم با اون آدم باشی تا وقتی دین‌ت بهش ادا شه. گفتم پس انقد از مربی قبلی جلوی اینا بد نگو که مجبور نشی توی زندگی بعدی‌ت هم تحمل‌ش کنی.

آیکون سر به سنگ کوفتن

شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers