امروز رفته بودم یه کلینیکی. در بدو ورود، یه خانومی با شوق و ذوق شروع کرد به حرف زدن. سمت راهرو رو نشون داد گفت اون خانوم بازیگر ه رو دیدی؟ اون خانوم. اونجا. بازیگر ه.

فکر کردم مثلاْ یکی میاد با ذوق بگه اون خانوم، آرایشگر ه. اون خانوم، پزشک‌ه. اون خانوم، مهندس‌ه. نگاه‌ش کن؟

برگشتم سمت راهرو رو نگاه کردم. گفتم اون خانوم که بازیگر نیست.

خانوم مذکور گفت من نه. اونی که قبل از من، اینجا نشسته بود.

مشغول خوردن کاپوچینو م شدم شاید دست از سر م بردارن. فکر کردم آدما خودشون رو می‌کشن تا معروف شن. بعد که معروف میشن، نمی‌تونن با خیال راحت یه دکتر برن حتی. همه جا 200 جفت چشم دنبال‌شون‌ه.

با سقلمه‌ی خانوم کناری به خودم اومد: ایناهاش اومد.

مریم کاویانی بود. یه کم حرف زد و کارهاش رو انجام داد و رفت نشست تا نوبت‌ش بشه. بعضیا خیلی عادی بود برخوردشون. بعضیا با لبخند زوم کرده بودن رو ش. انگار که از مریخ اومده. خب اگه خیلی همیشه از این آدم خوش‌ت میومده، برو باهاش حرف بزن بهش بگو مثلاْ خوشحالی از نزدیک می‌بینی‌ش یا هر چیزی. اگه نه که سر ت به کار خودت باشه. نمی‌فهمم واقعاْ دلیل هیجان‌شون چی بود دقیقاْ.

اون طفلی هم سعی می‌کرد زیاد نگاه‌ش به کسی نیفته. سر ش رو برده بود توی مجله تا چایی‌ش سرد شه.

یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: معروف‌ها
Share

Daisypath Happy Birthday tickers