*سریال مرد نقره‌ای شما - شبکه‌ی ملی استان‌ها - رو همینطوری الکی دوست دارم. سوژه‌ش برام جالب‌ه. همونطور که خداحافظ بچه رو دوست دارم. داستان‌ش بد نیست اما کلاً آرامش خونه‌ی لیلا و مرتضی رو بیشتر از همه چیز فیلم‌ه دوست دارم.

مرد نقره‌ای داستان یه پسر ثروتمند ه که اصفهان زندگی می‌کنن. این پسر ه عاشق یه دختر از طبقه‌ی متوسط - شاید هم یه کم پایین‌تر - میشه که تهران زندگی می‌کنن. پسره توی دنیا فقط یه پدر داره. دختره هم با مادر و دایی‌ش زندگی می‌کنه.

دختره برای ازدواج با پسره چند تا شریط میذاره. مث ۱۳۶۷ تا سکه‌ی طلا به عنوان مهریه، خرید یه ویلای ۵۰۰ متری شمال تهران، ماشین و غیره. پسره هم میگه چشم و هنوز هیچی نشده یه ماشین برای دختره می‌خره.

بابای پسره هم هرچی پسره رو نصیحت می‌کنه، پسره گوش‌ش بدهکار نیست. پدره خیلی میگه که ما این دختر رو نمی‌شناسیم. نمی‌دونیم کجا زندگی می‌کنه. پدر ش چطور فوت شده. مادر ش کی‌ه. تو جز یه شماره موبایل که اغلب خاموش‌ه هیچی از این دختر نمی‌دونی. اما پسره گوش نمیده. و فقط میگه سهم من از اموال‌ت رو بده تا خوشبخت شم!

از این طرف دختره استدلال‌ش این‌ه که من فکر آینده‌م و پسره فکر عشق. می‌تونه شرط‌های من رو نپذیره. از طرفی به پسره میگه شرط‌های من شوخی و برای امتحان تو بوده و پدرت چرا ناراحت شده و فلان. که مثلاً خودش رو خوب نشون بده.

از طرف دیگه یه پسر دیگه هم توی زندگی این دختره هست که ازش خواستگاری کرده و یه جوری‌ه که معلوم نیست فقط خواستگاری‌ه، دوست بودن و الان دشمن‌ن. چی‌ه جریان؟ جریان به گوش پره رسیده و کلی خط و نشون کشیده که می‌کشم‌تون اگه بخواین با هم ازدواج کنین.

دختره هم بهش اطمینان میده که ازدواجی در کار نیست و جریان، چیز دیگه‌ای‌ه.

یه فلش‌بک هم داشت به زمان جوونی دایی دختره. وقتی پدر دختره هم زنده بود. نشون داد دایی دختره و دوست‌ش تصمیم می‌گیرن یه کاری کنن که یه شب‌ه پولدار شن. به فکر سرقت از یه طلافروشی میفتن. بعد فکر می‌کنن خب با چه ماشینی برگردن؟

میشینن زیر پای بابای دختره که تو بیا همکاری کن و سهم‌ت رو بگیر. خلاصه راضی‌ش می‌کنن. روزی که میرن برای سرقت، دوست دایی‌ه جوگیر میشه و در حضور پسر مرد طلافروش - که احتمالاً همین پسر پولدار قصه‌ست - به باباش - که صاحب طلافروشی‌ه - شلیک می‌کنه و می‌کشدش!

وقتی میان فرار کنن، بابای دختره میگه من همکاری نمی‌کنم و آدم‌کشی توی برنامه‌مون نبود. لذا دوست دایی‌ه می‌زنه بابای دختره رو هم می‌کشه و خودش فرار می‌کنه.

الان هم دایی‌ه کل ماجرا رو برای دختره تعریف کرده. دختره هم - نمی‌دونم از کجا - گشته دوست دایی‌ه رو، که الان پدر! - در واقع، پدرخونده‌ی-  پسر پولداره‌ست پیدا کرده و میخواد از طریق عشق و این ماجراها انتقام بگیره.

البته کار به همینجا ختم نمیشه. دختره در مقابل تهدیدهای! خواستگار ش چند تا شرط میذاره. مث داشتن خونه و ماشین برای شروع زندگی و البته کشتن پدر پسر ه با این استدلال که من نمی‌تونم ببینم قاتل بابا م واسه خودش توی خیابونا بچرخه.

خواستگار ه هم هنگ کرده که کلاً چه کار کنه. مادر دختره هم از همه‌جا بی‌خبر...

تا اینکه یه روز یه زنی ناشناس با پسر پولدار ه تماس می‌گیره میگه اگه میخوای راجع به این دختر بیشتر بدونی، آدرس خونه‌شون رو بهت میدم.

پسر پولداره میاد تهران و وقتی می‌بینه مادر دختره کلاً از جریان بی‌خبره و دختره دروغ می‌گفته که خانواده‌م در جریان‌ن و درباره‌ی شما صحبت کردم و فلان، عصبی و شاکی برمی‌گرده اصفهان و به کارمند شون میگه اگه دختره تلفن زد، من نمیخوام باهاش حرف بزنم.

آخرین صحنه‌ای هم که نشون داد این بود که بابای پسر پولداره یه نامه براش نوشت بدین مضمون که تو رو دوست دارم و بدون مادر، بزرگ‌ت کردم و کلی برات زحمت کشیدم و فلان. الان هم هرچی دارم مال تو ست و از این حرفا.

بعد هم گذاشت رفت به امید اینکه پسره بفهمه اگه بخواد اینطوری ازدواج کنه، تنها می‌مونه و خوشبختی‌ای در کار نیست. بعد نشون داد توی جاده یه ماشینی در تعقیب باباهه بود که معلوم نشد کی بود.

ادامه‌ش رو ساعت ۲۰ دقیقه به ۱۰ شب از شما ببینید.

 

دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
سخن شما
موضوع: تی‌وی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers