*رفته بودم داروخانه جهت خرید مقادیری اقلام حیثیتی. شلوغ بود. ایستادم تا نوبت‌م شه. یه دختر جوون چادری حدود 25 سال شاید قبل از من بود. توی چشماش اضطراب موج می‌زد. وقتی اومد بگه چی میخواد، هول شد. کلمه‌ش رو یادش نیومد. انگار گفت مای بیبی. شک داشت.

خانوم فروشنده گفت مای بیبی؟ بیبی چک؟
دختر ه گفت بله. همین بیبی چک.

خانوم فروشنده یه بسته آورد براش. دختر ه گفت کوچیک‌تر ش رو ندارین؟
انگار قبلا هم خریده بود.
خانوم فروشنده گفت نه.

دختر ه گفت اینا خوب‌ن؟ درست کار می‌کنن؟
خانوم فروشنده بهش اطمینان داد. اما لحن بی تفاوت بود.

خرید من تموم شد. خواستم بیام بیرون.
دختر ه پول رو داد اما ایستاده بود با تردید به بسته نگاه می‌کرد.

صدا ش کردم. برگشت. آروم گفتم اگه باشی این حتما نشون میده. اما اگه گفت نیستی زیاد بهش اعتماد نکن. شاید نتونه تشخیص بده.
گفت آخه توی اینترنت نوشته بود اینا خوب‌ن.

گفتم خب آره. ولی نه کاملا. اگه گفت نیستی، یه کم شک کن به تشخیص‌ش. اصلا اگه خیلی مهم‌ه الان، برو آزمایش خون بده. جواب اون قطعی‌ه. دیگه آدم شک هم نداره.
گفت راست میگی. باشه.

گفتم ببخشید فضولی کردما.
گفت نه بابا. فضولی چی‌ه؟ راهنمایی کردین.

نمی‌دونم چرا انقد کم به آدما نگاه می‌کنم. شاید حس کردم اون از حرفای من معذب‌ه یا خودم از راهنمایی‌م! زیاد راضی نبودم. نمی‌دونم. زیاد پیش میاد اینجوری نظر بدم. کسی هم تا حالا نگفته به تو چه؟ همه تشکر می‌کنن. ولی بعد ش نمی‌چسبم به طرف. میگم و رد میشم.

اومدم بیرون. فکر کردم آدم کی انقد مضطرب میشه؟ وقتی بچه بخواد و شک داشته باشه که نشه؟ یا وقتی نخواد و شک داشته باشه که گند زده شاید؟
هر دو ش!

سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: در خیابان
Share

Daisypath Happy Birthday tickers