خب الان می‌دونم اینکه میگن بهترین راه شناختن یه آدم، این‌ه که باهاش همکار باشی زیاد هم حرف درستی نیست. البته کلا بهتر از این‌ه که آدم پاشه بره خواستگاری دختری که اصلا نمی‌شناسه یا با پسری ازدواج کنه که کلا 5 دفعه در تمام عمر ملاقات‌ش کرده. ولی خب واقعا اینطوری هم نیست که شما همکار تون رو انقد خوب بشناسید که مطمئن باشید کاملا می‌دونین توی زندگی شخصی‌ش چطوری‌ه.

یکی از دوستام می‌گفت همیشه فکر می‌کردم برادر م رو دیگه خیلی خوب می‌شناسم اما وقتی زن‌ش باهام حرف می‌زنه، از بعضی شنیده‌هام واقعا تعجب می‌کنم و باورم نمیشه این خوبی‌ها یا بدی‌ها جدا از برادر من سر زده یعنی می‌بینم با تمام این همه سال شناختی که ازش دارم باز هم اصلا نمی‌تونم مطمئن باشم توی زندگی‌ش چطوری‌ه. تازه این برادر من‌ه. پدر و مادر مون یکی‌ن. با هم سال‌ها توی یه خونه زندگی کردیم و من انقد کم می‌شناسم‌ش. فکر کن یه غریبه رو توی چند روز، چند ماه یا حتی چند سال چقد میشه شناخت.

می‌گفت در نهایت تو باید سال‌ها با یه آدم زندگی کنی و باز هم خیلی نمی‌تونی مطمئن باشی که دیگه کاملا می‌شناسی‌ش. خود آدم گاهی تصمیم‌هایی می‌گیره که متعجب میشه از خودش. چطور میشه توقع داشت دیگران رو کامل بشناسیم؟

حدود 60 صفحه از کتاب آیا تو آن گمشده‌ام هستی؟ رو خوندم دیشب و الان می‌بینم بله! ما خیلی وقتا نه شیفته‌ی شخصیت یه نفر، که شیفته‌ی مهارت‌های شغلی اون آدم میشیم و مثلا چون عادت‌ها و روش‌ش توی کار دست‌مون میاد تصور می‌کنیم اخلاق کلی اون آدم رو شناخته‌ایم. که این تصور اشتباهی‌ه.

من کلا وقتی 10 صفحه کتاب می‌خونم می‌تونم 100 صفحه درباره‌ی همون 10 صفحه بنویسم. مثلا دیشب هی یادم میومد که آره! اصلا مهارت‌هاش شغلی ربطی به شیوه‌ی زندگی آدما ندارن گاهی. مثلا یه همکار داشتم. خیلی شلخته بود. هیچ وسیله‌ای رو نمی‌شد بفهمی کجا میذاره. همیشه باید دنبال همه‌چیز می‌گشت کلی. یه کار بهش می‌سپردی 10 روز بعد با دادوبیداد باید بالای سرش می‌ایستادی تا انجام بده. یعنی کلا اصلا نمی‌شد رو ش حساب کرد. همیشه دیر میومد. خیلی بی‌نظم بود.

همین آدم وقتی دوست‌دختر ش باهاش قرار میذاشت، راس ساعت در محل حاضر بود و هیچ‌چیز رو هم فراموش نمی‌کرد.

البته خب این آدم، همون بود. لحن‌ش، انتخاب کلمات‌ش و خیلی حرکات و عادت‌های دیگه‌ی آدما توی فاصله‌ی محل کار تا خونه یا هر جای دیگه عوض که نمیشه! اما مثلا من به عنوان یه همکار فکر می‌کردم این لابد همیشه‌ی خدا سر به هوا و بی‌خیال‌ه. شاید دوست‌دختر ش هم فکر می‌کرد این کلا همیشه آن‌تایم‌ه و هیچ چیزی رو از قلم نمیندازه.

یا یکی دیگه بود نقطه‌ی مقابل این. گاهی می‌شد نیم ساعت زودتر از شروع ساعت کاری برسه محل کار ش. توی ذهن‌ش یه لیست تر تمیز از کارایی که باید انجام می‌داد، داشت. همه رو هم مسئولانه انجام و تحویل می‌داد. انقدر هم کار ش براش مهم بود که تا دیروقت هم پیش میومد، می‌موند بدون هیچ اعتراضی.

همین آدم توی زندگی شخصی‌ش کلی مشکل داشت مثلا به خاطر اینکه برخلاف کار ش اصلا برای زندگی‌ش انرژی نمیذاشت. همه چیز رو فراموش می‌کرد. توقع داشت خیلی عادی یه حرف رو بارها بهش یادآوری کنن. ذهن‌ش همیشه آشفته بود و برخلاف محل کار، جاهای دیگه عصبی و پریشون بود.

یکی دیگه بود همیشه اول از همه تر تمیز و سرحال و مرتب میومد توی اتاق‌ش می‌نشست و تا بقیه برسن کلی کار انجام داده بود. می‌گفت و می‌خندید. گاهی از خونه کلی غذا برای همه می‌پخت می‌آورد و با خوشرویی اصرار می‌کرد بخوری و نظرت رو درباره‌ی آشپزی‌ش بگی. با دوستاش قرار میذاشت توی پارک و کافه و این طرف اون طرف.کلا شخصیتی بود که خیلی خوب ارتباط برقرار می‌کرد و اگه بداخلاقی‌های گاه‌به‌گاه‌ش نبود، شخصیت محبوبی می‌تونست باشه.

همین آدم توی زندگی شخصی‌ش واقعا خیلی مشکل داشت چون خیلی زود از خونه بیرون میومد و تا جایی که امکان داشت دیر برمی‌گشت خونه. تمام انرژی‌ش رو صرف کار و حرف زدن با همکارا و گردش با دوستاش می‌کرد و از خرید هدیه و خرج‌های دیگه اصلا کم نمیذاشت. کلی هم کلاس میذاشت جلوی دیگران. همین آدم کافی بود مثلا بچه‌ش ازش پول بخواد یا زن‌ش بخواد با هم برن سفر. بعد قشقرقی بود که راه مینداخت. همیشه بهشون می‌گفت پول ندارم. اعصاب‌م داغون‌ه. دعوا شون می‌شد. زن و بچه‌ش هم تنها می‌رفتن سفر. این هم خوشحال می‌شد و دنبال یکی بود با اون برن سفر!

خب اگه از زندگی این آدم چیزی نمی‌دونستی، فکر می‌کردی این آدم لابد تنهاست که همیشه دنبال دوستی برای سفر و هدیه خریدن و خرج کردن‌ه و اگه خونه زندگی‌ای داشته باشه حتما انرژی‌ش رو خیلی بهتر صرف زن و زندگی‌ش می‌کنه. ولی عملا اینطوری نبود. البته هر کدوم این آدما توجیه و توضیح خودشون رو داشتن.

یکی از شغل‌ش ناراضی بود، یکی از درآمد ش، یکی از اینکه چرا وقتی کم‌سن‌وسال بوده مادر ش براش این زن رو انتخاب کرده، یکی می‌گفت زود بوده براش ازدواج کنه، یکی شاکی بود چرا مجرد ه هنوز، یکی می‌گفت الان تازه دارم می‌فهمم چه‌جور زندگی‌ای میخوام و زن و بچه‌م رو هم دوست دارم هم دوست ندارم...

خلاصه فکر نکنید همکار بودن یعنی دونستن ریزه‌کاری‌های زندگی یه آدم. فقط وقتی با کسی دوست بشید و زیاد معاشرت کنید تازه می‌تونید یه کم بیشتر بشناسید ش.

پ.ن: ممکن‌ه سوال شه براتون که من این اطلاعات رو درباره‌ی اون آدما از کجا دارم. والا تنها کاری که من در محل کار قبلی‌م نمی‌کردم فضولی کردن توی زندگی شخصی آدما بود و شاید به همین دلیل، خیلیاشون دوست داشتن باهام حرف بزنن. بعضیاشون رازهایی رو بهم می‌گفتن که دونستن‌ش باعث می‌شد مغز م سوت بکشه ولی هیچ‌وقت اونا رو به کس دیگه‌ای نگفتم. برای همین شناخت خوبی از خیلیاشون داشتم.

چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: خودشناسی
Share

Daisypath Happy Birthday tickers