*فکرهایمان را کرده‌ایم!

اگر قصد داشتیم به هر قیمتی شوهر کنیم، زن آن جوانکی می‌شدیم که وقتی 17 سال‌مان بود در سفر جنوب، عاشق ما شد و مادرش را فرستاد پیش مادر مان خواستگاری. و ما حتی برنگشتیم ریخت‌ش را ببینیم.

یا خیلی شیک و مجلسی زن آن دانشجوی دکترا می‌شدیم که در 19 سالگی شاگرد ش بودیم و خیلی ما را دوست می‌داشت و ما نق می‌زدیم 9 سال اختلاف سنی زیاد است و ایشان فکر کرده بچه گیر آورده و می‌تواند ما را مطابق میل‌ش تربیت کند. اگر فاکتور دروغگویی در جهت رسیدن به اهداف در ایشان نبود - ما به دروغگویی خیلی حساسیم - و مادر فولاد زره ایشان تحولی کلی می‌یافت - ما آدم سوختن و ساختن نیستیم - شاید گول اشک‌هایشان را می‌خوردیم و کلی ذوق هم می‌کردیم که شوهرمان قبل از 30 سالگی دکترا گرفته و حتما ما خیلی حوری و پری بوده‌ایم که از تمام دختران بزک‌کرده‌ی دانشکده دست گذاشته روی مای لاغر مردنی هایپر اکتیو!

البته راستش را بخواهید چهره‌ی ایشان چنگی به دل‌مان نزد و نصف ایشان کلا زیر زمین بود. اگر از همان اول رک و راست می‌گفت دخترجان! من عاشق‌ت شده‌‌ام اما مادرم شدیدا معتقد به ازدواج سنتی‌ست و آرزو دارد خودش برایم کسی را انتخاب کند، ما حتما خیلی از صداقت‌ش خوش‌مان می‌آمد و در تصمیم‌مان شاید تجدید نظر می‌کردیم اما آدم بی‌صداقت به هیچ دردی نمی‌خورد حتی اگر بورسیه‌ی بلاد کفر هم داشته باشد و همسری‌ش آرزوی تمام دختران دانشکده باشد. به جز ما البته.

یا اصلا می‌توانستیم عروس اون حاج خانوم روشنفکر داخل مترو شویم که در یک ظهر پاییزی وقتی بافت تنگ مشکی پوشیده بودیم و روی صندلی کوله‌مان رو بغل کرده بودیم و چشمان‌مان را بسته بودیم، کلی از ظاهر ساده و زیبایمان تعریف کرد و اصرار داشت حداقل یک بار پسرش را ببینیم، بعد بگوییم نه.

یا همسر آن آقای مو جو گندمی سامسونت به دست می‌شدیم - یه زمانی سامسونت خیلی باکلاس بود - البته اصلا ذوق نکردیم از اینکه وقتی در خیابان از کنار ما رد شد، برگشت و صدایمان زد و الکی پرسید آیا ما آن خانومی نیستیم که در هواپیمایی کار می‌کند؟ باید شهامت می‌داشت و می‌گفت یک نظر ما را دیده و همینطوری بیخودی از قیافه‌ی ما خوش‌ش آمده نه اینکه بی‌فرهنگی‌ش را به رخ‌مان بکشد و حرف‌های بی‌ربط بزند و ضمنا ما را مطمئن کند که هم دخترهای کارمند هواپیمایی را دید می‌زند، هم دختران عابر خیابان را.

یا می‌توانستیم عروس آن حاج آقای سوپرماکت‌دار شویم که ذوق نذری‌پزان‌های حاج خانوم‌ش را داشت و خیلی دل‌ش می‌خواست ما هم بشویم یکی از عروس‌های چادر گل‌گلی به سر خانه‌شان مخصوصا وقتی بروبیا زیاد بود و دور شان شلوغ.

یا همسر آن همکار مان می‌شدیم که کلا دوشخصیتی بود و فکر می‌کرد اینکه در حضور ما بگوید و بخندد و تعریف کند که در محل کار اول‌ش، خیلی ترشرو و اخمو و جدی‌ست حرکت قشنگی‌ست و ما هم که خیلی باور کردیم واقعا.

یا همسر آن یکی همکار مان می‌شدیم که کلا زبان به دهان نداشت و از بی‌عرضگی کفر همه را درآورده بود هرچند مخ‌ش خوب کار می‌کرد و آدم باهوشی بود.

یا همسر آن یکی همکار مان می‌شدیم که می‌گفت ما نظیر نداریم و خیلی به ما علاقه دارد و برایمان زندگی‌ای می‌سازد ورژن جدید بهشت اما نمی‌توانست به هیچ درخواست غیر منطقی در و همسایه و فک و فامیل و دوست و آشنایش نه بگوید و ساخته شده بود برای دق دادن ما.

یا عروس آن حاج خانومی می‌شدیم که برای پسر فرنگ‌نشین‌ش عروس ایرانی اصیل می‌خواست و نشسته بود چرتکه می‌انداخت کی چند سال‌ش است و چقدر برای چند شکم زاییدن وقت دارد.

یا عروس آن خانوم امروزی کنار سواحل نیلگون خلیج همیشه فارس می‌شدیم که همینجوری الکی از ما خوش‌ش آماده بود - کجاست که ببیند ما 6 کیلوی دیگر هم کم کرده‌ایم - و خیلی صادقانه گفت ما ترک هستیم اما آنطوری که فکر می‌کنی احتمالا، نیستیم به خدا. و گفت هر جا خواستگاری رفتیم پسرم اصلا نپسندیده. و ما گفتیم اگر احتمالا فکر کرده‌اند ما کلا بی‌حجاب می‌گردیم، اشتباه کرده‌اند و ما همه جا باحجاب هستیم و حجاب‌مان در حد همین مانتوی کوتاه سفید و شال گل‌من‌گلی‌ست.

یا همسر فامیل دوست‌مان می‌شدیم که خیلی پسر خوبی بود! فقط تحصیلات‌ش جالب نبود.

یا عروس آن خانواده‌ای می‌شدیم که در کودکی با ما رفت‌وآمد خانوادگی داشتند و پسرشان مثل همان کودکی‌هایش گرد و قلمبه و عینکی بود. ما هم که کلا بدمان می‌آید از مردهای تپل عینکی.

یا عروس آن یکی خانواده‌ای می‌شدیم که تمام جملات پسرشان با من شروع می‌شد و زن از نظر شان زندانی بود و مادر و خواهر شان زندانبان. البته از حق نگذریم خواهر و مادر ش بسیار متین و مهربان و خوش‌سلیقه بودند و در برگزاری مراسم ازدواج کل فامیل، از خواستگاری تا عروسی یدی طولا و حضوری فعال داشتند اما پسرک در رویاهایش منزلی روبروی منزل پدری داشت و به هیچ وجه هم نمی‌پذیرفت ممکن است! دختری دل‌ش نخواهد در همسایگی مادر شوهر زندگی کند و دل‌ش زندگی مستقل بخواهد و اگر بنا به این کارها باشد، هر دختری در طبیعی‌ترین حالت ممکن دوست دارد به منزل پدری خودش نزدیک باشد.

فعلا موارد دیگر به ذهن‌مان نیست اما هر جور حساب می‌کنیم می‌بینیم ما باید همسر یک مردی بشویم که اندام‌ش را دوست داشته باشیم هرچند خیلی هم خوشتیپ نباشد، بهتر است. چهره‌اش را دوست داشته باشیم و سر فرصت به تصویر ایشان عادت کرده باشیم و اهمیتی هم ندارد که از نظر بقیه خوش‌قیافه محسوب نشود. ریش هم نگذارد که ما اصلا خوش‌مان نمی‌آید.

مردی که مثل بچه‌ننه‌ها برای شربت برداشتن و ساکت نشستن/حرف زدن و انتخاب لباس و چیدمان وسایل منزل، لنگ اجازه‌ی فک و فامیل‌و خوشایند مردم نباشد.

برای درس خواندن و کار کردن، کمی به خودش زحمت داده باشد و مثل دختربچه‌ها ساعت 2 بعدازظهر به خانه برمی‌گردیم راه نیندازد و اعصاب ما را به فنا ندهد.

ترجیحا زیاد برونگرا نباشد و از ما توقع نداشته باشد منزل‌ را تبدیل به مهمانسرا کنیم و برایمان آرامش و حریم خصوصی و اوقات فراغت درست و حسابی در نظر بگیرد.

خسیس و ناخن‌خشک یا ولخرج و بی‌فکر نباشد.

برای تامین مخارج جشن عروسی و منزل و غیره از خانواده‌اش کمک نخواهد. ما می‌توانیم قید جشن عروسی را بزنیم اما تحمل نداریم کسی بخواهد سر مان منت بگذارد یا خیال کند چون به پسرش کمک مالی کرده ما هم کنیز زرخرید ش شده‌ایم و هر وقت امر فرمود، وظیفه داریم در خدمت‌ش باشیم.

ترجیحا اهل جنگ و دعوا و کل‌کل با خواهر و برادر احتمالی‌ش نباشد چون ما دیگر حوصله‌ی بحث کردن با احدالناسی را نداریم و در کل، دنبال دردسر نمی‌گردیم.

از همه مهم‌تر اینکه بداند ما زنی سنتی نیستیم که کلیه‌ی حقوق انسانی‌مان را به مقادیری سکه‌ی طلای کی داده، کی گرفته بفروشیم. ما اصلا به مهریه اعتقادی نداریم اما به بردگی هم معتقد نیستیم. در صورت برابری حقوقی قبول می‌کنیم با ایشان زندگی کنیم. و اگر ناچارند از خانواده‌شان برای مسائل خصوصی زندگی هم کسب اجازه کنند، کلا دور ما را خط بکشند و وقت یکدیگر را نگیریم.

یعنی الان که فکر می‌کنیم، می‌بینیم 4 تا قطعه طلا و 2 تا جشن چیزی نیست که ما از زندگی می‌خواهیم. ما آرامش و امنیت فکری و آسودگی خیال و شادی و خوشبختی می‌خواهیم. که این مقولات فقط در حد حرف و سخن، وجود دارد. حداقل تا الان که اینطور بوده و حتی اگر مردی مثل خود ما امروزی فکر کند احتمالا خانواده‌ای دوستی آشنایی خواهد داشت که رای‌ش را بزند. ما مردی مستقل می‌خواهیم نه یک پسربچه‌ی نابالغ که هیچ‌رقم استقلال ندارد و معنای همسری را نمی داند.

اگر یافتید، مژدگانی هم می‌دهیم نیشخند

پ.ن: لطفا قبل از هرگونه نقد و انتقاد، یک بار دیگر متن را به دقت بخوانید. آنچه می‌نویسید پاسخ من باشد، نه شرح استنباط‌تان از نوشته‌هام. لطفا البته.

پ.پ.ن: آرزو بر جوانان عیب نیست. اگر یافتن یک عدد آدم درست و حسابی، رویای مضحکی‌ست، که خب فاتحه‌ی همه‌مان خوانده است که این هم خنده‌دار نیست البته.

پ.پ.پ.ن: فرق من با شمای نوعی این است که من شجاع‌ترم و با خودم روراست‌تر. وگرنه مثلا چه کسی دوست دارد همسر یک مرد لوس و مامانی باشد؟ خب طبیعتا هیچ‌کس. ظاهرا من واقع‌بین‌تر هم هستم. چون می‌تونم باور کنم دوام عشق، نهایتا 3 سال است و بقیه‌اش را اگر انتخاب‌ت نادرست بوده باشد، باید به حسرت خوردن بگذرانی یا به بالا و پایین رفتن پله‌های دادگاه خانواده.

پ.پ.پ.پ.ن: اینها نظر شخصی من‌ه و فقط به درد خودم می‌خوره و قرار نیست نسخه‌ی زندگی شما بشه. ترجیحا طبق عرف رفتار کنید تا بی‌شوهر نمونید و خودتون و ماماناتون، 4 سال دیگه فحش ندید من رو نیشخند

دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers