*امروز مراسم چهلم برادر مولی عزیز بود. دوستاش خیلی تعارف کردن که بیا با ماشین ما بریم. خب دست‌شون درد نکنه. ولی من که حال‌م توی ماشین نرمال نیست، ترجیح میدم تا جایی که ممکن‌ه همه جا رو با مترو برم. این شد که اونها با ماشین خودشون رفتن تا سر مزار. من هم با مترو.

محض اطلاع دوستان باید عرض کنم شما به راحتی می‌تونید با مترو برید حرم امام و بهشت زهرا. 3 ایستگاه بعد از شهرری، حرم مطهر، پیاده میشید و بعد سوار تاکسی‌های جلوی در میشید. کافی‌ه شماره قطعه رو بگید تا همونجا پیاده‌تون کنن.

6-5 تا دختر از ایستگاه ری سوار شدن برن بهشت زهرا. یکی‌شون خیلی بدحال بود. یه‌بند گریه می‌کرد طوری که دیگه حال نداشت صاف بایسته و تمام عضلات صورت‌ش می‌لرزید. نمی‌دونم چه بلایی سر روحیه‌ش اومده بود دقیقا اما یه‌سره زار زد و تلاش دوستاش برای آروم کردن‌ش زیاد فایده‌ای نداشت.

نگاه به قیافه‌ی جدی من نکنید! کافی‌ه یکی جلو م اشک بریزه تا دومی‌ش من باشم. خیلی اعصاب داشتم، این ماجرا هم باعث شد گریه کردن رو از همونجا شروع کنم طوری که وقتی رسیدم سر مزار، چشمام شده بود کاسه‌ی خون و دور چشمام کلا سیاه بود. قیافه‌ی فجیعی بودم رسما.

خلاصه با اون حال خوب! رفتم سوار تاکسی شم. در جلو رو باز کردم که برم داخل. یهو یکی در رو هی می‌کشید! با اخم برگشتم طرف‌ش. یه مرد لاغر سیاهپوش بود. چهره‌ش رو یادم نیست. یعنی من کلا چهره‌ها رو نگاه نمی‌کنم مگه اینکه کسی رو بارها دیده باشم یا به دلایل خاصی بهش دقت کنم.

فکر کردم راننده‌ست. گفت این آقا جلو بشینه، خانوما عقب. اول فکر کردم وقت‌ش‌ه لج‌م از مقوله‌ی تفکیک جنسیتی رو سر این آدم خالی کنم. بعد دیدم اصلا حوصله ندارم بخوام کسی رو ادب کنم مخصوصا با اون حال خوب.

یعنی یک بار در عمر م با کسی چونه نزدم و مث بچه‌ی آدم رفتم عقب نشستم. اما وقتی صندلی جلو رو نگاه کردم، دیدم یه پیرمرد رفته نشسته! تا اینجاش عجیب نبود. خب قرار بود یه آقا جلو بشینه.

کنار من یه خانوم چادری نشست و خانوم سوم فکر می‌کنین کی بود؟ همون آقای لاغر سیاهپوش. چون راننده یکی دیگه بود و کلا هیچ حرفی نزد جز اینکه پرسید کی میخواد کجا بره.

با چشمایی که ارش خون می‌بارید برگشتم بهشون نگاه کردم. سردرنمی‌آوردم جریان چی‌ه. خانوم‌ه با لبخندی حاکی از شرم گفت من فکر کردم 3 تا خانومیم. گفتم با هم عقب بشینیم.

معنی حرف‌ش می‌شد اینکه اولا خوب نگاه نکرده چون جز من و اون، خانوم سومی اونجا نبود. بعد اینکه من اصلا نشنیدم چیزی بگه. شایدم گفته بود. نمی‌دونم. من حواس جمعی ندارم کلا.

مرد لاغر سیاهپوش هم چسبیده بود به در و زل زده بود به بیرون و هیچی نمی‌گفت.حوصله نداشتم قاطی کنم. فقط گفتم واقعا مسخره است! و زل زدم به بیرون.

عصر که داشتم برای سیستر تعریف می‌کردم، گفتم تنها چیزی که به ذهن‌م می‌رسه، این‌ه که مرد لاغر سیاهپوش کلا حال‌ش خوش نبوده. خودش رو زن می‌دیده، نه مرد. چون اول با قاطعیت خواست آقاهه جلو بشینه و خانوما عقب. بعد که معلوم شد راننده نیست، پرید عقب و به جای زن سوم، نشست و کلا ساکت شد. هیچ قصد و غرض دیگه‌ای هم نداشت و حرکت اضافی هم ازش سر نزد.

مشکل روانی داشته حتما. یه نصیحتی بهتون کنم. خیلی از آدمایی که واقعا مشکل دارن، اصلا از قیافه‌شون معلوم نیست و در ظاهر مث بقیه‌ن. فوق‌ش ته نگاه‌شون یه کم عصبی‌ه. اصلا با کسی درگیر نشید الکی چون نمیشه مطمئن باشید اون آدم از نظر روانی سالم و نرمال‌ه. هرچند خیلی از آدمای سالم هم به خشم‌شون مسلط نیستن و درگیری فیزیکی راه میندازن. اون وقت اگه استاد دفاع شخصی هم باشین، زور تون بهش نمی‌رسه. نمی‌دونم چرا اما بعضی آدمای ابنرمال، نیروی جسمانی خیلی زیادی دارن.

بهتره کلاس‌تون رو حفظ کنید و هیچی نگید. مطمئن باشین یه آدم ناسالم توضیحی برای نابود کردن شما نخواهد داشت.

یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ?-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers