*حس ششم بهمنی‌ها قوی‌تر از سایرین‌ه یه کم. کاری ندارم که این چیزاها رو میشه تقویت کرد و فلان. حتی نمی‌دونم حس ششم قوی خوب‌ه یا بد. امروز که بیدار شدم رسماْ هیچی انرژی نداشتم. واقعاْ هیچی. با مریضی و دارو و اعصاب داغون زیاد هم دور از ذهن نبود بی‌حالی اما دیگه اینکه اصلاْ انرژی نداشته باشم یه کم مشکوک بود.

بعد خبر رسید یکی از دوستان به رحمت خدا رفته. آدمی که برای پسر ش اومده بود خواستگاری‌م چند سال پیش. کلی خندیده بودم با هم. خاطره داشتم ازش. می‌دونم چقدر سختی کشید. چند سالی مریض و زمین‌گیر شد. کاری هم از دست من برنمیومد براش. اوایل خواستم برم دیدن‌ش. پیغام داد که دوست نداره مریض و زمین‌گیر ببینم‌ش. درک می‌کردم. حق دادم بهش. راست‌ش دل‌م هم نمی‌خواست برم. کلاْ توی مریضی و مرگ و میر، اشک من آماده‌ست. فکر کردم اگه جلو ش گریه کنم، فکر می‌کنه ترحم می‌کنم. دل‌م سوخته بود اما اون نباید این رو می‌دونست.

سرسختانه اما در کمال ناامیدی با مریضی‌ش جنگید. امروز تسلیم شد. راحت شد. برای دختر جوون‌ش ناراحت‌م. برای جای خالی‌ش توی خونه. نبودن مادر سخت‌ه، فاجعه‌س. بدترین اتفاق ممکن‌ زندگی هر آدمی‌ه.

فکر کردم الان می‌تونستن با هم خوش باشن مادر و دختر. خونه‌تکونی کنن. برن خرید عید. اما حالا چی؟.. فکر کردم کاش لااقل شوهر و بچه‌ای بود که این دختر رو سرگرم می‌کرد. نجات‌ش می‌داد. امید می‌داد بهش. آدم از کار خدا سر در نمیاره..

نرفتم خونه‌شون. خودم رو قایم کردم راست‌ش. تسلیت گفتن تلخ‌ترین کار دنیاست. برم بگم چی؟ اصلاْ نمی‌تونم. وقتی بغض می‌کنم، فک‌م تیر می‌کشه از درد. مث سنگ سفت میشه.

سر م درد می کنه...
یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers