*سه سال پیش یکی از دوستای مامان‌م که از بچگی با هم دوست بودن و مدام خونه‌ی هم بودن و فلان، اومد اینجا یهویی. نشست و مهمونی و اینا. آخر سر در اقدامی بدیع! به مامان گفت می‌تونی بهم پول قرض بدی؟ دخترم داره ازدواج می‌کنه و پول لازم دارم.

مامان گفت والا من کارمند نیستم که از خودم پولی داشته باشم. اگه بخوای از شوهرم برات می‌گیرم ولی. دوست مامان گفت وای نه. آبرو م میره. پس حداقل بهش بگو برای خودت میخوای پول رو! مامان گفت آخه میشه مگه؟ آدم به شوهر ش بگه بهم پول قرض بده؟ یا میگه پول بده؟! بعد اون نمیگه واسه چی میخوای؟ خب بذار بهش بگم. عیبی نداره که.

خلاصه خانوم‌ه هیچ‌جوری زیر بار نرفت و گفت آبرو میره! بعد گفت خودت طلا نداری بهم قرض بدی؟ هر چی بشه عین همون رو بهت پس میدم. مامان من هم مهربوووووووووووووون. 2 تا سکه پس‌انداز کرده بود که دودستی تقدیم ایشون کرد.

بعد دوست‌ش گفت بیشتر نداری؟ ببین اگه طلاهای خودت هم باشه من عین همون رو پس میدما. الان خیلی پول لازم دارم. که دیگه خدا رحم کرد و مامان از ترس بابا بی‌خیال شد. بعد دوست‌ش گفت خب من اینا رو تا یک سال دیگه نمی‌تونم پس بدم. بعدش کم‌کم پول جمع می‌کنم و بهت میدم.

مامان گفت باشه. اگه مال خودم بود، قابلی نداشت اما مال همه‌ی خانواده‌س. ولی عجله نکن. من الان لازم‌شون ندارم.

بعد دوست‌ش گفت میشه اینا رو بفروشم و مبلغ‌ش هر قدر شد، 2-1 سال دیگه بهت بدم؟ مامان گفت ببین. من دارم بهت طلا میدم. عین همین رو هم گفتی بهم پس میدی. نه از گرون شدن‌ش شاد میشم، نه از ارزون شدن‌ش ناراحت. ولی عین همین رو باید بذارم سر جاش. در واقع من هم دارم به خاطر تو از شوهرم قرض می‌گیرم. مال خودم نیست که ازش بگذرم. دوست‌ش هم با نارضایتی سکه‌ها رو برداشت برد.

الان از اون ماجرا 3 سال گذشته و دوست محترم مامان، اصلاْ به رو ش نمیاره که چیزی بدهکار ه احیاناْ. چند وقت پیش مامان بهش تلفن زد محض یادآوری. گفت احتمالاْ دختر م - خواهری - ازدواج می‌کنه و من باید بهش کادو بدم و خرج داره. تلفن زدم که کم‌کم به فکر باشی.

دوست‌ش هم در کمال پررویی گفت یعنی چی؟ اون موقع سکه فلان قدر بود. الان گرون شده. از کجا بیارم بدم؟ کلاْ یه جوری برخورد کرد انگار ازش نزول خواستی یا پول زور داری می‌گیری!

مامان گفت من که بهت گفتم. عین همون چیزی رو که قرض دادم، بهم بده. اون موقع که کار ت گیر بود قبول کردی. الان که خیال‌ت راحت شده داری اینجوری حرف می‌زنی با من. اصلاْ مگه تو نگفتی حتی اگه طلاهام رو هم بهت بدم، عین همونا رو بهم برمی‌گردونی؟ خدا رحم کرد روی حساب حرف تو، طلاهام رو از دست ندادم. البته منظور از طلاها، گنج قارون نیست مسلماْ. همین 4 تا تیکه طلای سبکی‌ه که همه‌مون داریم اما به هر حال طلاست دیگه. برای آدم عزیز ه.

دوست مامان هم دادوبیداد و جیغ و فغان که من از کجا بیارم؟ اگه همون پول رو میخوای برات بیارم اما پول طلا خریدن ندارم. مامان هم گفت پس نباید طلا قرض می‌گرفتی از مردم! سکه‌ای رو که تو میخوای به دختر ت هدیه بدی جلوی مردم، باید خانواده‌ی من بپردازن؟

خلاصه خانوم‌ه جیغ و داد کنان تلفن رو قطع کرد و کماکان به روی خودش نمیاره.

ماجرای دوم هم خریت خود بنده‌س که اون زمان که کارمند بودم، دوست‌م سر جریان خونه خریدن خیلی پول لازم داشت. ازم قرض خواست. من هم حقوق آنچنانی نداشتم. اهل گدابازی و پول جمع کردن هم نبودم. مختصر پولی رو که ته حساب‌م داشت + یه سکه که با تو سری مامان رفته بودم خریده بودم، دادم بهش که کار ش راه بیفته.

دوست‌م با روی خوش پول رو ازم گرفت اما تا سکه رو دید، اخماش رفت توی هم. گفت خب می‌فروختی‌ش. من هم خـــــــــــــــــــــــر! نفهمیدم چرا این رو میگه. اهل این مغازه اون مغازه رفتن هم نبودم اون زمان. گفتم والا من بلد نیستم از این کارا /-: خودت بفروش خب.

بعداْ که دوست مامان رو دیدم، علت اون ریختی شدن قیافه‌ی دوست‌م رو فهمیدم. والا اگه من آدم جلبی بودم، اگه دوزار شعور اقتصادی داشتم، همون پول نقد رو هم تبدیل به سکه می‌کردم و مثلاْ 2 تا سکه به دوست‌م قرض می‌دادم. نه پول نقدی که بعد 5-4 سال ارزش‌ش از نصف هم کمتر شده عملاْ.

دوست مذکور هم هرازگاهی میگه من چقدر بهت بدهکار م؟ چقدر پول و چقدر سکه؟

والا فکر نکنم نگه دشتن حساب یه دونه سکه! کار سختی باشه منتها ایشون منتظر این‌ه که من بگم بی‌خیال. اون موقع ربع سکه مثلاْ 20 تومن بود. الان هم همون 20 تومن رو بده. من هم چنین حرف مفتی نمی‌زنم. سر گنج که ننشسته‌م. برای هر 1 ریال اون ربع سکه کار کردم.

اوایل مامان ناراحت بود. فکر می‌کرد کار بدی داره می‌کنه که سکه‌هاش رو میخواد. گفتم مادر من! آدم هر چی قرض می‌گیره، باید عین همون رو ببره پس بده. نمیشه من از تو سیب بگیرم. بعد یه دونه انگور پس بدم بهت که! سیب گرفته‌م. باید سیب هم بیارم پس بدم. اصلاْ مگه دوست‌ت نگفت اگه مثلاْ دستبند ت رو هم بهش بدی، عین همون رو بهت برمی‌گردونه؟ الان رو ببین. مطمئن باش به خودش باشه قد یه انگشتر هم پس نمیده.

درست‌ه که برای همه‌مون پیش میاد قرض بگیریم. درست‌ه وقتی آدم قرض می‌گیره، یعنی دست‌ش تنگ‌ه. اما دیگه کادوی سر عقد و جهیزیه‌ی شیک و چ... کلاس گذاشتن اونقدر واجب‌ه که آدم به خاطر ش خودش رو مدیون مردم کنه؟ من رفته بودم عقد دوست‌م. همه بهش پول هدیه دادن. می‌تونستن برن قرض بگیرن و طلا بدن اما انقد عقل داشتن که چنین خبطی نکنن. در همون حد هدیه دادن که در توان‌شون بود. با خوشحالی هم مراسم تموم شد. من نمی‌دونم چه اصراری‌ه بعضیا خودشون رو بالاتر از اونی که هستن، نشون بدن؟ والا ما هم نه کارخونه‌ی ضرب سکه داریم، نه معدن طلا. برای همون 2 تا سکه کلی زحمت کشیده بابای من. بعد یه آدم پررو اینطوری رفتار می‌کنه.

اول می‌خواستم بی‌خیال سکه‌م شم و همون 20تومن رو بگیرم جا ش. بعد دیدم نه. هم دوست‌م رو ش زیاد میشه. هم دیگه انگیزه‌ی کمک کردن به مردم رو کلاْ از دست میدم به خاطر ضرر مالی. هم اینکه خدا رو خوش میاد دوست‌م کار ش راه بیفته، بعد داغ اون گوشواره ریز ه به دل من بمونه؟ خب سکه‌م رو بده می‌تونم برم با یه جفت گوشواره‌ی ریز سوزنی عوض‌ش کنم. چرا اینطوری‌ن مردم؟

چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers