*خاله‌جان به خاله‌وسطی گفت اون ماجرا رو برای مریمی تعریف کن.

خاله‌وسطی گفت الان داره می‌خوره. بعدا میگم.

هی گفتم بگو. هی گفت نه. گفتم ظاهرا خاطره‌هه خیلی فجیع‌ه. بذار شب که شام خوردم، تلفن بزنم تعریف کنی. گفت دیگه در اون حد هم نیست نیشخند بعد تعریف کرد که آره. اون روز من و خاله‌جان توی ماشین بودیم. جلومون یه وانت بود. هی منحرف می‌شد به چپ و راست. من فکر کردم مست‌ه. خاله‌جان فکر کرد مواد مصرف کرده. هی دو تایی حدس زدیم این چرا انقد به چپ و راست منحرف میشه. آخر گفتم تند کن از کنارش رد شو من ببینم چی شده.

بعد هر دو از پنجره نگاه کردن راننده رو ببینن. طرف نه مست بود، نه معتاد. دست راست‌ش رو می‌کرد توی دماغ‌ش، ماشین منحرف می‌شد به چپ. بلافاصله دست چپ‌ش رو می‌کرد توی دماغ‌ش. ماشین منحرف می‌شد به راست. تو فقط فکر کن!

جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: ((:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers