*دکتر گفت بعد از ناهار آمپول‌ت رو بزن. اومدم خونه ناهار خوردم. یه کم دراز کشیدم. تا خواب‌م برد مامان اومد سراغ دفترچه و داروها م رو بگیره. فکر نمی‌کرد خواب‌م برده باشه. بله! بنده بیدار شدم و مسلماْ دیگه هم خواب‌م نبرد. گفتم برم آمپول امشب رو بزنم راحت شم. دقت بفرمایید: راحت شم!

بله. بنده تندتند رفتم یه کلینیک که نزدیک بود، که یخ نزنم و بدتر مریض نشم. فرمودند این آمپول رو نمیشه عضلانی زد. برو سرم بگیر. رفتم گرفتم برگشتم. سرم رو زد خانوم‌ه. هی وایساد. هی وایساد. گفتم آمپول رو نزدین. گفت صبر کن ببینم دست‌ت ورم نکنه. هی شک داشت به خودش.

از همون اول بهش گفتم این خیلی درد می‌کنه /-: من اصلاْ اهل کولی بازی درآوردن و آخ و اوخ گفتن نیستم. اصلاْ. از بچگی‌م هم گریه نمی‌کردم سر آمپول زدن. اما امروز انقد دست‌م درد می‌کرد و می‌سوخت که جداْ گریه‌م گرفته بود. فکر کن مریض باشی. دلتنگ باشی. غروب زمستون باشه. 1001 فکر توی سر ت رژه بره. یه آمپول بهونه‌ی خوبی‌ه. نیست؟

خلاصه خانوم‌ه آمپول رو زد توی سر م. هی خوابیدم، هی خوابیدم. مگه تموم می‌شد؟ فقط درد دست‌م بیشتر می‌شد. چند بار بهش گفتم. هی اومد چک کرد. بعد شک کرد. رفت آقای تزریقات رو آورد. من اصلاْ حساس نیستم که وقتی خوابیده‌م مرد بالای سر م بیاد و بره. انقد هم دست‌م درد می‌کرد که اعتراضی نکردم. پسر ه جوون بود. یه نگاه کرد و با چشم علامت داد و فرار کرد.

یهو خانوم‌ه گفت وای. چرا هیچی نمیگی دختر؟ دست‌ت چقد تپل شده!
دست‌ت تپل شده، یعنی من گند زده‌م. یعنی 250 سی‌سی سرم و دارو رو زده‌م زیر پوست بازو ت. یعنی من با دستی که از درد خم نمی‌شد، عین سنگ سفت شده بود و سنگین، اومدم خونه. رفتم زیر دوش و از درد و غصه، یه عالم گریه کردم.

شاید حرکت‌م مسخره و بچگانه بود اما واقعاْ نتونستم بی‌خیال باشم. هی نگاه کردم. هی دیدم دست‌م باد کرده و بدشکل شده. هی زدم بهش. تکون‌ش دادم. سنگین و دردناک بود. من هم که دنبال بهانه.

آخر سر به مریم گفتم. گفت خوب میشه. کمپرس آب سرد بذار. بعد یه کم از اینور اونور حرف زد. گریه کردن یادم رفت. ولی واقعاْ خدا نصیب نکنه. یعنی حق ویزیت پزشکان کم‌ه، هزینه‌ی سنگین دارو هم میاد رو ش. به اضافه‌ی معطلی و نوبت و وقت گرفتن و 100 تا ادای دیگه. آخر هم یا با آدم بدرفتاری می‌کنن یا اینطوری می‌زنن آدم رو شل و پل می‌کنن. واقعاْ قدر سلامتی‌مون رو بدونیم.

پ.ن: من درک نمی‌کنم اینایی که دم به دقیقه عمل زیبایی انجام میدن، چقدر جون دارن واقعاْ.
پ.پ.ن: قدر دوستای خوب رو بدونین. کمیاب‌ن.
چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: ))=
Share

Daisypath Happy Birthday tickers