*دوست‌م یه صاحبخونه داره که واقعا توی خیاطی استاد ه. تنها هم هست. هی اصرار کرد به دوست‌م که بیا بهت خیاطی بدون الگو یاد بدم. هی دوست‌م گفت نه. دوست داشت یاد بگیره‌ها اما می‌گفت همنشین خیلی مهم‌ه. این زن خیلی تندخوئه. نمیخوام زیاد باهاش نشست‌وبرخاست کنم.

خلاصه آخر سر توی رودرواسی موند و قبول کرد. البته خیلی به اون خانوم اصرار کرد که بابت آموزش ازش دستمزد بگیره اما خانوم مذکور قبول نکرد. دوست‌م حس می‌کرد بهش مدیون‌ه و مونده بود چه کنه تا اینکه یه روز خانوم مذکور گفت که ازت میخوام در ازای آموزش خیاطی روزی 1 ساعت بیای بشینی من برات قرآن بخونم.

این در حالی‌ه که قبلا می‌گفت این چه حرفی‌ه و جبران چی‌ه و فلان. و در حالی‌ این رو خواست که خیلی خوب بلد ه قرآن بخونه.

دوست من هم با اینکه خیلی رک‌تر از من‌ه - من فقط ادای رک بودن رو درمیارم - اما دید زشت‌ه و 2-1 بار رفت برای تصحیح روخوانی که البته بابت‌ش خیلی ناراحت بود و گفت همه‌ش غیبت مردم رو می‌کرد. یا پول بگیره یا من دیگه نمیرم. موضوع اصلا قرآن نیست و این فقط یه کسی رو میخواد که باهاش بشینه به غیبت کردن که اون، من نخواهم بود مسلما.

اینا رو که تعریف می‌کرد، یاد یه بنده خدایی افتادم که وقتی بچه بودم خر م می‌کرد بشینم روخوانی قرآن‌ش رو اصلاح کنم. من هم دل‌ش رو نمی‌شکستم و می‌نشستم برام بخونه. یک صفحه.. دو صفحه.. مگه کوتاه میومد؟ هر قدر هم اصلاح‌ش می‌کرد اصلا گوش نمی‌داد و باز همونطوری می‌خوند.

بعد الان روزنامه تیتر زده که هر کس یه بی‌سواد رو باسواد کنه، 450 هزار تومان بهش میدن. گفتم طرف باید بعدش 4 میلیون و 500 هزار تومن پول قرص اعصاب بده.من که اصلا حوصله ندارم. یعنی تحمل هر چیزی رو که خیلی روی اعصاب‌م بره، ندارم. حالا نمی‌دونم فقط من اینطوری‌م یا دهه شصتی‌ها کلا اینطوری‌ن.

سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers