*هردفعه یادم میاد، کلی عصبانی میشم. آدم انقدر از خودراضی؟
حدود۳هفته پیش رفتم پیش یکی از استادا.خدا رو شکر اونجا همه بی‌سوادن، فقط ایشون دکترن! بسسسسسسسسسسسسس که خودش رو قبول داره. من کلاً عادت ندارم به چاپلوسی و پاچه‌خواری و این حرفا ولی این آدم کشته‌ی این‌ه که یه جمله حرف می‌زنی، ۳۰۰تا «آقای دکتر» توش باشه. اگه موقع گفتن‌ش هم صدات رو بکشی که طولانی‌تر شه، دیگه حسابی خوش به حال‌ش میشه.

خب من چی کار کنم که زبون‌م به گفتن «آقای دکتر» نمی‌چرخه؟اون هم اون مدلی تازه! همیشه میگم استاد! و خودم رو راحت می‌کنم ولی اون روز بس که شانس دارم، از دهن‌م پرید گفتم «اقای فلانی» یعنی فامیلی‌ش رو گفتم. اصلاً نمی‌تونی تصور کنی که این آدم، از شنیدن اسم خودش چقدر ناراحت و عصبانی شدهمینطوری‌ش هم ماشالا قشنگ هست! دیگه چی شده بود...ا ز عصبانیت داشت می‌مرد. آخرش هم بهم تذکر!داد که شماها باید من رو یا استاد صدا بزنین یا آقای دکتر.

خب من یه طوری رفتار کردم که مثلاً حق با تو ئه ولی توی دل‌م کلی به حماقت‌ش خندیدم. هرچی فکر می‌کنم، نمی‌فهمم چرا باید یه نفر از شنیدن اسم خودش انقدر ناراحت بشه و بهش بربخوره!

تحصیلات قرار نیست برای کسی شعور بیاره ولی اونی که ادعای تحصیلات و فهم و شعورش دنیا رو پرکرده، حتماً باید این رو بدونه که یه آدم بافرهنگ! اشتباه کسی رو به رویش نمیاره. چه برسه به اینکه به خاطر اشتباه نکرده! کسی رو ملامت کنه.

من اول‌ش تصمیم داشتم این ماجرا رو برای کسی تعریف نکنم ولی حالا توی شبکه جهانی! اعلام می‌کنم که دل‌م خنک شه! حیف که کار م کلاً بهش گیره - استاد راهنما م‌ه خوشبختانه! - وگرنه بدم نمیومد اینا رو به خودش هم بگم چون من اولین کسی نبودم که این حرف رو ازش می‌شنید و مسلماً آخری هم نخواهم بود.

برای همه آدمای این مدلی واقعاً متاسفم. بعضی استادا انقدر نازنین و دوست‌داشتنی‌ن که بچه ها میرن بهشون سرمی‌زنن فقط برای عرض ادب! بعضیا هم انقدر اینطوری‌ن که ... آخیییییییییییییییییییییییییی دلم خنک شد! :دی

*چند روز پیش وقتی رفتم گروه ببینم از نمره ها چه خبر، با دیدن برد، دادم دراومد. بعضیا دیوونه‌ن به خدا. طرف معلوم نبود امتحان گرفته یا انتقام! یه عالم سوال مزخرف با نمره منفی! من که خودم رو کشته بودم، نمره‌م واقعاً می‌درخشید. از۶۰نمره اکثراً بین ۱۰تا۴۰بودن، بعد یکی از دوستام چند شده باشه خوبه؟۶۰

خب اصل ماجرا این‌ه که این استاد ما از دوست‌م خواستگاری کرده بود، دوست‌م هم بی درنگ گفته بود: نه!(شما هم بودین، همین رو می‌گفتین) اون هم خواسته بود اینجوری مثلاً پاچه‌خواری کنه. بعضیا۳۰۰سال‌شون هم که باشه، بازم بچه‌ن.

چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٢
سخن شما
موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers