*وقتی اومدیم این خونه، فکر می‌کردم مشکلات عدیده‌ای! برام پیش بیاد مثلاً به خاطر عادت نداشتن به خونه‌ی جدید یا ندیدن آدمای خوبی که بهشون عادت کرده بودم ولی عمراً فکر نمی‌کردم با کلیدهای خونه، مشکل پیدا کنم!!!

یه شب،ساعت۷:۳۰ از دانشکده اومدم خونه. هیچ کس خونه نبود. خب خودم باید در رو باز می‌کردم دیگه. کلید داشتم ولی هرکاری کردم، در پایین باز نشد. اصلاً کلید توی قفل نمی‌چرخید. من هم خسته بودم و از اونجایی که اخلاق‌م به خستگی‌م ربط داره، بداخلاق هم بودم. به خاطر همین، زنگ طبقه‌ی سوم رو زدم و از مستاجر ساکن اونجا خواستم در رو برام باز کنه و از اونجایی که توی آپارتمان ما، همه پشت در می‌مونن، دیگه عادت کردیم که در رو برای هم باز کنیم.

وقتی اومدم بالا، خواستم با اون یکی کلید، در رو باز کنم ولی لعنتی! بازم توی قفل نمی‌چرخید! دیگه حسابی قاطی کردم. تا ساعت۸:۴۵ توی کوچه قدم زدم تا مامان اینا اومدن. آخر سر معلوم شد من می‌خواستم با کلید در اصلی، در آپارتمان رو باز کنم و با کلید در آپارتمان، در اصلی رو! این هم وقتی فهمیدم که می‌خواستم کلیدهای خودم رو با کلیدهای روی در، عوض کنم. دیدم ته کلید روی در، مربع شکل‌ه. اون کلیدی هم که می‌خواستم در بیرون رو باهاش باز کنم، شکل همین بود! حالا توجه داشته باشین که تا حالا ۱۰۰۰بار از کلیدها استفاده کرده بودم. کلی به خودم خندیدم.

چند روز بعد، من و خان‌داداش توی خونه تنها بودیم. قرار بود من غذا درست کنم. خان‌داداش رو هم ببرم مدرسه. اون هفته، بعدازظهری بود ولی طبق معمول، سرم به کامپیوتر گرم شد. مجبور شدم هول هولکی براش ساندویچ درست کنم. بعدش هم بردم‌ش مدرسه. کلیدها رو هم برداشتم!

وقتی برگشتم، در اصلی باز شد ولی در آپارتمان، نه! چون اون دفعه مامان گفته بود: یه کلمه به مستاجر طبقه‌ی سوم می‌گفتی که۲ساعت، پشت در نمونی، رفتم سراغ اون یکی همسایه‌مون که همه حاج خانوم صداش می‌زنن چون مستاجر طبقه‌ی سوم، خونه نبود.

گفتم کلید توی قفل می‌چرخه ولی باز نمیشه. بنده خدا خیلی تلاش کرد ولی باز نمی‌شد. من هم زیر غذا رو هم خاموش نکرده بودم! در کمال اعتماد به نفس گفتم الان برمی‌گردم دیگه. وقتی دیگه از باز شدن‌ش ناامید شدیم، حاج خانوم ضمن ملامت کردن من در خصوص اینکه چرا اون روز پشت در موندم و چیزی بهش نگفتم، گفت پسرای من وقتی پشت در می‌مونن، در رو با پیچ گوشتی باز می‌کنن. من هم بلدم ولی چون در زخمی میشه، این کار رو نمی‌کنم. بعدش هم رفت.البته کلی هم تعارف کرد که برم پیش‌ش.

هرچی صبر کردم، مامان و بابا نیومدن.من هم رفتم پیچ گوشتی رو از حاج خانوم گرفتم و خلاصه یه کار تازه هم یاد گرفتم. پسرای ایشون وقتی پشت در می‌مونن، مایه‌ش همون پیچ گوشتی‌ه ولی من هرچی فکر می‌کنم، می‌بینم حمل و نقل کلید خیلی راحت‌تره. مگه اینکه شی‌ءمذکور، همیشه پشت در باشه.

دل‌م برای درشون سوخت. بیچاره یه جای سالم نداشت. اون روز غذا وا رفت ولی عوض‌ش یاد گرفتم که کلید رو از این ور، روی در جا نذارم که از اون ور، خلاص نشه.

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢
نظرات ()
موضوع: امروز من
Share

Daisypath Happy Birthday tickers