*تازگیا به یه حقایقی پی بردم مثلاً اینکه خیلی از اونایی که کشته میشن یعنی به قتل میرسن، یه جورایی حق‌شون‌ه؛ مث استادای ما. آدم از خدا نترسه...
طرف انقدر خودش رو قبول داره که حال آدم بد میشه. همونی رو میگم که خیلی تاکید داره که همه بهش بگن «دکتر». به چند نفر دیگه هم تا حالا طبق اخبار واصله! تذکر داده. خیلی آدم چندش‌ی‌ه.خدا نصیب نکنه.

اون یکی استادمون هم که دوست‌م پیشنهاد ازدواج‌ش رو رد کرد، یه نمره از دوست‌م کم کرد و بیست‌ش رو داد ۱۹. ظاهراً قراره ماهی یه نمره کم کنه ازش.

*آهان! اینو بگم:

دانشکده‌ی ما ظاهراً بی‌در و پیکرترین دانشکده‌ی دانشگاه‌های سراسری‌ه. هر چی آدم تابلوئه، اونجا قبول میشه! مثلاً یکی از بچه ها هست که لباس‌ش هر رنگی باشه، موهاش رو هم همون رنگ می‌کنه. به نارنجی و قرمز هم ارادت داره وحشتناک. خلاصه ما هر دفعه می‌بینیم‌ش، کلی تفریح می‌کنیم ولی واقعا برای دانشجو جماعت! توی محیط دانشگاه، این اداها خیلی زشت‌ه.

یه چیز دیگه هم اینکه انتخاب واحد ما ۱۵ بهمن‌ه، بعد همه جای دانشکده، روی در و دیوار پر تهدید بود در خصوص اینکه کلاس‌ها از ۱۱بهمن شروع میشه و باید همه حضور مستمر داشته باشن. ما هم سرمون درد می‌کرد! رفتیم آموزش، با قیافه‌ی متفکرانه سوال کردیم ماجرا چی‌ه؟!

بنده خدا اون آقایی که ازش پرسیدیم، از عصبانیت داشت سکته می‌کرد. خیلی محترمانه گفت ما به رئیس آموزش اینا رو گفتیم ولی حالی‌ش نشد!!!
ما هم مثل بچه‌ی آدم، سرمون انداختیم پایین، اومدیم بیرون.
سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers