*پدر مادرا همیشه میگن بچه‌هاشون ۱۰۰۰سال‌شون هم که بشه، بازم بچه‌ن! من هم به این نتیجه رسیدم که پسرا اگه ۲۰۰۰سال‌شون هم باشه، بازم بچه‌ن. «دوستت دارم» گفتن‌شون رو هم نباید باور کرد. از انواع و اقسام نامردی کردناشون که دیگه انقدر شنیدم که گوش‌م پر ه. اصلاً هم قصد ندارم بگم همه دخترا آخر وفاداری‌ن چون نیستن! ولی آخه چرا انقدر راحت خالی دروغ میگن؟ روزی رو که ازم خواستگاری کرد، یادم‌ه. فقط بهش خندیدم. از نظر همه مودب، تحصیل‌کرده، شبکه‌ی فرهنگ و ادب! و بچه مثبت بود ولی به نظر من، انقدر تکلیف‌ش مشخص بود که جای فکر کردن نداشت.

جدی میگم، کلی بهش خندیدم. به نظرم با۲۶ سال سن، خیلی بچه بود. مونده بودم که چطور چنین فکری به سرش زده ولی اون به قول خودش، تصمیم‌ش رو گرفته بود. یه طورایی هم مطمئن بود که من بهش نه نمیگم. حالا نمی‌دونم چرا!

ولی من گفتم. قبول نمی‌کرد. بحث فلسفی راه انداخت، چونه زد، اصرار کرد، انقدر که دیگه اسم‌ش رو می‌شنیدم، واقعاً عصبانی می‌شدم ولی از رو نمی‌رفت. من، دوست داشتن‌ش رو باور نمی‌کردم ولی اون اصرار داشت که عشق‌ش رو باور کنم. انقدر از طریق دوستام پیغام می‌فرستاد که دیگه دل‌م نمی‌خواست دوستام، بعد از سلام، حرفی بزنن چون جمله‌هاشون همه‌ش با «امروز استاد رو دیدم. بهم گفت...» شروع می‌شد.

دوست نداشتم توی دانشکده راه برم چون ممکن بود ببینم‌ش. دل‌م نمی‌خواست بیاد بهم سلام کنه و اونطوری تابلو نگاه‌م کنه. کاش همون استاد محترم باقی می‌موند، نه آدم سمج خودخواهی که دل‌م می‌خواست بزنم تو دهن‌ش.

شرایط‌ش رو بهونه کردم ولی اون همه رو تغییر داد که نتونم ایراد بگیرم. جواب منفی خانواده‌م رو چیزی غیر از نظر خودم می‌دونست. این رو به دوست‌م مریم گفته بود. به مریم گفتم بهش بگو من اصلاً دوست‌ش ندارم، اصلاً ازش خوش‌م نمیاد! اما اون می‌گفت مهم نیست؛ بعد از ازدواج بهم علاقه‌مند میشه!

چه شعارهایی هم می‌داد: توی دنیا هیچ‌کس مثل مریم نیست. اون تنها دختری‌ه که من در تمام عمر م بهش علاقه‌مند شدم. جز اون به هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌تونم فکر کنم. به خاطر کسی که دوست‌ش دارم، هر کاری حاضرم بکنم...

و۱۰۰۰ تا جمله‌ی دیگه که معنی‌شون، همین می‌شد.م ن مطمئن بودم که راست نمیگه. خودم هم نمی‌دونم چرا... خواستگاری کردن بد نیست ولی لزومی نداره آدم انقدر خودش رو بچسبونه و غش و ضعف بره. بعد از۶ماه، با کلی آه و فغان و حسرت و اینا بالاخره رضایت داد. به مریم گفته بود من در ایشون چیزایی می‌بینم که بقیه نمی‌بینن...

خلاصه دوستام حتی مریم، یه طوری برخورد کردن که یعنی برات متاسفیم که انقدر احمقی ولی هفته‌ی پیش، ثابت شد که حق با من بود. آدمی که اون حرفا رو می‌زد، یه ماه از اون اشک‌ها نگذشته، ازدواج کرد؛ با یکی از سال اولی‌های دانشکده.

متاسفانه من با دیدن یه آدم، می‌تونم بگم چند مرده حلاج‌ه؛ البته ایشون که نمی‌تونست به دختر دیگه‌ای فکر کنه! خبرش توی دانشکده پیچید و منم شنیدم.

من خوشحال شدم اما یه جورایی هم براش متاسفم چون مریم رو توی دانشکده دیده بود و کلی تلاش کرده بود که حلقه‌ش معلوم باشه و تعریف کرده بود که ازدواج کرده که مطمئن بشه منم خبردار میشم. لابد فکر کرده بود من حال‌م گرفته میشه. به خاطر همین کارای پسراس که میگم همیشه بچه‌ن!

امروز مریم تلفن زده بود، بهم گفت درباره‌ی این آدم، حق با تو بود...
دوشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٢
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers