*بعضی وقتا آدم یه چیزایی می‌بینه که واقعاً مات و متحیر می‌مونه. مثلاً امروز داشتم تشریف می‌بردم مترو که تشریف ببرم دانشگاه - چه خودم رو تحویل می‌گیرم - اصولاً هم موقع قدم زدن، توی حال خودم هستم. به اطراف زیاد توجه نمی‌کنم. همینطور که داشتم می‌رفتم، شنیدم که یه نفر سلام کرد و از اونجایی معمولاً آدم به کسی که نمی‌شناسه، سلام نمی کنه، فکر کردم حتماً طرف آشناست، من سرم پایین بوده، ندیدم‌ش.

البته همه اینا در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد. خلاصه برگشتم که ببینم کی بود سلام کرد. یه آقایی رو دیدم که نمی‌شناختم‌ش. مشخص بود که فقط می‌خواست یه حرفی زده باشه. گفت شما همون خانمی نیستین که توی هواپیمایی کار می‌کنین؟!!!

چه سوال مسخره‌ای! گفتم نخیر.
پیش خودم فکر کردم کاش بی‌اختیار بر نمی‌گشتم ولی خب بی‌اختیار بود دیگه.

حالا فکر می‌کنی حرف‌ش چی بود؟
- من خدای نکرده قصد مزاحمت ندارم ولی شما رو که دیدم، خیلی از چهره‌تون خوش‌م اومد. خواستم بپرسم شما مجرد هستین یا متاهل؟ چند سال‌تون‌ه و ...

بقیه‌ش رو دیگه نشنیدم ولی فکر کردم این دیگه چه جورش‌ه. فقط میشه به یه همچین اتفاقی خندید. نمی‌دونم چی بگم...

دوشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers