*این علم و تکنولوژی و فناوری هم واسه ما شده دردسر. من خودم رو میگم، بدون کامپیوتر م دق می‌کنم. عادت کردم روزی۳۰۰بار، آفلاین‌هام رو چک کنم، به وبلاگ‌م سر بزنم و الکی یه بلایی سر قالب‌ش بیارم. وقتی حوصله‌م سرمیره، بشینم وبگردی کنم و از این کارا.گذشت تا اینکه IE یه مشکلی پیدا کرد و اون موقع بود که تازه فهمیدم چقدر بهش عادت کردم.

اصلاً نمی تونم بگم مثل یه دوست یا یه عضوی از خانواده... نه حالا در این حد.. ولی باید باشه. نباشه اصلاً نمیشه. بد هم هست ولی شده دیگه. حالا انقدر نچ نچ نکنین، خودت بدتری!

*امروز با دوست‌م رفتم ری، حرم. یه سری هم به مدرسه و کوچه پس‌کوچه‌های اطراف‌ش زدیم. وقتی اونجا رو بعد از مدت‌ها دوباره دیدم، اصلاً نمی‌تونم بگم چه حسی داشتم ولی خیلی قشنگ بود.

اونجا انگار یکی حرف می‌زد. خاطره‌های گذشته رو چنان برامون تعریف می‌کرد که اشک توی چشمام جمع شده بود و اگه یکی من رو می‌دید و بهم توجه می‌کرد، می‌تونست کلی بهم بخنده که چقدر دیوونه‌م که اونطوری به در و دیوار و جوی آب و درخت‌ها نگاه می‌کنم...

دوست‌م می‌گفت قشنگ احساس می‌کنم که دیگه اینجا جایی ندارم. راست هم می‌گفت؛ کلاسی که اون روزا بهش می‌گفتیم کلاس‌مون و کلی هم دوست‌ش داشتیم، حالا کلاس ما نیست. بین بچه ها چقدر دنبال یه چهره آشنا گشتم. کسی که توی مدرسه حتی یه بار هم به هم سلام نکرده بودیم، با مهربونی جواب سلام‌م رو داد.

چرا دنیا اینطوری‌ه؟ همه‌ش می‌ترسم دانشگاهی که الان هیچ وابستگی‌ای بهش ندارم و فقط به عنوان یه سرگرمی یا یه جایی که آخرش مدرک میدن! بهش نگاه می‌کنم، یه روز بشه مثل مدرسه که دلم بخواد یه روز ش، فقط یه روز ش دوباره تکرار بشه. دوباره صبح، به شوق دیدن بچه ها تند تند آماده بشم و وقتی میرم توی کلاس و سلام می‌کنم، همه یه طوری جواب بدن که انگار بعد از ماه‌ها داریم همدیگر رو می‌بینیم و از این بابت هم خیلی خوشحالیم.

* نماهنگ نان و عشق رو دیدی؟
همون که در آستانه‌ی سال نو و جشن نیکوکاری زیاد از تلویزیون پخش میشه، با شعری از استاد سهیل محمودی. منی که هر سال، شاکی می‌شدم که این اداها یعنی چی، امسال اصلاً نمی‌تونم اینطوری باشم. همیشه معتقد بودم به اینکه آدم همیشه باید به دیگران کمک کنه، نه فقط روز جشن عاطفه‌ها و جشن نیکوکاری.

هنوزم اعتقادم همین‌ه ولی نمی‌دونم چرا وقتی توی مترو، اون پسر کوچولو ازم خواست فال حافظ ازش بخرم، بغض بدجوری گلو م رو فشار می‌داد و وقتی پیاده شد، راحت زدم زیر گریه. خوشبختانه خانوما انقدر گرم حرف زدن بودن که هیچ کدوم‌شون متوجه من نشدن. تازه ما انقدر نسبت به هم بی‌تفاوت شدیم که توجه کردن، برامون عجیب‌ه نه بی‌توجهی.

اگه کسی رو که توی اتوبوس یا مترو خوابش برده، بیدار کنی که جا نمونه یا اگه صندلی ارزشمند ت! رو بدی به کسی که از صورت‌ش معلوم‌ه از تو خسته تر ه، انگار شق‌القمر کردی. آدم چقدر باید بزرگوار باشه حتی یه ذره هم ته دل‌ش نخواد تشکر بشنوه.

یه بار فکر کردم اگه کسی ازم بپرسه خوشبختی رو در چی می‌بینم، چه جوابی بهش میدم. تعارف که نداریم. این جور موقع‌ها آدم دنبال یه جواب حکیمانه و بی‌نقص می‌گرده که طرف تو دل‌ش کلی حظ کنه و تا چند روز هم یادش نره ولی حالا واقعاً فکر کن ببین خوشبختی برات چه معنی‌ای داره.

من وقتی اون پسرک رو می‌بینم که با اصرار میخواد به مردم فال حافظ بفروشه یا اون دختر کوچولویی رو که به جای درس خوندن، مدرسه رفتن و بازی کردن، توی خیابون گدایی می‌کنه یا اونی رو که از نعمت دیدن محروم‌ه یا از نعمت شنیدن یا خیلی چیزای دیگه، می‌بینم که چقدر خوشبخت‌م.

خیلی بده که عادت کنیم وقتی چیزی رو از دست دادیم، تازه قدر ش رو بدونیم یا وقتی کسی از نزدیکان‌مون فوت می‌کنه - البته خدا نکنه پیش بیاد ولی واقعیت‌ه - تازه یه چیزی درون‌مون فریاد می‌زنه، میگه چقدر دوست‌ش داشتیم. میگه از رفتار فلان روز مون، چقدر پشیمون‌یم، هزار تا حرف نگفته به ذهن‌ت هجوم میارن ولی چه فایده وقتی اون دیگه نیست که حرفات رو بشنوه.

یه خرده با خودت خلوت کن.خیلی لازم‌ه. میگن هر شب به کارایی که در طول انجام دادین، فکر کنین اما من که واقعاً بعضی وقتا رو م نمیشه کارهام رو به یاد بیارم! اگه بدونی حقی رو ناحق کردی، دلی رو شکستی و... و... و... خب اون وقت...

*دیروز سر کلاس خاکشناسی ساعت از ۱۱که گذشت، خسته نباشید گفتن‌ها شروع شد. خودم اگه نگفتم به خاطر این بود که می‌دونستم استاد، تعطیل بکن نیست. وقتی چند بار این جمله تکرار شد، استاد گفت امیدوارم براتون پیش بیاد که پا تون رو از این مرزها بذارین بیرون، ببینین که جوون‌های همسن شما چطوری با چنگ و دندون، چسبیدن به درس‌شون و برای پیشرفت کردن، تلاش می‌کنن ولی متاسفانه جوون‌های ما همه‌ش به فکر اللی تللی هستن و اینکه کلاس تعطیل بشه که فقط برن بیرون.

اون موقع قشنگ یاد ساعت‌های متوالی‌ای افتادم که زل می‌زنم به مونیتور یا وقتایی که میشینم آهنگای دیشتنه دوپس! گوش میدم که سرم گرم بشه.
شاید اینا شبیه نصیحت‌های آقابزرگی باشه ولی متاسفانه حقیقت‌ه...

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٢
سخن شما
Share

Daisypath Happy Birthday tickers