*سه شنبه کلاس اول که تموم شد یعنی ساعت۹:۳۰، حوصله‌م دیگه داشت سر می‌رفت. مریم هم که نبود - رفته زاهدان - من هم رفتم سایت تا یه بار هم شده از امکانات دانشگاه، به بهترین نحو ممکن استفاده کنم.

خوشبختانه یکی از بچه‌ها داشت تشریف می‌برد سر کلاس - البته 1ثانیه به 10 رضایت داد - کامپیوتر ش رو داد به من. توی سایت چند تا کامپیوتر که عمراً کار نمی‌کنن، اونایی هم که کار می‌کنن ،بعضیاشون مسنجر دارن. باید دیگه بخت باهات یار باشه که یکی از نوع مجهز به مسنجر نصیبت بشه.

خلاصه رفتم برای یکی از بچه‌ها آفلاین گذاشتم یه چیزی پرسیدم، بعد دیدم یکی از در وارد شد و از اونجایی که من دقیقاً پشت اولین کامپیوتر بودم و بسیار نزدیک به در! هر کی میومد و می‌دید سایت مثل همیشه شلوغ‌ه، اول به من چشم غره می‌رفت!
من هم که دیگه مهربون... می‌گفتم میخوای آف‌هات رو چک کنی بیا.

البته این عمل اون روز 575 بار تکرار شد. خب چی کار کنم؟ دل‌م نمیاد... بعد که دوباره onشدم، دیدم جواب سوال‌م اومده. خوندم و بستم‌ش، یکی دیگه باز شد. من هم گییییییییج! پرسیدم هستی؟ اون هم گفت نه!

خلاصه تا 11:30خودم رو با مسنجر دار زدم. کجاست اونی که شعار می‌داد در خصوص استفاده صحیح از اینترنت دانشکده؟
خب همه معمولاً برای اشتباهات‌شون توجیه دارن. توجیه من هم این‌ه که وقتی همه 100ساعت چت می‌کنن، خب چرا من نکنم؟! ولی خدایی‌ش اگه کسی محض علم و دانش بیاد، من که همکاری می‌کنم. به جون خودم راست میگم.

اصلاً می‌دونی چی‌ه؟ قضیه از اونجا شروع شد که یه در یک روز دل انگیز پاییزی! سمانه گفت اینترنت دانشکده راه افتاده و همه‌ی گروه‌ها برای خودشون سایت دارن و از اونجایی که ما خیلی توی دانشکده گناه داریم و به جرم اینکه رشته‌مون جدید ه، برامون تره هم خرد نمی‌کنن، برای اینترنت هم باید بریم مرکز کامپیوتر.

اون هم نه هر وقت دل‌مون خواست. یه موقعی که مثلاً کلاس نباشه، بچه‌های دکترا نخوان چت کنن! سایت باز باشه و از همه مهم‌تر جا باشه. آخه مرکز تنها جایی‌ه که مسنجرش باز ه. بعد نیست ما خودمون کم هستیم، از گروه‌های دیگه هم میان برای بازدید!

البته اون هم نه همه‌ی کامپیوترها! باید عتیقه‌شناس باشی - خیلی قدیمی‌ن به خدا - بتونی روشن‌شون کنی. بعد شانس بیاری وصل باشه، بعد مسنجر هم داشته باشه، تازه دوستات هم خوش‌اخلاق باشن و شاکی نشن که چرا دیر جواب میدی!!!

دیگه اون روز هم حسابی خوش گذشت دیگه...

گذشت تاااا یکشنبه‌ی همین هفته. بعضی استادا چقدر گیرن! اه اه اه. همه‌مون می‌دونستیم دیگه شهلا جون - استاد خاک - میاد. من هم که به مریم قول جزوه داده بودم، باید می‌رفتم. اون روز که دیگه هییییییییچ کس نبود. چند تا از آقایون ته سایت نشسته بودن، مشغول علم آموزی؛ بقیه‌ی کامپیوترها هم بیکار.

من هم نشستم تا 10بعدش رفتم کلاس - چقدر دل‌م می‌خواست نرم - بعدش هم رفتم پیش اعظم و شیرین دوستای مریم. خیلی خوب‌ن. با اینکه زیاد باهاشون برخورد نداشتم ولی باهاشون راحت‌م. مریم حق داشت می‌خواست بره زاهدان، ماتم گرفته بود.

خلاصه گفتم 1:30سایت باز میشه. ما هم که بیکاریم. بریم ...حالا توجه داشته باشین که من مثلاً سر کلاس بودم تو این مدت.

اعظم و شیرین گفتن ما چت بلد نیستیم. شیرین زیاد براش مهم نبود ولی اعظم تاکید داشت روی این مسئله که پی‌ام بلده ولی توی روم نرفته تا حالا. من هم گفتم خب مشکلی نیست. یاد می‌گیرین. من و شیرین با هم بودیم. به اعظم هم یه مسنجردار ش رو معرفی کردم! رفت اونجا.

شیرین خیلی دختر آرومی‌ه. ساکت نشسته بود پی‌ام‌های من رو می‌خوند؛ دیگه اعظم کشت ما رو! مردیم از خنده.  اول پرسید چطوری برم چت؟ من هم براش نوشتم. حالا فرض کنین من اینور سایت بودم اعظم اونور سایت با فاصله‌ی 10قدم...
بعد گفت نمیشه.
دوباره پرسید کدوم room برم؟
بعد دیگه صداش نیومد! فهمیدم موفق شده!

یه خرده گذشت.دیدیم از اعظم خبری نشد. برگشتیم پشت سرمون رو نگاه کردیم، دیدیم واوییییییییییییلا داره خودش رو می‌کشه! خیلی صحنه‌ی بامزه‌ای بود. یه دفعه پرسید maryam asl yani chi?
بعد از 2ساعت! نمی‌دونم تا اون موقع چه کار داشت می‌کرد؟!!!

گفتمage sex location

دوباره گفتplz yani chi? گفتم yani please.lotfan

چند لحظه بعد گفت buzz yani chi?
دیگه نتونستم نخندم.خیلی بانمک بود. دیگه ساعت 4شیرین کشون‌کشون بردمون بیرون. روزای دیگه که نمیشه رفت. همین یه بار بود دیگه! حالا اون وسط، یکی از پسرا یه دفعه بلند زد زیر خنده. خیلی بامزه می‌خندید. همه از خنده‌ی اون، خنده‌شون گرفته بود و برگشتن نگاهش کردن. نمی‌دونم طرف چی می‌گفت که انقدر خنده‌دار بود؛ البته توی دانشگاه کسی خدای نکرده چت نمی کنه‌ها! مثال زدم...

سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٢
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers