*به جون خودم، الان 6 کیلو شیرینی تر، کیک، قهوه و نسکافه، شکلات، مرغ و ماهی، اطعمه و اشربه بچینن جلو م بگن دست نزن، محال‌ه دست بزنم. نگن هم فرقی نداره. باز نمی‌خورم. اما از روزی که دکتر گفته بادمجون نخور، جون‌م داره درمیاد. اون هم چی؟ دیروز مهمون داشتیم. علاوه بر غذاهای دیگه و مخلفات، خورشت بادمجون پخته بودم. از ترس آلرژی، اول یه کم خورشت برای خودم برداشتم. بعد بادمجونا رو گذاشتم توی قابلمه چند دقیقه بپزن نرم‌تر شن. سر سفره هم حواس‌م فقط به خودم بود و کاری به کسی نداشتم. بعد فکر کن دقیقاْ همه چیز تموم شد و من یه نفس راحتی کشیدم، یهو دیدم مقادیری خورشت مونده + یه بادمجون بزرگ.

بردم گذاشتم‌ش توی یخچال. حالا هیچ‌کس هم نمیره اون رو بخوره من خلاص شم. هر چی میرم بردارم چشم‌م میفته بهش، دل‌م خون میشه ((: به هر کی هم میگم، میگه آخه بادمجون هم خوردن داره؟

خب من شده‌م مث جهانگیرشاه دولو! - قهوه‌ی تلخ - اسم میوه هم بخوان ازم، هی میگم بادمجون. منتظر م یه هفته بشه بادمجون بخورم فقط. کل اون لیست هیچی، بادمجون‌ش عذاب‌م میده.

پ.ن: در حالت عادی ماهی 1 بار هم بادمجون نمی‌خوردما. تقصیر این رژیم‌ه. آدم دل‌ش چیزای مسخره میخواد گاهی.

شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
سخن شما
موضوع: |-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers