*یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
دختری بود به اسم فاطمه. یک روز سر راه‌ش، به باغی رسید؛ در زد...

در باز شد و همین که قدم به باغ گذاشت، یک دفعه در بسته شد و دیوار جا ش رو گرفت!
فاطمه پس از گریه‌ی زیاد! - چه اشکاش آماده بود! - گرسنه و تشنه شد و بلند شد تا توی باغ بگرده تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنه.

دید باغ درندشتی با میوه‌های جورواجور ه و در میان آن، عمارتی قرار داره.
صدا زد ولی کسی جواب نداد. پس شروع کرد به وارسی عمارت.

از شش اتاق گذشت و همین که به اتاق هفت‌م رسید، دید یه نفر در رختخواب خوابیده و روی صورت‌ش ملافه سفیدی‌ه.

ملافه رو کنار زد و دید پسر جوونی‌ه مثل پنجه‌ی آفتاب!
جوان رو صدا زد ولی اون جوابی نداد.

دختر، پارچه رو کنار زد و دید همه‌ی بدن جوان رو گله به گله سوزن فروکرده‌اند. فاطمه ترسید. مات و مبهوت به دور و برش نگاه کرد. تکه کاغذی رو بالای سر جوان دید. روی کاغذ نوشته بودن «هرکس چهل شب و چهل روز، بالای سر این جوان دعا بخواند و سوزن ها را از بدن‌ش بیرون بکشد و همه این روز و شب‌ها را با یک بادام و یک انگشتانه آب به سر ببرد، روز چهل‌م جوان عطسه می‌کند و بیدار می‌شود.»

فاطمه ۳۵روز، بالای سر جوان نشست و دعا کرد و به جوان فوت کرد و هر روز، یکی از سوزن‌ها رو از تن‌ش بیرون کشید.

دیگه از تشنگی و گرسنگی و بی‌کسی براش رمقی نمونده بود.
در این موقع از پشت دیوار باغ، صدای ساز بلند شد. فاطمه رفت روی پشت بام.

دید یه دسته کولی، بار و بندیل‌شون رو گذاشتن و دارن می‌زنن و می‌رقصن!
فاطمه صدا زد: شما رو به خدا! یکی از دخترهاتون رو بدین به من که از تنهایی دق نکنم.

سردسته‌ی کولی‌ها هم قبول کرد. فاطمه طنابی انداخت و دختر کولی رو بالا کشید و بهش گفت: تو مونس و همدم من باش.
اما از جوانی که در اتاق هفت‌م خوابیده بود،حرفی نزد.

دختر کولی بو برد که توی اتاق هفت‌م خبرهایی هست که فاطمه ازش پنهان می‌کنه. فردای اون روز، دختر کولی رفت پشت در اتاق هفت‌م و از لای در نگاه کرد و دید فاطمه به اون پسر جوان دعا می‌خونه و فوت می‌کنه.

روز چهل‌م وقتی فاطمه هنوز از خواب بیدار نشده بود، دختر کولی دوید و رفت بالای سر جوان. دعا خوند، فوت کرد و سوزن چهل‌م رو بیرون کشید.جوان عطسه‌ای کرد و بیدار شد.(می‌دونم الان چقدر حرص‌تون گرفته!)

دختر خودش رو به جای فاطمه جا زد. داستان زندگی او رو تعریف کرد و گفت چهل روز ه که بالای سر جوان دعا می‌خونه و ازش پرستاری می‌کنه.

جوان هم دختر کولی رو به زنی گرفت - ای کم‌ظرفیت - و فاطمه‌ی بیچاره، شد کنیز دختر کولی!!!

از قضای روزگار، طلسم جوان که شکسته شد، همه‌ی فک و فامیل‌ش هم ظاهر شدند و معلوم شد که او پسر پادشاه‌ه! پس پادشاه هفت شب و هفت روز، شهر رو آذین بست و برای پسرش و دختر کولی، عروسی راه انداخت.

البته این داستان، پایان خوشی داره.جوان بعد از چند ماه، بار سفر رو می‌بنده و فاطمه ازش به عنوان سوغات، سنگ صبور میخواد.

در طی سفر، جوان از دکانداری می‌شنوه که هرکس این سنگ صبور رو از تو خواسته، دل پردردی داره. وقتی سنگ صبور رو بهش دادی، همون شب میره کنج دنجی میشینه و همه سرگذشت‌ش رو برای سنگ صبور تعریف می‌کنه و آخر سر هم میگه سنگ صبور!سنگ صبور! تو صبوری!من صبور! یا تو بترک یا من می‌ترکم!!!!

در این موقع، باید تندی بپری و او رو محکم بگیری. اگر نه، دل‌ش از غصه می‌ترکه و می‌میره.

جوان سنگ رو میخره و برمی‌گرده به شهر خودش. همونطور میشه که دکاندار گفته بود ولی فاطمه تا شعر رو می‌خونه، جوان می‌پره و او رو نجات میده.

صبح فردا فرمان میده گیس دختر کولی رو می‌بندند به دم قاطر و قاطر رو هی می‌کنن به سمت صحرا. بعد شهر رو از نو آذین می‌بندند و چراغونی می‌کنن. پسر پادشاه با فاطمه عروسی می‌کنه - داشت خودش رو برای همین می‌کشت دیگه! - و همه‌ی دردها و غم‌های فاطمه به پایان می‌رسه.

حالا نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا:

تمام ناراحتی‌های فاطمه از اونجا شروع شد که درست پنج روز مونده به رسیدن‌ش به هدف! صبر ش تموم میشه. فاطمه خبر نداشت که این سرشت زندگی و طبیعت‌ه که درست قبل از یک گشایش، همه چیز واقعاً تیره و تار به نظر می‌رسه.

اگر فاطمه کمی بیشتر صبر می‌کرد و بی‌رمق و نومید نشده بود، لازم نبود مدت‌ها غصه بخوره و به سنگ صبور متوسل بشه.

شاید وقتی احساس نومیدی می‌کنیم، فقط به این دلیل‌ه که در نزدیکی هدف قرار گرفته‌ایم. شاید باید به خودمون بگیم انگار هیچ چیز درست پیش نمیره و این می‌تونه به این معنی باشه که بعد از تلاش‌های بسیار، بالاخره به یک قدمی هدف رسیده‌ایم.

حافظ فرموده:
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق / هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم.

اما هم او می‌فرماید:

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت / اجر صبری است که در کلبه احزان کردم.
یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers