*شبکه‌ی بازار، چند تا کارشناس و طراح لباس و مدرس دانشگاه داشتن درباره‌ی طرح و رنگ و مد سال و اینها صحبت می‌کردن و اینکه چی به درد کجا می‌خوره/نمی خوره و غیره. بحث خوبی بود و متاسفانه من دیر رسیدم. زود می‌رسیدم هم حوصله نداشتم گوش بدم کامل یعنی کلا حوصله‌ی ادامه دادن هیچ کاری رو به مدت طولانی ندارم.

بعد یادم افتاد یه مغازه می‌شناسم که لباسای سنتی خیلی خوشگلی داره مخصوصا یه جور مانتو کشمیر گلدار با کفش ست‌ش که خیلی از پشت ویترین چشمک می‌زد. تنوع رنگاش آدم رو جذب می‌کرد. با کلی دستبند و گوشواره و گردنبند، شال و روسری و کیف و شلوار همه هم طرحای سنتی.

رفتم دقیق مانتوها رو نگاه کردم و واقعا چیزی نبودن که آدم بخواد بخره. بعضیاشون انگار کارکرده بودن از بس پارچه‌هاشون چروک بود. بعضیا مثلا دورو بود اما درزهای یک طرف‌ش کاملا توی ذوق می‌زد. مطابق معمول، جلوی کفشا پا م رو می‌زد به دلیل پوشیدن کتونی و دویدن روی تردمیل در راستای لاغری. یعنی فکر کن من لاغر شدم که لباس اندازه‌م شه. الان کفش اندازه‌م نمیشه.

اون مانتو خوشگلا هم خیلی زمخت بودن پارچه‌هاش و دوست‌شون نداشتم. یعنی می‌دونی؟ یه زمانی خیلی خیلی ذوق داشتم برای لباس خریدن و ست کردن. الان اصلا حوصله ندارم بخرم. بخرم هم حوصله ندارم بپوشم. همون لباسایی رو که از همه دم دست‌تر هستن می‌پوشم و میرم. شال هایی که این همه براشون پول دادم دارن توی کمد بی‌رنگ میشن! و من حوصله ندارم ازشون استفاده کنم. والا توی دانشکده که همه مشکی‌پوش بودنف من سفید و آبی می‌پوشیدم سرتاپا. الان که همه رنگی می‌پوشن، من حوصله ندارم یه شال برای خودم اتو بزنم.

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
نظرات ()
موضوع: )-:
Share

Daisypath Happy Birthday tickers