*امروز اصلاً شکل اول مهر نبود، همه جا خلوت و کاملاً معمولی بود. یه ربع زود رسیدم شرکت، کلی هم معطل شدیم تا کلیدها پیدا شن! آقای نگهبان یادش نمیومد کلیدها رو کجا گذاشته!

خوبی کار این‌ه که آدم قدر خیلی چیزا رو می‌دونه مث زحمت‌های پدر و مادرش توی این سال‌ها، خونه، خانواده، دوست داشتن، تحصیل، تفریح، دوست، خیلی چیزا... توی دانشگاه، آدمای خوبی دور و برم نبودن. اینا بهتر به نظر می‌رسن، خدا کنه بهتر باشن. به اندازه‌‌ی کافی، آدم بیخود دیده‌م.

اصلاً یادم رفته دوران دانشجویی‌م چطوری زندگی می‌کردم، الان خودم رو می‌کشم که وقت کم نیارم. هرچند اون زمان، عاشق مسیر و خود دانشگاه بودم واقعاً، خیلی وقتا از کلاس جیم می‌شدم، خواب‌م میومد دیر می‌رفتم، عصر می‌رفتیم توی باغ پیکنیک، یه عالم هم آدم جدید بود همیشه.

همیشه دل‌م می‌خواست یه جای بزرگ کار کنم، با کلی پرسنل! اینطوری همیشه ممکن‌ه یه دوست تازه پیدا کنی یا شاید جایی باشه برای قدم زدن.. دوست داشتم جایی مث دانشگاه خودمون کار کنم اما خب قرار نیست همه چیز، همونطوری باشه که ما میخوایم. هیچ تصوری ندارم اما فکر نکنم چندین سال اینجا بمونم. اصلاً نمی‌دونم. دل‌م میخواد برنامه‌ریزی کنم یه رشته‌ای بخونم که به آرزو م نزدیک‌م کنه، یه یه محیط اون شکلی یا ساعت کار کمتر، مثلاً ۳-۲. مهم نیست حقوق‌ش هم کمتر باشه. نمی‌دونم، هیچ تصوری ندارم. زوده برای این فکرا، نه؟

*ماتم برد وقتی قهرمان کتاب "بیگانه" زد الکی الکی اون مرد عرب‌ه رو کشت!
واقعاً همینطوری مونده بودم چرا اینطوری شد! دوست داشتم شخصیت‌ش رو.

یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦
سخن شما
موضوع: کارنوشت
Share

Daisypath Happy Birthday tickers