*حسابی زده به سر م.
شاید به خاطر این‌ه که توی تعطیلات، اصلاً درس نخوندم.
شاید هم به خاطر not respondingشدن‌های متعدد کامپیوترم‌ه.

دیروز مثلاً مهمون داشتم ولی رفتارم یه جورایی غیر عادی بود. چی مسخره‌تر از اینکه من شکمو! هیچی نتونم بخورم؟!!! چند روز پیش عموپورنگ داشت با یه دختر بچه‌ای به اسم شفق صحبت می‌کرد. بعد پرسید پدر مادرتون خونه هستن؟

شفق در جواب‌ش گفت پدرم توی آسموناس...
بیچاره عموپورنگ گریه‌ش گرفته بود. خیلی بد ه که آدم توی یه همچین موقعیتی گیر کنه. برای خودم هم پیش اومده. یه بار داشتم با یکی از دوستام که مادرش رو از دست داده، صحبت می‌کردم. موقع خداحافظی یه دفعه از دهنم پرید گفتم به مامان اینا سلام برسون. بعد خودم درست‌ش کردم. در واقع یه جور ماست‌مالی! ولی خیلی بد شد. گریه‌م گرفته بود.

البته گریه کردن من چیز عجیبی نیست، لااقل در حضور دوستام. همین دیروز نمی‌دونم چه مرگ‌م شده بود. وقتی دوستام می‌خواستن برن، تا یه مسیری باهاشون رفتم. چه بارون قشنگی هم می‌بارید. دل‌م می‌خواست داد بزنم. ما هم زندگی نداریما! حتی نمی‌تونیم هروقت دل‌مون خواست، بخندیم یا گریه کنیم. بعدش هم دوباره مهمون داشتیم. مجبور شدم حسابی خوش‌اخلاق! باشم ولی داشتم خفه می‌شدم.

*یه روز هم یادم‌ه درس‌های عملیات درختان و درختچه‌ها داشتیم + عملیات چمنکاری!
من هم که حوصله نداشتم ۴ساعت سر زمین وایسم. به یه بهونه‌ای جیم شدم. زمین هم کلی با دانشکده فاصله داشت. خلاصه یکی دو ساعت بعد برگشتم. دیگه آخرای کلاس بود. من هم تازه از راه رسیده بودم. نمی‌دونستم ماجرا از چه قرار ه. فقط دیدم بچه‌ها دارن با ماشین چمن‌زنی کار می‌کنن.

نوبت‌م که شد، رفتم که مثلاً سربرداری (همون چمن زدن دیگه!) یاد بگیرم. دیده بودم که بچه ها، حتی پسرا به سختی ماشین رو هل میدن ولی دیگه برای من واقعاً سنگین بود. هرچی هل می‌دادم‌ش، تکون نمی‌خورد. خلاصه به هر مصیبتی بود، چند قدم راه رفت. یه دفعه دیدم اون بنده خدایی که مثلاً قرار بود به ما کار یاد بده، بدو بدو اومد جلو گفت خانوم مهندس! با این (اشاره کرد به یه چیزی کنار دسته ماشین) گاز بده. چرا خودت هی میدی؟!!!

پ.ن: توی دانشکده‌ی ما به آزمایشگاه‌ها و کلاس‌های عملی میگن عملیات! آدم فکر می‌کنه قراره به جایی حمله کنن!
پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۳
نظرات ()
Share

Daisypath Happy Birthday tickers